Iran 2026
1.89K subscribers
40 photos
2 videos
10 files
1.05K links
تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات
Download Telegram
فراتر از برد و باخت؛ پکن از جنگ ایران چه می‌خواهد؟
نویسنده: ژائو لونگ
منبع: مؤسسه بروکینگز
تاریخ انتشار: ۲۰ اوت ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
ژائو لونگ می‌نویسد پرسش رایج درباره برنده یا بازنده‌شدن چین در جنگ ایران، برداشت دقیقی از محاسبات پکن ارائه نمی‌دهد. چین بیش از تغییر موازنه نفوذ، نگران پیامدهای جنگ برای منافع اقتصادی، محیط راهبردی و آزادی عمل خود است. به همین دلیل، راهبرد پکن بر پنج محور استوار است: مهار سرایت جنگ، کاهش خطرات، متنوع‌کردن وابستگی‌ها، پرهیز از گرفتارشدن در منازعه و یافتن زمینه‌های همکاری با دیگر قدرت‌ها.
چین به‌عنوان بزرگ‌ترین واردکننده نفت خام جهان، به‌شدت در برابر اختلال در تنگه هرمز آسیب‌پذیر است. واردات نفت این کشور در ژوئن ۲۰۲۶ به روزانه ۷.۱۲ میلیون بشکه، پایین‌ترین سطح در نزدیک به یک دهه، کاهش یافت؛ اما ذخایر، تغییر الگوی خرید و واردات بیشتر از روسیه مانع بحران فوری انرژی شد. نگرانی اساسی پکن، پیامدهای طولانی‌تر جنگ مانند بی‌ثباتی قیمت انرژی، افزایش هزینه بیمه، آسیب به زیرساخت‌ها و اختلال در کشتیرانی و زنجیره‌های تأمین جهانی است. بنابراین، خواست چین برای پایان جنگ بیش از هر چیز از نیاز آن به ثبات ناشی می‌شود.
پکن برخلاف انتظارات برخی در واشنگتن، نمی‌خواهد تضمین‌کننده امنیت خاورمیانه یا میانجی اصلی جنگ باشد. چین شبکه متحدان، زیرساخت نظامی و ساختار فرماندهی منطقه‌ای آمریکا را ندارد و تمایلی نیز به پذیرفتن چنین مسئولیتی نشان نمی‌دهد. نقش مورد ترجیح آن، کاهش خطر است: حفظ ارتباط با ایران، کشورهای خلیج فارس، پاکستان و قدرت‌های بزرگ، جلوگیری از گسترش جنگ و باز نگه‌داشتن راه دیپلماسی. حمایت وانگ یی از میانجیگری پاکستان میان تهران و واشنگتن نمونه این رویکرد است.
جنگ همچنین اهمیت کاهش وابستگی چین به یک کشور، مسیر یا گلوگاه خاص را افزایش داده است. پروژه‌هایی مانند راه‌آهن چین‌ـ‌قرقیزستان‌ـ‌ازبکستان، کریدور ترانس‌خزر، مسیرهای قطب شمال و خط لوله «قدرت سیبری ۲» اکنون علاوه بر ارزش اقتصادی، اهمیت راهبردی پیدا کرده‌اند. بااین‌حال، نزدیکی بیشتر انرژی چین و روسیه به معنای شکل‌گیری یک اتحاد تازه نیست. پکن نمی‌خواهد وابستگی به خلیج فارس را با وابستگی به روسیه جایگزین کند؛ هدف آن کاهش مجموع وابستگی‌ها و افزایش تعداد گزینه‌های جایگزین است.
چین همچنین تمایلی ندارد مشارکت راهبردی خود با ایران را به یک اتحاد نظامی تبدیل کند که آن را وارد جنگ با آمریکا سازد. به گفته نویسنده، پکن در جریان جنگ به هیچ‌یک از طرف‌ها سلاح نداده و قصد انجام آن را نیز ندارد. فروش تسلیحات و رزمایش‌های پیش از جنگ عمدتاً برای کمک به حفظ توان دفاعی ایران بود. ادامه جنگ فقط آمریکا را تحت فشار نمی‌گذارد، بلکه هزینه‌های اقتصادی و امنیتی سنگینی نیز به چین تحمیل می‌کند؛ ازاین‌رو، پکن خواهان طولانی‌شدن جنگ برای تضعیف واشنگتن نیست.
نویسنده معتقد است میان اهداف چین و آمریکا زمینه‌های مشترکی وجود دارد. چین در پرونده هسته‌ای بر جلوگیری از گسترش سلاح اتمی، حق ایران برای استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای و حل مسئله از طریق مذاکره تأکید می‌کند. در هرمز نیز خواهان آزادی و امنیت کشتیرانی، بازگشایی آبراه از راه سیاسی و رسیدگی به عوامل اقتصادی و امنیتی بحران است. این اهداف با جلوگیری از گسترش هسته‌ای، حفاظت از تجارت جهانی و تثبیت خلیج فارس که واشنگتن اعلام می‌کند، تضاد بنیادینی ندارند.
اگر آمریکا واقعاً از تغییر حکومت در ایران صرف‌نظر کرده باشد، در نهایت باید مسیری معتبر برای بقای اقتصادی این کشور فراهم کند. کاهش بخشی از تحریم‌ها برای رسیدن به توافق ضروری خواهد بود و چین نیز احتمالاً در بازسازی ایران و اتصال دوباره آن به بازارهای منطقه‌ای نقش مهمی خواهد داشت. بااین‌حال، اگر واشنگتن به‌دنبال فروپاشی حکومت ایران باشد و حملات نظامی را گسترش دهد، محاسبات و موضع کنونی پکن نیز تغییر خواهد کرد.
نتیجه مقاله این است که چین خود را برنده جنگ ایران نمی‌بیند و در پی جایگزینی آمریکا به‌عنوان قدرت امنیتی خاورمیانه نیست. پکن می‌خواهد پیامدهای جنگ را مهار کند، وابستگی‌های خود را کاهش دهد، در رویارویی تهران و واشنگتن گرفتار نشود، مسیرهای دریایی را باز نگه دارد و برای دیپلماسی و بازسازی پس از جنگ آماده باشد. چین از قدرت مهارنشده آمریکا نگران است، اما هم‌زمان می‌داند عقب‌نشینی کامل واشنگتن نیز می‌تواند بی‌ثباتی بیشتری ایجاد کند. بنابراین، خواهان حضور محدودتر و محتاطانه‌تر آمریکا و همکاری عملی دو قدرت برای پایان جنگ و بازگرداندن ثبات منطقه‌ای است.https://www.brookings.edu/articles/beyond-winning-and-losing-what-beijing-wants-from-the-iran-war/
👍4
رقابتی آرام در درون نهاد روحانیت ایران
انتخابات ریاست مجلس خبرگان می‌تواند نخستین نشانه از موازنه قدرت میان شبکه‌های روحانی پس از انتقال رهبری باشد
نویسنده: بابک وحداد
منبع: ساب‌استک نویسنده
تاریخ انتشار: ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
درحالی‌که توجه رسانه‌های غربی بر جنگ و تنگه هرمز متمرکز است، رقابتی کم‌سروصدا اما مهم برای انتخاب هیئت‌رئیسه جدید مجلس خبرگان در حال شکل‌گیری است. محمدعلی موحدی کرمانی در مه ۲۰۲۴ برای دو سال به ریاست ششمین دوره مجلس خبرگان انتخاب شد و هاشم حسینی بوشهری و علیرضا اعرافی نیز به‌ترتیب نایب‌رئیس اول و دوم شدند. اکنون با نزدیک‌شدن پایان این دوره و انتشار گزارش‌هایی درباره وضعیت جسمانی موحدی کرمانی، رایزنی‌ها برای انتخاب رئیس جدید شدت گرفته است.
این انتخابات نخستین تجدید سازمان رهبری مجلس خبرگان پس از کشته‌شدن علی خامنه‌ای و انتخاب مجتبی خامنه‌ای است. مجلس خبرگان معمولاً نهادی کم‌تحرک و تا حد زیادی تشریفاتی به نظر می‌رسد، اما اکنون از همان لحظه‌ای عبور کرده که اساساً برای آن تشکیل شده بود: انتخاب رهبر جدید. ازاین‌رو، رأی آینده می‌تواند نشان دهد کدام شبکه‌های روحانی پس از انتقال رهبری قدرت بیشتری یافته‌اند، چه ائتلاف‌هایی باقی مانده‌اند و چه چهره‌هایی برای تصدی یکی از مهم‌ترین مناصب نمادین روحانیت حکومتی مناسب دانسته می‌شوند.
سه روحانی در رایزنی‌ها مطرح شده‌اند: احمد علم‌الهدی، امام‌جمعه بانفوذ مشهد؛ علیرضا اعرافی، نایب‌رئیس دوم مجلس خبرگان و از مهم‌ترین مدیران نهاد روحانیت قم؛ و محمود رجبی، جانشین محمدتقی مصباح یزدی در مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی. هنوز هیچ رقابت رسمی اعلام نشده و علم‌الهدی نیز نامزدی خود را مطرح نکرده است، اما هر یک از این سه نفر نماینده شبکه‌ای متفاوت و تا حدی هم‌پوشان در ساختار روحانیت جمهوری اسلامی است.
علم‌الهدی نماینده محور سیاسی و روحانی مشهد است. او به‌عنوان امام‌جمعه مشهد و نماینده رهبر در خراسان رضوی، همواره از تریبون نماز جمعه برای مداخله مستقیم در مسائل سیاسی و فرهنگی استفاده کرده و هیچ‌گاه خود را روحانی‌ای بی‌طرف معرفی نکرده است. ابراهیم رئیسی داماد او بود و همین پیوند خانوادگی، علم‌الهدی را در مرکز شبکه‌ای قرار داد که پیرامون رئیسی، مشهد و آستان قدس شکل گرفته بود.
در دوره ریاست‌جمهوری رئیسی، نیروهای «فوق‌انقلابی»، چهره‌های نزدیک به جبهه پایداری و محافظه‌کارانی که جریان اصول‌گرای عمل‌گرا را به‌اندازه کافی انقلابی نمی‌دانستند، نفوذ بیشتری در دولت و نهادهای حکومتی یافتند. بنابراین، ریاست علم‌الهدی صرفاً ارتقای شخصی او نخواهد بود، بلکه می‌تواند نشانه تداوم یا احیای قدرت شبکه مشهد‌ـ‌رئیسی و جناح انقلابی تندرو باشد.
اعرافی نماینده نوع دیگری از اقتدار روحانی است. تفاوت او با علم‌الهدی، اختلاف میان یک تندرو و یک میانه‌رو نیست؛ زیرا اعرافی نیز کاملاً درون ساختار محافظه‌کار جمهوری اسلامی قرار دارد. تفاوت اصلی به نوع شبکه و منبع اقتدار آنها بازمی‌گردد: قدرت علم‌الهدی از مشهد، تریبون نماز جمعه و بسیج سیاسی آشکار ناشی می‌شود، اما نفوذ اعرافی بر مجموعه‌ای گسترده از مسئولیت‌های نهادی در قم استوار است.
اعرافی عضو شورای نگهبان، مدیر حوزه‌های علمیه، مرتبط با جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، رئیس پیشین جامعه‌المصطفی و نایب‌رئیس دوم مجلس خبرگان است. جایگاه او پس از کشته‌شدن علی خامنه‌ای آشکارتر شد؛ زمانی که براساس اصل ۱۱۱ قانون اساسی، به‌عنوان عضو روحانی شورای نگهبان در شورای موقت رهبری، در کنار رئیس‌جمهور و رئیس قوه قضائیه، قرار گرفت. هرچند این مسئولیت کوتاه بود، انتخاب او در حساس‌ترین مرحله انتقال قدرت نشان‌دهنده اعتماد نهادهای اصلی حکومت به وی بود.
در نتیجه، انتخاب اعرافی می‌تواند نشانه ترجیح نهاد روحانیت رسمی به چهره‌ای برخاسته از قم، حوزه‌های علمیه، شورای نگهبان و سازوکارهای مدیریتی جمهوری اسلامی باشد. رقابت احتمالی علم‌الهدی و اعرافی را می‌توان تا حدی سنجش وزن مشهد در برابر قم و بسیج سیاسی آشکار در برابر مدیریت نهادی دانست؛ هرچند شبکه‌های آنها با یکدیگر هم‌پوشانی دارند و هر دو در محدوده ایدئولوژیک نظام قرار می‌گیرند.
محمود رجبی نماینده میراث فکری و سیاسی محمدتقی مصباح یزدی است. او سال‌ها معاون مصباح بود و پس از وی ریاست مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی را بر عهده گرفت. شبکه مصباح در شکل‌گیری برخی جریان‌های محافظه‌کار ایدئولوژیک، از جمله محیطی که بعدها جبهه پایداری و نیروهای فوق‌انقلابی از آن برخاستند، نقش مهمی داشت.
حضور هم‌زمان اعرافی و رجبی یادآوری می‌کند که قم یک بلوک سیاسی یکپارچه نیست. هر دو به ساختار روحانیت قم تعلق دارند، اما از پیشینه‌ها و شبکه‌های نهادی متفاوتی می‌آیند. اگر هر دو نامزد شوند، نحوه تقسیم آرای خبرگان میان آنها می‌تواند موازنه داخلی حوزه قم را نیز آشکار کند.
این رقابت ممکن است سه مرکز نفوذ را نمایان کند: شبکه انقلابی مشهد‌ـ‌رئیسی با محوریت علم‌الهدی، روحانیت نهادی قم با نمایندگی اعرافی و میراث ایدئولوژیک مصباح یزدی با محوریت رجبی. نویسنده تأکید می‌کند که هنوز نمی‌توان این مجموعه‌ها را جناح‌های سازمان‌یافته نامید؛ آنها شبکه‌هایی با مرزهای نامشخص‌اند که گاه همکاری و گاه رقابت می‌کنند. موضع اعضای بانفوذ جامعه مدرسین حوزه علمیه قم نیز می‌تواند در نتیجه انتخابات تعیین‌کننده باشد.
انتشار بیانیه‌ای در ماه ژوئن با امضای گروهی از اعضای مجلس خبرگان، از جمله اعرافی و علم‌الهدی، وجود تحرکات سیاسی درونی این نهاد را نشان داد. بیانیه با اتخاذ موضعی سختگیرانه درباره مذاکره با آمریکا، نسبت به غیرقابل‌اعتمادبودن واشنگتن هشدار داد و عبور از خطوط قرمز رهبر را نامشروع خواند. دبیرخانه مجلس خبرگان نیز در واکنشی غیرمعمول، درباره جایگاه رسمی بیانیه‌هایی که گروهی از اعضا منتشر می‌کنند توضیح داد. این ماجرا وجود یک جناح منسجم را ثابت نمی‌کند، اما نشان می‌دهد مجلس خبرگان از نظر سیاسی کاملاً منفعل نیست.
ششمین دوره مجلس خبرگان برای هشت سال انتخاب شده است؛ بنابراین اعضا و شبکه‌هایی که اکنون موقعیت خود را تثبیت می‌کنند، احتمالاً طی سال‌های آینده نیز در بالاترین نهاد روحانی حکومت نقش خواهند داشت. بااین‌حال، رئیس جدید لزوماً به یکی از قدرتمندترین افراد نظام تبدیل نخواهد شد؛ اختیارات رسمی ریاست محدود است و مراکز اصلی تصمیم‌گیری ایران بسیار فراتر از مجلس خبرگان قرار دارند. اهمیت انتخابات نه در قدرت مستقل رئیس، بلکه در اطلاعاتی است که نتیجه رأی درباره موازنه‌های پنهان ارائه می‌دهد.https://babakvahdad.substack.com/p/a-quiet-contest-inside-irans-clerical?r=64i3kk&utm_campaign=post&utm_medium=web
👍2
آمریکا از دموکراسی جهانی روی‌گردان شده است
دولت ترامپ با کنارگذاشتن سیاست‌های دیرینه حمایت از دموکراسی و اتخاذ رویکردهایی در جهت تقویت اقتدارگرایی، جایگاه جهانی آمریکا را به‌طور بنیادی تغییر داده است
نویسنده: توماس کاروترز
منبع: بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی
تاریخ انتشار: ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
توماس کاروترز، پژوهشگر ارشد برنامه دموکراسی، منازعه و حکمرانی در بنیاد کارنگی و متخصص دموکراتیزاسیون تطبیقی و حمایت بین‌المللی از دموکراسی است. او در این مقاله استدلال می‌کند که با وجود نوسانات و تناقض‌های روزانه در مواضع دونالد ترامپ، جهت کلی سیاست «اول آمریکا» روشن است: اولویت‌دادن به منافع اقتصادی و امنیتی کوتاه‌مدت، استفاده تهاجمی از قدرت آمریکا و بی‌اعتنایی به ارزش‌های دموکراتیک، هنجارهای بین‌المللی و چشم‌انداز راهبردی بلندمدت.
به نوشته کاروترز، این رویکرد گسستی اساسی از حدود پنجاه سال سیاست دوحزبی آمریکا، از جیمی کارتر و رونالد ریگان تا جو بایدن، محسوب می‌شود. دولت‌های گذشته اگرچه میان حمایت از دموکراسی و منافع امنیتی یا اقتصادی خود تناقض داشتند و گفتارشان اغلب از عملکردشان جلوتر بود، در مجموع آمریکا را حامی جهانی دموکراسی معرفی می‌کردند. دولت ترامپ نه‌تنها این روایت را کنار گذاشته، بلکه در راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۵ صریحاً اعلام کرده که قصد ندارد تغییرات دموکراتیک یا اجتماعی را به دیگر کشورها تحمیل کند.
کاروترز هشت محور اصلی این عقب‌نشینی را برمی‌شمارد. نخست، حمایت از دموکراسی از روایت کلان سیاست خارجی آمریکا حذف شده است. دوم، دولت ترامپ ارزش‌های دموکراتیک مشترک را دیگر مبنای ضروری اتحادها نمی‌داند و روابط را عمدتاً براساس سود اقتصادی و امنیتی فوری ارزیابی می‌کند. سوم، برخلاف دولت‌های قبلی، واشنگتن رهبرانی را که نهادهای دموکراتیک را تضعیف می‌کنند تحت فشار نمی‌گذارد؛ سکوت در برابر اقدامات رجب طیب اردوغان علیه اکرم امام‌اوغلو و اصلاح قانون اساسی السالوادور برای ادامه نامحدود حکومت نایب بوکله از نمونه‌های مورد اشاره مقاله است.
چهارم، حمایت آمریکا از دولت‌های دموکراتیکی که با تهدیدهای خارجی یا داخلی روبه‌رو هستند کاهش یافته است. مهم‌ترین نمونه، کاهش کمک‌های نظامی، اطلاعاتی، اقتصادی و دیپلماتیک به اوکراین و خودداری از افزایش جدی فشار بر روسیه است. در مورد تایوان نیز گرایش ترامپ به همکاری با پکن و آمادگی او برای مذاکره درباره بسته تسلیحاتی ۱۴ میلیارد دلاری، تردیدهایی درباره تعهد واشنگتن ایجاد کرده است. دولت ترامپ همچنین برزیل را به‌دلیل محکومیت ژائیر بولسونارو به اتهام توطئه کودتا با تعرفه‌های سنگین مجازات کرد و از حمایت پیشین آمریکا از دولت برناردو آروالو در گواتمالا فاصله گرفت.
پنجم، واشنگتن دیگر برای تثبیت گذارهای دموکراتیک جدید تلاش جدی نمی‌کند. کاهش کمک خارجی، دولت‌های برآمده از تحولات دموکراتیک در کشورهایی مانند بنگلادش، نپال و سوریه را از پشتیبانی محروم کرده و آمریکا برای کمک به بازسازی دموکراسی مجارستان پس از دوران ویکتور اوربان نیز اقدام قابل‌توجهی نکرده است. ششم، ظرفیت نهادی آمریکا برای سیاست‌گذاری در حوزه دموکراسی به‌شدت کوچک شده است: مدیریت دموکراسی و حقوق بشر شورای امنیت ملی حذف، دفتر دموکراسی وزارت خارجه تضعیف و نهاد متناظر آن در آژانس توسعه بین‌المللی آمریکا منحل شده است.
هفتم، دولت ترامپ نزدیک به ۹۰ درصد کمک‌های آمریکا به برنامه‌های دموکراسی را قطع کرده است. این کمک‌ها پیش‌تر برای حفاظت از سلامت انتخابات، تقویت حاکمیت قانون، پارلمان‌ها و حکومت‌های محلی و حمایت از رسانه‌های مستقل، مدافعان حقوق بشر، نهادهای ضدفساد و سازمان‌های مدنی استفاده می‌شد. بنیاد ملی دموکراسی به‌دلیل حمایت کنگره باقی مانده، اما تنها حدود ۱۰ درصد ظرفیت پیشین کمک‌های دموکراسی آمریکا را تشکیل می‌دهد. دولت همچنین برای تعطیلی صدای آمریکا و حذف آژانس رسانه‌های جهانی آمریکا تلاش کرده است.
هشتم، واشنگتن از نهادهای چندجانبه حامی دموکراسی فاصله گرفته است. خروج از شورای حقوق بشر سازمان ملل، سازوکار بررسی ادواری حقوق بشر، صندوق دموکراسی سازمان ملل، مشارکت دولت باز و چند نهاد مرتبط با عدالت و انتخابات، همراه با کاهش کمک به برنامه توسعه ملل متحد، بخشی از این تغییر است. دولت ترامپ همچنین از سازمان امنیت و همکاری اروپا خواسته فعالیت‌های انتخاباتی خود را محدود کند، پیشنهاد قطع بودجه سازمان کشورهای آمریکایی را داده و در روابط با اتحادیه آفریقا، دیپلماسی تجاری را جایگزین تأکید بر هنجارهای دموکراتیک کرده است.
این عقب‌نشینی به حوزه‌های مجاور نیز گسترش یافته است. مخالفت دولت با تنظیم فناوری‌های جدید، استفاده نهادهای آمریکایی از ابزارهای نظارتی مشابه روش‌های حکومت‌های اقتدارگرا و حمله به مقررات دیجیتال اتحادیه اروپا، از نظر نویسنده به سلامت فضای اطلاعاتی آسیب می‌زند. کنارگذاشتن سیاست‌های ضدفساد، پاسخ‌گویی سیاسی را تضعیف می‌کند و کاهش شدید کمک‌های توسعه‌ای نیز ابزار اقتصادی آمریکا برای پشتیبانی از اصلاح‌طلبان دموکراتیک را از میان می‌برد.
کاروترز می‌گوید دولت ترامپ تنها حمایت گذشته را متوقف نکرده، بلکه در سه زمینه مستقیماً به زیان دموکراسی عمل می‌کند. نخست، آشکارا در انتخابات کشورهای دیگر مداخله می‌کند؛ از حمایت سیاسی از نامزدهایی در هندوراس، ژاپن، مجارستان و کلمبیا تا سفر جی‌دی ونس برای حمایت از اوربان و مشروط‌کردن کمک اقتصادی به نتایج مطلوب در آرژانتین و هندوراس. آمریکا پیش‌تر نیز در انتخابات خارجی مداخله کرده بود، اما این دولت چنین کاری را بسیار علنی‌تر، پرتکرارتر و تهاجمی‌تر انجام می‌دهد. این اقدامات ضمن کمک احتمالی به نیروهای غیردموکراتیک، اصل عدم مداخله و اعتبار انتخابات را تضعیف می‌کند.
دوم، ترامپ مرتب از رهبران اقتدارگرا یا دارای گرایش‌های غیردموکراتیک، از جمله بوکله، اردوغان، خاویر میلی، نتانیاهو، اوربان، پوتین، شی جین‌پینگ، کیم جونگ‌اون و محمد بن‌سلمان، با تحسین یاد می‌کند. از نگاه نویسنده، ترامپ آنان را فقط به‌خاطر همکاری با آمریکا نمی‌ستاید، بلکه روش «قدرتمندانه» حکومت‌کردنشان را تحسین می‌کند؛ درحالی‌که رهبران دموکراتیک، به‌ویژه در اروپا، بیشتر به ضعف متهم می‌شوند. این رفتار این پیام را منتقل می‌کند که رئیس‌جمهور آمریکا اقتدارگرایی را منشأ قدرت ملی می‌داند.
