Iran Grad • ایران‌ گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑
547 subscribers
400 photos
5 videos
8 links
The land of Aryans • A channel dedicated to the beauty of Aryans(Iranians), Ancient and modern history, Culture, Landscapes, Morals, and much more.
Download Telegram
🔹کیستی ذوالقرنین- به قلم رضا مهرآفرین

واژه‌شناسی ذوالقرنین و ساختارشناسی آن:

۱-درآمد: نام‌‌پردازی زبانی

در نسک دانیال پیامبر، از «قوچی دوشاخ» (لوقارنایم/ذوالقرنین) یاد شده که بر کناره‌ی نهر اولای — رود شاوور امروزی که از میانه‌ی شوش می‌گذرد — ایستاده بود. این واژه‌ی عبری، با کمترین دگرش، به عربی راه یافته و «ذوالقرنین» گردیده. به دید راستی‌سنجی، یهودیان — با آگاهی از خلاّ این واژه در فرهنگ عربی — کوشیدند پیامبر را در دام فرهنگ خویش گرفتار آورند. این نام، فرنام فرمانروایی دادگر و پیامبرگونه بوده که تاجی دوشاخ بر سر می‌نهاده.

۲. نمادهای فرّهناکی: بال و شاخ
در دروازه‌ی هوترین(شمالی) کاخ پاسارگاد — از سازه‌های شکوهمند کوروش — نقش برجسته‌ای از فرشته‌ای بالدار به جای مانده که تاجی بر سر دارد و چهار بال گشوده. این تاج — که آمیزه‌ای از هنر ایلامی و مصری است — بر شاخ‌های قوچی حبشی استوار شده و با نمادهای خورشیدی و مارهای کبری آراسته گشته.

· بال: نماد پرواز به جهان-برین، رهاشدگی از گناه و رسیدن به جایگاه دادگری است. در نگرش قرآنی، فرشتگان  بال دارند و در بهشت برین پرواز می‌کنند. ابوریحان بیرونی نیز از عمر بن خطاب بازگفته که ذوالقرنین را از فرشتگان می‌دانسته است.

· شاخ: نماد پادشاهی، باروری و ایزدچهری است. خدایان ایلامی و میان‌رودانی، همواره با کلاه‌خودهای شاخدار نمودار می‌شدند. حتی پهلوانان افسانه‌ای — چون رستم — نیز گاه این نماد را بر سر می‌نهادند.

۳. کوروش: نماد فرّهٔ ایزدی
اشعیای پیامبر، کوروش را به «دالمن(عقاب) خاور» همانند کرده — پرنده‌ای شکاری که به فرمان خداوند برای گسترش دادگری می‌آید. همچنین، پرچم کوروش — به گفته گزنفون — دالمنی زرین بود با بال‌های گشوده. این نمادها، او را به‌سان فرشته‌ای رهایی‌بخش می‌نمایانند که از آسمان به یاری زمینیان آمده.

در هزاره‌های پیشین، نگاره‌ی مرد بالدار، گاو-مرد بالدار، اسفنکس و گریفون، در سراسر آشور، بابل، مصر و اورارتو یافته شده است. باستان‌شناسان این پیکره‌ها را نمود فرشتگان و ایزدان دانسته‌اند؛ میانجیانی میان خدایان و آدمیان. برخی پژوهندگان، نگاره‌ی پاسارگاد را خودِ کوروش دانسته‌اند؛ برخی دیگر آن را فروهر او.
برخی پژوهندگان — همچون شاپور شهبازی — این نقش را خود کوروش می‌دانند که با افزودن بال‌های ایزدی، به ریخت فرازمینی درآمده . گویی پادشاهان هخامنشی — و سپس ساسانی — خود را از تبار ایزدان می‌پنداشتند.
۴. تیناب( رؤیای) دانیال: پیش‌گویی تاریخ
دانیال پیامبر در تیناب خویش، «قوچ دوشاخ»[نماد پادشاهی ماد و پارس — یعنی کوروش] را می‌بیند که به سمت باختر، هوتر(شمال) و دشتر(جنوب) شاخ می‌زند و هیچ کس را یارای ایستادگی در برابر او نیست. سپس «بز نر تک‌شاخ»[نماد اسکندر مقدونی] پدیدار می‌شود و قوچ را درهم می شکند. سپس تک شاخ آن بز می افتد و بجایش چهار شاخ دیگر — نماد چهار جهان‌شاه جانشین — برمی آید. این تیناب — که دویست سال پیش از اسکندر روی داده — به روشنی فراز و فرود شاهنشاهی‌ها را پیش‌بینی کرده.

۵. همخوانی با ذوالقرنین قرآنی
کوروش — به‌سان ذوالقرنین — به سه سمت (باختر،هوتر، دشتر) لشکر کشید و دادگری را بگسترد. همچنین، تاج او — با آن شاخ‌های قوچ و گوی‌های خورشیدی — نماد فرمانروایی بر خاور و باختر گیتی بود. حتی نام «کوروش» — به گفته پلوتارک — از واژه‌ی پارسیِ «خورشید» گرفته شده. او نه تنها باورهای مردمان گوناگون را گرامی می شمارد، بلکه خود نماد همبستگی دینیِ همه‌ی خاورمیانه بود.
۶. فرجام سخن: پیوند استوره و تاریخ
ذوالقرنین — این چهره‌ی افسانه‌ای — در پیکره‌ی کوروش بزرگ، جامه‌ی راستینه می‌پوشد. او که در تیناب دانیال، «قوچ دوشاخ» خوانده شد، در تاریخ، بنیادگذار شاهنشاهییی شد که فرهنگ‌ها را درآمیخت و دادگری را در جهان پراکند. این همسانیِ نمادها و رویدادها، نشان از آن دارد که گاه استوره و تاریخ، چنان درهم می‌تنند که جداکردنشان ناشدنی می‌نماید و بنابر خواب دانیال بز تک شاخ[ اسکندر]  که در برابر قوچ دوشاخ[کوروش] است هیچگاه نمی تواند با ذوالقرنین یکسان افتد.