سوم، رفتار داخلی ترامپ الگویی برای رهبران اقتدارگرا ایجاد کرده است: حمله به رسانه‌ها و قضات، زیر سؤال بردن محدودیت‌های قضایی بر قوه مجریه، مجازات نهادهای مستقل، انتقام‌گیری از مقام‌های سابق، فساد نظام‌مند و بی‌اعتبارکردن انتخابات نامطلوب. مقاله به شباهت حملات خاویر میلی به روزنامه‌نگاران و مخالفان با ادبیات ترامپ، استفاده اوربان از حمله ترامپ به USAID برای سرکوب جامعه مدنی، تشدید فشار الهام علی‌اف بر سازمان‌های مستقل، تکرار ادعاهای تقلب انتخاباتی ترامپ از سوی جرج سیمیون در رومانی و تلاش نتانیاهو برای تضعیف قوه قضاییه با استفاده از مفهوم «دولت پنهان» اشاره می‌کند.
کاروترز سپس دفاع احتمالی دولت را بررسی می‌کند. مقامات ممکن است سرنگونی نیکلاس مادورو، فشار بر کوبا، فراخوان اولیه ترامپ به ایرانیان برای در دست گرفتن حکومت و حمایت از احزاب راست‌گرای اروپایی را نمونه‌های دفاع از دموکراسی بدانند. اما نویسنده این ادعا را قانع‌کننده نمی‌داند: در ونزوئلا، دولت ترامپ دلسی رودریگز را بر مخالف دموکراسی‌خواه، ماریا کورینا ماچادو، ترجیح داده و احتمالاً بیش از گذار سیاسی به نفت علاقه دارد؛ در کوبا نیز روشن نیست هدف فراتر از گشایش اقتصادی چیست.
درباره ایران، ترامپ هنگام آغاز عملیات نظامی در فوریه ۲۰۲۶ از مردم خواست حکومت را در دست بگیرند، اما به نوشته کاروترز این فراخوان بخشی از یک راهبرد سنجیده نبود. حمله خارجی موجب همبستگی بخشی از جامعه با حکومت شد و سرکوب و کشتار هزاران معترض در دو ماه قبل نیز توان و تمایل جامعه برای اعتراض گسترده را کاهش داده بود. ترامپ سپس هدف تغییر حکومت را کنار گذاشت و بر دستیابی به توافق با رهبران جدید ایران درباره تنگه هرمز و برنامه هسته‌ای متمرکز شد. در اروپا نیز اقدام واشنگتن برای تقویت احزاب راست افراطی، از نگاه دولت‌های هدف، دفاع از دموکراسی نیست، بلکه مداخله در حاکمیت دموکراتیک آنهاست.
نتیجه‌گیری کاروترز این است که آمریکا از جایگاه بزرگ‌ترین قدرت حامی دموکراسی به موضعی خنثی و گاه حامی اقتدارگرایی منتقل شده است. در نتیجه، برای نخستین‌بار در تاریخ معاصر هیچ‌یک از قدرت‌های بزرگ جهان متعهد به حمایت از دموکراسی در خارج از مرزهای خود نیستند و توازن ژئوپلیتیک به سود اقتدارگرایی تغییر کرده است.
آینده دموکراسی همچنان در درجه نخست به تحولات داخلی هر کشور وابسته است و دولت‌ها، بنیادها و نهادهای مدنی حامی دموکراسی هنوز فعال‌اند؛ اما عقب‌نشینی آمریکا به معنای مقاومت کمتر در برابر روسیه و چین، فشار کمتر بر رهبران اقتدارگرا، حمایت ضعیف‌تر از گذارهای دموکراتیک و ازبین‌رفتن منابع هزاران نهاد مدنی است. شدت آسیب نهایی، به‌ویژه پس از دو دهه افول جهانی دموکراسی، به مدت دوام این تغییر در سیاست خارجی آمریکا بستگی خواهد داشت.
👍1
پلیس دو تنگه؟
آیا ایران می‌تواند با در اختیار داشتن اهرم‌های فشار در تنگه هرمز و باب‌المندب، امنیت انرژی جهان و محاسبات سیاسی آمریکا را تحت تأثیر قرار دهد؟
نویسنده: غسان شربل، سردبیر روزنامه الشرق‌الاوسط
منبع: الشرق‌الاوسط
تاریخ انتشار: ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
غسان شربل معتقد است تفاهم‌نامه آمریکا و ایران بیش از آنکه نشان‌دهنده تفاهم واقعی باشد، حاصل برداشت‌ها و اهداف متفاوت دو طرف بود. واشنگتن از جنگ انتظاراتی فراتر از مفاد توافق داشت و تهران نیز اهداف دیگری را دنبال می‌کرد. ترامپ تأکید می‌کند که جنگ مانع دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای شد، اما مسئله ایران به برنامه هسته‌ای محدود نیست: عملیات نظامی شاید این برنامه را دست‌کم موقتاً متوقف کرده باشد، ولی دستور کار منطقه‌ای تهران را پایان نداده است.
به ارزیابی نویسنده، ایران عمداً بحران را باز نگه داشته تا بر انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا اثر بگذارد و هم‌زمانی تحرکات حوثی‌ها در باب‌المندب این برداشت را تقویت می‌کند. تهران به این نتیجه رسیده است که واشنگتن خواهان جنگی تمام‌عیار یا تبدیل منازعه به عملیات سرنگونی جمهوری اسلامی نیست و دولت ترامپ احتمالاً به توافقی رضایت خواهد داد که بتواند آن را در داخل آمریکا به‌عنوان پیروزی معرفی کند.
شربل برای فهم تحولات منطقه بر دو مسئله اساسی تأکید می‌کند: امنیت انرژی و امنیت اسرائیل. امنیت انرژی زیربنای ثبات و رونق اقتصاد جهانی است و امنیت اسرائیل نیز میزان اعتبار رهبری آمریکا و استحکام تعهدات واشنگتن به این کشور را می‌آزماید. برای دهه‌ها این تصور وجود داشت که آمریکا نقش «پلیس بین‌المللی» را در حفاظت از هر دو حوزه بر عهده دارد؛ نقشی که پس از فروپاشی اتحاد شوروی برجسته‌تر شد. حتی با تمرکز روزافزون واشنگتن بر مهار چین، بسیاری از دیپلمات‌ها معتقد بودند آمریکا نمی‌تواند این دو مسئولیت خاورمیانه‌ای را رها کند.
انقلاب ایران از سال ۱۹۷۹ دشمنی با آمریکا و اسرائیل و هدف بیرون‌راندن واشنگتن از منطقه را آشکارا اعلام کرد. اما تهران از ابتدا خطر رویارویی مستقیم با آمریکا و اسرائیل را تشخیص داد و به‌جای آن، راهبرد فرسایش از طریق نیروهای نیابتی را برگزید. بمب‌گذاری در سفارت آمریکا و مقر تفنگداران دریایی در بیروت و ربودن گروگان‌های آمریکایی و غربی، از نخستین اقدامات این الگو برای تضعیف اقتدار، اعتبار و تصویر آمریکا بود.
مهم‌ترین گام تهران، به نوشته شربل، ایجاد «ارتش‌های کوچک» وابسته‌ای بود که تأمین مالی، تسلیحاتی و فرماندهی آنها در اختیار ایران قرار داشت. پس از سرنگونی صدام حسین، این شبکه با سرعت گسترش یافت. ایران از طریق موشک‌ها، پهپادها و تونل‌ها نیروهایی را در اطراف اسرائیل مستقر کرد و هم‌زمان با ایجاد شبکه‌ای از متحدان در عراق و یمن، به اهرم‌هایی برای تهدید امنیت انرژی دست یافت.
در عراق، ایران از اشتباهات آمریکا پس از سرنگونی صدام بهره فراوان برد. متحدان تهران در ساختار سیاسی ایجادشده به‌دست واشنگتن جای گرفتند، درحالی‌که قاسم سلیمانی شبکه‌هایی را برای حمله به نیروهای آمریکایی سازمان می‌داد. مقام‌های ایرانی به عراقی‌ها یادآوری می‌کردند که «جغرافیا باقی می‌ماند و میهمانان موقت می‌روند»؛ و با کاهش حضور آمریکا، نفوذ ایران تا اندازه‌ای افزایش یافت که عبور از دروازه تهران برای تعیین نخست‌وزیر و تشکیل دولت عراق ضروری شد. واشنگتن همچنان ابزارهایی مانند کنترل انتقال دلار را حفظ کرد، اما نفوذ ایران به درون نهادهای عراقی راه یافت.
الگویی مشابه در لبنان شکل گرفت. حزب‌الله ساختارهای رسمی دولت را منحل نکرد، اما به تعبیر نویسنده «کلیدهای آن» را در اختیار گرفت، تصمیم جنگ و صلح را قبضه کرد و ورود به کاخ ریاست‌جمهوری را به تأیید رهبر حزب وابسته ساخت. ایران همچنین از ظهور داعش در عراق و سوریه و تحولات بهار عربی در یمن بهره برد و شبکه نفوذ خود را از بیروت و بغداد تا صنعا توسعه داد؛ شبکه‌ای که به نوشته شربل موانع سیاسی را تحمل نمی‌کند.
حضور در چند کشور عربی به ایران امکان داد از داخل یک کشور بر کشورهای دیگر فشار وارد کند. اردن سال‌ها میان نیروهای حشد شعبی عراق و گروه‌های طرفدار ایران در سوریه قرار داشت. در همان زمان، تهران زرادخانه موشکی و پهپادی حوثی‌ها را توسعه داد تا از مرزهای یمن فراتر رود و اکنون آن را در معادله امنیت انرژی به کار گیرد. حمله پهپادی از خاک عراق به خط لوله نفت عربستان نمونه‌ای از قابلیت منطقه‌ای این شبکه بود.
علی الزعیدی، نخست‌وزیر عراق، پس از رسیدن به قدرت اعلام کرد ثبات و رفاه عراق زمانی ممکن است که دولت حقوق ازدست‌رفته خود را بازپس گیرد، تصمیم‌گیری را در انحصار داشته باشد و سلاح گروه‌ها را زیر کنترل نهادهای قانونی قرار دهد. او پس از حمله به عربستان اقداماتی انجام داد، اما ایران سلاح گروه‌های عراقی و حزب‌الله لبنان را «سلاح مقاومت» می‌داند و قصد ندارد اهرم بسیج‌کردن این نیروها را واگذار کند.
نتیجه‌گیری شربل این است که ایران می‌کوشد پس از انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا با در اختیار داشتن دو اهرم راهبردی به مذاکرات بازگردد: تنگه هرمز از طریق توان مستقیم خود و باب‌المندب از طریق حوثی‌ها. پرسش نهایی او این است که آیا اقتصاد جهانی می‌تواند امنیت تجارت و انرژی خود را در معرض تصمیمات قدرتی قرار دهد که در عمل می‌کوشد به «پلیس دو تنگه» تبدیل شود.
👍1
دیپلماسی دلاری جرد کوشنر
داماد دونالد ترامپ نماینده نوع جدیدی از چهره‌های واشنگتن است که در آن، قدرت سیاسی و دیپلماسی دولتی با منافع تجاری و ثروت شخصی درهم آمیخته‌اند
نویسنده: دکستر فیلکینز، نویسنده نیویورکر و مؤلف کتاب «جنگ همیشگی»
منبع: نیویورکر
تاریخ انتشار: ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
اهمیت این گزارش در آن است که کوشنر صرفاً مشاور یا نماینده‌ای عادی در سیاست خارجی آمریکا نیست. او به‌دلیل رابطه خانوادگی با ترامپ، دسترسی مستقیم و نفوذی پایدار در کاخ سفید دارد و هم‌زمان مدیریت صندوق سرمایه‌گذاری چندمیلیارددلاری را بر عهده دارد که سرمایه‌گذاران اصلی آن دولت‌های عربستان سعودی، امارات و قطر هستند. همین کشورها مستقیماً از جنگ ایران، بحران غزه، روابط با اسرائیل و تصمیمات واشنگتن تأثیر می‌پذیرند. مقاله بررسی می‌کند که چگونه مذاکراتی که ظاهراً برای جلوگیری از جنگ، آزادی گروگان‌ها یا برقراری صلح انجام می‌شوند، با معاملات تجاری و انگیزه‌های مالی مذاکره‌کنندگان آمریکایی تلاقی پیدا کرده‌اند.
فیلکینز کوشنر را نماد رویکرد تازه‌ای در دولت ترامپ معرفی می‌کند: کاهش نقش دیپلمات‌ها و کارشناسان حرفه‌ای و سپردن حساس‌ترین پرونده‌های جهان به اعضای خانواده، دوستان ثروتمند و بازرگانانی که سیاست خارجی را شبیه معامله املاک می‌بینند. کوشنر همراه با استیو ویتکاف مأمور پایان‌دادن به جنگ‌های ایران، غزه و اوکراین شده است. او معتقد است آشنایی عمیق با تاریخ منطقه یا جزئیات مواضع طرف‌های درگیر، به‌اندازه شنیدن حرف دو طرف، چانه‌زنی، بلوف‌زدن و تقسیم اختلاف اهمیت ندارد. از نگاه او، ناکامی دیپلمات‌های پیشین بیش از پیچیدگی بحران‌ها، نتیجه متوسط‌بودن خود آنان بوده است.
مذاکرات ایران و فرصت ازدست‌رفته برای جلوگیری از جنگ
در واپسین ساعات پیش از آغاز جنگ در فوریه ۲۰۲۶، کوشنر و ویتکاف در ژنو با مذاکره‌کنندگان ایرانی دیدار کردند؛ جلسه‌ای که آخرین فرصت برای جلوگیری از جنگی بود که خاورمیانه را به آشوب کشید و اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار داد. کوشنر پس از جلسه، ایرانی‌ها را به «بازی‌کردن» و استفاده از ترفندهای گمراه‌کننده متهم کرد و گفت آنان ارزش وقت او را نداشتند.
زمینه مذاکرات به حملات آمریکا و اسرائیل در سال ۲۰۲۵ به تأسیسات غنی‌سازی ایران بازمی‌گشت. ترامپ پس از آن حملات اعلام کرده بود توان غنی‌سازی ایران «کاملاً نابود» شده است؛ اما هنگامی که رئیس یکی از مهم‌ترین نهادهای اطلاعاتی نظامی آمریکا این ارزیابی را زیر سؤال برد، از سمت خود برکنار شد. با وجود خسارت واردشده به تأسیسات، ایران همچنان ذخیره بزرگی از اورانیوم غنی‌شده با درصد پایین‌تر داشت که زیر آوار مدفون شده بود.
ترامپ و نتانیاهو خواهان تحویل کامل این ذخایر و تعهد ایران به توقف دائمی غنی‌سازی شدند. کوشنر و ویتکاف در عمل انتخابی دوگانه در برابر تهران قرار دادند: واگذاری تمام اورانیوم یا مواجهه با حمله نظامی. ترامپ برای معتبر جلوه‌دادن تهدید، ناوگان بزرگی به خاورمیانه اعزام کرد و هشدار داد در صورت نرسیدن به «توافقی معنادار»، اتفاقات بدی رخ خواهد داد.
مذاکرات هسته‌ای مستلزم ارزیابی دقیق سرعت و ظرفیت سانتریفیوژها، مقدار و سطح غنی‌سازی اورانیوم، مدت‌زمان عقب‌افتادن برنامه و راه‌های احتمالی دورزدن محدودیت‌ها بود. بااین‌حال، کوشنر و ویتکاف هیچ کارشناس فنی را وارد جلسه نکردند؛ هرچند کاخ سفید این ادعا را رد کرده است. کارشناس وزارت انرژی که برای کمک به ویتکاف تعیین شده بود، در اتاق مذاکرات حضور نداشت. دو مذاکره‌کننده آمریکایی همچنین هم‌زمان دو پرونده پیچیده را اداره می‌کردند: صبح با ایران و بعدازظهر با روسیه درباره اوکراین مذاکره می‌کردند.
یک دیپلمات سابق که در جریان مذاکرات قرار داشت، گفت هنگامی که عباس عراقچی شروع به ارائه امتیاز کرد، کوشنر و ویتکاف به‌درستی درک نکردند چه چیزی پیشنهاد شده و این امتیازها برنامه ایران را چند ماه یا چند سال عقب می‌اندازد. آنان برای ارزیابی پیشنهاد به رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، مراجعه کردند؛ درحالی‌که گروسی به‌عنوان طرفی بی‌طرف در مذاکرات شرکت کرده بود. یک مقام سابق کاخ سفید، ورود بدون آمادگی و مشاور فنی به چنین مذاکراتی را «قصور کامل» توصیف کرد.
کوشنر معتقد بود تهران فقط می‌خواست زمان بخرد، دارایی‌های هسته‌ای خود را حفظ کند و تا پایان دوره ترامپ دوام بیاورد. یک مقام سابق دیگر نیز گفت موضع سنتی ایران دریافت حجم عظیمی از رفع تحریم‌ها بدون برچیدن زیرساخت هسته‌ای است. اما برخی کارشناسان پیشنهادهای عراقچی را جدی ارزیابی کردند؛ زیرا ایران برای نخستین‌بار پیشنهاد توقف کامل غنی‌سازی و رقیق‌کردن اورانیوم موجود را مطرح کرده بود.
اظهارات بعدی مذاکره‌کنندگان آمریکایی نیز تردیدها درباره دانش فنی آنان را افزایش داد. ویتکاف راکتور تحقیقاتی تهران را به غنی‌سازی و ذخیره غیرقانونی اورانیوم متهم کرد، درحالی‌که بازرسی‌های مکرر آژانس مدرکی از استفاده نظامی آن پیدا نکرده بود. کلسی داونپورت، کارشناس منع اشاعه، گفت سخنان کوشنر و ویتکاف نشان می‌داد آنان بسیاری از موضوعات فنی را درک نمی‌کنند. یکی از دوستان کوشنر نیز گفت او انسان خوبی است، اما این پرونده بسیار فراتر از توان و تخصص اوست.
بدر البوسعیدی، وزیر خارجه عمان و میزبان مذاکرات، چنان از روند جلسه نگران شد که برای جلوگیری از جنگ به واشنگتن رفت. او نتوانست با ترامپ دیدار کند، اما با جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهوری که مخالف جنگ بود، ملاقات کرد. البوسعیدی سپس در اقدامی غیرمعمول در تلویزیون آمریکا ظاهر شد و گفت دستیابی به توافق صلح همچنان ممکن است.
بااین‌حال، کوشنر و ویتکاف به ترامپ گزارش دادند که ایرانی‌ها تسلیم نشده‌اند. تنها چند ساعت بعد، آمریکا و اسرائیل حملات گسترده‌ای را آغاز کردند که علی خامنه‌ای و شمار زیادی از دیگر رهبران ارشد ایران را کشت. یک مقام سابق کاخ سفید گفت شکست مذاکرات لزوماً تقصیر کوشنر و ویتکاف نبود، اما تصمیم برای آغاز فوری جنگ و حذف کل رهبری ایران ضرورتی نداشت و دولت شتاب‌زده وارد منازعه شد.
تصمیم نتانیاهو و ورود ترامپ به جنگ
کوشنر پس از آغاز جنگ توجیه تازه‌ای ارائه کرد و گفت ایران در صورت تصمیم به ساخت بمب، ممکن بود تنها چند روز یا چند هفته با دستیابی به سلاح فاصله داشته باشد. گزارش این ادعا را غیرقابل‌قبول می‌داند، زیرا آژانس پس از بمباران تأسیسات هسته‌ای ایران در سال ۲۰۲۵ نشانه‌ای از احیای برنامه تسلیحاتی مشاهده نکرده بود.
به روایت مقاله، نتانیاهو که اعتقاد داشت حمله هماهنگ می‌تواند حکومت ایران را به‌سرعت سرنگون کند، ترامپ را به‌سوی جنگ سوق داد. هنگامی که اطلاعات آمریکا محل رهبران ارشد ایران را مشخص کرد، اسرائیل تصمیم گرفت حمله کند. مارکو روبیو بعداً توضیح داد که اقدام نظامی اسرائیل اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید و واشنگتن می‌دانست چنین حمله‌ای، واکنش ایران علیه نیروهای آمریکایی را در پی خواهد داشت؛ بنابراین ترامپ نتیجه گرفت آمریکا نمی‌تواند از جنگ دور بماند.
فیلکینز می‌نویسد دولت ترامپ در هفت ماه بعد در جنگی پرهزینه و بدون راه خروج آسان گرفتار شد. نیروهای آمریکایی تأسیسات آب غیرنظامی را بمباران کردند و در حمله‌ای اشتباهی به مدرسه دخترانه، بیش از صد کودک کشته شدند. ارتش آمریکا بخش بزرگی از ذخایر موشک‌های پیشرفته خود را مصرف کرد و توانایی کشور برای بازدارندگی در برابر چین و روسیه کاهش یافت.
جنگ همچنین نتیجه سیاسی مورد انتظار را به همراه نداشت. حکومت تندروی ایران جای خود را به نظامی حتی تندروتر داد و آمریکا در عمل کنترل تنگه هرمز، یکی از مهم‌ترین آبراه‌های جهان، را واگذار کرد. جنگی که قرار بود برنامه هسته‌ای و حکومت ایران را مهار کند، به بن‌بستی تبدیل شد که منابع نظامی آمریکا، امنیت منطقه و اقتصاد جهانی را تحت فشار گذاشت.
برای هر نماینده دیگری، چنین نتیجه‌ای می‌توانست یک شکست حرفه‌ای بزرگ باشد؛ اما برای کوشنر، مذاکرات ایران حتی مهم‌ترین بخش فعالیت‌هایش نبود. او در همان زمان که درباره جلوگیری از جنگ یا پایان‌دادن به آن مذاکره می‌کرد، میلیاردها دلار سرمایه دولت‌های منطقه را برای صندوق خصوصی خود مدیریت و پنج میلیارد دلار دیگر از خاورمیانه جذب می‌کرد.
حذف دیپلماسی حرفه‌ای و شخصی‌شدن سیاست خارجی
بازگشت کوشنر به دولت بخشی از تغییر گسترده‌تر سیاست خارجی در دوره دوم ترامپ بود: کاهش تعهدات جهانی آمریکا، حمله لفظی به متحدان قدیمی و تضعیف دستگاه دیپلماسی. به‌جای سفیران و مذاکره‌کنندگان باتجربه، کوشنر و ویتکاف به مناطق بحرانی اعزام می‌شدند و معمولاً بیش از یک یا دو شب در مقصد نمی‌ماندند.
ویتکاف معامله‌گری عمل‌گرا، خوش‌برخورد و متمرکز بر شخصیت طرف مقابل معرفی شده است. کوشنر در مقابل فردی دقیق، سرد، حسابگر و کم‌عاطفه توصیف می‌شود. برخی مقام‌های سابق می‌گویند این ویژگی در جهان عرب، جایی که روابط شخصی، رفتار گرم و ارتباط مستقیم اهمیت فراوان دارد، گاه مانع او می‌شد. کوشنر برای معاشرت نمی‌آمد؛ هدفش بستن معامله بود.
کوشنر و ویتکاف معتقدند از ندانستن نمی‌ترسند و می‌توانند در جریان مذاکرات موضوعات را یاد بگیرند؛ اما منتقدان این انعطاف را با ساده‌لوحی اشتباه‌پذیر می‌دانند. همین مشکل در پرونده اوکراین نیز ظاهر شد. براساس گفته یک مقام سابق، آنان با شناختی اندک وارد مذاکرات شدند، پوتین را «آدم خوبی» می‌دانستند و ارتش روسیه را شکست‌ناپذیر تصور می‌کردند. از نگاه منتقدان، آنان متوجه نبودند که با جنگی خونین روبه‌رو هستند، نه معامله‌ای در بازار املاک.
👍1
طرح اولیه آنان برای اوکراین تقریباً تمام خواسته‌های روسیه را می‌پذیرفت: واگذاری اراضی، تعهد کی‌یف به نپیوستن به ناتو و کاهش شدید اندازه ارتش. پس از انتشار و اعتراض گسترده، طرح فروپاشید و حتی روبیو reportedly آن را «فهرست آرزوهای روسیه» نامید.