پایان جستار

📚 بازخن: نسک دین هخامنشیان، رضا مهرآفرین، چکیده‌ی ص 104 تا 109

@IranGrad
@Persian_History_Archive
3
🏛️ایرانیان و اسلام؛ دغاکاران(خائنان) به کشور- به قلم استاد قاضی شکیب

بارها و بارها شنفته ایم که ایران ستیزهای اسلام‌‌گرا داویده اند(ادعا کرده اند) که ایرانیان اغازین اسلام را با آغوش باز پذیرفتند و با لشگریان اسلام همنوا و همراه شدند.
برآن شده ایم تا وابکاویم و ببینیم فردید(منظور) آقایان از این ایرانیان دلباخته‌ی اسلام چه کسانی بوده اند.

۱️⃣- مانویانِ گریخته از ایران

بنابر گزارش‌های خودِ اسلام‌گرایان، نخستین دسته از ایرانیانی که به اسلام روی آوردند، مانویانِ آشوبگر گریزپا بودند که از بیمِ فرمانروایی ساسانی به جزیرهٔ عرب گریخته بودند.
پس از کشته‌شدن مانی به دست فرمانروایی ساسانی و آغاز آزار و شکنجهٔ پیروان او به آغالشِ (تحریک) کرتیرِ موبدان‌موبد، بسیاری از مانویان برای جان‌پاسیِ خویش از ایران گریختند. مسلمانان بر این باورند که مکه و دیگر بومستان‌های عربستان، از آن‌رو که زیر یوغ فرمانروایی مرکزیِ وابسته به ساسانیان نبودند، پناهگاهی شایسته برای این کوچندگان به شمار می‌رفتند.
با گذرِ زمان، این گروه از ایرانیان در میان عرب‌ها نشیمن گرفتند و با فرهنگ و هازمانِ (جامعهٔ) بومی درآمیختند و پس از چندی چنان با مردمان عرب درهم آمیخته شدند که بازشناسیِ ریشهٔ ایرانیِ آنان دشوار یا ناشدنی گردید و به کردارِ عرب گردیدند.

۲️⃣- نوادگانِ مسیحیانِ آریوسی
دستهٔ دوم، نوادگانِ مسیحیانِ آریوسی بودند که در روزگارِ یزدگردِ یکم، از بیمِ سرکوب و کشتار کلیسای روم مسیحی، به ایران پناه آورده بودند؛ ولی چون در ایران با همکیشانِ خویش و نیز با زرتشتیان به ناسازگاری افتادند، از ایران بیرون شدند و به جزیره‌دیسِ عربستان پناه بردند.
نویسنده‌ی بن‌خان(منبع) ما می نگارد:
در روزگار یزدگردِ یکم، گرایشِ برخی ایرانیان به مسیحیگری افزایش یافت و شاه از مسیحیان پشتیبانی کرد؛ ولی دین‌کارانِ زرتشتی و والاتباران که نگرانِ از دست رفتنِ جایگاه و بهرهٔ خویش بودند، با این سیاست پاداندیشی (مخالفت) کردند و فشارِ بسیاری بر شاه آوردند.
پس از مرگِ ناگهانیِ یزدگرد، آزار و کشتارِ مسیحیان و ایرانیانِ گرایش‌یافته به مسیحیگری آغاز شد و گروهی از آنان برای جان‌پاسیِ خویش ناچار شدند ایران را ترک کرده و به تیره‌های عربِ عربستان پناه برند.
✅️یادآوری:
از آن روی که نویسنده مسلمان است به آشوب‌انگیزی و تباه‌انگیزی مسیحیان آریوسی که ستون پنجم دشمن بودند و در آینده سلمان نیز از تخمه‌ی آنان برآمد گوشزدی نمی کند و گرنه از دیرباز ایران پناه‌گاه و زیستگاه مهرآمیز دیگراندیشان بوده و هست. در رد داوی دروغین نویسنده درباره ازار مسیحیان همین بس که مسیحیان نستوری بدون کوچکترین آزار و ستمی در ایران می زیستند و در انجام ادب و رسم‌های خویش پاک آزاد بودند. آریوسیان آشوب‌گر بودند و به سرشت پادافراه(مجازات) می شدند.
۳️⃣- بازماندگان مزدکی
دستهٔ سوم، مزدکیان بودند که پس از سرکوب‌شدن به دستِ خسرو انوشیروان، به عربستان گریختند.
نویسنده اسلام‌گرا چنین گزارش میدهد:
در روزگارِ قباد، ایران با خشکسالی و کمیابی روبه‌رو بود، ولی توانگران آذوقه‌های خویش را انبار می‌کردند و مردمِ تهیدست در تنگنا بودند. در این هنگام مزدک، که از نزدیکان قباد بود، چشمِ شاه را به دشواری‌های مردم و نابرابری‌های همبودگاهی (اجتماعی) گشود.
او با پشتیبانیِ قباد، انبارهای گندم را گشود و آیینی را برای کاهشِ پادیاری‌های (فاصله‌های) طبقاتی و برپاییِ عدل همبودگاهی بنیاد نهاد. این اندیشه‌ها با پیشوازیِ بسیاری از مردم و خودِ قباد روبه‌رو شد؛ اما دین‌کارانِ زرتشتی و طبقه‌های برکشیدهٔ کشور که سود و جایگاهِ خود را در خطر می‌دیدند، با آن پاداندیشی(مخالفت) کردند.
سرانجام مزدک و پیروانش سرکوب و کشته شدند و گروهی از آنان برای رهایی از آزار و مرگ، به عربستان پناه بردند.
⚠️ یادکرد:
نویسندهٔ مسلمان، که در راه پدافند از اسلام قلم زده، می‌کوشد چهرهٔ مزدکیان را سپیدشویی کند؛ ولی از انگیزه‌های رویاروییِ موبدان زرتشتی، قباد و پادشاهان ساساین با مزدکیان سخنی نمی‌گوید.

از دیدگاهِ پاداندیشان(مخالفان) مزدک، این انگیزه‌ها چنین بود:

▪️ برهم‌زدنِ سامانِ همبودگاهی و آیین‌های پذیرفته‌شدهٔ روزگار
▪️ دست‌اندازی به داراییِ توانگران و بخش‌کردن آن
▪️ سست‌کردنِ جایگاهِ بزرگان و والاتباران
▪️ پدیدآوردنِ آشوب و دوگانگی در میان مردم
▪️ شکستن هنجارها و قانون‌های پذیرفته‌شده
▪️ رواج رسم همدارباوری(اشتراک) در زن و فرزند و‌ در پی، ربودن زنان مردم و تجاوز به آنها و پیدایش فرزندانِ پدرناشناخته بسیار.
ادامه دارد ....
@IranGrad
@Persian_History_Archive
🏆2
🔹️ایرانیان و اسلام، دغاکاران به میهن بخش دوم- به قلم قاضی شکیب:

۴️⃣-همراهانِ بهرام چوبین

دستهٔ چهارم، ایرانیانی بودند که از بهرام چوبین در شورشِ او بر خسرو پرویز پشتیبانی کرده بودند.
این گروه، پس از شکستِ بهرام، به فرمانِ خسرو پرویز به عربستان کوچانده شدند و در آن سرزمین نشیمن گرفتند.
بدین‌گونه عربستان به پناهگاهِ گروه‌هایی از ایرانیان دگراندیش و شورشگر واگردید و هنوز زمانی دراز نگذشته بود که این گروه‌ها در یمن با نام ابناء، در صنعا با فرنامِ بنی‌الاحرار، در کوفه با نام احامره، در بصره با نام اساوره، در جزیره با نام خضارمه و در شام با نام جراجمه شناخته شدند و در سرنوشتِ عربستان نقش‌آفرین گشتند.

⚔️ نقش این ایرانیان در گسترش اسلام:
نویسنده سپس می‌افزاید:
همین گروه‌ها بودند که چون محمد به پیامبری برخاست، پیرامون او را گرفتند و آیینِ اسلام را از گزندِ بت‌پرستان نگاه داشتند.
آنگاه که خلیفهٔ دوم آهنگِ گشودنِ ایران کرد، آنان پیشاپیش به ایران آمدند و هم‌میهنانِ خویش را که از شکاف‌های طبقاتی و بی‌دادِ روزگار به ستوه آمده بودند، به آیینِ اسلام ـ که نویدگرِ برابری و برادری بود ـ فراخواندند.
به گفتهٔ نویسنده، همینان بودند که از پشت بر سپاهِ یزدگرد سوم خنجر زدند و زمینهٔ پیروزیِ لشکریانِ عرب را فراهم ساختند؛ وگرنه سپاهِ عمر بن خطاب در آن روزگار چنان تهیدست و ناتوان بود که بسیاری از جنگاورانش پای‌افزار نیز نداشتند و با چوب و گرز به رویاروییِ پیلانِ جنگیِ ایران آمده بودند.
از این دیدگاه، اگر این کسان از ایرانیان[یعنی میهن‌فروشان] به اسلام نگراییده و با تازندگان همراه نشده بودند، گشودنِ ایران برای عرب‌ها کاری بس دشوار می‌بود و عمر ازین لشکر کشی جز رسوائی و بدبختی سودی نمی برد و اسلام بگونه‌ایی دیگر بسرزمین ما راه میبافت و در برآیند فراخواندن بیگانگان به کشور ایزدان مایه نمیگردید که آسیابها از خون بیگناهان فریب خورده به‌چرخش درآید.


✅️در پایان خوب است که نویسنده به فریبندگی این میهن‌فروشان و جنایت‌شان به ایرانیان خستو(معترف) می شود که دیگر نیازی به بازنمود نمی ماند.
پس دیدیم ان ایرانیانی که اقایان اسلام‌گرا ازشان دم می زدند مشتی بزه‌کار، میهن‌فروش، شورشگر و سیاه‌کردار بودند که به تازیان پیوستند و کشور را دو دستی به اهریمن‌چهرگان وانهادند.