مقاله به گزارش محرمانه یک نهاد اطلاعاتی اروپایی اشاره می‌کند که براساس آن، ترامپ و اطرافیانش درباره ده قرارداد احتمالی با روسیه گفت‌وگو کرده‌اند؛ قراردادهایی که پس از دستیابی ترامپ به توافق صلح اجرا می‌شدند. بازگشایی نورد استریم ۲ تحت کنترل آمریکا، بازگشت اکسون‌موبیل به ساخالین، استخراج نفت در دریای اختسک و آزادسازی دارایی‌های مسدودشده روسیه ازجمله این طرح‌ها بود. در سند از ترامپ، ویتکاف، کوشنر، ریچارد گرنل و جنتری بیچ نام برده شده است. سخنگوی کوشنر کسب منفعت شخصی مقام‌های آمریکایی از چنین معاملاتی را رد کرد.
در سفر اخیر به مسکو، کوشنر و ویتکاف مانند دوستان قدیمی با پوتین برخورد کردند و برخلاف رویه امنیتی معمول، سوار خودروی روسی شدند. در کی‌یف، کوشنر جنگ را با زبان تجاری «برد–برد» توصیف کرد و گفت روسیه و اوکراین می‌توانند با یک «بسته صلح» ظرفیت اقتصادی خود را آزاد کنند. تنها چند ساعت پس از خروج آنان، پوتین بمباران را از سر گرفت.
پیشینه کوشنر و رابطه خانوادگی با ترامپ
کوشنر در خانواده‌ای ثروتمند در نیوجرسی بزرگ شد. پدرش، چارلز کوشنر، پس از تعهد به اهدای ۲.۵ میلیون دلار به هاروارد، شاهد پذیرش جرد در این دانشگاه بود. چارلز بعدها به اتهام فرار مالیاتی، دست‌کاری شاهد و کلاهبرداری مخابراتی اعتراف و زندانی شد. جرد مدیریت شرکت خانوادگی را بر عهده گرفت و پس از ازدواج با ایوانکا ترامپ در سال ۲۰۰۹، به خانواده ترامپ پیوست.
در جریان کارزار ۲۰۱۶، کوشنر از نفوذ خود برای کنارزدن کریس کریستی، دادستانی که پدرش را تحت تعقیب قرار داده بود، استفاده کرد. پس از ورود ترامپ به کاخ سفید، کوشنر بدون داشتن حوزه مسئولیت مشخص، از اصلاح قوانین کیفری و تجارت تا خاورمیانه را در اختیار گرفت. او و ترامپ به‌جای کارشناسان دولتی به ثروتمندان اعتماد داشتند؛ کوشنر در پاسخ به پیشنهاد استخدام متخصصان مالی و پولی گفته بود: «ما میلیاردرها را می‌آوریم.»
پیوند خانوادگی، موقعیت کوشنر را از سایر مقام‌ها امن‌تر می‌کند و همه طرف‌های خارجی می‌دانند او مستقیماً به ترامپ دسترسی دارد. همین ویژگی مهم‌ترین سرمایه سیاسی و تجاری اوست. بااین‌حال، او به رئیس‌جمهوری وابسته است که سیاست‌هایش دائماً تغییر می‌کند و اطلاعاتش درباره مسائل بین‌المللی گاه بسیار محدود است.
عربستان، محمد بن‌سلمان و مهار ایران
کوشنر از خانواده‌ای یهودی ارتدوکس و دارای دیدگاه‌های تندروانه درباره خاورمیانه برخاست. پدرش از سازمان‌های حامی شهرک‌های اسرائیلی در کرانه باختری کمک مالی می‌کرد و نتانیاهو دوست قدیمی خانواده بود که زمانی در اتاق‌خواب جرد اقامت کرده بود. در دولت نخست ترامپ، کوشنر به سیاست حمایت بی‌قیدوشرط از اسرائیل و مقابله با ایران کمک کرد.
ترامپ و مشاورانش معتقد بودند ایران بدون مانع در منطقه گسترش یافته است و برای مهار آن باید عربستان تقویت شود. دولت اوباما به‌دلیل وضعیت حقوق بشر عربستان فاصله خود را با ریاض حفظ کرده بود، اما ترامپ مأموریت بازسازی این روابط را به کوشنر سپرد. دستگاه‌های اطلاعاتی آمریکا به‌دلیل نگرانی از آسیب‌پذیری کوشنر در برابر سوءاستفاده دولت‌های خارجی، دسترسی او به اطلاعات فوق‌محرمانه را محدود کرده بودند. بااین‌حال، ساختار خانوادگی حکومت‌های خلیج فارس شباهتی با شیوه فعالیت خانواده‌های ترامپ و کوشنر داشت و به ایجاد روابط شخصی کمک می‌کرد.
کوشنر محمد بن‌سلمان، هفتمین پسر پادشاه عربستان و نفر دوم در صف جانشینی، را شریک اصلی خود انتخاب کرد. نفر نخست، محمد بن‌نایف، متحد قدیمی سازمان سیا در مبارزه با تروریسم بود. یک مقام سابق سیا ادعا می‌کند دشمنی ترامپ با این سازمان و صداقت بن‌نایف از دلایل گرایش کاخ سفید به بن‌سلمان بود.
کوشنر برای بن‌سلمان در کاخ سفید ناهار ترتیب داد و ترامپ را متقاعد کرد عربستان را مقصد نخستین سفر خارجی خود قرار دهد. ترامپ در ریاض مانند یک پادشاه مورد استقبال قرار گرفت و با فروش ۱۱۰ میلیارد دلار تسلیحات، ازجمله موشک‌های هدایت‌شونده‌ای که دولت اوباما انتقالشان را متوقف کرده بود، موافقت کرد. کوشنر با تماس مستقیم با مدیرعامل لاکهید مارتین به نهایی‌شدن قرارداد کمک کرد.
کوشنر و بن‌سلمان به‌سرعت رابطه‌ای دوستانه برقرار کردند. هر دو در دهه سی زندگی خود بودند و خود را رهبرانی نوگرا می‌دانستند که می‌توانند دیوان‌سالاری‌های سنتی را کنار بزنند. آنان مرتب تلفنی گفت‌وگو می‌کردند و کوشنر برای سفر با قایق تفریحی نیم‌میلیارددلاری بن‌سلمان دعوت شد.
قطر، بن‌نایف و قتل خاشقجی
به گفته برخی مقام‌های آمریکایی، حمایت دولت ترامپ، بن‌سلمان را به اقدامات پرخطری تشویق کرد. تنها دو هفته پس از نشست ریاض، عربستان و امارات محاصره قطر را آغاز کردند. اختلاف با حمایت قطر از اخوان‌المسلمین توجیه می‌شد، اما برخی ناظران معتقد بودند هدف واقعی، کنارزدن خاندان حاکم قطر و تصاحب منابع عظیم گاز آن بود. یک مقام سابق می‌گوید کوشنر از برنامه آگاه بود و برای متوقف‌کردن آن مداخله نکرد؛ سخنگوی او این ادعا را رد کرده است.
خانواده کوشنر پیشینه مالی مهمی با قطر داشت. چند ماه پیش از محاصره، چارلز کوشنر از صندوق ثروت ملی قطر خواسته بود در ساختمان بحران‌زده ۶۶۶ خیابان پنجم سرمایه‌گذاری کند. قطری‌ها به‌دلیل نامطمئن‌بودن بازده طرح آن را رد کردند. یک تحلیلگر مرتبط با صندوق احتمال داد اگر قطر این پول را پرداخت کرده بود، شاید محاصره رخ نمی‌داد.
بن‌سلمان سپس صدها شاهزاده و شخصیت سعودی را در هتل ریتز کارلتون بازداشت و از آنان پول و اعلام وفاداری مطالبه کرد. او همچنین سعد حریری، نخست‌وزیر لبنان، را به ریاض احضار کرد؛ مقاله مدعی است حریری در آنجا مورد ضرب‌وشتم قرار گرفت و مجبور شد استعفای خود را از تلویزیون بخواند، هرچند دو طرف این روایت را رد کرده‌اند.
بحران روابط آمریکا و عربستان با قتل جمال خاشقجی در سال ۲۰۱۸ به اوج رسید. دستگاه‌های اطلاعاتی آمریکا نتیجه گرفتند قتل و قطعه‌قطعه‌شدن خاشقجی در کنسولگری عربستان، تقریباً به‌طور قطع به دستور بن‌سلمان انجام شده بود. اما کوشنر در داخل کاخ سفید از ولیعهد دفاع کرد و ترامپ اعلام کرد قانع شده است که بن‌سلمان از عملیات خبر نداشته است.
کوشنر تأکید می‌کرد عربستان در مهار «تجاوزگری ایران» متحدی قدرتمند است و اهداف آمریکا در منطقه باید بر ملاحظات دیگر اولویت داشته باشد. به گفته مقام‌های سابق، گروه کوشنر تصور می‌کرد پیشینیانش همگی شکست خورده‌اند و بنابراین نیازی به تخصص و تجربه آنها ندارد؛ نگرشی که به درک ناقص کاخ سفید از ساختار خاورمیانه منجر شد.
مقاله همچنین مدعی است هنگامی که بن‌سلمان برای کنارزدن محمد بن‌نایف آماده می‌شد، در تماسی که مخفیانه ضبط شده بود، کوشنر به او گفت به‌جز سازمان‌های اطلاعاتی، دیگر بخش‌های دولت آمریکا از او حمایت می‌کنند. یک مقام اطلاعاتی این پیام را «چراغ سبز» توصیف کرد. سخنگوی کوشنر آن را رد کرده است. بن‌سلمان اندکی بعد بن‌نایف را بازداشت و مجبور به کناره‌گیری کرد؛ بن‌نایف از سال ۲۰۲۰ در بازداشت یا حصر خانگی قرار دارد.
بن‌سلمان سپس اصلاحاتی مانند لغو ممنوعیت رانندگی زنان، محدودکردن پلیس مذهبی و خصوصی‌سازی بخشی از آرامکو را اجرا کرد، اما هم‌زمان سرکوب مخالفان و رسانه‌ها را تشدید کرد. مقاله به حکم اعدام یک معلم بازنشسته به‌دلیل ابراز همدردی با زندانیان سیاسی در شبکه‌های اجتماعی اشاره می‌کند.
توافق‌های ابراهیم و کنارگذاشتن مسئله فلسطین
مهم‌ترین موفقیت دیپلماتیک کوشنر، توافق‌های ابراهیم بود که روابط اسرائیل را با امارات، بحرین، سودان و مراکش عادی کرد. روند توافق زمانی آغاز شد که نتانیاهو، با اتکا به حمایت دولت ترامپ، قصد خود برای الحاق شهرک‌های کرانه باختری را اعلام کرد. یوسف العتیبه، سفیر امارات در واشنگتن، پیشنهاد داد در برابر انصراف اسرائیل از الحاق، امارات برای عادی‌سازی روابط اقدام کند.
کوشنر به‌دلیل دوستی با العتیبه، رابطه خانوادگی با نتانیاهو و دسترسی مستقیم به ترامپ، در موقعیت مناسبی برای نهایی‌کردن توافق قرار داشت. اما توافق مسئله فلسطینیان را نادیده گرفت و برای آنان امتیاز یا مسیر سیاسی مشخصی در نظر نگرفت. عربستان که همچنان از تشکیل کشور فلسطینی حمایت می‌کرد، از پیوستن خودداری کرد. بااین‌حال، توافق روابط کوشنر با پادشاهی‌های خلیج فارس را گسترش داد؛ روابطی که بعداً برای او سود مالی عظیمی به همراه آورد.
سرمایه‌گذاری دو میلیارددلاری عربستان
شش ماه پس از خروج ترامپ از کاخ سفید، کوشنر از صندوق سرمایه‌گذاری عمومی عربستان درخواست کرد دو میلیارد دلار در شرکت تازه‌تأسیس «افینیتی پارتنرز» سرمایه‌گذاری کند. نمایندگان او گفته بودند فقط به‌دنبال مشتریان خارجی‌اند، زیرا می‌خواهند از توجه رسانه‌های آمریکا دور بمانند. عربستان، امارات و قطر دارای صندوق‌های عظیم دولتی و حکومت‌هایی با پاسخ‌گویی عمومی محدود بودند.
کوشنر هیچ سابقه‌ای در اداره صندوق سرمایه‌گذاری نداشت. کمیته تخصصی صندوق عربستان با درخواست او مخالفت کرد و گفت افینیتی سابقه قابل‌اندازه‌گیری ندارد، بیشتر ریسک متوجه عربستان خواهد بود، هزینه مدیریت بیش از اندازه بالاست و بررسی‌های کارشناسی، عملکرد شرکت را «در تمام جنبه‌ها نامطلوب» نشان می‌دهد.
اما محمد بن‌سلمان، رئیس صندوق، نظر کمیته را کنار گذاشت و سرمایه‌گذاری را تصویب کرد. قرارداد سالانه بیش از ۲۵ میلیون دلار هزینه مدیریت، به‌اضافه ۲۰ درصد سود احتمالی، برای افینیتی ایجاد می‌کرد. امارات و قطر نیز هرکدام ۲۰۰ میلیون دلار سرمایه‌گذاری کردند. ترامپ نیز از روابط سعودی سود برد: مسابقات گلف تحت حمایت صندوق عربستان در باشگاه‌های او برگزار شد و شرکت‌هایش برای ساخت املاک جدید، ازجمله برج ترامپ در جده، قرارداد امضا کردند.
تحقیقات کمیته مالی سنا نشان داد افینیتی پس از نزدیک به سه سال، از سه میلیارد دلار سرمایه موجود تنها حدود یک‌سوم را سرمایه‌گذاری کرده و هنوز سودی به مشتریان نداده بود، اما در همین مدت حدود ۱۵۷ میلیون دلار هزینه دریافت کرده بود. سناتور ران وایدن احتمال داد صندوق وسیله‌ای برای ثروتمندکردن کوشنر و دادن اهرم نفوذ به دولت‌های خلیج فارس باشد.
کوشنر ابتدا اعلام کرده بود به دولت بازنمی‌گردد، اما سرمایه‌گذاران خارجی باور داشتند نفوذ او ادامه خواهد یافت. با افزایش احتمال پیروزی دوباره ترامپ، قطر و امارات پیش از انتخابات نوامبر ۲۰۲۴ در مجموع ۱.۵ میلیارد دلار دیگر به صندوق او افزودند؛ سرمایه‌گذاری‌هایی که کوشنر پس از انتخابات علنی کرد. یک مقام سابق گفت اماراتی‌ها کوشنر را چهره‌ای ماندگار می‌دیدند و در واقع روی رابطه سیاسی با او سرمایه‌گذاری می‌کردند.
تضاد منافع در دولت دوم ترامپ
کوشنر پس از بازگشت به فعالیت دولتی حقوق دریافت نکرد و وکلای کاخ سفید مدعی شدند به همین دلیل میان مسئولیت دولتی و تجارت او تضادی وجود ندارد. کارشناسان اخلاق دولتی این استدلال را رد می‌کنند، زیرا ممنوعیت قانونی مشارکت مقام‌ها در پرونده‌های دارای منفعت مالی، به دریافت حقوق وابسته نیست. ویرجینیا کانتر، مشاور سابق کاخ سفید و وکیل پیشین کمیسیون بورس، گفت کوشنر انگیزه مالی عظیمی برای پیشبرد منافع سرمایه‌گذارانش دارد، درحالی‌که باید برای مردم آمریکا کار کند.
کوشنر و ویتکاف نگرانی‌های مربوط به تضاد منافع را نپذیرفتند و خبرنگاران را نیز در سفرهای دیپلماتیک همراه خود نبردند. ویتکاف می‌گوید کنترل منافع تجاری خود را به پسرانش سپرده است. کاخ سفید نیز فعالیت کوشنر را خدمتی بدون حقوق برای تأمین صلح جهانی معرفی کرد.
مقاله این وضعیت را بخشی از الگویی گسترده‌تر می‌داند. کوشنر در شرکت هوش مصنوعی Brain Co. با لوئیس ویدگارای، وزیر خارجه سابق مکزیک و طرف مذاکره او در دوره نخست ترامپ، شریک شد. از سرمایه‌گذاران شرکت، مدیرانی بودند که به کارزار انتخاباتی یا مراسم تحلیف ترامپ کمک کرده بودند. چند ماه بعد، ترامپ قدرت ایالت‌ها برای تنظیم هوش مصنوعی را محدود کرد.
دیوید ساکس، مقام ارشد فناوری دولت، ضمن نظارت بر مقررات هوش مصنوعی، در حدود پانصد شرکت مرتبط سهم داشت. هاوارد لاتنیک، وزیر بازرگانی، پروژه استخراج تنگستن در قزاقستان را با حداکثر ۱.۶ میلیارد دلار حمایت دولتی پیش برد، درحالی‌که شرکت سابقش که اکنون در اختیار پسران اوست، از آن معامله حق‌الزحمه دریافت می‌کند.
ترامپ نیز اعلام کرده است از آغاز دور دوم ریاست‌جمهوری بیش از دو میلیارد دلار، عمدتاً از فعالیت‌های رمزارزی، درآمد داشته است. در سال ۲۰۲۵، سرمایه‌گذاران اماراتی ۵۰۰ میلیون دلار در شرکت World Liberty Financial متعلق به خانواده‌های ترامپ و ویتکاف سرمایه‌گذاری و سپس برای معامله‌ای دومیلیارددلاری از ارز دیجیتال آن استفاده کردند. دو هفته بعد، ترامپ با وجود نگرانی مقام‌های امنیتی از انتقال فناوری به چین، دسترسی امارات به پیشرفته‌ترین تراشه‌های آمریکایی را تأیید کرد.
غزه، آتش‌بس و «پروژه طلوع»
کوشنر در اجلاس داووس طرحی به نام «پروژه طلوع» برای بازسازی غزه ارائه کرد. درحالی‌که بیشتر ساکنان غزه در چادرها یا ویرانه‌ها زندگی می‌کردند، او منطقه را یک فرصت توسعه‌ای می‌دید. تصاویر طرح، ساحل غزه در ده سال آینده را شبیه میامی نشان می‌داد: برج‌های مسکونی، ساختمان‌های اداری، قطار سریع‌السیر و اشتغال صددرصدی.
هزینه طرح ۱۱۲ میلیارد دلار برآورد شده بود که باید از سوی کشورهای همسایه و کمک‌کنندگان بین‌المللی تأمین می‌شد. کوشنر از فرصت‌های بزرگ برای بخش خصوصی و احتمال «موفقیت فاجعه‌بار» سخن گفت. برخی حاضران آن را کاملاً خیالی و جدا از واقعیت انسانی غزه دانستند. این طرح با پیشنهاد ترامپ برای تبدیل غزه به «ریویرای خاورمیانه» همخوانی داشت.
نقش کوشنر در مذاکرات غزه پیش از آغاز دور دوم ترامپ شروع شد؛ زمانی که او و ویتکاف با مقام‌های دولت بایدن برای آتش‌بس و آزادی آخرین گروگان‌های حماس همکاری کردند. یک مقام سابق بایدن گفت کوشنر در آن مرحله رفتاری مستقیم و غیرحزبی داشت. بااین‌حال، یکی از دوستان او گفته بود کوشنر تا حدی به دولت بازگشته چون تصور می‌کند می‌تواند به اسرائیل کمک کند.
کوشنر پیش‌تر در هاروارد گفته بود احتمالاً بهترین محل برای ساکنان غزه صحرای نقب در اسرائیل است؛ بدون آنکه توضیح دهد آنان چگونه منتقل خواهند شد یا حق بازگشت خواهند داشت. او غزه را مکانی ویران توصیف کرده بود که به‌دست سازمان‌های غیردولتی و «تروریست‌ها» ساخته شده است.
کوشنر و ویتکاف میان اسرائیل و قطر، محل استقرار رهبران حماس به درخواست آمریکا، رفت‌وآمد کردند و با رهبران ترکیه، عربستان و چند فلسطینی دیدار داشتند. نقطه عطف مذاکرات زمانی بود که جنگنده‌های اسرائیلی قطر را بمباران کردند و پسر خلیل الحیه، مذاکره‌کننده اصلی حماس، کشته شد. ترامپ که معتقد بود نتانیاهو قصد خراب‌کردن مذاکرات را دارد، او را وادار کرد در حضور ترامپ از نخست‌وزیر قطر عذرخواهی کند.
ترامپ سپس کوشنر و ویتکاف را برای ملاقات با رهبران حماس به مصر فرستاد. آنان به آتش‌بس، آزادی آخرین گروگان‌ها و تعهد اسرائیل به خودداری از عملیات گسترده دست یافتند. بااین‌حال، یک مقام سابق دولت بایدن گفت عامل تعیین‌کننده تماس مستقیم ترامپ با نتانیاهو و دستور او برای متوقف‌کردن بمباران بود.
توافق بیست‌ماده‌ای غزه خواهان خلع سلاح حماس، عقب‌نشینی اسرائیل و بازسازی منطقه بود. ترامپ برای نظارت بر آن «هیئت صلح» را تشکیل داد؛ نهادی که قرار بود مانند نسخه خصوصی سازمان ملل عمل کند و هر دولت برای عضویت در آن یک میلیارد دلار بپردازد. هیئت دیگری از فلسطینیان نیز برای نظارت بر بازسازی تعیین شد.
اما تنها یک هفته پس از نخستین جلسه هیئت، ترامپ جنگ ایران را آغاز کرد و توجه کاخ سفید از غزه منحرف شد. حماس از تحویل سلاح خودداری کرد، ارتش اسرائیل بیش از نیمی از غزه را در اختیار گرفت و ورود به منطقه را به‌شدت محدود کرد. برخی وزیران دولت نتانیاهو خواهان بازگشت شهرک‌نشینان شدند و در حملات بعدی نزدیک به هزار فلسطینی، بسیاری از آنان غیرنظامی، کشته شدند.
طرح جدیدی پیشنهاد می‌کرد حماس هم‌زمان با آغاز عقب‌نشینی اسرائیل، سلاح‌هایش را تدریجاً تحویل دهد؛ اما اسرائیل تا خلع سلاح کامل حاضر به عقب‌نشینی نبود. کشورهای عضو هیئت صلح ۱۷ میلیارد دلار وعده دادند، ولی هیچ پولی به حساب رسمی آن واریز نشد. حدود پنج هزار نفر برای تشکیل نیروی پلیس جدید گزینش شدند، اما آموزش آنان آغاز نشد.
مقام‌های امدادی می‌گویند اسرائیل به‌طور متوسط تنها یک‌سوم مواد غذایی و کمک‌هایی را که وعده داده، وارد غزه می‌کند. حدود دوسوم ساکنان دچار سوءتغذیه‌اند، تا هفتاد درصد نوزادان با وزن کم متولد می‌شوند، آب جاری تقریباً وجود ندارد و دو میلیون نفر برای شست‌وشو از دریا استفاده می‌کنند. بسیاری از مردم غزه معتقدند این شرایط برای مجبورکردن آنان به خروج ایجاد شده است. هانی المدحون، مدیر شبکه‌ای از آشپزخانه‌های امدادی، گفت کوشنر شاید قصد کمک داشته باشد، اما در عمل تأثیری بر وضعیت غزه ندارد.
پروژه‌های تجاری در بالکان
کوشنر در آلبانی نیز طرحی حدود چهار میلیارددلاری برای ساخت اقامتگاه‌های لوکس، زمین‌های گلف، بندر قایق‌های تفریحی و ده هزار واحد هتل و آپارتمان در جزیره سازان و منطقه زورنچ ارائه کرد. ادی راما، نخست‌وزیر آلبانی، از طرح استقبال و شرکت کوشنر را «سرمایه‌گذار راهبردی» معرفی کرد؛ جایگاهی که اجازه استفاده از منابع عمومی را فراهم می‌کرد.
پارلمان آلبانی پیش از اعلام پروژه، قانونی برای ساخت تأسیسات لوکس در مناطق حفاظت‌شده تصویب کرده بود. پروژه بدون مناقصه عمومی، با شرکای محلی ناشناس و در منطقه‌ای طبیعی آغاز شد که قبلاً برای مردم قابل‌دسترسی بود. مردم محلی حصار ساحل را تخریب کردند و اعتراضات از مخالفت با پروژه کوشنر به اعتراض علیه تمرکز قدرت و ثروت در دست سیاست‌مداران و ثروتمندان آلبانی تبدیل شد.