📘بن‌خان: نسک تاریخ سیاسی اسلام، قاضی شکیب، رویه ۴۷۱ تا ۴۷۷


@IranGrad
@Persian_History_Archive
🏆1🫡1
​سلسله پیشدادیان - قسمت ۸: جمشید شاه (بخش سوم و پایانی: مرداسِ نیکوکار، ظهور ضحاک و سرانجامِ تلخِ جم)

[بر اساس روایت و نگارگری‌های شاهنامه بایسنقری]
🐎 دشتِ تازیان؛ مرداسِ دادگر و ثروتِ بیکران
​در روزگارانی که جمشید بر جهان فرمان می‌راند، در «دشتِ سوارانِ نیزه‌گذار» (زمینِ تازیان)، پادشاهی نیکوکار، گران‌مایه و خداپرس به نام مرداس زندگی می‌کرد. مرداس بسیار بخشنده بود و سفره‌ای گشوده داشت؛ هزاران چارپا از هر نوع داشت، به‌ویژه اسب‌های تازیِ اصیل و مادیان‌های شیرده که تعدادشان به هزاران می‌رسید و مردم از شیر آن‌ها بهره‌مند می‌شدند. اما مرداس پسری داشت ناخلف و شتاب‌زده به نام بیوراسپ (که او را ضحاک می‌خواندند؛ دارندهٔ ده هزار اسب).
🕳️ وسوسهٔ ابلیس و چاهِ مرگِ پدر
​ابلیس که کینهٔ پیشدادیان و دادگری را در دل داشت، خود را به شکل جوانی آراسته و سخن‌ور درآورد و به نزد ضحاک رفت. ابلیس او را پیمان داد و عهد گرفت که رازدارش باشد، سپس در گوشِ ضحاک خواند: «چرا باید تا زمانِ مرگِ پدرت صبر کنی؟ جهان را به تو می‌سپارم اگر فرمانم ببری!»
ضحاک فریب خورد و به کشتن پدرِ نیکوکارش رضایت داد. مرداس هر شب برای نماز و شست‌وشو به باغی می‌رفت؛ ابلیس به یاری ضحاک چاهی عمیق بر سر راهِ او کند و روی آن را با خاشاک پوشاند. شب‌هنگام، مرداسِ پاک‌دلی که هرگز به کسی بدی نکرده بود، در چاه افتاد و جان سپرد و ضحاک بر جای پدر بر تخت نشست.
🐍 خنیاگریِ ابلیس و بوسه بر دوشِ ضحاک


ابلیس در گام بعد، خود را به شکل پزشکی جوان و آشپزی چبردست درآورد و به دربار ضحاک رفت. تا پیش از آن، خوراك مردمان بیشتر از گیاهان بود، اما ابلیس برای نخستین‌بار با گوشتِ مرغ و تذرو و گوشتِ بره، خورش‌های لذیذ ساخت و دلِ ضحاک را به دست آورد. ضحاک که شیفتهٔ هنرِ او شده بود، گفت: «هر چه می‌خواهی طلب کن!»
ابلیس گفت: «تنها یک آرزو دارم؛ اینکه بر دو دوشِ پادشاه بوسه زنم.»
چون بوسه زد، ابلیس ناگهان در زمین فرو رفت و از جای بوسه‌ها، دو مارِ سیاه و بی‌قرار بر دوشِ ضحاک روئیدند. مارها سر بریده می‌شدند اما باز می‌روئیدند. سرانجام ابلیس باز در جامه‌ی پزشکی آمد و نسخه‌ای شوم پیچید: «تنها راهِ آرام کردنِ این مارها، خورانیدنِ مغزِ سرِ دو جوانِ آدمی در هر روز است!»
یکی بد گهر بود در تازيان
که مرداس نامش بد از مهتران
پسر بد مر این پاک‌دل را یکی
کش از مهر بهره نبود اندکی
که بیوراسپ خواندندی وی را به نام
که دستش ز بیداد بودی تمام

⚔️ رویگردانیِ ایرانیان و آوارگیِ ۱۰۰ سالهٔ جمشید
​هم‌زمان در ایران، با رفتنِ فرّ ایزدی از جمشید به خاطر کبر و غرورش، آشوب سراسر کشور را گرفت. بزرگان و سپاهیانِ دل‌زده از جمشید، سر به شورش برداشتند و ناآگاهانه دستِ نیاز به سوی ضحاکِ تازی دراز کردند و او را به پادشاهی ایران خواندند.
جمشید که پشتیبانی مردم و حمایت الهی را از دست داده بود، تاج و تخت را رها کرد و صد سال تمام آواره و گریزان شد؛ از شهری به شهری و از دشت به دریایی می‌گریخت تا سرانجام در کنار «دریای چین» شناسایی و به دام افتاد
.
🪚 سرانجامِ هولناک؛ دو نیم شدنِ جمشید
​ضحاک، جمشیدِ آواره را به چنگ آورد و بی‌هیچ درنگ و رحم، دستور داد او را با اَرّه به دو نیم کردند. با مرگِ دردناکِ جمشید، پادشاهیِ ۷۰۰ سالهٔ او پایان یافت و دوره‌ای هزارساله از تیرگی، رنج و ستمِ ضحاکی بر ایران‌زمین سایه افکند؛ دورانی که در آن هنر خوار شد و جادویی ارجمند!
چو ببرید مغزش ز بن تا به سر
به اَرّه بکردش به دو نیمه‌بر
جهان شد پر از زاری و ناله‌ها
ز بر شدنِ دودِ آفت‌ها

📌 آنچه در قسمت بعد به آن خواهیم پرداخت:
(در قسمت بعدی، به آغازِ دورانِ سیاه و هزارسالهٔ ضحاک، پنهان کردنِ فرزانه فرزندانِ ایران توسط آرمایل و گرمایل، و سرانجام رؤیای کابوس‌وارِ ضحاک و تولدِ فریدون خواهیم پرداخت.)
📚 بن‌مایه: روایت و نگارگری‌های شاهنامه بایسنقری (نسخه‌ی مصور دربار تیموری، ۸۳۳ ق.)
وطن فردوسی و شاهنامهٔ اوست
که ایران زنده از هنگامهٔ اوست

@persian_History_Archive
@IranGrad
1
Fragment of an Achaemenid Lion-Griffin rhyton, gilded silver, found
in the Black Sea region, from the 5th century BC.
The head has mountain goat-like horns and a bird-like decoration between the horns. The griffin was respected as a protective sacred animal, and thus frequently appeared on Iranian architecture, jewelry and vessels.
4🤩2🫡1
🔹️زندگی و جهانداری کوروش بزرگ بخش یکم

زندگی پوشیده در افسانه کوروش- به قلم رضا ضرغامی- فرآمد(قسمت) یک:

🔹زایش و نخستین سالهای زندگی کوروش:

ایرانیان آغازین با نوشتن ناآشنا بودند. در یل‌نامه‌(حماسه) ها آمده که نوشتن را ایرانیان از دیوان آموختند. در پرورش جوانان والاتبار نیز جایی برای نوشتن نبود. این بیزاری ریشه در آیین‌های کهن داشت، چرا که نوشتارهای دینی چون اوستا به گونهٔ آهنگین ساخته می‌شدند تا به آسانی به یاد سپرده و بازخوانده شوند. در این روش هرگونه دگرگونی در واژه‌ها آشکار می‌گشت، پس باور همگانی آن بود که سخن زنده از نوشته کمتر می تباهد.
ولی در روزگار کورش، ایران بدان پایه از پیشرفت رسیده بود که نوشته بخشی جدایی‌ناپذیر از دولت و بازرگانی شد. در نامه‌های آسمانی و نوشته‌های یونانی آمده که شاهان ایران رخدادنامه‌های بزرگی از فرمانروایی خویش فراهم می‌کردند. کتزیاس نیز گفت که نسک(کتاب) «پرسیکا» را بر پایهٔ نوشته‌های درباری در بایگانی کاخ پرداخته است. هرچند از این نوشته‌ها چیزی به دست ما نرسیده، ولی از نشانه‌ها آشکار است که بوده‌اند. با این همه، تودهٔ ایرانی همچنان به سخنان سینه به سینه دلبسته‌تر بود. هتا نوشته‌های شاهان با گفتار «چنین می‌گوید شاه» آغاز می‌شد.
از این رو، تاریخ در ایران نه بر پایهٔ رخدادنگاری خشک، که بر پایهٔ داستان‌های گوسان(نقال)ها ساخته شد. گوسان‌ها برای خوش‌آیند مردم، رخدادها را با رنگ استوره درآمیختند: مردمان را پهلوان ساختند، دشواری‌ها را به دُشامد(فاجعه)های مینُوی دگر کردند، و پیروزی‌ها را کار خدایان شمردند. چنین بود که بسیاری از رخدادهای ایران به گونه‌ای بر جای ماند که امروز پژوهشگران آن را باورپذیر نمی‌دانند. همچنین چون کار گوسان‌ها سرگرمی بود، هیچ‌گاه داستانی را همانند بار نخست بازنمی‌گفتند، و همین شد که از هر رویداد، چندین فرگفت(روایت) ناهمگون پدید آمد.

داستان کورش در میان افسانه‌ها
کورش بزرگ نیز دیرزمانی نپایید که در افسانه‌های ایرانی جای گرفت. گزنفون نوشت که ایرانیان در سدهٔ چهارم پیش از میلاد آوازهٔ کورش را در داستان و سرود بزرگ می‌داشتند و او را زیباروی، بخشنده، دانش‌خواه و سخت‌کوش می‌خواندند. هرودوت، پدر تاریخ، چندین داستان از زادن کورش گرد آورد و کتزیاس نیز فرگفت‌هایی پرداخته از بایگانی‌های شاهی آورد، هرچند دروغین بودن آن روشن شد.
گزارش هرودوت
آستیاگ، شاه ماد، خوابی دید که دخترش ماندانا چنان آب ریزید که همهٔ هگمتانه را فراگرفت. مغان گفتند که فرزند او بر آسیا فرمان خواهد راند. شاه هراسان، دخترش را به یک پارسی به نام کمبوجیه داد تا پیوند او با خاندان ماد استوار نشود. چون کورش زاده شد، شاه فرمان کشتن او را داد. هارپاگ، سردار شاه، کودک را به چوپانی به نام مهرداد سپرد. چوپان به جای آن، فرزند مردهٔ خود را به دربار داد و کورش را نگاه داشت.
پس از ده سال، کورش در بازی کودکان شاه شد و یکی از شاهزادگان را تازیانه زد. این کار مایه شد او را نزد شاه ببرند و راز آشکار شود. آستیاگ خشم خویش را بر هارپاگ فرو ریخت؛ او پسر هارپاگ را کشت و گوشت او را به خود وی خورانید. کورش ولی بخشوده شد و به پارس فرستاده شد، جایی که جوانی دلیر و خوشنام گردید.
گزارش کتزیاس
در افسانهٔ کتزیاس، کورش نه نوهٔ شاه ماد، بلکه پسر یک راهزن و یک دهقان است. او در کاخ به کار باغبانی و ساقی‌گری پرداخت و کم‌کم دل آستیاگ را ربود. با یاری یک پارسی به نام هوبر، که دشمنی سخت با مادها داشت، کورش سرانجام شورش را سامان داد و شاه ماد را برانداخت.
همانندی‌ها و ریشه‌ها
فرگفت هرودوت یادآور داستان موسی در تورات است و افسانهٔ کتزیاس به زندگی‌نامهٔ سارگون اکدی همانند است. این وام‌گیری‌ها برای بزرگ‌داشت کورش و آیین‌وندی(مشروعیت)‌ او در میان توده‌ها به کار رفت.
میان افسانه و تاریخ
با آنکه افسانه‌ها رنگین و پرآذین‌اند، برخی چهره‌های فرعی آن‌ها راستین‌اند: هارپاگ، سردار نامدار پارسی، در تاریخ جای دارد و هوبر پارسی نیز در رخدادنامه‌های بابلی یاد شده است. پس افسانه‌ها آمیزه‌ای از راستین و ساختگی‌اند.
چکیده وازت(بحث):
آنچه بی‌گمان درست است، پدر کورش یعنی کمبوجیه پارسی است. دیگر بخش‌ها بیشتر افسانه و داستانند. کورش جوانی خویش را میان پارس و ماد گذرانید. «کورش‌نامه» گزنفون نیز کوششی است برای بازنمایی خردپذیر و تاریخی او. پس افسانه‌های بنیادگذار، هرچند به‌خودی خود دبیزه(سند) تاریخی نیستند، ولی چارچوبی برای شناخت جایگاه کورش در یاد ایرانیان به شمار می‌آیند.
ادامه دارد...
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده ‌ست
4
🔹کوروش ریگوند(وارث) دو تاج و تخت- به قلم رضا ضرغامی- فرآمد (قسمت)دوم