شرکت توسعه‌دهنده پروژه ۱۲۵ میلیون دلار بابت زمین‌هایی به آرتور شهو پرداخت کرد؛ تاجری که بعداً با حکم بازداشت به ظن قاچاق مواد مخدر و پول‌شویی مواجه شد. دادستان‌ها گفتند زمین‌های محل پروژه احتمالاً با جعل اسناد تصاحب شده‌اند. شهو تمام اتهامات را رد کرده است. اگر دادگاه ادعای دادستانی را تأیید کند، پروژه کوشنر ممکن است متوقف شود.
طرح دیگری در صربستان برای ساخت هتل و مجموعه مسکونی ترامپ در ساختمان تاریخی ستاد ارتش با اعتراض عمومی مواجه شد. وزیر فرهنگ صربستان به جعل اسناد برای صدور مجوز متهم شد، هرچند مدرکی از تخلف تیم کوشنر ارائه نشد. کوشنر سرانجام اعلام کرد پروژه‌هایی با این ابعاد باید موجب اتحاد شوند و از طرح کنار کشید.
جنگ ایران، ناامیدی کشورهای خلیج فارس و رونق تجارت کوشنر
در همان زمانی که کوشنر با ایران مذاکره می‌کرد، به‌طور محرمانه در پی جذب پنج میلیارد دلار سرمایه جدید برای افینیتی از خاورمیانه بود. پس از آغاز جنگ، برخی منابع نزدیک به رهبران منطقه احتمال دادند او تصور می‌کرد با یک اقدام هم به کشورهای عربی برای تضعیف ایران کمک می‌کند و هم در مقابل سرمایه بیشتری دریافت خواهد کرد.
👍1
اما جنگ نتیجه مورد انتظار پادشاهی‌های خلیج فارس را در پی نداشت. یک مقام سابق آمریکایی گفت این دولت‌ها از ناتوانی کوشنر در جلوگیری از جنگ ناامید شدند؛ زیرا تصور می‌کردند سرمایه‌گذاری در او برایشان نفوذی ایجاد می‌کند که از آنها محافظت خواهد کرد. در عمل، جنگ ثباتی را که اساس الگوی اقتصادی کشورهای خلیج فارس بود از میان برد و سرمایه‌گذاری آنان نتیجه معکوس داد.
با وجود شکست دیپلماتیک، فعالیت اقتصادی کوشنر گسترش یافت. سرمایه افینیتی در سال ۲۰۲۵ با افزایش سی‌درصدی به بیش از شش میلیارد دلار رسید و ده‌ها میلیون دلار هزینه سالانه ایجاد کرد. شرکت نرخ بازده داخلی خود را ۲۵ درصد اعلام کرده است.
افینیتی با استفاده از سرمایه عربستان ۱۱۰ میلیون دلار در شرکت خودرویی شلومو و حدود ۳۰۰ میلیون دلار در شرکت بیمه فینیکس اسرائیل سرمایه‌گذاری کرد. هدف کوشنر ایجاد «کریدور سرمایه‌گذاری» میان عربستان و اسرائیل بود. بن‌سلمان با این سرمایه‌گذاری مخالفت نکرد، هرچند فینیکس در شرکت‌هایی سهام داشت که در فهرست سازمان ملل از کسب‌وکارهای فعال در شهرک‌های غیرقانونی کرانه باختری، بیت‌المقدس شرقی و بلندی‌های اشغالی جولان قرار گرفته‌اند. افینیتی در ژوئیه یک‌چهارم سهام خود در فینیکس را با نزدیک به ۳۵۰ میلیون دلار فروخت.
بزرگ‌ترین معامله کوشنر مشارکت در خرید ۵۵ میلیارددلاری شرکت بازی‌سازی Electronic Arts بود؛ معامله‌ای که بزرگ‌ترین خرید اهرمی تاریخ معرفی شده است. کوشنر که با بن‌سلمان بازی‌های ویدئویی انجام می‌داد، مدیر شرکت را به ولیعهد معرفی کرد و زمینه تشکیل کنسرسیومی با حضور صندوق سعودی و افینیتی را فراهم ساخت.
این معامله به‌دلیل دسترسی Electronic Arts به حجم بزرگی از اطلاعات خصوصی کاربران، نگرانی‌های امنیتی ایجاد کرد. بررسی آن بر عهده کمیته سرمایه‌گذاری خارجی آمریکا بود که بیشتر اعضایش مقام‌های دولت ترامپ هستند و رئیس‌جمهور اختیار تصمیم نهایی را دارد. معامله در اوت ۲۰۲۶ تأیید شد.
نتیجه‌گیری مقاله این است که کوشنر نمونه اصلی «خصوصی‌سازی سیاست خارجی آمریکا» است: کسی که به‌عنوان نماینده رئیس‌جمهور با دولت‌های خارجی درباره جنگ، صلح، انرژی و امنیت مذاکره می‌کند و هم‌زمان از همان دولت‌ها میلیاردها دلار برای تجارت خصوصی خود می‌گیرد. گزارش مدرک مستقیمی ارائه نمی‌کند که یک تصمیم مشخص سیاسی در برابر سرمایه‌گذاری خریداری شده باشد، اما شبکه روابط و منافع مالی را چنان گسترده می‌داند که تشخیص منافع ملی آمریکا از منافع شخصی خانواده ترامپ و کوشنر دشوار شده است.
اگر دموکرات‌ها در انتخابات پاییز اکثریت یکی از مجالس کنگره را به دست آورند، احتمال احضار کوشنر، مطالبه اسناد افینیتی و بررسی نقض قوانین اخلاقی وجود دارد. بااین‌حال، نسبت خانوادگی او با ترامپ، نفوذ مستقیمش در کاخ سفید و احتمال عفو مقام‌های تحت تحقیق، پاسخ‌گوکردن او را دشوار می‌کند. ویرجینیا کانتر، کارشناس اخلاق دولتی، می‌گوید اگر کوشنر داماد رئیس‌جمهور نبود، احتمالاً اف‌بی‌آی درباره فعالیت‌هایش تحقیق می‌کرد؛ زیرا کمتر فرد دیگری می‌توانست چنین آمیزه‌ای از قدرت عمومی، دیپلماسی محرمانه و سود خصوصی را بدون پیامد ادامه دهد.
👍1
ماگا جهان را برای فساد امن می‌کند
ایدئولوگ‌های راست افراطی، سیاست خارجی آمریکا را به ابزاری برای منافع خصوصی و گسترش جنبشی ضددموکراتیک تبدیل کرده‌اند
نویسنده: آن اپلبام
منبع: آتلانتیکhttps://www.theatlantic.com/magazine/2026/10/maga-foreign-policy/688352/
تاریخ انتشار: ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
اپلبام مقاله را با برزیل آغاز می‌کند. دولت ترامپ در سال ۲۰۲۵ برای حمایت از ژائیر بولسونارو ــ رئیس‌جمهوری پیشین که به تلاش برای کودتا پس از شکست انتخاباتی متهم بود ــ تعرفه‌ای ۵۰درصدی بر کالاهای برزیلی وضع کرد، روادید هشت قاضی دیوان عالی را لغو و قاضی مسئول پرونده را تحریم کرد؛ قاضی‌ای که به‌دلیل مقابله با انتشار اطلاعات نادرست در شبکه ایکس، ایلان ماسک را نیز خشمگین کرده بود. هم‌زمان، دولت ترامپ کانال‌های رسمی با دولت لولا را بست و به‌جای وزیران و سفیران منتخب برزیل، با فرزندان بولسونارو و واسطه‌های نزدیک به مارالاگو ارتباط گرفت. سرانجام ژوسلی باتیستا، میلیاردری که شرکتش پنج میلیون دلار به مراسم تحلیف ترامپ کمک کرده بود، برای کاهش تعرفه‌ها میانجی شد. اکنون برزیلی‌ها نه درباره احتمال، بلکه درباره شیوه مداخله احتمالی آمریکا در انتخابات بعدی خود بحث می‌کنند.
استدلال اصلی اپلبام این است که این ماجرا بخشی از تغییری بسیار بزرگ‌تر است: آمریکا صرفاً از ترویج دموکراسی عقب‌نشینی نکرده، بلکه سیاست خارجی خود را در خدمت یک جنبش فراملی اقتدارگرا و شبکه‌ای از منافع خصوصی قرار داده است. در این نظم تازه، دیپلمات‌های حرفه‌ای و نهادهای رسمی جای خود را به اعضای خانواده ترامپ، بازرگانان، لابی‌گران، شرکت‌های فناوری، فعالان رمزارز و ایدئولوگ‌های راست افراطی داده‌اند که ابزارهای دولت را برای حمایت از متحدان سیاسی، حذف مقررات و کسب سود به کار می‌گیرند.
اپلبام این تحول را با انقلاب‌های گذشته مقایسه می‌کند. ناپلئون انقلاب فرانسه را در اروپا گسترش داد؛ لنین و تروتسکی بقای انقلاب بلشویکی را به تشکیل حکومت‌های کمونیستی دیگر وابسته می‌دانستند؛ و آیت‌الله خمینی و جانشینانش برای گسترش ایدئولوژی جمهوری اسلامی در خاورمیانه، شبکه‌ای از نیروهای نیابتی ساختند. به همین ترتیب، نیروهای ماگا خود را جمهوری‌خواهانی نمی‌بینند که موقتاً در انتخابات پیروز شده‌اند، بلکه پیشگام جنبشی می‌دانند که باید نظم سیاسی آمریکا و جهان را تغییر دهد.
این جریان مخالفان خود را رقبای مشروع نمی‌داند، بلکه آنان را دشمنانی وجودی معرفی می‌کند: حامیان فرهنگ «ووک»، مدافعان مهاجرت و حقوق بشر، تنظیم‌کنندگان شرکت‌ها و اعضای آنچه «مجتمع صنعتی سانسور» نامیده می‌شود. به همین دلیل، به دیپلمات‌های حرفه‌ای و دولت‌های دموکراتیک متحد آمریکا اعتماد ندارد و می‌کوشد رهبران و احزاب راست افراطی همسو را در کشورهای دیگر به قدرت برساند.
این انقلاب دو نیروی مکمل دارد. گروه نخست، ایدئولوگ‌هایی مانند استیو بنن و دارن بیتی هستند که تنوع نژادی، سکولاریسم و حقوق بشر را عوامل زوال تمدن غرب می‌دانند. گروه دوم شامل مدیران نفت و گاز، شرکت‌های بزرگ فناوری، سرمایه‌گذاران رمزارز و فعالان معادن عناصر نادر است که خواهان حذف مقررات و دسترسی به قراردادهای دولتی‌اند. آنان در این باور مشترک‌اند که قدرت و زور، نه قواعد و نهادها، جهان را اداره می‌کنند و ثروتمندان باید در رأس نظام سیاسی و اقتصادی قرار گیرند.
جی‌دی ونس و مارکو روبیو در کنفرانس امنیتی مونیخ، رابطه آمریکا و اروپا را نه براساس تعهد مشترک به دموکراسی و حاکمیت قانون، بلکه بر پایه تاریخ، مسیحیت، فرهنگ، زبان و تبار مشترک تعریف کردند. راهبرد امنیت ملی ترامپ نیز اعلام کرد آمریکا باید به اروپا برای «اصلاح مسیر» و جلوگیری از «محو تمدنی» کمک کند. در عمل، وزارت خارجه از فشار دیپلماتیک، ممنوعیت صدور روادید، برنامه‌های مبادله و کمک‌های فرهنگی برای حمایت از «متحدان تمدنی»، ازجمله حزب آلترناتیو برای آلمان، استفاده می‌کند و دولت‌های منتخب اروپا را به‌دلیل سیاست‌های مهاجرتی و مقررات فناوری تحت فشار قرار می‌دهد.
در نیمکره غربی، این سیاست آشکارا مداخله‌گرانه‌تر است. راهبرد دولت ترامپ وعده می‌دهد دولت‌ها، احزاب و جنبش‌های همسو با برتری آمریکا را «تشویق و پاداش» دهد. بازداشت نیکلاس مادورو و همسرش به‌دست نیروهای ویژه آمریکا و بهره‌برداری واشنگتن از نفت ونزوئلا، از سوی دیگر دولت‌های منطقه به‌عنوان هشدار تلقی شد. فلاویو بولسونارو حتی پیشنهاد کرد ارتش آمریکا برای مقابله با گروه‌های جنایت‌کار وارد آب‌های برزیل شود؛ سپس واشنگتن برخلاف نظر دولت برزیل دو شبکه تبهکاری را «تروریستی» اعلام کرد و این گمان را ایجاد کرد که در حال فراهم‌کردن توجیه مداخله نظامی است.
آمریکا علاوه بر فشار سیاسی، مستقیماً از متحدان راست‌گرای خود حمایت مالی و انتخاباتی می‌کند. دولت ترامپ دو هفته پیش از انتخابات آرژانتین، بسته نجات ۲۰ میلیارددلاری را به پیروزی حزب خاویر میلی مشروط کرد. ونس پیش از انتخابات آلمان با آلیس وایدل، رهبر آلترناتیو برای آلمان، دیدار و در آستانه انتخابات مجارستان از ویکتور اوربان حمایت کرد. ترامپ نیز کارول ناوروتسکی، نامزد راست افراطی لهستان، را به کاخ سفید دعوت کرد و بعدها مدعی شد در پیروزی او نقش داشته است.
رسانه‌ها و اجتماعات راست‌گرای آمریکایی نیز به ابزار تقویت متحدان ماگا تبدیل شده‌اند. جرج سیمیون در رومانی، نایب بوکله در السالوادور و اوربان در مجارستان با حضور در برنامه‌های تاکر کارلسون، استیو بنن و دیگر رسانه‌های راست، حمایت آمریکا را برای مخاطبان داخلی به نمایش گذاشتند. نشست‌های CPAC نیز به نمایشگاه سیار راست افراطی جهانی تبدیل شده‌اند و بولسونارو، بوکله، اوربان، میلی، وایدل، خیرت ویلدرس و سانتیاگو آباسکال را در کنار مقام‌های جمهوری‌خواه گرد هم می‌آورند.
پیوند ایدئولوژی و منافع تجاری
اپلبام می‌گوید مبارزه دولت ترامپ با قانون خدمات دیجیتال اتحادیه اروپا، نمونه روشنی از هم‌سویی راست افراطی و شرکت‌های فناوری است. این قانون پلتفرم‌ها را ملزم می‌کند از کودکان محافظت کنند، با محتوای غیرقانونی مقابله و درباره الگوریتم‌هایشان شفافیت ایجاد کنند. دولت ترامپ آن را «سانسور» معرفی کرده، برای طراحانش محدودیت روادید وضع کرده و در مذاکرات دوجانبه مرتب خواهان تغییر آن می‌شود.
از نظر نویسنده، هدف فقط دفاع از آزادی بیان نیست. حذف مقررات هم سود شرکت‌های فناوری را افزایش می‌دهد و هم به احزاب راست افراطی مخالف اتحادیه اروپا کمک می‌کند. ایلان ماسک از شبکه اجتماعی، کمک‌های سیاسی و نفوذ شرکت‌هایش برای حمایت از آلترناتیو برای آلمان و راست افراطی بریتانیا استفاده کرده و هم‌زمان با مقررات دیجیتال مخالفت می‌کند. شبکه ایکس نیز در انتشار ادعاهای نادرستی نقش داشت که پس از یک چاقوکشی در بریتانیا، مظنون را مهاجر مسلمان معرفی و به آشوب‌های خشونت‌آمیز دامن زد.
استیو بنن در سال ۲۰۱۸ در پیامی به جفری اپستین نوشته بود افزایش تعداد نمایندگان راست افراطی در پارلمان اروپا می‌تواند تصویب هرگونه قانون مربوط به رمزارز را متوقف کند. اپلبام این پیام را شاهدی می‌داند که حمایت از نیروهای افراطی از ابتدا در کنار اهداف ایدئولوژیک، انگیزه‌های تجاری و مقررات‌زدایی نیز داشته است.
همین الگو در مذاکرات اوکراین دیده می‌شود. استیو ویتکاف در نشستی با رهبران اروپایی reportedly گفته بود در حال مذاکره درباره قراردادهای انرژی و معادن میان شرکت‌های آمریکایی و روسیه است که پس از جنگ اجرا می‌شوند؛ هرچند کاخ سفید این ادعا را رد کرد. او همچنین از نقش بلک‌راک در بازسازی اوکراین سخن گفت و مدیرعامل این شرکت در کنار جرد کوشنر در مذاکرات حضور یافت. برای اپلبام، این نمونه نشان می‌دهد مذاکرات صلح با فرصت‌های سرمایه‌گذاری شرکت‌های خصوصی درهم آمیخته است.
«هیئت صلح» ترامپ نیز همین پرسش را ایجاد می‌کند. این نهاد شبه‌دولتی ساختاری شبیه باشگاهی خصوصی دارد: ترامپ اعضا، جانشین و مأموریت آن را تعیین می‌کند و بخش مهمی از منابع غیرشفافش را دولت‌های خلیج فارس می‌پردازند. هیئت در پوشش بازسازی غزه خواهان اختیار تصرف زمین‌ها و ساختمان‌های فلسطینی شده است؛ اختیاری که می‌تواند راه را برای اجرای طرح «غزه جدید» جرد کوشنر و ورود شرکت‌های آمریکایی باز کند.
معاملات دیگری مستقیماً به خانواده ترامپ و اطرافیان او سود می‌رسانند. دولت برای دستیابی یک شرکت آمریکایی به منابع تنگستن قزاقستان تا ۱.۶ میلیارد دلار تأمین مالی اختصاص داد، درحالی‌که پسران ترامپ و شرکت خانواده هاوارد لاتنیک، وزیر بازرگانی، با پروژه ارتباط مالی دارند. پسران ترامپ در شرکت‌های فناوری دفاعی نیز سرمایه‌گذاری کرده‌اند که قراردادهای پنتاگون یا منابع دولتی دریافت می‌کنند.
ترامپ در نخستین سال دور دوم ریاست‌جمهوری حدود ۲.۲ میلیارد دلار، عمدتاً از فعالیت‌های رمزارزی، درآمد کسب کرد. شیخ طحنون بن زاید، عضو خاندان حاکم امارات، با پرداخت ۵۰۰ میلیون دلار، ۴۹ درصد از شرکت رمزارزی World Liberty Financial متعلق به خانواده ترامپ را خرید. چند ماه بعد، دولت ترامپ اجازه داد امارات تراشه‌های پیشرفته‌ای را بخرد که دولت بایدن صادراتشان را به دلایل امنیتی محدود کرده بود.
دولت‌های دیگر نیز در پی خرید نفوذند. قطر یک هواپیمای ۴۰۰ میلیون‌دلاری به ترامپ داد، صندوق سرمایه‌گذاری عمومی عربستان دو میلیارد دلار در شرکت خصوصی کوشنر سرمایه‌گذاری کرد و دولت آلبانی بخشی از ساحل حفاظت‌شده کشور را برای ساخت اقامتگاه لوکس در اختیار خانواده کوشنر قرار داد. اپلبام تأکید می‌کند این اقدامات را نمی‌توان صرفاً نشانه دوستی دانست، زیرا هر یک از این دولت‌ها از تصمیمات واشنگتن منافع مستقیم سیاسی و اقتصادی دارند.
تغییر جهت کمک‌های خارجی و نهادهای دموکراسی
ابزارهای بشردوستانه آمریکا نیز برای اهداف ایدئولوژیک بازطراحی شده‌اند. دولت، مسئولان پذیرش پناهندگان را از نقاط مختلف جهان به آفریقای جنوبی فرستاد تا سفیدپوستان آفریکانر را پذیرش کنند؛ افرادی که به نوشته اپلبام مطابق معیارهای بین‌المللی پناهنده محسوب نمی‌شوند. از اکتبر ۲۰۲۵ تا ژوئن ۲۰۲۶، آمریکا ۷۷۲۷ نفر را از آفریقای جنوبی و فقط سه پناهنده را از سایر نقاط جهان پذیرفت. ده هزار آفریکانر دیگر نیز در مسیر پذیرش قرار دارند و هزینه پردازش پرونده‌هایشان حدود ۱۰۰ میلیون دلار برآورد شده است.
برنامه «غذا برای صلح» پس از انحلال USAID به وزارت کشاورزی منتقل شد و هدف آن از مبارزه با گرسنگی جهانی به حمایت از کشاورزان آمریکایی تغییر کرد. کشورهایی در آستانه قحطی، ازجمله سودان، سودان جنوبی و سومالی، از فهرست کنار گذاشته شدند، اما السالوادور تحت حکومت بوکله، متحد ترامپ، در آن باقی ماند.
USAID از میان رفته و صدای آمریکا و رادیو اروپای آزاد به‌سختی حفظ شده‌اند. گزارش سالانه حقوق بشر وزارت خارجه اکنون آلمان را سرکوبگرتر از السالوادور معرفی می‌کند. یازده نفر از دوازده عضو هیئت برنامه فولبرایت نیز پس از لغو نزدیک به دویست بورسیه تأییدشده و سیاسی‌شدن انتخاب دریافت‌کنندگان استعفا کردند. مقام مسئول دیپلماسی عمومی آمریکا گفته است برندگان کمک‌های فرهنگی براساس توانایی‌شان در پیشبرد «اولویت‌های آمریکا» انتخاب خواهند شد؛ اما اپلبام می‌پرسد وقتی حاکمان ابزارهای دولت را برای منافع خود به کار می‌گیرند، این اولویت‌ها متعلق به چه کسی است.
گرینلند، کانادا و گسترش نفوذ اقتصادی
جف لندری، فرماندار لوئیزیانا و نماینده داوطلب ترامپ در گرینلند، آشکارا مأموریت خود را تبدیل این منطقه به بخشی از آمریکا اعلام کرد. هم‌زمان، شرکت Greenland Energy بدون مجوز رسمی تجهیزات حفاری وارد منطقه کرد و با پیشنهاد حقوق‌های بالا به مردم محلی، از ذخایر احتمالی بزرگ نفت سخن گفت. سرمایه‌گذاران شرکت با جمهوری‌خواهان ارتباط دارند و انتشار تصویر هوش مصنوعی ترامپ بر فراز یک روستای گرینلندی، مرز میان پروژه تجاری و فشار سیاسی برای الحاق را مبهم‌تر کرد.
فعالان مرتبط با رمزارز و شبکه‌های نزدیک به پیتر تیل نیز خواهان خرید زمین و ساخت نوعی «کشور دیجیتال» در گرینلند هستند. در کانادا، شبکه‌های راست آمریکایی با جدایی‌طلبان آلبرتا ارتباط برقرار کرده‌اند. جدایی این استان نفت‌خیز می‌تواند اقتصاد و تمامیت کانادا را تضعیف کند. نویسنده این راهبرد را در قالب فرمولی خلاصه می‌کند: فشار اقتصادی، تضعیف یا تجزیه کشور و سپس تصاحب قطعات آن.
گسترش الگوی ماگا در کشورهای دیگر
احزاب ملی‌گرای اروپایی که زمانی طرفدار نقش گسترده دولت بودند، اکنون برای جلب حمایت ترامپ و شرکت‌های خواهان فرار از مقررات، به شعارهای آزادی اقتصادی و رمزارز روی آورده‌اند. نایجل فاراژ ۶.۷ میلیون دلار از یک سرمایه‌گذار رمزارز دریافت کرد و سپس با پروژه پول دیجیتال بانک مرکزی بریتانیا که می‌توانست به منافع همان فرد آسیب بزند، مخالفت کرد.
در لهستان، شرکت Zondacrypto حامی مالی نشست CPAC شد و reportedly به بنیادهای مرتبط با راست‌گرایان کمک کرد. ناوروتسکی پس از پیروزی، سه بار قوانین حفاظت از مصرف‌کنندگان رمزارز را با استناد به «آزادی» و «نوآوری» وتو کرد. اپلبام در مقاله تصریح می‌کند که همسرش، رادک سیکورسکی، وزیر خارجه دولت میانه‌روی لهستان است.