ریشه‌های توانمندی کورش

توان و پایهٔ فرمانروایی کورش در نیاکان او نهفته بود. هرودوت، با نادیده گرفتن تبار شاهانهٔ پدر کورش، نگرش مادگرای خود را می‌نمایاند. دیگر گزارش‌ها روشن می‌سازند که کمبوجیه نه تنها یک مرد خوب‌تبار، بلکه خود شاه پارس بوده و کورش زادهٔ رشته‌ای از شاهان انشان است.
در فرمان‌نامه کورش – نوشته‌ای به زبان اَکَدی پس از گشودن بابل – او خود را چنین می‌خواند:
«کورش، پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان، نوهٔ کورش، شاه بزرگ، شاه انشان، نبیرهٔ چیشپیش، شاه بزرگ، شاه انشان؛ از خانواده‌ای که همیشه بر تخت شاهی بوده‌اند.»

از این تبار آگاهی اندک به‌جا مانده است. کمبوجیه به نرمی‌خوی و مهربانی سرشناس بود. کورش یکم [نیای کورش بزرگ] بر پایهٔ مهر خویش جنگاور نامیده می‌شد؛ نگاره‌ای بر مُهر او هست که سوار بر اسب دو دشمن را زیر سُم می‌افکند و با نیزهٔ خویش سومی را می‌کشد. با این همه، جنگاورِ راستین خاندان، چیشپیش بود که در سال‌های ۶۷۵–۶۵۰ پیش از میلاد در رخدادنامه‌ها «سالار پارسیان در گشودن انشان» خوانده شد.

سرزمین انشان
انشان سرزمینی بود با دشت‌های کشاورزی پرارج: دشت بیضا در کنار تل ملیان مرودشت، و دشت مرغاب. این سرزمین کانون فرمانروایی پارسیان شد.
گواه نگارکندِ بیستون
در نگارکند بیستون، داریوش چنین گوید:
«پدر من ویشتاسپ است؛ پدر ویشتاسپ اَرشام است؛ پدر ارشام آریارمنه است؛ پدر آریارمنه چیشپیش است؛ پدر چیشپیش هخامنش است. از این رو ما هخامنشی خوانده می‌شویم. خاندان ما از دیرباز شاه بوده‌اند. پیش از من هشت تن از خاندان شاه بودند؛ من نهمینم. ما نه شاه از دو شاخه بوده‌ایم.»

چیشپیشِ بیستون همان است که در فرمان‌نامه کورش آمده و نیای هم کورش و هم داریوش است. از اینجا پیداست که پس از مرگ او، در پارس دو شاخهٔ شاهی پدید آمد: یکی شاخهٔ کورش که انشان را گرفت، و دیگری شاخهٔ داریوش که در جای دیگر پارس فرمان می‌راند.
شاهان کوچک پارس
از این گزارش و دیگر نوشته‌ها می‌توان دانست که در پارس شاهان خرد بسیاری بودند. برخی «شاه پارس» (خشَثریه پارسَه) خوانده می‌شدند. آشوریان این نام را به‌نادرست فرمانروایی بر همهٔ ایران انگاشتند. چنان‌که در سال ۶۴۰ پ.م. «کورش نخست» که خراج به آشوربانیپال داد، در نوشتهٔ آشوری «شاه پارس» نامیده شد، گویی تنها فرمانروای همهٔ سرزمین است.