در آمریکای لاتین، بوکله بیت‌کوین را پول قانونی اعلام کرد، طرفداران رمزارز را وارد دولت ساخت و «سفارت‌های بیت‌کوین» در تگزاس و سوئیس ایجاد کرد. دولت ترامپ همچنین افراد مظنون به فعالیت جنایی را به زندان فوق‌امنیتی او در السالوادور فرستاد؛ درحالی‌که تحقیقات بعدی نشان داد بیشتر آنان سابقه کیفری نداشتند.
ترامپ از رهبران جدید راست‌گرا در کلمبیا و شیلی نیز حمایت کرد. آمریکا ساعاتی پس از تحلیف رئیس‌جمهوری جدید کلمبیا بسته امنیتی یک میلیارددلاری پیشنهاد داد. رئیس‌جمهوری جدید شیلی نیز پس از پیروزی درباره استخراج عناصر نادر با واشنگتن توافق کرد؛ اقدامی که به گفته نویسنده می‌تواند به شرکت‌های معدنی خصوصی آمریکا سود برساند.
متحدانی که راه دیگری می‌جویند
دموکراسی‌های سنتی نمی‌توانند با دولت‌هایی رقابت کنند که برای خرید نفوذ در شرکت‌های خانواده رئیس‌جمهوری سرمایه‌گذاری می‌کنند، زیرا چنین اقداماتی در نظام‌های آنها غیرقانونی است. در نتیجه، متحدان قدیمی آمریکا به‌دنبال مسیرهای دفاعی، اقتصادی و فناوری جایگزین رفته‌اند.
کانادا با اتحادیه اروپا پیمان دفاعی امضا و مذاکرات فناوری نظامی با استرالیا را آغاز کرده است. اتحادیه اروپا توافق‌های تجارت آزاد با هند و استرالیا بسته و در نیمه نخست ۲۰۲۶ دست‌کم ۲۶ رهبر جهان، ازجمله نخست‌وزیران بریتانیا، اسپانیا، آلمان و کانادا، به چین سفر کرده‌اند. فرانسه و برخی دولت‌ها و نهادهای اروپایی نیز در حال جایگزین‌کردن ویندوز، مایکروسافت تیمز و زوم با نرم‌افزارهای متن‌باز یا داخلی هستند.
این تغییرات قرار است پایدار باشند. حتی اگر یک دموکرات در سال ۲۰۲۸ وارد کاخ سفید شود، شرکت‌های تقویت‌شده با بودجه دولتی و ایدئولوگ‌های مستقر در نهادهای آمریکا همچنان نفوذ خواهند داشت و رؤسای‌جمهوری آینده نیز ممکن است از الگویی که ترامپ ایجاد کرده، برای کسب منافع خصوصی استفاده کنند. به گفته وزیر امور اروپایی فرانسه، اروپا نمی‌تواند امنیت خود را هر چهار سال یک‌بار به تصمیم رأی‌دهندگان ویسکانسین وابسته کند.
اپلبام در پایان به ماجرایی ظاهراً کوچک اما نمادین در جام جهانی اشاره می‌کند. پس از اخراج فولارین بالوگان، ستاره تیم ملی آمریکا، ترامپ با جیانی اینفانتینو، رئیس فیفا، تماس گرفت و خواهان بازبینی محرومیت او شد؛ فیفا نیز محرومیت را لغو کرد. واکنش جهانی شدید بود، زیرا این تصمیم نمونه‌ای آشکار از شکستن قواعد به درخواست رئیس‌جمهوری آمریکا تلقی شد. رئیس فدراسیون فوتبال نروژ شکایت اخلاقی ثبت کرد و بسیاری از هواداران اروپایی در مسابقه بعدی از بلژیک حمایت کردند. شکست سنگین آمریکا برای نویسنده نمادی از پیامد بزرگ‌تر سیاست ترامپ بود: جهانی که دیگر آمریکا را حافظ قواعد نمی‌بیند و در برابر زورگویی آن موضع می‌گیرد.
نتیجه‌گیری اپلبام این است که دولت ترامپ سیاست خارجی آمریکا را از ابزاری برای ایجاد اتحاد، تقویت دموکراسی و حفظ نظم بین‌المللی به وسیله‌ای برای ثروت‌اندوزی، مقررات‌زدایی، حمایت از نیروهای اقتدارگرا و تنبیه دولت‌های مستقل تبدیل کرده است. ماگا برخلاف عنوان «انزواطلب»، جنبشی مداخله‌گر و انقلابی است که می‌کوشد نظام سیاسی کشورهای دیگر، جریان سرمایه و مقررات جهانی را به سود متحدان ایدئولوژیک و تجاری خود تغییر دهد.
پیامد بلندمدت این تحول فقط گسترش فساد نیست، بلکه فرسایش اعتبار و قدرت نرم آمریکاست. متحدان قدیمی به چین، توافق‌های منطقه‌ای و فناوری‌های مستقل روی می‌آورند و مردم جهان آمریکا را نه حافظ قواعد، بلکه قدرتی می‌بینند که برای منافع رهبرانش قواعد را می‌شکند. پرسش نهایی نویسنده این است که چه اتفاقی برای آمریکایی‌ها خواهد افتاد وقتی دریابند کشوری که خود را نماینده دموکراسی، آزادی و تجارت آزاد می‌دانست، دیگر در برابر دیکتاتورها و دزدسالاران قرار ندارد، بلکه به آنان شباهت پیدا کرده است.
کویت در سایه تهدید ایران، بی‌سروصدا به اسرائیل نزدیک می‌شود
نویسنده: دنی زاکن
منبع: اسرائیل هیوم
تاریخ انتشار: ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
گزارش با تشدید بحران یمن آغاز می‌شود. حوثی‌ها با تسلط بر باب‌المندب، حمله به زیرساخت‌های انرژی عربستان و شلیک موشک به شهرها و فرودگاه‌ها، فشار بر ریاض را افزایش داده‌اند. نویسنده این اقدامات را بخشی از راهبرد ایران برای مسدودکردن مسیر دوم صادرات انرژی، افزایش قیمت جهانی نفت و فشار بر دولت ترامپ در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا می‌داند؛ راهبردی که بدون اعلام رسمی جنگ و از طریق نیروی نیابتی اجرا می‌شود.
عربستان اکنون با سه تهدید هم‌زمان روبه‌روست: انسداد باب‌المندب و حمله به خطوط لوله و بندر ینبع، تداوم حملات موشکی به مراکز جمعیتی و فرودگاه‌ها و احتمال ورود زمینی حوثی‌ها به خاک عربستان. به گفته منابع منطقه‌ای، ارتش سعودی نیروهای بیشتری در مرز مستقر کرده و حملات هوایی خود را بر تجمع نیروهای حوثی متمرکز ساخته است.
یک مقام ارشد سعودی به اسرائیل هیوم گفته است عربستان عملاً، هرچند بدون اعلام رسمی، در حال جنگ با ایران است. به گفته او، تهران از حوثی‌ها برای مسدودکردن مسیر دوم دریایی، افزایش قیمت نفت، تضعیف پادشاهی سعودی و ایجاد بی‌ثباتی در سراسر خلیج فارس استفاده می‌کند؛ اقدامی که این مقام آن را ناشی از بحران داخلی ایران و نگرانی جمهوری اسلامی درباره بقای خود دانسته است.
همین مقام سرنگونی حکومت ایران را در راستای منافع منطقه‌ای و جهانی توصیف کرده و گفته است اسرائیل می‌تواند در این زمینه کمک کند؛ زیرا جنگ ایران را آغاز کرده و تنها بازیگری بوده که در مقابله با حوثی‌ها اثربخشی خود را نشان داده است. اشاره او به حمله اسرائیل در اوت ۲۰۲۵ بود که شماری از فرماندهان ارشد حوثی را کشت. او همچنین گفته است واکنش اسرائیل و کمک آن به عربستان در محاسبات دیپلماتیک آینده ریاض اثر خواهد گذاشت.
براساس گزارش، هماهنگی کنونی عربستان و اسرائیل به حوزه‌های اطلاعاتی و امنیتی محدود است، اما می‌تواند زمینه روابط رسمی در آینده را فراهم کند. بااین‌حال، نویسنده انتظار یک تحول دیپلماتیک فوری را ندارد؛ زیرا مسیر عادی‌سازی همچنان به وضعیت جنگ و ثبات حکومت ایران وابسته است.
تغییر از کویت آغاز می‌شود
گزارش کویت را محتمل‌ترین نقطه آغاز این تحول معرفی می‌کند. این کشور در جنگ با ایران به‌دلیل میزبانی از پایگاه‌های نظامی آمریکا و وابستگی کامل صادرات نفت خود به تنگه هرمز، خسارت‌های زیادی متحمل شد. نیروهای آمریکایی مسئولیت اصلی دفاع از پایگاه‌ها و زیرساخت‌های غیرنظامی کویت را بر عهده داشتند، اما اسرائیل نیز در دفاع از کشورهای خلیج فارس نقش مهمی ایفا کرد.
اسرائیل یک سامانه گنبد آهنین در امارات مستقر کرد و چند کشور دیگر خلیج فارس نیز از اطلاعات هشدار زودهنگام اسرائیل درباره شلیک موشک‌ها و پرتابه‌ها بهره‌مند شدند. این همکاری با هماهنگی نزدیک فرماندهی مرکزی آمریکا، سنتکام، و کاخ سفید انجام شد و چتر دفاعی حاصل از آن، پایگاه‌های آمریکایی و تأسیسات راهبردی کشورهای منطقه را پوشش داد.
به ادعای گزارش، همکاری بسیار فراتر از تبادل اطلاعات بود و هم کشورهای عضو توافق‌های ابراهیم و هم دولت‌هایی را دربر گرفت که هیچ رابطه رسمی با اسرائیل ندارند. این کمک‌های دفاعی در جریان جنگ، نگاه برخی کشورهای خلیج فارس به توانایی و فایده راهبردی اسرائیل را تغییر داده است و کویت برجسته‌ترین نمونه این تغییر معرفی می‌شود.
کویت از سخت‌گیرانه‌ترین قوانین ضداسرائیلی در جهان عرب برخوردار است. این قوانین هرگونه تماس با اسرائیل یا شهروندان آن، ترویج عادی‌سازی، ابراز عمومی همدلی با اسرائیل و برقراری روابط فرهنگی را جرم می‌دانند. در جریان جنگ، ضرورت‌های فوری امنیتی باعث شد اجرای بخشی از این محدودیت‌ها عملاً کاهش یابد.
مقام‌های دیپلماتیک خلیج فارس به اسرائیل هیوم گفته‌اند روند رسمی برای لغو یا اصلاح بخش‌هایی از این قوانین آغاز شده است. تغییرات مورد بررسی شامل قانون تحریم اسرائیل، ممنوعیت ترویج عادی‌سازی که پس از توافق‌های ابراهیم تصویب شد و مقرراتی است که ابراز همدلی عمومی با اسرائیل یا ایجاد پیوندهای فرهنگی را جرم‌انگاری می‌کند.
گزارش برای نشان‌دادن شدت این قوانین به سرنوشت دو چهره کویتی اشاره می‌کند. جاسم الجرید، روزنامه‌نگاری که خواهان پیوستن کویت به توافق‌های ابراهیم شده بود، کار خود را از دست داد و مجبور به ترک کشور شد. فجر السعید، نمایشنامه‌نویس و چهره شناخته‌شده شبکه‌های اجتماعی، نیز پس از مصاحبه با رسانه عمومی اسرائیل در سال ۲۰۲۵ به سه سال زندان محکوم شد.
یوسی شلی، سفیر اسرائیل در امارات، اخیراً گفته است طی چهار تا شش ماه آینده ممکن است کشور دیگری به توافق‌های ابراهیم بپیوندد. او با اشاره مستقیم به کویت گفت کویتی‌ها به‌تدریج متوجه شده‌اند که موازنه منطقه‌ای تغییر کرده و شاید کشور بعدی در مسیر عادی‌سازی باشند.
بااین‌حال، منابع نویسنده می‌گویند مقام‌های کویتی از علنی‌شدن نام کشورشان ناراضی بوده‌اند؛ زیرا چنین اظهاراتی می‌تواند روند داخلی اصلاح قوانین و نزدیک‌شدن به اسرائیل را کند یا با مخالفت سیاسی روبه‌رو کند. بنابراین، حتی اگر حرکت به‌سوی روابط جدید آغاز شده باشد، کویت ترجیح می‌دهد این فرایند آرام و بدون اعلام‌های زودهنگام پیش برود.
نتیجه اصلی گزارش این است که جنگ ایران و نقش اسرائیل در حفاظت از کشورهای خلیج فارس، محاسبات امنیتی منطقه را تغییر داده است. اسرائیل از نگاه برخی دولت‌های خلیج فارس دیگر فقط طرف منازعه عربی‌ـ‌اسرائیلی نیست، بلکه قدرتی نظامی است که توانایی و اراده مقابله با ایران و نیروهای نیابتی آن را دارد و در این زمینه با آمریکا همکاری می‌کند.
براساس ارزیابی نویسنده، اصلاح احتمالی قوانین ضداسرائیلی کویت می‌تواند نخستین نشانه ملموس این تغییر باشد و در بلندمدت به پیوستن کویت به توافق‌های ابراهیم منجر شود. بااین‌حال، این نتیجه هنوز براساس گفته‌های منابع ناشناس و ارزیابی مقام‌های اسرائیلی مطرح شده است و گزارش از تصمیم رسمی کویت برای عادی‌سازی روابط خبر نمی‌دهد.
اسرائیل به‌دلیل نداشتن بازدارندگی مؤثر، با حمله پیش‌دستانه به حوثی‌ها مخالف است
نهادهای امنیتی اسرائیل در شرایط کنونی خواهان ورود به جنگ عربستان و حوثی‌ها نیستند و تشکیل ائتلافی منطقه‌ای را ترجیح می‌دهند
نویسنده: بن کاسپیت
منبع: ال‌مانیتور
تاریخ انتشار: ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
یک منبع ارشد اطلاعاتی اسرائیل به ال‌مانیتور گفته است نهادهای امنیتی این کشور در شرایط فعلی با حمله پیش‌دستانه به حوثی‌ها مخالف‌اند. اسرائیل از فروپاشی جبهه عربستان و دولت یمن و افزایش توان نظامی حوثی‌ها نگران است، اما ارتش توصیه کرده فعلاً به‌جای ورود مستقیم به جنگ، تلاش‌ها بر تشکیل ائتلافی منطقه‌ای علیه این گروه متمرکز شود.
این نگرانی پس از پیشروی سریع حوثی‌ها افزایش یافته است. آنان ابتدا بندر مخا و جزیره میون و سپس جزایر حنیش بزرگ و کوچک را در دریای سرخ تصرف کردند. این دستاوردها کنترل آنان را بر منطقه پیرامون باب‌المندب، مسیر راهبردی منتهی به بندر ایلات، تقویت کرده است. یک مقام امنیتی اسرائیلی گفت حوثی‌ها با وجود سال‌ها حملات عربستان و ضربات سنگین آمریکا و اسرائیل، نه‌تنها تضعیف نشده‌اند، بلکه ظاهراً توان زمینی و اطلاعاتی خود را ارتقا داده‌اند.
براساس گزارش، سه تحول می‌تواند اسرائیل را به تغییر موضع و ورود مستقیم به جنگ وادار کند. نخست، تشدید درگیری ایران و آمریکا و صدور فرمان تهران به حوثی‌ها برای حمله موشکی یا پهپادی به اسرائیل است. مقام اطلاعاتی اسرائیلی تأکید کرده است اسرائیل فعلاً قصد ازسرگیری حملات را ندارد، اما حوثی‌ها را «بازوی بلند سپاه پاسداران» می‌داند و در صورت حمله، فوراً پاسخ خواهد داد.
دومین عامل، تسلط کامل‌تر حوثی‌ها بر باب‌المندب و مختل‌شدن کشتیرانی بین‌المللی است. یک دیپلمات ارشد اسرائیلی گفته است اگر فعالیت بندر ایلات فلج شود، اسرائیل ناچار خواهد بود ورود به منازعه را بررسی کند. حوثی‌ها همچنین ممکن است از موقعیت خود برای دریافت عوارض عبور از کشتی‌ها استفاده کنند و بر تجارت جهانی اثر بگذارند.
تهدید فوری‌تر متوجه صادرات نفت عربستان است. پس از محاصره تنگه هرمز، ریاض بخشی از نفت خود را از مسیر بنادر دریای سرخ و باب‌المندب صادر می‌کرد؛ اما حوثی‌ها از ماه ژوئیه بنادر و کشتی‌های مرتبط با عربستان را هدف قرار داده‌اند. بنابراین، پیشروی آنان اکنون هم مسیر اصلی صادرات انرژی در هرمز و هم مسیر جایگزین عربستان در دریای سرخ را در معرض فشار قرار داده است.
سومین سناریو، درخواست مستقیم عربستان برای کمک اسرائیل است. براساس گزارش کانال ۱۲ اسرائیل، مقام‌های سعودی و اسرائیلی با میانجیگری سنتکام درباره ارائه کمک‌های اطلاعاتی به ریاض گفت‌وگو کرده‌اند؛ هرچند مقام‌های اسرائیلی از اظهارنظر رسمی خودداری کرده‌اند. مسئله اصلی این است که اسرائیل در صورت درخواست عربستان یا دیگر کشورهای منطقه، تا چه اندازه حاضر خواهد بود از مرحله تبادل اطلاعات فراتر برود.
حوثی‌ها؛ بازیگری که دست‌کم گرفته شد
اسرائیل از سال ۲۰۱۷ توجه بیشتری به حوثی‌ها نشان داد و اخراج آخرین خانواده‌های یهودی یمن در سال ۲۰۲۱ این توجه را افزایش داد. بااین‌حال، حوثی‌ها در ابتدا در اسرائیل گروهی محلی و ناکارآمد تلقی می‌شدند و حتی موضوع برنامه‌های طنز تلویزیونی بودند. جنگ‌های بعدی نشان داد این ارزیابی نادرست بوده است.
درحالی‌که ایران، حماس و حزب‌الله از سال ۲۰۲۳ ضربات سنگینی از اسرائیل خورده‌اند، حوثی‌ها در برابر حملات دوربرد اسرائیل و عملیات آمریکا و عربستان مقاومت کرده‌اند. یک منبع اطلاعاتی اسرائیلی گفته است اکنون هیچ‌یک از آمریکا، اسرائیل یا عربستان بازدارندگی مؤثری در برابر آنان ندارد و حوثی‌ها به «اسب سیاهی» تبدیل شده‌اند که کسی انتظار ظهورش را نداشت.
اسرائیل بین مه و اکتبر ۲۰۲۵ در واکنش به حملات حوثی‌ها علیه فرودگاه بن‌گوریون و مناطق مسکونی، بنادر حدیده، رأس عیسی و الصلیف و نیروگاه رأس کثیب را هدف قرار داد. در حمله ۱۴ ژوئن ۲۰۲۵ به نشست رهبران حوثی نیز پنجاه نفر، ازجمله احمد غالب ناصر الرحوی، نخست‌وزیر حکومت حوثی‌ها، و چند وزیر کشته شدند. یک مقام اسرائیلی این حملات را سنگین‌ترین ضرباتی دانست که تاکنون به رهبری سیاسی و نظامی این گروه وارد شده است.
با وجود این خسارت‌ها، حمله غافلگیرانه اخیر حوثی‌ها در اطراف باب‌المندب، شکست دولت یمن و عربستان را آشکار کرد. مقام‌های اسرائیلی همچنین بی‌میلی آمریکا برای ورود دوباره به نبرد باب‌المندب را عامل افزایش اضطراب ریاض می‌دانند.
گزارش دو پیامد متضاد برای موازنه منطقه‌ای مطرح می‌کند. افزایش تهدید حوثی‌ها ممکن است عربستان و متحدانش را به اسرائیل نزدیک‌تر کند تا از توان اطلاعاتی و نظامی آن بهره بگیرند. اما اگر کشورهای خلیج فارس نتیجه بگیرند ایران در جنگ تضعیف نشده و حوثی‌ها همچنان قادر به تغییر موازنه‌اند، ممکن است روابط خود با اسرائیل را سرد و برای کاهش خطر، مستقیماً با تهران تفاهم کنند.
نتیجه اصلی گزارش این است که حوثی‌ها از یک مشکل محلی در یمن به تهدیدی راهبردی برای اسرائیل، عربستان، تجارت جهانی و امنیت انرژی تبدیل شده‌اند. بااین‌حال، فقدان بازدارندگی مؤثر و تجربه محدود حملات گذشته باعث شده نهادهای امنیتی اسرائیل فعلاً از اقدام پیش‌دستانه خودداری کنند. ورود اسرائیل به جنگ به حمله مستقیم حوثی‌ها، فلج‌شدن بندر ایلات یا درخواست رسمی کمک از سوی عربستان بستگی خواهد داشت.
رهبر ناپدیدشده؛ چالش مشروعیت مجتبی خامنه‌ای
نویسنده: راز زیمت
منبع: مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل (INSS)
تاریخ انتشار: ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
راز زیمت، مدیر برنامه پژوهشی ایران و محور شیعی در مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران است. او در این مقاله بررسی می‌کند که جمهوری اسلامی چگونه می‌کوشد در غیاب مجتبی خامنه‌ای برای او مشروعیت سیاسی و مذهبی ایجاد کند و ادامه این وضعیت چه پیامدهایی برای ساختار قدرت خواهد داشت.
مجتبی خامنه‌ای پس از کشته‌شدن علی خامنه‌ای در حمله آغازین جنگ در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ به رهبری رسید، اما تاکنون هیچ حضور علنی، تصویر تازه یا صدای قابل‌تأییدی از او منتشر نشده است. پیام‌ها، احکام و بیانیه‌هایی به نام او صادر می‌شود و مقام‌های ارشد نیز ظاهراً اقتدارش را به رسمیت می‌شناسند، اما غیبت طولانی او پرسش‌هایی درباره سلامت، توانایی تصمیم‌گیری و حتی زنده‌بودنش ایجاد کرده است. رسانه‌های رسمی این غیبت را با الزامات امنیتی ناشی از ادامه جنگ با آمریکا توضیح می‌دهند.
هم‌زمان، حکومت کارزاری رسانه‌ای برای تقویت جایگاه او به راه انداخته است. این روایت بر تجربه پشت‌پرده، نزدیکی به پدر، ارتباط با فرماندهان نظامی و صلاحیت مذهبی او تأکید دارد. هدف آن پاسخ‌دادن به سه ضعف اصلی است: نداشتن سابقه رسمی و علنی در مدیریت کشور، جایگاه محدود حوزوی و این انتقاد که جانشینی پسر پس از پدر با ماهیت ضدسلطنتی انقلاب اسلامی ناسازگار است.
فریدالدین حدادعادل، برادر همسر مجتبی، او را فردی ساده‌زیست و سخت‌گیر در امور مالی معرفی کرده و گفته است که طی ۲۵ سال دستیار پدرش در مسائل امنیتی، نظامی و سیاسی بوده است. به گفته او، مجتبی از سال ۱۹۹۷ مأموریت‌های سیاسی انجام می‌داد، اختلافات مقام‌ها را حل می‌کرد، در موضوع «اقتصاد مقاومتی» نقش داشت و با فرماندهان نظامی در ارتباط بود. علی فدوی، جانشین پیشین فرمانده سپاه، نیز نقل کرده که علی خامنه‌ای گفته بود: «سخن آقا مجتبی، سخن من است» و او صرفاً «آقازاده» نیست، بلکه خود «آقا» است.
چهره‌های نزدیک به حکومت همچنین می‌کوشند نشان دهند که مجتبی پس از مرگ پدر عملاً کنترل امور را در دست گرفته است. عباس حیدرزاده، مداح حکومتی، ادعا کرده که برادران و مقام‌های ارشد پس از مرگ علی خامنه‌ای پشت سر مجتبی نماز خوانده‌اند و او کاملاً در جریان امور قرار دارد. رئیس یک بنیاد مذهبی در مشهد نیز reportedly گفته است که مجتبی سالم است، مشکل جسمی یا ظاهری ندارد، توان سخن‌گفتنش محفوظ است و حتی در مراسم خاکسپاری پدرش شرکت کرده است.