گزارش هرودوت و دَروِشت(کتیبه)ها نشان می‌دهد که کورش تنها سرور بخشی از پارس بود. شاید او و زادگانش بر دیگر شاهان کوچک پارسی اندکی چیرگی داشتند. از اینجا روشن می‌شود که چرا داریوش، که از شاخهٔ دیگر هخامنشی بود، دلخوش به این برتری نبود. دَروشت هایی به نام نیای داریوش (ارَشام و آریارمنه) پیدا شده که ایشان را «شاه بزرگ، شاه شاهان ایران» خوانده است. برخی پژوهندگان این دروشت ها را راستین نمی‌دانند و آن‌ها را ساختهٔ پس از به‌پادشاهی رسیدن داریوش می‌شمارند، برای بالا بردن شاخهٔ او در برابر خاندان کورش.
کشورگان(کنفدراسیون) پارسی
هرودوت نویسد: کورش دوم در سال ۵۵۹ پ.م. فرمان یک کشورگان سه‌ زنتویی(قبیله‌یی) را به ارث برد: پاسارگادی‌ها، ماسپی‌ها، و مارافی‌ها. پاسارگادی‌ها ارجمندتر بودند و خاندان هخامنشی از ایشان برخاست. جایگاه ایشان در دشت مرغاب بود. نام پاسارگادی در پارسی باستان به معنی «دارندگان گرزهای سنگین» است. ماسپی‌ها نام‌شان با «اسب» پیوند داشت، و مارافی‌ها با «ارابه».
چیرگی مادها
در سال ۶۲۰ پ.م. خاندان هخامنشی انشان ناچار شد برتری مادها را بپذیرد. هووَخشتره، شاه ماد، با همبستگی دیگر تیره‌های ایرانی، آشوریان را شکست داد. این پیروزی مادها در آغاز بر پارس کارسازیی چندانی نداشت ولی هنگامی که کمبوجیه با ماندانا، دختر آستیاگ، زناشویی کرد، توان انشان بسیار فزونی گرفت. آستیاگ دختر خود را به مردی بی‌ارج نمی‌داد.
پیوند کورش با ماد
بدین گونه کورش، نوادهٔ آستیاگ، بخشی از جوانی خود را در دربار ماد گذراند. هرودوت می‌گوید او تنها نوهٔ نرینهٔ آستیاگ بود و شاید برای چندی نوبان(ولیعهد) ماد به‌شمار می‌رفت. همچنین کورش گروگان سیاسی بود تا وفاداری پدرش کمبوجیه را به آستیاگ نگه دارند. کتزیاس نیز نویسد که کورش همهٔ جوانی خویش را در هگمتانه به سر برد.
سال زایش کورش
گزارش‌ها ناهماهنگ‌اند. هرودوت زمان زادن او را نزدیک به ۵۸۴ پ.م. دانسته است. دینون، تاریخ‌نگار دیگر، می‌گوید او در سال ۶۰۰ پ.م. زاده شد. بیشتر می‌توان گفت که سال زایش او میان ۵۹۰–۵۸۴ پ.م. بوده است.
ادامه دارد .....

@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده است
3
🔹فرازی از زندگی‌ کوروش- به قلم رضا ضرغامی فرآمد(قسمت) سوم

جوانی کورش

گزنفون در کورش‌نامه نویسد: کورش در کودکی پیش‌رس(بسیار مستعد) بود، ولی سپس‌تر ها سر به زیر شد. او در پارس آموزش ویسپورگانی(اشرافی) دید: تیراندازی، جنگاوری، و یادگیری قانون‌ها. از خردسالی خواهان آموختن بود. در یک نمونه، میان دو کودک بر سر جامه‌ای نا-ارزنده داوری کرد و آموزگارش او را آموخت که دادگری تنها به اندازه داشتن نیست، بلکه به پیروی از داته(قانون) است.

شکار و دلآوری:

در دوازده‌سالگی، کورش به شکار رفت. نخست گوزنی را در شکارگاه آزاد کشت. سپس به گراز یورش برد و او را نیز به خاک افکند. این گُردی او را نزد همگان آشکار کرد.

بخشندگی

آستیاگ به او بخشش‌های بسیار داد، اما کورش همه را میان دوستانش بخشید. او می‌گفت: «اگر می‌خواهید روزی که بازگردم سربلند باشم، بگذارید دوستانم پیشکش‌های مرا داشته باشند.»

چهره و منش
هرودوت کورش را بلندپرواز می‌داند. گزنفون او را ترس‌افکننده در دل دشمنان می‌خواند. یونانیان نیز او را خوش‌چهره و شاهوار به یاد آورده‌اند. پلوتارک می‌نویسد: ایرانیان بینی عقابی را زیباترین می‌دانند چون کورش چنان بود.
پس دریافتیم:

کورش از آغاز جوانی آرمان‌خواه و نیک‌رفتار بود، اما در کنار آن بلندپرواز و گاه خودکامه. همین آمیزه بود که او را به شورش بر آستیاگ و بنیاد نهادن شاهنشاهی بزرگ راند. دیودوروس سیسیلی در سدهٔ نخست پ.م. گوید:
«کورش از همهٔ مردان زمانه در دلیری و خرد برتر بود. پدرش او را با منش شاهان پرورد و او از کودکی نشان می‌داد که بنیان‌گذار کارهای بزرگ خواهد شد.»
🔹آزمون‌های نخستین کورش در سپاه و سیاست

پرورش شاهبد(ولیعد):
کورش که شاهبد آستیاگ بود، می‌بایست برای جانشینی آماده گردد. در دربارهای ایرانی، شاه تنها فرمانروا نبود، بلکه در هنرهای گوناگون باید سرآمد می‌بود: در گفت‌وگو و داوری در کنشکاش‌گاه(شورا)، در انجام داته(قانون)، در شناخت آیین‌ها، و بیش از همه در جنگاوری. شاه در چشم مردمان جنگاور بزرگ بود. از این‌رو، گزارش دینون که کورش را سالار نگهبانان دربار آستیاگ می‌داند، ارزشمند است. همچنین ابوکوس، سرایندهٔ یونانی، در میانهٔ سدهٔ ششم پ.م. از کورش به‌نام سپهسالار مادها یاد کرده است.
نبردهای نخستین
دربارهٔ جنگ‌هایی که کورش به نیابت از پدربزرگ خویش کرده، گزارش‌ها روشن نیست. در خاور، آستیاگ شاید با باختری‌ها یا خوارزمی‌ها جنگیده باشد، ولی یادگاری از آن در دست نیست. در باختر، پس از پیمان مادها با لیدی‌ها، نیز نشانی از پیروزی تازه دیده نمی‌شود.

ولی یک چیز دانسته است: کوچ آرام تیره‌های ماد به سوی آذربایجان و کرانه‌های دریای خزر در روزگار هووخشتره و آستیاگ. این کوچ بی‌درگیری نمی‌توانست باشد. کتزیاس نیز از دشمنی دیرینهٔ مادها با کادوسیان که در آنجا می‌زیستند، سخن گفته است. از این‌رو می‌توان پذیرفت که کورش در کنار آستیاگ با کادوسیان جنگیده باشد.
ادامه دارد....