محمدمهدی حقانی، روحانی و دوست قدیمی مجتبی، گفته است که او علاقه‌ای به پذیرفتن رهبری نداشت و پیش از جنگ حتی نامش در مجلس خبرگان مطرح نبود. به اعتقاد حقانی، تنها توضیح انتخاب او «عنایت خاص امام زمان» است. او همچنین بر سابقه حضور مجتبی در جنگ ایران و عراق، از جمله عملیات‌های پرتلفات، تأکید کرده تا برای رهبر جدید اعتبار انقلابی و نظامی ایجاد کند.
تلاش برای توجیه مذهبی غیبت مجتبی در سخنان آیت‌الله محمدمهدی میرباقری، عضو تندرو مجلس خبرگان، آشکارتر است. او غیبت «امام مجتبی» را با ناپدیدشدن پیامبران و امام دوازدهم شیعیان مقایسه کرده و گفته است غیبت رهبر مشکلی ایجاد نمی‌کند. زیمت این سخنان را کوششی برای تبدیل یک نقطه‌ضعف سیاسی به منبع مشروعیت دینی می‌داند؛ یعنی استفاده از مفهوم بنیادین «غیبت» در تشیع برای عادی‌سازی ناپدیدبودن رهبر.
بااین‌حال، موقعیت مجتبی با وضعیت پدرش هنگام رسیدن به رهبری تفاوت دارد. علی خامنه‌ای پیش از انتخاب‌شدن نزدیک به یک دهه در مناصب ارشد، از جمله ریاست‌جمهوری، فعالیت کرده بود و توانست با بهره‌گیری از نهاد رهبری و شبکه‌های سیاسی، امنیتی و مذهبی قدرت خود را تثبیت کند. مجتبی، در مقابل، بیشتر در پشت صحنه فعال بوده و اکنون در شرایط جنگ، بحران شدید اقتصادی و اجتماعی و کاهش مشروعیت کلی نظام به قدرت رسیده است.
مدافعان او اتهام موروثی‌شدن رهبری را رد می‌کنند. سعید صلح‌میرزایی، عضو مجلس خبرگان، مدعی شده است که علی خامنه‌ای در سال ۲۰۲۴ با کنارگذاشتن فرزندانش از روند بررسی نامزدها مخالفت کرده بود و مجتبی در کنار ده‌ها نفر دیگر ارزیابی و در نهایت به یکی از گزینه‌های اصلی تبدیل شد. به گفته او، هیچ دلیل شرعی یا عقلی برای محروم‌کردن فرزند یک مقام از جانشینی وجود ندارد.
زیمت تأکید می‌کند که همه اظهارات حمایتی لزوماً بخشی از یک کارزار هماهنگ نیست و برخی ممکن است واکنش طبیعی نزدیکان و متحدان مجتبی باشد. بااین‌حال، هرچه غیبت او طولانی‌تر می‌شود، تلاش برای ایجاد نوعی «حضور عمومی نیابتی» شدت می‌گیرد. مسئله اصلی این است که آیا او می‌تواند مستقلاً تصمیم بگیرد، میان مراکز رقیب قدرت داوری کند، اراده خود را بر آنان تحمیل کند و اقتدار سیاسی و مذهبی لازم را به نمایش بگذارد.
مرگ علی خامنه‌ای، به تعبیر نویسنده، آغاز «جمهوری اسلامی سوم» است: جمهوری نخست در دوران روح‌الله خمینی، جمهوری دوم در دوره ۳۷ساله علی خامنه‌ای و جمهوری سوم زیر رهبری مجتبی. پرسش تعیین‌کننده این است که آیا رهبر جدید می‌تواند قدرت مستقلی برای خود ایجاد و نظام را حول آن تثبیت کند یا خیر.
در صورت دائمی‌شدن غیبت مجتبی، توجیهات امنیتی و مذهبی احتمالاً قدرت اقناع خود را از دست خواهند داد. نبود رهبر بر فاصله میان حکومت و جامعه، شایعات و ابهام درباره مرکز واقعی تصمیم‌گیری می‌افزاید و وابستگی او را به مشاوران، مقام‌های ارشد و به‌ویژه فرماندهان سپاه افزایش می‌دهد.
نتیجه‌گیری نویسنده این است که ممکن است ساختار جمهوری اسلامی به‌تدریج تغییر کند: ولایت فقیه در ظاهر حفظ شود، اما قدرت واقعی به دستگاه‌های امنیتی و سپاه انتقال یابد و در نهایت زمینه برای ظهور یک حاکم نظامی فراهم شود. زیمت برای توضیح این احتمال به تجربه رضاشاه اشاره می‌کند؛ فرمانده نظامی‌ای که در دوران احمدشاه ابتدا نخست‌وزیر شد و سپس در سال ۱۹۲۵ شاه قاجار را کنار زد و خود به سلطنت رسید. بنابراین، اهمیت غیبت مجتبی تنها به سرنوشت شخص او محدود نیست، بلکه می‌تواند نشانه آغاز انتقال قدرت از رهبری روحانی به حاکمیت مستقیم‌تر نظامیان باشد.
👍2
پیامدهای اقلیمی، زیست‌محیطی و انسانی جنگ ایران
جنگ و تغییرات اقلیمی یکدیگر را تشدید می‌کنند و حاصل آن کمبود آب و غذا، بحران سلامت، آوارگی گسترده، افزایش انتشار کربن و تضعیف دولت‌های منطقه است
نویسندگان: آلخاندرو مارتین رودریگز، جوی آرکه و سارا یرکس
منبع: بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی
تاریخ انتشار: ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
آلخاندرو مارتین رودریگز پژوهشگر برنامه پایداری، اقلیم و ژئوپلیتیک بنیاد کارنگی، جوی آرکه پژوهشگر برنامه خاورمیانه و سارا یرکس مدیر مشترک موقت و پژوهشگر ارشد همین برنامه است. نویسندگان استدلال می‌کنند که پیامدهای جنگ ایران را نباید تنها برحسب تلفات، هزینه‌های نظامی، بازار انرژی و موازنه قدرت سنجید؛ زیرا جنگ در یکی از آسیب‌پذیرترین مناطق جهان از نظر اقلیمی، بحران آب، غذا، سلامت و مهاجرت را نیز تشدید کرده است.
از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران در اواخر فوریه، جنگ علاوه بر کشتن نظامیان و غیرنظامیان ــ از جمله بیش از ۱۰۰ کودک در حمله آمریکا به یک مدرسه ابتدایی ــ روزانه حدود دو میلیارد دلار برای واشنگتن هزینه داشته و بازارهای انرژی را مختل کرده است. اما به باور نویسندگان، یکی از مهم‌ترین و کمتر بررسی‌شده‌ترین پیامدهای آن، تشدید بحران اقلیمی و کاهش امنیت انسانی در سراسر غرب آسیاست؛ منطقه‌ای که دمای آن در قرن جاری احتمالاً دو برابر میانگین جهانی افزایش خواهد یافت.
تشدید کمبود آب
پیش از آغاز جنگ نیز ایران و کشورهای خلیج فارس بیش از پنج سال با خشکسالی روبه‌رو بودند و عراق در سال ۲۰۲۵ شدیدترین خشکسالی خود از سال ۱۹۳۳ را تجربه کرد. حمله به تأسیسات نفتی، کارخانه‌های شیمیایی، مخازن، خطوط انتقال و آب‌شیرین‌کن‌ها اکنون مواد سمی را وارد منابع آب کرده و وضعیت موجود را وخیم‌تر ساخته است.
ایران آمریکا را به حمله به آب‌شیرین‌کن جزیره قشم، تأمین‌کننده آب ۳۰ روستا، متهم کرد. بحرین و امارات نیز از حملات ایران به تأسیسات آب‌شیرین‌کن و نیروگاه آب و برق فجیره خبر دادند. در ژوئن، آسیب‌دیدن دو مخزن آب ایران هزاران نفر را در جاسک و سیریک از آب آشامیدنی محروم کرد. این حملات در منطقه‌ای رخ می‌دهد که چهار کشور از شش کشور دارای بیشترین تنش آبی جهان را در خود جای داده و آب‌شیرین‌کن‌ها تا ۷۷٫۳ درصد نیاز قطر و ۶۷٫۵ درصد نیاز بحرین را تأمین می‌کنند. شهرهایی مانند دوحه، دبی و کویت بدون این تأسیسات عملاً قادر به تأمین آب خود نیستند.
کمبود آب پیش‌تر روستاییان جنوب عراق و سالانه ده‌ها هزار ایرانی را به‌دلیل خشکسالی، سیل و تخریب زمین آواره کرده بود. ادامه حملات به زیرساخت‌های آبی می‌تواند این جمعیت‌ها را بار دیگر جابه‌جا کند و حتی توان ماندن ساکنان کشورهای ثروتمندی مانند عربستان و امارات در محل زندگی‌شان را زیر سؤال ببرد.
آلودگی و بحران سلامت عمومی
حملات ۷ مارس به چهار انبار و پالایشگاه نفت در اطراف تهران آتش‌سوزی‌هایی ایجاد کرد که پدیده «باران سیاه» ــ ترکیب باران با مواد نفتی ــ را بر منطقه‌ای با جمعیت ۹ تا ۱۵ میلیون نفر تحمیل کرد. آلودگی هوا به اسید سولفوریک و فلزات سنگین موجب هشدار سازمان جهانی بهداشت شد و ساکنان از سردرد و مشکلات تنفسی خبر دادند. تماس کوتاه‌مدت با این آلودگی می‌تواند باعث تحریک پوست و چشم و تشدید آسم و بیماری‌های ریوی شود؛ پیامدهای درازمدت آن برای خاک، آب، محصولات کشاورزی و سلامت انسان هنوز مشخص نیست.
تخریب شبکه‌های آب، فاضلاب و بهداشت در ایران خطر بیماری‌های تنفسی، اسهال و بیماری‌های واگیردار را، به‌ویژه میان زنان و کودکان ساکن پناهگاه‌های شلوغ، افزایش داده است. از آغاز جنگ بیش از ۳٫۲ میلیون نفر در ایران و تا ۷۰۰ هزار نفر در لبنان آواره داخلی شده‌اند. لبنان نیز با افزایش خطر وبا، سرخک، آبله‌مرغان و گال و کمبود ۲۵درصدی داروهای ضروری، از جمله انسولین، روبه‌روست.
از ۲۸ فوریه، ۱۸ حمله تأییدشده به مراکز درمانی ایران و ۲۵ حمله به مراکز درمانی لبنان صورت گرفته است. حمله به مرکز اصلی تولید واکسن و پایش بیماری‌های واگیردار ایران نیز توان کشور برای ساخت واکسن و شناسایی شیوع بیماری‌ها را محدود کرده است. قطع برق، کمبود سوخت و آوارگی کارکنان، حتی مراکزی را که مستقیماً هدف قرار نگرفته‌اند، از ارائه خدمات بازداشته است.
جنگ همچنین پیامدهای روانی عمیقی دارد. براساس برآورد سازمان جهانی بهداشت، حدود ۱۰ درصد جمعیت‌های در معرض جنگ دچار اختلالات جدی روانی و ۱۰ درصد دیگر با تغییرات رفتاری مختل‌کننده زندگی روزمره مواجه می‌شوند. کودکان به‌دلیل اختلال در تحصیل، مسکن و ثبات خانوادگی بیش از دیگران در معرض اضطراب، بیش‌فعالی و مشکلات ماندگار روانی هستند. تعطیلی حریم هوایی نیز فعالیت مرکز لجستیکی جهانی سازمان جهانی بهداشت در دبی را مختل کرد و توزیع تجهیزات پزشکی برای بیش از ۱٫۵ میلیون نفر در ۲۵ کشور را تحت تأثیر قرار داد.
آتش‌سوزی، نابودی کشاورزی و ناامنی غذایی
شرایط خشک منطقه خطر آتش‌سوزی جنگل‌ها و مزارع را افزایش داده و عملیات نظامی آن را تشدید کرده است. حدود ۹۰ درصد آتش‌سوزی‌ها منشأ انسانی، از جمله شیوه‌های مخرب مدیریت زمین و فعالیت‌های نظامی دارند. وزارت کشاورزی لبنان اعلام کرد که تنها در یک ماه ۲۲ درصد زمین‌های زیر کشت کشور آسیب دیده است. این خسارت همراه با بحران جهانی کود ناشی از بسته‌شدن تنگه هرمز می‌تواند ناامنی غذایی و آوارگی را تشدید کند.
به نوشته مقاله، استفاده اسرائیل از فسفر سفید و ماده علف‌کش گلایفوسیت در جنوب لبنان، فعالیت کشاورزی را در منطقه‌ای مهم برای تولید مرکبات، زیتون و تنباکو تا ۷۸ درصد متوقف کرده است. وزیر محیط‌زیست لبنان تخریب جنگل‌ها، زمین‌های کشاورزی، اکوسیستم دریایی، منابع آب و کیفیت هوا را نوعی «اکوساید» یا نابودی گسترده و عامدانه محیط‌زیست توصیف کرده است. در غزه نیز تنها ۱٫۵ درصد زمین‌های کشاورزی سالم باقی مانده است.
حملات آمریکا و اسرائیل به مراکز نظامی اطراف زنجان و تبریز موجب گسترش آتش و قرارگرفتن جمعیت محلی در معرض مواد بسیار سمی دی‌اکسین و فوران شد. آتش‌سوزی‌های تابستانی سوریه نیز دو هزار خانواده را آواره کرد. نابودی تجهیزات کشاورزی، جابه‌جایی کشاورزان و رهاشدن زمین‌ها در اختیار بازیگران نظامی، تخلیه موقت را به مهاجرت طولانی‌مدت تبدیل می‌کند.
افزایش انتشار گازهای گلخانه‌ای
تنها در دو هفته نخست جنگ حدود پنج میلیون تن دی‌اکسیدکربن وارد جو شد؛ میزانی که سرعت انتشار آن از مجموع انتشار ۸۴ کشور بیشتر بود. این آلودگی از سوخت مصرفی عملیات نظامی، تخریب ساختمان‌ها و ذخایر سوخت و کربن نهفته در تجهیزات نظامی ناشی می‌شود. بازسازی پس از جنگ و افزایش بودجه‌های دفاعی نیز انتشار گازهای گلخانه‌ای را بیشتر خواهد کرد.
براساس برآوردهای مورد استناد مقاله، درخواست بودجه حدود ۱٫۵ تریلیون‌دلاری پنتاگون می‌تواند ۲۶۷ میلیون تن آلودگی کربنی اضافی ایجاد کند؛ ۵۳ برابر انتشار برآوردشده در دو هفته نخست جنگ. اختلال در صادرات گاز طبیعی مایع از خلیج فارس نیز کشورهای آسیایی را به مصرف بیشتر زغال‌سنگ سوق داده است. هند مصرف زغال‌سنگ را افزایش داده و تایلند، فیلیپین و ویتنام تولید برق زغال‌سنگی را بیشتر کرده‌اند. بنابراین جنگ هم مستقیماً انتشار کربن را افزایش می‌دهد و هم منابع مالی لازم برای انرژی‌های تجدیدپذیر و سازگاری اقلیمی را کاهش می‌دهد.
تضعیف دولت‌ها و تشدید بی‌ثباتی منطقه‌ای
جنگ تاکنون حدود ۵۸ میلیارد دلار به زیرساخت‌های انرژی منطقه خسارت زده و روزانه نزدیک به ۶۰۰ میلیون دلار از درآمد گردشگری کاسته است. دولت‌های خلیج فارس بخشی از طرح‌های بزرگ توسعه پایدار را کنار گذاشته‌اند تا هزینه بازسازی تأسیسات انرژی و تقویت دفاعی را تأمین کنند. افزایش هزینه سوخت، بیمه و حمل‌ونقل، کاهش سرمایه‌گذاری و گردشگری و رشد کسری بودجه نیز جایگاه خلیج فارس به‌عنوان قطب امن تجارت و اشتغال مهاجران را تضعیف می‌کند.
در کشورهای بدهکار و وابسته به منابع مانند عراق، مصر، لبنان و مراکش، آسیب‌ها عمیق‌تر است. حملات به زیرساخت نفتی عراق و کاهش ۷۰درصدی واردات برق از ایران، قیمت سوخت و نارضایتی عمومی از بیکاری، گرانی و ضعف دولت را افزایش داده است. در مصر و مراکش، اختلال در صادرات کودهای خلیج فارس هزینه کشاورزی را بالا برده و در لبنان، بدهی، آوارگی، ازدحام پناهگاه‌ها و بیماری‌های ناشی از اقلیم بر نظام حکمرانی فشار وارد کرده است. از آنجا که ۳۳ درصد تولید ناخالص داخلی لبنان به حواله‌های مالی شاغلان در کشورهای خلیج فارس وابسته است، بحران حتی اقشار برخوردارتر را نیز تهدید می‌کند.
اختلال انرژی همچنین زنجیره تأمین غذا، آبیاری، سردخانه‌ها و حمل‌ونقل را گران‌تر کرده است. این فشار در کنار گرمای شدید، خشکسالی و کوتاه‌شدن دوره‌های بارندگی، فرصت‌های شغلی کشاورزی را کاهش داده و به آوارگی بیشتر منجر می‌شود. کشورهای خلیج فارس به واردات مواد غذایی وابسته‌اند، اما هم‌زمان صادرکنندگان اصلی آمونیاک، اوره و گوگرد موردنیاز کشاورزی مصر و مراکش هستند؛ بنابراین اختلال جنگی در این شبکه، ناامنی غذایی را به خارج از خلیج فارس منتقل می‌کند.
کاهش کمک‌های بین‌المللی این بحران را عمیق‌تر کرده است. نهادهای امدادی فعال برای آوارگان ایرانی تنها به یک‌سوم بودجه موردنیاز دسترسی دارند. تغییر مسیر پروازهای امدادی و تخریب زیرساخت‌ها در لبنان و فلسطین نیز کمک‌رسانی را کند کرده و جمعیت‌های آسیب‌پذیر را در وضعیت آوارگی نگه داشته است.
https://carnegieendowment.org/research/2026/09/iran-war-climate-environmental-human-security-fallout
IHRNGO_Farsi_Report_The_January_2026_Protest_Killings_in_Iran_V2.pdf
13.4 MB
سازمان حقوق بشر ایران در تازه‌ترین گزارش خود از سرکوب اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، فهرست بیش از ۴۲۰۰ جان‌باخته را منتشر کرده و می‌گوید این فهرست برآیند ماه‌ها گردآوری اطلاعات، تطبیق منابع، راستی‌آزمایی هویت قربانیان و بررسی مجموعه‌ای گسترده از مستندات است.

بر اساس این گزارش که روز پنج‌شنبه ۲۶ شهریور منتشر شد، در میان کشته‌شدگان شناسایی‌شده دست‌کم ۴۲۰ زن و ۲۸۱ نفر زیر ۱۸ سال قرار دارند. ۲۵ نفر از این تعداد نیز کمتر از ۱۴ سال داشته‌اند و کم‌سن‌ترین قربانی ثبت‌شده چهار ماه‌ونیمه بوده است.

سازمان حقوق بشر ایران تأکید کرده است که رقم بیش از ۴۲۰۰ نفر حداقلِ شمار کشته‌شدگانی است که توانسته هویت آن‌ها را مستند کند و آمار نهایی قربانیان نیست.

این سازمان قطع گستردهٔ اینترنت و ارتباطات، فشار بر خانواده‌ها و محدودیت دسترسی به بیمارستان‌ها و پزشکی قانونی را از موانع روشن‌شدن ابعاد کامل سرکوب عنوان کرده است.
چین با ذخیره‌سازی نفت به قدرتی تازه در بازار جهانی انرژی تبدیل شده است
جنگ ایران نشان داد که بزرگ‌ترین واردکننده نفت جهان می‌تواند از طریق مدیریت تقاضا، ظرفیت عظیم پالایشی و کنترل صادرات سوخت بر قیمت‌ها و امنیت انرژی دیگر کشورها اثر بگذارد
نویسندگان: ربکا اف. الیوت و کیت بردشر
منبع: https://www.nytimes.com/2026/09/17/business/energy-environment/china-oil-iran-war.html
تاریخ انتشار: ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه و تلخیص: @IranAnalyses
ربکا الیوت خبرنگار حوزه انرژی جهانی نیویورک‌تایمز است و کیت بردشر، رئیس دفتر این روزنامه در پکن، از سال ۲۰۰۲ بخش انرژی چین را پوشش می‌دهد. آنان در این گزارش توضیح می‌دهند که چگونه چین آسیب‌پذیری تاریخی خود در برابر قطع واردات نفت را به منبعی تازه از قدرت اقتصادی و ژئوپلیتیکی تبدیل کرده است.
مهم‌ترین درس غیرمنتظره جنگ ایران این بود که چین با انباشت ذخایر عظیم نفت، ایجاد ظرفیت پالایشی مازاد و سرمایه‌گذاری در خودروهای برقی، زغال‌سنگ و دیگر منابع جایگزین، توانسته است وابستگی خود به جریان مستمر نفت را تا حد زیادی مدیریت کند. این تحول می‌تواند موازنه سنتی بازار انرژی را تغییر دهد؛ بازاری که در آن تاکنون تولیدکنندگانی مانند عربستان سعودی و آمریکا، نه واردکنندگانی مانند چین، بیشترین نفوذ را داشتند.
چین در شش ماه نخست جنگ، خرید نفت خود را نسبت به دوره مشابه سال قبل ۲۳ درصد کاهش داد. کشورهای دیگر وابسته به نفت خاورمیانه چنین انعطافی نداشتند و ناچار شدند مصرف را کاهش دهند یا قیمت‌های بسیار بالاتری بپردازند. همین افت غیرمنتظره تقاضای چین یکی از دلایل اصلی آن بود که محدودیت شدید کشتیرانی در تنگه هرمز نتوانست قیمت نفت را به اندازه پیش‌بینی‌ها افزایش دهد. گلدمن ساکس برآورد می‌کند که در اواخر اوت، قیمت هر بشکه نفت حدود ۱۰ دلار کمتر از حالتی بود که چین خرید خود را در سطح پیش از جنگ حفظ می‌کرد.
این توانایی به چین امکان می‌دهد از انرژی به‌عنوان ابزار سیاست خارجی استفاده کند. پکن در ماه‌های نخست جنگ صادرات بنزین، گازوئیل و سوخت جت را به‌شدت محدود کرد؛ هم برای حفظ ذخایر داخلی و هم برای مجازات کشورهایی که با سیاست خارجی چین اختلاف دارند. صادرات محدود باقی‌مانده عمدتاً به شرکای نزدیک پکن، مانند ویتنام و تایلند، اختصاص یافت، درحالی‌که استرالیا و فیلیپین، رقبای چین در مناقشات دریای چین جنوبی، از آن محروم شدند. این رفتار مشابه محدودیت‌هایی است که پکن پیش‌تر بر صادرات عناصر کمیاب موردنیاز صنایع پیشرفته و دفاعی اعمال کرده بود.
چین در اوایل ژوئیه صادرات گسترده‌تر سوخت را از سر گرفت، اما کارشناسان هشدار می‌دهند که ممکن است بار دیگر محدودیت‌ها را بازگرداند. آخرین محموله‌های نفت ایران که پیش از محاصره آمریکا ارسال شده بود، ظاهراً اکنون به پالایشگاه‌های مستقل کوچک چین رسیده است. توقف دوباره صادرات گازوئیل چین می‌تواند قیمت جهانی سوخت را بیش‌ازپیش افزایش دهد؛ درحالی‌که قیمت گازوئیل در آمریکا به رکورد ۶٫۴۰ دلار در هر گالن رسیده است.
قدرت چین با قدرت تولیدکنندگان نفت تفاوت دارد. عربستان یا اعضای اوپک با افزایش و کاهش تولید بر بازار اثر می‌گذارند، اما چین از سمت تقاضا عمل می‌کند. هنگامی که نفت ذخیره می‌کند، قیمت‌ها را بالا می‌برد و زمانی که خرید خود را کاهش می‌دهد و از ذخایرش استفاده می‌کند، فشار قیمت را کم می‌کند. اندازه بازار چین و کنترل گسترده دولت بر شرکت‌ها و مصرف انرژی نیز به پکن قدرتی می‌دهد که دولت‌های دموکراتیک معمولاً در اختیار ندارند. چین هنوز کنترل بازار را از اوپک نگرفته، اما به نیرویی تبدیل شده که اوپک ناچار است آن را در محاسبات خود وارد کند؛ به‌ویژه اکنون که شکاف‌هایی در میان اعضای این سازمان پدید آمده است.
کاهش واردات چین دو علت اصلی دارد: پکن ذخیره‌سازی گسترده را متوقف کرده و استفاده از ذخایر موجود را آغاز کرده است؛ هم‌زمان پالایشگاه‌ها تولید بنزین، گازوئیل و سایر فرآورده‌ها را کاهش داده‌اند. این تغییر با کاهش ساختاری تقاضای داخلی نیز مرتبط است. شرکت سینوپک معتقد است مصرف نفت چین احتمالاً در سال ۲۰۲۵، زودتر از پیش‌بینی‌ها، به اوج رسیده است.
خودروهای برقی اکنون حدود ۱۴ درصد خودروهای سواری موجود در جاده‌های چین را تشکیل می‌دهند. آژانس بین‌المللی انرژی برآورد می‌کند که استفاده از خودروهای برقی باعث شد چین در سه‌ماهه دوم روزانه ۱٫۵ میلیون بشکه کمتر از حالتی نفت مصرف کند که تمام خودروها، کامیون‌ها و اتوبوس‌هایش بنزینی یا دیزلی بودند. این تحول به‌تنهایی بیش از یک درصد از تقاضای جهانی نفت کاست. شبکه گسترده قطارهای سریع‌السیر و توانایی چین برای استفاده از زغال‌سنگ به‌جای نفت در تولید مواد شیمیایی نیز انعطاف انرژی این کشور را افزایش داده است.
چین نسبتاً دیر به اهمیت ذخایر راهبردی نفت پی برد. این کشور پس از تبدیل‌شدن به واردکننده خالص نفت در سال ۱۹۹۳، ایجاد ذخایر دولتی را آغاز کرد. در سال ۲۰۰۱، ژو رونگ‌جی، نخست‌وزیر وقت، خواستار صرفه‌جویی، جایگزینی نفت، توسعه منابع داخلی، استفاده از منابع خارجی و ایجاد نظام ذخیره‌سازی شد. یکی از انگیزه‌های اصلی، نگرانی از آن بود که نیروی دریایی آمریکا یا هند بتواند مسیر انتقال نفت خاورمیانه به چین را در تنگه مالاکا مسدود کند.
شی جین‌پینگ این راهبرد را ادامه داد و ذخایر چین اکنون حدود یک‌سوم کل موجودی شناخته‌شده نفت جهان را تشکیل می‌دهد. کاهش نرخ بهره در پی بحران مسکن از سال ۲۰۲۱ نیز انباشت نفت را برای دولت و شرکت‌های دولتی ارزان‌تر کرد؛ زیرا در محیط نرخ بهره پایین، نگهداری نفت در مقایسه با نگهداری پول نقد هزینه فرصت کمتری دارد.
این تحول پیامد امنیتی مهمی نیز دارد. چین علاوه بر جایگاه برتر در تولید پنل‌های خورشیدی، باتری و خودروهای برقی، اکنون در سراسر منظومه انرژی موقعیتی کم‌رقیب پیدا کرده است. مقام‌های پیشین آمریکایی هشدار می‌دهند که اگر رهبران پکن احساس کنند در برابر قطع واردات نفت آسیب‌پذیری کمتری دارند، تهدید تحریم یا محاصره انرژی شاید دیگر نتواند آنان را از اقدامات تهاجمی، مانند محاصره یا حمله به تایوان، بازدارد.
پرسش تعیین‌کننده اکنون این است که چین در ماه‌های آینده، با قیمت حدود ۱۰۳ دلار برای هر بشکه نفت، چه میزان خرید خواهد کرد و چه مقدار از آن را پس از پالایش به‌صورت گازوئیل و سایر فرآورده‌ها صادر خواهد کرد. واردات نفت چین در اوت نسبت به ژوئیه شش درصد افزایش یافت، اما همچنان بسیار پایین‌تر از سطح پیش از جنگ باقی ماند.
نتیجه اصلی گزارش این است که چین در سمت تقاضای بازار نفت به قدرتی مشابه عربستان در سمت عرضه تبدیل شده است. همان‌گونه که ریاض طی دهه‌ها با تغییر تولید نفوذ ژئوپلیتیکی به دست آورد، پکن اکنون می‌تواند با افزایش یا کاهش خرید، استفاده از ذخایر و کنترل صادرات سوخت بر قیمت جهانی و امنیت انرژی کشورها اثر بگذارد. در نتیجه، آمریکا و دیگر قدرت‌ها ممکن است برای جلب همکاری چین در تنظیم بازار انرژی ناچار شوند در سایر پرونده‌های سیاسی یا اقتصادی امتیازهایی به پکن پیشنهاد کنند.
ترامپ به اکسیوس می‌گوید در جنگ ایران به یک دوراهی بزرگ نزدیک می‌شود
باراک راوید
دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، روز پنج‌شنبه به اکسیوس گفت که در جنگ ایران به نقطه‌ای حساس نزدیک می‌شود؛ نقطه‌ای که در آن باید تصمیم بگیرد آیا برای پایان‌دادن به این مناقشه، حملات گسترده را از سر بگیرد یا نه.
ترامپ گفت: «تصمیم بزرگی در پیش دارم. آیا می‌خواهم وارد شوم و آنها [حکومت ایران] را نابود کنم یا نه؟ تصمیم بزرگی است. درباره من هر اتفاقی ممکن است رخ دهد.»
چرا اهمیت دارد: اگرچه ترامپ پیش‌تر نیز تهدیدهای مشابهی مطرح کرده است، اظهارات او در آستانه دیدار برنامه‌ریزی‌شده روز سه‌شنبه با رهبران شش کشور خلیج فارس در حاشیه مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک بیان می‌شود.
این دیدار می‌تواند مرحله بعدی جنگ را شکل دهد؛ از جمله اینکه آیا تلاش دیگری برای دیپلماسی صورت گیرد یا عملیات نظامی تشدید شود. اگر ترامپ بخواهد عملیات رزمی گسترده را از سر بگیرد، به همراهی متحدان منطقه‌ای خود نیاز خواهد داشت.
رئیس‌جمهور طی روزهای اخیر چند بار گفته است که جنگ به‌زودی پایان خواهد یافت. برخی مقام‌های آمریکایی هشدار می‌دهند که مناقشه در یک بن‌بست ناپایدار «نه جنگ، نه صلح» قرار گرفته است. آنان معتقدند اگر تا زمان انتخابات میان‌دوره‌ای توافقی حاصل نشود، ترامپ ممکن است پس از آن انتخابات به عملیات رزمی گسترده بازگردد.
آنچه او می‌گوید: ترامپ در این مصاحبه روشن کرد که می‌خواهد از دیدار در سازمان ملل برای شنیدن مستقیم نظر متحدان منطقه‌ای درباره گام‌های بعدی جنگ استفاده کند.
ترامپ گفت: «می‌خواهم بفهمم آنها در چه وضعیتی هستند و اوضاعشان چگونه است. ما بسیار از آنها محافظت کرده‌ایم.»
کشورهای شرکت‌کننده عبارت‌اند از عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر، بحرین، کویت و عمان.
ترامپ از گفتن اینکه آیا پیش یا پس از انتخابات میان‌دوره‌ای درباره مسیر آینده تصمیم خواهد گرفت، خودداری کرد.
عامل اصلی خبر: در اوایل اوت، ترامپ پس از آن از ازسرگیری عملیات رزمی گسترده خودداری کرد که عربستان سعودی و قطر نگرانی خود را ابراز کردند که ایران در واکنش، تأسیسات نفت و گاز عربستان را بمباران خواهد کرد.
از آن زمان، ترامپ رویکردی «کم‌سروصدا» در پیش گرفته است: مذاکرات با ایران را به حالت تعلیق درآورده، کارزار تازه‌ای از تحریم‌های اقتصادی را آغاز کرده، محاصره دریایی بنادر ایران را ادامه داده و تمرکز ارتش آمریکا را بر بازگشایی تنگه هرمز و افزایش جریان نفت به بازار جهانی انرژی قرار داده است.
ارتش آمریکا عبور نفتکش‌ها و کشتی‌های حامل گاز از تنگه را به‌طور چشمگیری افزایش داده است. بااین‌حال، حجم تردد همچنان کمتر از سطح پیش از جنگ است و قیمت نفت بالا باقی مانده است.
وضعیت کنونی: مقام‌های آمریکایی می‌گویند ترامپ و پیت هگست، وزیر دفاع، به ارتش دستور داده‌اند که سطح نیروهای خود در خاورمیانه را تا پایان سال حفظ کند تا برای بازگشت احتمالی به جنگ تمام‌عیار آماده بماند.
این مقام‌ها می‌گویند ترامپ باید به‌زودی درباره مسیر آینده تصمیم بگیرد؛ تا حدی به این دلیل که ارتش آمریکا نمی‌تواند برای مدت بسیار بیشتری در وضعیت انتظار کنونی باقی بماند. یکی از مقام‌ها گفت: «در یک مقطع باید تصمیم بگیرید که هدف نهایی چیست.»
ترامپ به اکسیوس گفت که از این موضوع بسیار راضی است که محاصره دریایی مانع صادرات نفت ایران شده است. او گفت: «از زمانی که شروع کردیم، حتی یک کشتی هم به ایران نرفته است. آنها تلاش کردند و ما آنها را منفجر کردیم.»
رئیس‌جمهور افزود که ایران مستقیماً با آمریکا در تماس است و گفت ایرانی‌ها همچنان خواهان دستیابی به توافق هستند.
تصویر کلی: کاخ سفید همچنین مشغول تدوین راهبردی برای دوران پس از جنگ است که خواستار تلاشی منطقه‌ای برای مهار ایران و در عین حال گسترش عادی‌سازی روابط میان اسرائیل و همسایگانش است.
این طرح هنوز در مراحل ابتدایی تدوین قرار دارد، اما هدف آن هدایت رویکرد آمریکا در خاورمیانه پس از پایان جنگ ایران و در دو سال پایانی دوره ریاست‌جمهوری ترامپ است. دو رویداد مهم بر این برنامه‌ریزی سایه انداخته‌اند: انتخابات ۲۷ اکتبر اسرائیل و انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر آمریکا.
آنچه باید زیر نظر داشت: هنگامی که از ترامپ پرسیده شد آیا هفته آینده در نیویورک با بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، دیدار خواهد کرد، او گفت: «ممکن است.»https://www.axios.com/2026/09/17/trump-axios-interview-iran-war
👍1
بیانیه دهلی‌نو بریکس؛ تأکید بر مهار جنگ و مخالفت با اقدامات یک‌جانبه
https://www.mea.gov.in/bilateral-documents?dtl/41776/BRICS_New_Delhi_Declaration_Building_for_Resilience_Innovation_Cooperation_and_Sustainability_September_12_2026
منبع: بیانیه پایانی هجدهمین اجلاس سران بریکس در دهلی‌نو
تاریخ انتشار: ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه با هوش مصنوعی؛ بازبینی، ویرایش و تلخیص: @IranAnalyses
بریکس مجموعه‌ای از قدرت‌های نوظهور و کشورهای عمده «جنوب جهانی» است که برای افزایش نقش کشورهای درحال‌توسعه در نظام بین‌المللی و گسترش همکاری‌های سیاسی، اقتصادی و مالی فعالیت می‌کند. اهمیت این بیانیه در آن است که موضع جمعی اعضای بریکس ــ از جمله ایران، چین، روسیه، هند و دیگر قدرت‌های مهم غیرغربی ــ را درباره جنگ ایران، تحریم‌های یک‌جانبه، امنیت انرژی و بحران‌های خاورمیانه نشان می‌دهد. این سند همچنین بیانگر تلاش بریکس برای ارائه رویکردی متفاوت از سیاست‌های آمریکا و متحدان غربی آن و تقویت نقش جنوب جهانی در مدیریت بحران‌های بین‌المللی است.
رهبران کشورهای بریکس در هجدهمین اجلاس این گروه در دهلی‌نو، ضمن تأکید بر حرکت به‌سوی نظم جهانی چندقطبی، خواستار افزایش نقش کشورهای درحال‌توسعه در سازمان ملل، شورای امنیت، صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی شدند. بیانیه بر حاکمیت ملی، تمامیت ارضی، عدم مداخله، حل مسالمت‌آمیز اختلافات و مخالفت با استفاده یک‌جانبه از فشار اقتصادی و نظامی تأکید دارد؛ اصولی که چارچوب مواضع بریکس درباره ایران و جنگ‌های خاورمیانه را نیز تشکیل می‌دهد.
ایران و جنگ منطقه‌ای
بریکس از تشدید مستمر تنش‌ها در خاورمیانه و غرب آسیا ابراز «نگرانی عمیق» کرده و از همه طرف‌ها خواسته است نهایت خویشتن‌داری را نشان دهند و از اقداماتی که وضعیت را وخیم‌تر می‌کند، خودداری کنند. بیانیه بر حفاظت از غیرنظامیان و زیرساخت‌های غیرنظامی، احترام به حاکمیت و تمامیت ارضی کشورها و دستیابی به تفاهمی بلندمدت از طریق گفت‌وگو و دیپلماسی تأکید می‌کند.
بیانیه مستقیماً نامی از آمریکا، اسرائیل یا ایران در ارتباط با حملات جاری نمی‌برد، اما «حملات عامدانه به زیرساخت‌های غیرنظامی و تأسیسات هسته‌ای صلح‌آمیز تحت نظارت کامل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی» را محکوم و آن را ناقض حقوق بین‌الملل و قطعنامه‌های آژانس معرفی می‌کند. بریکس می‌گوید الزامات پادمانی، ایمنی و امنیت هسته‌ای باید حتی در جریان جنگ رعایت شود تا انسان‌ها و محیط‌زیست از آسیب مصون بمانند.
رهبران بریکس همچنین درباره افزایش خطر درگیری هسته‌ای هشدار داده و خواستار احیای نظام خلع سلاح، کنترل تسلیحات و منع اشاعه شده‌اند. آنان بر ایجاد منطقه‌ای عاری از سلاح هسته‌ای و دیگر سلاح‌های کشتارجمعی در خاورمیانه تأکید کرده و از همه طرف‌های دعوت‌شده خواسته‌اند با حسن نیت در مذاکرات مربوط به این هدف شرکت کنند.
بیانیه بر ضرورت حفظ جریان بدون وقفه تجارت جهانی، زنجیره‌های تأمین و انرژی مطابق حقوق بین‌الملل تأکید دارد. این موضع در شرایط جنگ ایران و اختلال در مسیرهای انتقال انرژی اهمیت ویژه‌ای دارد، هرچند در سند نامی از تنگه هرمز یا محاصره دریایی ایران برده نشده است. بریکس همچنین حفاظت و تقویت زیرساخت‌های حیاتی و فرامرزی انرژی و متنوع‌سازی منابع و مسیرهای تأمین را برای امنیت اقتصادی کشورها ضروری می‌داند.
تحریم‌ها و جایگاه اقتصادی ایران
بریکس تحریم‌های اقتصادی و ثانویه یک‌جانبه‌ای را که مجوز شورای امنیت سازمان ملل ندارند، محکوم کرده است. بیانیه می‌گوید این اقدامات حقوق مردم کشورهای هدف، از جمله حق توسعه، سلامت و امنیت غذایی را نقض می‌کند، بیشترین فشار را بر اقشار فقیر و آسیب‌پذیر وارد می‌سازد و مشکلات زیست‌محیطی و شکاف دیجیتال را تشدید می‌کند. اگرچه در این بند نام ایران ذکر نشده، این موضع با مخالفت اعضای بریکس با تحریم‌های یک‌جانبه علیه تهران ارتباط مستقیم دارد.
اعضای بریکس به‌طور مشخص از درخواست ایران و اتیوپی برای عضویت در سازمان تجارت جهانی حمایت کرده‌اند. آنان همچنین خواستار اصلاح سازمان تجارت جهانی، احیای سازوکار حل اختلاف آن و مقابله با تعرفه‌ها، موانع غیرتعرفه‌ای و محدودیت‌های تجاری یک‌جانبه شده‌اند.
بیانیه از ادامه بررسی سازوکارهای پرداخت فرامرزی میان اعضای بریکس و استفاده از ارزهای ملی در تجارت و سرمایه‌گذاری حمایت می‌کند. هدف این طرح ایجاد پرداخت‌هایی سریع‌تر، ارزان‌تر، شفاف‌تر و امن‌تر است. سند همچنین از افزایش تأمین مالی با ارزهای محلی از طریق بانک توسعه جدید بریکس و بررسی سریع‌تر درخواست کشورهای عضو برای پیوستن به این بانک پشتیبانی می‌کند. این اقدامات می‌تواند وابستگی اعضا، از جمله ایران، به شبکه‌های مالی مبتنی بر دلار را کاهش دهد، هرچند بیانیه این پیامد را مستقیماً بیان نمی‌کند.
غزه و مسئله فلسطین
بریکس خواستار حفظ آتش‌بس، اجرای قطعنامه‌های سازمان ملل و دسترسی کامل و بدون مانع کمک‌های انسانی به غزه شده است. بیانیه از ادامه خشونت‌ها با وجود توافق آتش‌بس اکتبر ۲۰۲۵ ابراز نگرانی کرده و با هرگونه سیاست برای کوچ اجباری فلسطینیان یا تغییر جغرافیایی و جمعیتی غزه مخالفت کرده است.
رهبران بریکس بر حق تعیین سرنوشت و بازگشت فلسطینیان، عضویت کامل فلسطین در سازمان ملل و راه‌حل دوکشوری تأکید کرده‌اند. براساس این موضع، کشور مستقل و دارای قابلیت حیات فلسطین باید در مرزهای شناخته‌شده سال ۱۹۶۷، شامل کرانه باختری و غزه و به پایتختی قدس شرقی، تشکیل شود.
بیانیه استفاده از گرسنگی به‌عنوان ابزار جنگ، حمله به غیرنظامیان، مراکز درمانی و زیرساخت‌ها و جلوگیری غیرقانونی از کمک‌رسانی را محکوم کرده و از آژانس امدادرسانی سازمان ملل به آوارگان فلسطینی، آنروا، حمایت کرده است. همچنین به اقدامات موقت دیوان بین‌المللی دادگستری در پرونده شکایت آفریقای جنوبی علیه اسرائیل اشاره می‌کند که بر تعهد اسرائیل به تضمین ورود کمک‌های انسانی به غزه تأکید دارد. بریکس هرگونه اقدام یک‌جانبه برای تغییر جایگاه حقوقی و تاریخی قدس اشغالی را نیز رد کرده است.
لبنان و سوریه
بریکس از آتش‌بس لبنان استقبال کرده، اما نقض مداوم آن و تعرض به حاکمیت و تمامیت ارضی این کشور را محکوم کرده است. بیانیه از اسرائیل می‌خواهد به توافق با دولت لبنان احترام بگذارد و نیروهای خود را از تمام مناطق اشغالی لبنان خارج کند. همچنین بر اجرای کامل قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت و حفاظت از نیروها و تأسیسات یونیفل تأکید شده است. حمله به صلح‌بانان سازمان ملل نقض حقوق بین‌الملل دانسته شده و بیانیه خواستار پاسخ‌گوکردن عاملان این حملات شده است.
درباره سوریه، بریکس بار دیگر از حاکمیت، استقلال، وحدت و تمامیت ارضی این کشور حمایت کرده و خواستار انتقال سیاسی مسالمت‌آمیز و فراگیر، حفاظت از اقلیت‌ها و آغاز بازسازی پس از جنگ شده است. این روند باید به رهبری خود سوری‌ها، با تسهیل سازمان ملل و بدون دخالت خارجی انجام شود. بیانیه هم‌زمان درباره حضور جنگجویان تروریست خارجی هشدار داده، از سوریه خواسته است با همه اشکال تروریسم و افراط‌گرایی مقابله کند و بر ضرورت خروج نیروهای اشغالگر از این کشور تأکید کرده است.
نتیجه اصلی بیانیه
موضع کلی بریکس درباره ایران و خاورمیانه بر چهار محور استوار است: جلوگیری از گسترش جنگ از طریق دیپلماسی، حفاظت از غیرنظامیان و زیرساخت‌های حیاتی و هسته‌ای، مخالفت با تحریم‌ها و فشارهای یک‌جانبه و حفظ جریان تجارت و انرژی. در کنار این اصول، بریکس از عضویت ایران در سازمان تجارت جهانی، توسعه مبادلات با ارزهای ملی و ایجاد سازوکارهای مالی مستقل‌تر حمایت کرده و درباره فلسطین، لبنان و سوریه نیز مواضعی مبتنی بر پایان اشغال، جلوگیری از جابه‌جایی اجباری جمعیت و احترام به حاکمیت کشورها اتخاذ کرده است.
بحران هرمز از پیش در برابر دیدگان بود
نویسنده: اماتزیا بارام
منبع: GIS Reports Online
تاریخ انتشار: سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه با هوش مصنوعی؛ بازبینی، ویرایش و تلخیص: @IranAnalyses
اماتزیا بارام استاد بازنشسته تاریخ خاورمیانه و بنیان‌گذار و مدیر مرکز مطالعات عراق در دانشگاه حیفاست. حوزه‌های اصلی پژوهش او عراق، حزب بعث، شیعیان عرب، اسلام سیاسی و مناسبات قبیله و دولت در خاورمیانه است. او همچنین بین سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹ برای ارتش آمریکا درباره جامعه و قبایل عراق پژوهش و تدریس کرده است.
بارام استدلال می‌کند که پیامدهای اصلی جنگ ۲۰۲۶ ایران، برخلاف تصور طراحان عملیات، غیرقابل‌پیش‌بینی نبود. اطلاعات علنی پیشاپیش درباره پنج موضوع هشدار می‌داد: محاسبات تهران درباره بستن تنگه هرمز، افزایش قدرت سپاه پس از مرگ رهبر، انگیزه‌های واقعی فرماندهان سپاه، ضعف محمود احمدی‌نژاد به‌عنوان گزینه رهبری پس از سقوط احتمالی نظام و محدودیت کردها و بلوچ‌ها در ایجاد تغییر حکومت. به باور او، آمریکا و اسرائیل در هر پنج زمینه شواهد موجود را جدی نگرفتند.
درس تاریخی عراق
نویسنده تحلیل خود را با تجربه‌ای از سال ۱۹۷۹ آغاز می‌کند. او در آن زمان، تنها براساس رسانه‌های رسمی عراق، نتیجه گرفته بود که صدام حسین مردم را برای جنگ با ایران آماده می‌کند. بااین‌حال، اطلاعات نظامی اسرائیل با اتکا به اطلاعات محرمانه تصور می‌کرد صدام قصد حمله به اسرائیل را دارد. عراق در سپتامبر ۱۹۸۰ به ایران حمله کرد و جنگی که مقام‌های اسرائیلی تصور می‌کردند طی چهار روز پایان یابد، هشت سال ادامه یافت.
به نوشته بارام، هم صدام و هم دستگاه اطلاعاتی اسرائیل توانایی و آمادگی ایران برای تحمل تلفات سنگین را دست‌کم گرفته بودند. آن تجربه نشان داد که اطلاعات علنی و سخنان مکرر رهبران گاه به‌اندازه اطلاعات محرمانه اهمیت دارند، اما سازمان‌های اطلاعاتی معمولاً داده‌هایی را که با هزینه و به‌طور محرمانه جمع‌آوری شده‌اند، معتبرتر می‌دانند.
محاسبات ایران درباره تنگه هرمز
عباس عراقچی در ژوئیه ۲۰۲۶ گفت تصمیم بسته‌شدن تنگه از پیش اتخاذ شده بود: اگر رهبر جمهوری اسلامی هدف قرار می‌گرفت، هرمز بسته می‌شد. این سخن نشان می‌دهد که علی خامنه‌ای پیش از جنگ، بستن تنگه را تنها در صورت تلاش برای ترور خود مجاز می‌دانست. آمریکا و اسرائیل شاید از این تصمیم مشخص اطلاع نداشتند، اما تهدیدهای علنی متعدد ایران درباره بستن هرمز در صورت حمله را در اختیار داشتند.
نیروی دریایی ایران طی دهه‌ها برای جنگ نامتقارن با نیرویی بسیار برتر آماده شده بود. عرض کم تنگه، عمق متغیر آب و تراکم زیاد کشتی‌ها، قدرت مانور شناورها را محدود و امکان ایجاد اختلال یا بستن مسیر را برای ایران فراهم می‌کند. در جنگ ۱۲روزه سال ۲۰۲۵ نیز مجلس ایران به بستن هرمز رأی داده بود، اما رأی مجلس الزام‌آور نبود و تنگه باز ماند.
به اعتقاد نویسنده، عامل اصلی این خویشتن‌داری شخص علی خامنه‌ای بود. او از سال ۲۰۱۳ مفهوم «نرمش قهرمانانه» را برای شرایطی پذیرفته بود که بقای جمهوری اسلامی در خطر قرار می‌گرفت. خامنه‌ای در جنگ ۲۰۲۵ رویارویی کامل با آمریکا و جامعه بین‌المللی بر سر آزادی کشتیرانی را بیش از حد پرخطر می‌دانست. مسعود پزشکیان و عباس عراقچی نیز احتمالاً با او هم‌نظر بودند، اما فرماندهان تندرو سپاه چنین دیدگاهی نداشتند.
بارام نتیجه می‌گیرد که اگر امکانی برای جلوگیری از بسته‌شدن هرمز وجود داشت، به حفظ علی خامنه‌ای در قدرت وابسته بود؛ اما او در نخستین روز حملات آمریکا و اسرائیل کشته شد. حذف خامنه‌ای تنها شخصی را از میان برد که اقتدار سیاسی و مذهبی لازم برای مهار سپاه را داشت.
چرا حذف خامنه‌ای سپاه را قدرتمندتر کرد؟
پیش از جنگ نیز گزارش‌های علنی نشان می‌دادند که سپاه نفوذ گسترده‌ای بر مراکز تصمیم‌گیری ایران دارد و رهبر آینده بدون تأیید آن نمی‌تواند قدرت را در دست بگیرد. سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا نیز پیش از عملیات ارزیابی کرده بود که مرگ خامنه‌ای احتمالاً به قدرت‌گرفتن چهره‌های تندرو سپاه منجر خواهد شد.
نویسنده با این برداشت که فرماندهان سپاه صرفاً با انگیزه‌های شهادت‌طلبانه و آخرالزمانی عمل می‌کنند، موافق نیست. به نظر او، سپاه بیش از هر چیز از حیثیت، امتیازات، موقعیت و امنیت فرماندهان خود دفاع می‌کند. سرکوب و کشتار ده‌ها هزار معترض در ژانویه ۲۰۲۶ نیز باعث شده بود فرماندهان بدانند سقوط حکومت می‌تواند آنان را در معرض انتقام قرار دهد.
سپاه در گذشته می‌توانست عقب‌نشینی‌های خود را با تصمیم رهبر توجیه کند. اقتدار مذهبی رهبر به فرماندهان اجازه می‌داد امتیاز بدهند، بدون آنکه شخصاً مسئول شکست شناخته شوند. اما ترور خامنه‌ای این پوشش را از میان برد. سپاه که خود را «پاسدار انقلاب اسلامی» می‌داند، ترور رهبر را تحقیر نابخشودنی تلقی کرد و دیگر شخصی وجود نداشت که مسئولیت خودداری از بستن هرمز را بر عهده بگیرد. بنابراین، سپاه تنگه را بست و به کشورهای همسایه حمله کرد.
مجتبی خامنه‌ای نیز اقتدار مذهبی و سیاسی پدرش را ندارد و از زمان مرگ او تقریباً به‌طور کامل از انظار عمومی غایب بوده است. در نتیجه، او نمی‌تواند همان نقشی را ایفا کند که پدرش در توجیه عقب‌نشینی‌ها و مهار سپاه داشت.
محدودیت گزینه کردها و بلوچ‌ها
ترور خامنه‌ای تنها در صورتی منطقی بود که هدف نهایی آمریکا و اسرائیل تغییر کامل حکومت باشد. بنیامین نتانیاهو در آغاز جنگ گفت حملات صرفاً راه را برای مردم ایران جهت سرنگونی نظام باز می‌کند، اما وعده اعزام نیروی زمینی نداد. ظاهراً طراحان عملیات انتظار داشتند نیروهای کرد از شمال و شاید بلوچ‌ها از جنوب‌شرق، نیروی زمینی موردنیاز را فراهم کنند.
بارام این تصور را غیرواقع‌بینانه می‌داند. رجب طیب اردوغان با هرگونه قدرت‌گیری کردها مخالف است و احتمالاً در برابر چنین تحولی مداخله می‌کرد. مهم‌تر اینکه حتی موفقیت شورش کردها در شمال ایران نمی‌توانست به سراسر کشور گسترش یابد. اکثریت فارسی‌زبان، صرف‌نظر از مخالفت با جمهوری اسلامی، از تجزیه ایران به مناطق کردی، بلوچی، عربی، آذری و فارسی هراس دارند. بنابراین، احتمال داشت مخالفان حکومت در برابر جنبش‌های تجزیه‌طلب در کنار نظام قرار گیرند.
عراقچی نیز از همین حساسیت استفاده کرد و آمریکا را متهم ساخت که می‌خواهد با استفاده از کردها ایران را تجزیه کند. به اعتقاد نویسنده، طراحان جنگ نقش ناسیونالیسم ایرانی و ترس عمومی از فروپاشی سرزمینی را دست‌کم گرفته بودند.
احمدی‌نژاد؛ گزینه‌ای نامناسب برای دوران پس از نظام
گزارش‌هایی در اسرائیل مدعی بودند که محمود احمدی‌نژاد از سال ۲۰۲۲ مواضع خود را تغییر داده، برنامه هسته‌ای را از یک دارایی به باری برای ایران تبدیل‌شده می‌دانسته و حتی وعده داده بود در صورت رسیدن به قدرت به توافق‌های ابراهیم بپیوندد. دفتر او این گزارش‌ها را رد کرد، اما ظاهراً برنامه‌ریزان آمریکایی و اسرائیلی قصد داشتند در آغاز جنگ احمدی‌نژاد را از حصر خارج و به چهره محوری نظم پس از خامنه‌ای تبدیل کنند.
حتی اگر گزارش مربوط به تغییر دیدگاه احمدی‌نژاد درست باشد، از نظر بارام این موضوع برای تبدیل او به رهبر آینده کافی نبود. او فاقد مشروعیت اجتماعی و جایگاه نهادی بود. سیاست‌های پوپولیستی‌اش به اقتصاد آسیب زده بود، بسیاری از ایرانیان انتخابات مجدد او را تقلبی می‌دانستند و او در جریان اعتراضات ۱۳۸۸ از بسیجیانی حمایت کرد که به مردم شلیک کردند و سپس اعدام‌های گسترده را تأیید کرد.
احمدی‌نژاد پس از پایان ریاست‌جمهوری نه‌تنها در میان بخش بزرگی از جامعه نامحبوب بود، بلکه حمایت خامنه‌ای و سپاه را نیز از دست داده بود. بنابراین، اطلاعات علنی نشان می‌داد که قرار‌دادن او در مرکز طرح تغییر حکومت، مبنای اجتماعی یا نهادی محکمی ندارد.
هرمز پس از تفاهم‌نامه اسلام‌آباد
ایران و آمریکا در ۱۷ ژوئن تفاهم‌نامه‌ای ۱۴بندی با میانجیگری پاکستان امضا کردند. ایران تعهد کرد برای ۶۰ روز بدون دریافت هزینه، عبور امن کشتی‌های تجاری را تضمین کند و موانع نظامی را ظرف ۳۰ روز بردارد. قرار بود کنترل آینده تنگه با مشارکت عمان و دیگر کشورهای خلیج فارس و مطابق حقوق بین‌الملل بررسی شود. آمریکا نیز پذیرفت محاصره دریایی را لغو کند.
ابهام متن به تهران اجازه داد آن را به‌معنای پذیرش حق مدیریت عبور کشتی‌ها تفسیر کند، درحالی‌که واشنگتن آن را بازگشت به آزادی کشتیرانی می‌دانست. دوره ۶۰روزه در ۱۷ اوت بدون تمدید یا توافق درباره اداره تنگه پایان یافت. تهران با متهم‌کردن آمریکا به نقض تفاهم‌نامه، به‌سوی نظام صدور مجوز و تعیین مسیر حرکت کرد و واشنگتن نیز فشار و محاصره را از سر گرفت.
در اوایل سپتامبر، ایران و عمان درباره ایجاد دالان موقت و عملیات مشترک مین‌روبی مذاکره می‌کردند. سپاه اعلام کرد هرمز تا پذیرش شروط تهران بسته می‌ماند. ترامپ مدعی بود کشتی‌ها در حال عبورند و مین‌های آب‌های بین‌المللی پاک‌سازی شده‌اند، اما مسیرها همچنان محل مناقشه‌اند. حملات تازه به نفتکش‌ها، حملات آمریکا به تأسیسات ساحلی و مین‌گذاری ایران و حملات ایران به اهداف آمریکایی و کشورهای خلیج فارس، عبور تجاری را همچنان خطرناک کرده است. از دید نویسنده، پرونده هسته‌ای، موشک‌ها و نیروهای نیابتی به حاشیه رفته‌اند و اکنون هرمز محور اصلی تقابل است.
محتمل‌ترین وضعیت؛ بن‌بست طولانی
بارام محتمل‌ترین وضعیت کوتاه‌مدت را ادامه بن‌بست می‌داند. هیچ‌یک از دو طرف خواهان جنگ تمام‌عیار نیست، اما هیچ‌کدام نیز نمی‌تواند تسلیم شود. سپاه بدون پوشش یک فقیه مقتدر نمی‌تواند به‌راحتی از مطالبه حاکمیت کامل بر تنگه و دریافت عوارض عقب‌نشینی کند. فرماندهان سپاه خود را پیروز می‌دانند و معتقدند زمان بیشتری از ترامپ در اختیار دارند.
👍1
ترامپ نیز نمی‌تواند تحقیر ناشی از پذیرش کامل خواسته‌های ایران را تحمل کند. پس از انتخابات میان‌دوره‌ای نوامبر، فشار سیاسی برای پایان‌دادن به بن‌بست کاهش خواهد یافت. بنابراین، اگر تشدید ناخواسته‌ای رخ ندهد، دو طرف احتمالاً ماه‌ها با محاصره متقابل و تبادل آتش محدود به رویارویی ادامه خواهند داد؛ وضعیتی که قیمت نفت و تورم جهانی را افزایش می‌دهد.
نویسنده معتقد است اگر آمریکا بتواند عبور کشتی‌ها را افزایش دهد و مسیرهای زمینی تازه و منابع جایگزین انرژی توسعه یابند، بخش بزرگی از ظرفیت پیش از جنگ هرمز جبران خواهد شد. پس از آن، چهار مسیر اصلی برای سال ۲۰۲۷ قابل تصور است.
چهار سناریوی سال ۲۰۲۷
نخست، تشدید تدریجی درگیری: با افزایش فشار اقتصادی، سپاه برای فرار به جلو، زیرساخت‌های انرژی کشورهای خلیج فارس را هدف قرار می‌دهد. آمریکا نیز متقابلاً حمله می‌کند و بحران از کنترل خارج می‌شود. اسرائیل در صورت حمله به خود یا دریافت درخواست مشارکت، وارد جنگ خواهد شد.
دوم، عقب‌نشینی تهران: افزایش فشار اقتصادی موجب تقویت عمل‌گرایان می‌شود. حسن روحانی پیش‌تر خواستار همه‌پرسی درباره ادامه مقابله با «ابرقدرت‌های جهان» شده است. عمل‌گرایان با مشاهده خشم مردم و نارضایتی پلیس و ارتش که حکومت دیگر توان پرداخت منظم حقوقشان را ندارد، مجتبی خامنه‌ای را متقاعد می‌کنند تفسیر آمریکا از تفاهم‌نامه را بپذیرد. ارتش و پلیس ممکن است از آنان حمایت کنند و سپاه سرانجام عقب‌نشینی کند.
سوم، تبدیل ایران به کشور تحت محاصره: سپاه مانع هرگونه امتیازدهی رهبر جدید می‌شود و ایران به الگویی شبیه کره شمالی حرکت می‌کند؛ نخبگان امکانات کافی دارند، نیروهای امنیتی در حد لازم تأمین می‌شوند و مردم با بحران شدید روبه‌رو می‌شوند. اما ایران کره شمالی نیست و وخامت اوضاع می‌تواند ابتدا به فرار گسترده نیروها و سپس بازگشت اعتراضات عمومی منجر شود. در این حالت، آمریکا از پیش برای حمایت فوری و تاکتیکی از گروه‌های محلی آماده خواهد شد.
چهارم، پذیرش خواسته‌های تهران از سوی واشنگتن: در سناریویی کم‌احتمال‌تر، آمریکا تفسیر ایران از تفاهم‌نامه را می‌پذیرد. به‌جز موضوع دریافت عوارض، تردد کشتی‌ها تابع شروط تهران خواهد شد و کنترل عملی ایران بر تمام تنگه، حتی بخش عمانی آن، به رسمیت شناخته می‌شود. این توافق راه را برای دریافت عوارض در آینده باز می‌کند، اما تنگه را باز نگه می‌دارد. برخی کشورهای اروپایی نیز ظاهراً با پرداخت‌هایی تحت عنوان «هزینه خدمات» یا پرداخت داوطلبانه، مشابه الگوی تنگه مالاکا، موافق‌اند.
در این سناریو، ایران در داخل و خارج اعلام پیروزی خواهد کرد. حکومت همچنان با مشکلات اقتصادی شدید روبه‌رو می‌ماند، اما پیروزی به امنیت سیاسی آن کمک می‌کند. تهران اراده خود را بر همسایگان عرب تحمیل خواهد کرد و نفوذ آمریکا در خلیج فارس آسیب بزرگی خواهد دید.
گزینه‌های نظامی آمریکا
عملیات زمینی محدود آمریکا برای اشغال مواضع راهبردی در اطراف تنگه از نظر نویسنده نامحتمل است، اما می‌تواند ظرف چند هفته و با هزینه زیاد مسیر را باز کند. مشکل آن است که بدون تغییر حکومت در تهران، حضور نظامی آمریکا باید طولانی‌مدت باشد و نیروهای آمریکایی در معرض جنگ فرسایشی قرار خواهند گرفت.
کم‌احتمال‌ترین سناریو، تهاجم گسترده آمریکا برای تصرف تهران و تغییر حکومت است. این گزینه ممکن است تنها زمانی مطرح شود که ایران بر کنترل تنگه پافشاری کند و واشنگتن نه حاضر به پذیرش آن باشد و نه بتواند مسیر را از راه دیگری باز کند. آمریکا توان نظامی رسیدن به تهران را دارد، اما هزینه انسانی و مالی آن بسیار سنگین خواهد بود. ایران جمهوری اسلامی، برخلاف عراق صدام، با مقاومت سپاه و بخش بزرگی از بسیج روبه‌رو خواهد شد و به‌جز مناطق کردنشین، نمی‌توان روی حمایت مردم از نیروهای مهاجم حساب کرد.
نتیجه اصلی مقاله این است که کشتن علی خامنه‌ای نه‌تنها راه تغییر حکومت را هموار نکرد، بلکه تنها عامل مهارکننده سپاه را حذف کرد، بسته‌شدن هرمز را سرعت بخشید و مرکز ثقل جنگ را از برنامه هسته‌ای و موشکی به کنترل مهم‌ترین گذرگاه انرژی جهان منتقل ساخت. از نگاه بارام، این پیامدها در اطلاعات علنی قابل مشاهده بود، اما آمریکا و اسرائیل بار دیگر مانند نمونه جنگ ایران و عراق، نشانه‌های آشکار را نادیده گرفتند.https://www.gisreportsonline.com/r/hormuz-crisis-iran/
👍1
حملات به نامه سرگشاده در حمایت از زندانیان سیاسی ایران نادرست است
چرا باید از قربانیان زندان و کشتار انتظار داشت به نام مقاومت ضدامپریالیستی در کنار سرکوبگران خود بایستند؟
نویسنده: یاسین الحاج صالح
منبع: مجله نیولاینز
تاریخ انتشار: ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶
ترجمه با هوش مصنوعی؛ بازبینی، ویرایش و تلخیص: @IranAnalyses
یاسین الحاج صالح، نویسنده سوری، زندانی سیاسی سابق و از نویسندگان نیولاینز، از امضاکنندگان نامه‌ای است که ۲۰ اوت در گاردین در همبستگی با زندانیان سیاسی ایران منتشر شد. او در این مقاله به سه واکنش می‌پردازد: پس‌گرفتن امضای چهار روشنفکر عرب، کارزار آزار و تخریب اینترنتی و دفاع فعالان و زندانیان سیاسی سابق ایرانی از نامه.
نامه می‌گوید زندانیان سیاسی ایران میان «دو تیغه یک قیچی» گرفتار شده‌اند: از یک‌سو جمهوری اسلامی که با ایدئولوژی انحصارطلبانه، زندان، شکنجه و اعدام را به ابزار کنترل سیاسی و اجتماعی تبدیل کرده است؛ و از سوی دیگر، حملات آمریکا و اسرائیل که زیرساخت‌های غیرنظامی را نابود کرده و مردم بی‌گناه را در خدمت سلطه منطقه‌ای به «خسارت جانبی» تبدیل می‌کند. نویسنده تأکید دارد که نامه صریحاً این حملات را محکوم کرده و برخلاف ادعای حمید دباشی، خواستار مداخله خارجی برای آزادکردن زندانیان نشده است.
تصویر «دو تیغه قیچی» را خود زندانیان سیاسی ایران برای توضیح موقعیتشان به کار برده بودند. منتقدان آن را به‌معنای یکسان‌دانستن جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل تعبیر کردند، اما الحاج صالح می‌گوید نامه یک تحلیل ژئوپلیتیکی نیست؛ بلکه از منظر قربانیان نوشته شده است. نمی‌توان از زندانیان، شکنجه‌شدگان و محکومان به اعدام انتظار داشت تنها به این دلیل که حکومتشان هدف حمله خارجی است، انتقاد از آن را متوقف کنند. این حکومت است که باید با آزادی زندانیان و ایجاد نظام قضایی عادلانه، جایگاه مشروع‌تری برای مقابله با حمله خارجی پیدا کند.
نویسنده می‌پرسد چرا بخشی از چپ جهانی تنها سرمایه‌داری و امپریالیسم غربی را دشمن می‌داند، اما حکومت‌هایی را که با شعار ضدامپریالیستی مردم را شکنجه و قتل‌عام می‌کنند، نادیده می‌گیرد. چرا قربانیان باید هر زمان میان امپریالیسم غربی و قدرت‌های سرکوبگر منطقه‌ای درگیری رخ می‌دهد، کنار جلادان خود قرار گیرند؟
الحاج صالح حتی از منظر ژئوپلیتیکی، جمهوری اسلامی را قدرتی مداخله‌گر و «خرده‌امپریالیستی» می‌داند که با سیاست‌های فرقه‌گرایانه در سوریه، لبنان، عراق و یمن در فلج‌شدن این کشورها نقش داشته است. او از ویجای پراشاد انتقاد می‌کند که این چهار کشور را «حائل‌های امنیتی» ایران معرفی می‌کند؛ گویی جامعه و زندگی انسان‌های ساکن آنها اهمیتی ندارد و قربانیان تنها زمانی شایسته همبستگی‌اند که قاتلانشان به اردوگاه رسمی دشمن تعلق داشته باشند.
الحاج صالح ادعای دباشی مبنی بر حذف روشنفکران ایرانی از تهیه نامه را نیز رد می‌کند. به گفته او، خود روشنفکران معتبر ایرانی نامه را نوشتند و امضاها را جمع‌آوری کردند، اما ترجیح دادند فهرست امضاکنندگان به روشنفکران غیرایرانی و زندانیان سیاسی سابق محدود باشد. این تصمیم بخشی از طراحی نامه‌ای بود که می‌خواست از بیرون با زندانیان سیاسی ایران اعلام همبستگی کند.
او پس‌گرفتن امضای چهار روشنفکر عرب را تأسف‌بار می‌داند. از نظر او، یا آنان متن کوتاهی را که امضا کرده بودند نفهمیده بودند، یا در برابر تخریب و فشار اینترنتی شجاعت اخلاقی لازم را نشان ندادند. احتمال نخست درباره استادان و روشنفکران برجسته بعید است. بااین‌حال، تنها یکی از آنان با اشاره به «عدم تقارن قدرت» تصمیم خود را توضیح داد و دیگران بدون توضیح، نامشان را حذف کردند.
این اتفاق از نظر نویسنده مسئولیت اخلاقی روشنفکران را زیر سؤال می‌برد: آیا آنان فقط زمانی موضع می‌گیرند که هزینه‌ای نداشته باشد؟ آیا بدون توجه به هویت قربانی و عامل سرکوب، معیار واحدی برای زندان، شکنجه و کشتار دارند؟ روشنفکران به‌ندرت مانند زندانیان سیاسی با آزمون شجاعت جسمانی مواجه می‌شوند، اما شجاعت اخلاقی جزء اساسی مسئولیت روشنفکری است.
آنجلا دیویس، نویسنده و فعال آمریکایی، در برابر فشارها از پس‌گرفتن امضای خود خودداری کرد. او گفت هم در کنار ایران در برابر حملات آمریکا و اسرائیل ایستاده و هم در کنار زندانیان سیاسی ایران علیه جمهوری اسلامی. الحاج صالح این موضع را نمونه‌ای روشن از همبستگی اصولی می‌داند.
او سپس کارزار توهین، افترا و اتهام همکاری با ناتو و سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا را نوعی «اوباشگری مجازی» می‌نامد. تسلیم‌شدن در برابر چنین فشارهایی، مهاجمان را تشویق و قربانیان سرکوب را ناامید می‌کند. به اعتقاد او، پس‌گرفتن امضا در این وضعیت به رفتار اعتصاب‌شکن شباهت دارد.
بخشی از مهاجمان «تانکی» و «اردوگاه‌گرا» هستند. اصطلاح تانکی به مدافعان ورود تانک‌های شوروی برای سرکوب انقلاب مجارستان و بهار پراگ بازمی‌گردد. اردوگاه‌گرایی نیز جهان را به دو جبهه تقسیم می‌کند و ایران و متحدانش، از جمله حکومت سابق اسد، را صرفاً به‌دلیل مخالفت با آمریکا در اردوگاه آزادی‌بخش قرار می‌دهد.
از نظر نویسنده، این «آمریکامحوری» همه مبارزات را تابع مبارزه با امپریالیسم آمریکا می‌کند و ماهیت سرکوبگر و توسعه‌طلب جمهوری اسلامی در ایران و کشورهای عربی را ثانویه می‌سازد. اگر امپریالیسم به معنای گسترش قدرت به هزینه جوامع دیگر باشد، تابع‌کردن همه مبارزات به یک نبرد مرکزی نیز نوعی «امپریالیسم نمادین» است.
واکنش اصلی به حملات از سوی ایرانیان صورت گرفت. فرح مختارزاده و فاطمه شمس از نامه دفاع کردند؛ حامیان جنبش «زن، زندگی، آزادی» و گروه «فمینیست‌ها برای ژینا» از امضاکنندگان قدردانی کردند؛ و بیش از صد روشنفکر، هنرمند و زندانی سیاسی سابق ایرانی، از جمله شماری در داخل ایران، نامه‌ای مستقل در حمایت از آنان و علیه زورگویی دیجیتال منتشر کردند. نویسنده این واکنش را بیانگر عزم ایرانیان برای تعریف مبارزه خود با واژگان خویش می‌داند: مبارزه‌ای هم‌زمان علیه استبداد داخلی و سلطه خارجی.
نتیجه مقاله این است که بخشی از چپ غربی، به‌ویژه در آمریکا، در نوعی «امپریالیسم وارونه» منجمد شده و توان پذیرش پیچیدگی را ندارد. یک موضع منسجم‌تر می‌تواند هم حملات آمریکا و اسرائیل را محکوم کند و هم آزادی زندانیان سیاسی و حتی تشکیل دولت وحدت ملی در ایران را بخواهد. اما اردوگاه‌گرایان به‌جای ارائه چنین تحلیلی، با صدای بلند و حملات شخصی، فقر فکری و تأثیر سیاسی محدود خود را پنهان می‌کنند.
👍6👎3