@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده است
3
🔹 زندگی و جهانداری کوروش- به قلم رضا ضرغامی- فرآمد(قسمت) چهارم

کادوسیان و کورش

کادوسیان در کوه‌های گیلان و مازندران تا کرانهٔ دریای خزر می‌زیستند. جنگیدن با آنان بسیار دشوار بود، چرا که جنگل‌های انبوه، دژ زاستاری(طبیعی) آنان بود. می‌گفتند مه‌های گیلان شمشیر دشمن را کُند و زه کمانش را پوسیده می‌کند. کورش، با سختی‌های این جنگ‌ها، دلیر و آزموده شد. به نوشتهٔ کتزیاس، تنها شاهی که کادوسیان به او پشت‌گرم کردند، کورش بود. در افسانه‌ها نیز آمده که او آنان را شکست نداد، بلکه با رفتار خویش به فرمانبرداری واداشت. نشانه‌هایی نیز هست که او در رشت کنونی دژی ساخت تا بر کادوسیان و همسایگانشان چیره باشد.
نبرد با ارمنیان
گزارش‌های گزنفون در کورش‌نامه می‌گوید که کورش بر ارمنیان و خَلدیان نیز لشکر کشید. بهانه آن بود که شاه ارمنستان از دادن خراج و سرباز به ماد سر باز زد و گمان همراهی با دشمن داشت. کورش سپاه او را پراکند و شاه گریخته را بازخواست کرد. در داوری‌ای نمادین، کورش شاه را به جای کیفر مرگ، بخشید و تنها پول و سرباز خواست. این کار او را نزد ارمنیان به قهرمانی دادگر واگردانید. همچنین از دوستی او با تیگران، پسر شاه ارمنستان، یاد شده است.
کورش میان ارمنیان و خَلدیان که بر سر کوه‌های مرزی در ستیز بودند، داوری کرد و کوه‌ها را زیر فرمان مادها گذاشت تا آرامش برپاگردد. چنین روش‌های میانجی‌گرانه نشان می‌دهد که او تنها جنگاور نبود، بلکه سیاست‌مداری چاره‌جو نیز بود. همچنین گزنفون گزارش می دهد که کوروش دژهایی در ارمنستان ساخت تا از تازش قوم های ددمنش به مرزهای ماد جلوگیری کند که بسیار نزدیک به بازگفت(روایت) ساخت سد ذوالقرنین در شمال است.
سیمای کورش جوان
از این نبردها سیمای کورشی جوان و آرمان‌خواه آشکار می‌شود: جنگاور، ولی در همان حال سیاست‌مداری آشتی‌گر. او می‌کوشید دشمنان را به یاران واگرداند. این رویکرد ریشه در پرورش دوزاده ساله‌ی او داشت: هم پارسی و هم مادی، و نیز در زیست هنباز(مشترک) پارس‌ها با ایلامیان در فارس. از این آمیزش، کورش آموخت که به آیین‌ها و فرهنگ‌های گوناگون ارج گذارد و سیاستی فراگیر داشته باشد.
شاید او همان روزها به اندیشهٔ نشستن بر تخت ماد افتاده بود. چرا که هم در میان کادوسیان و هم در ارمنستان، راهی جست تا مردمان را سرراست به خود وابسته کند. دستِ‌کم این نبردها او را برای روز بزرگِ رویارویی با آستیاگ آماده ساخت؛ او سپاه ماد را از نزدیک دید و با همراهی جنگاوران انشان آزموده شد.
نام‌برداری و خطر
پیروزی کورش بر کادوسیان، دشمنی که حتی هووخشتره و آستیاگ نتوانستند شکست دهند، نام او را در هگمتانه بلند کرد. اما کامیابی‌های بیش از اندازه برای شاهزادگان همیشه خطر داشت: می‌توانستند خشم شاه سالخورده و بدگمان را برانگیزند. آستیاگ مردی بود که بر زیردستان بدگمان بود و در از میان برداشتن همیستار(رقیب)ها درنگ نمی‌کرد. با این همه، او توانست سی‌وپنج سال بر تخت بماند.
کورش و فرهنگ زمانه
در روزگار کورش، هم پارس و هم ماد در حال دگرگونی بودند. تیره‌های پارسی چون پاسارگادی‌ها، ماسپی‌ها و مارافی‌ها یک‌جا‌نشین و کشاورز شده بودند ولی برخی تیره‌های دیگر هنوز کوچ‌رو بودند. هازمان(جامعه) هم لایه‌لایه و هم جنگاور بود. هرودوت گوید پارسیان تنها سه چیز می‌آموختند: سوارکاری، تیراندازی، و راست‌گویی. گزنفون این آموزش را گسترده‌تر باز می‌کند: از کودکی آموزش دادگری، جنگاوری، خویشتن‌داری، و پاسبانی در کنار شاه. شکار نیز آموزشگاه جنگ بود.
پارس‌ها جهان را میدان نبرد نیروهای نیک و بد می‌دانستند. از کودکی با داستان‌های پهلوانی و سوگندهای آیینی خو می‌گرفتند. آنان ادل و داد را می‌ستودند و سودجویی را ناپسند می‌شمردند. همین جانمایه به فرهنگ آنان رنگی پهلوانی می‌داد.
دیوان و اداره
برتری پارس‌ها در آمیزش با فرهنگ ایلام بود. آنان از ایلامیان دیوان‌سالاری آموختند. نوشته‌های باروی تخت جمشید نشان می‌دهد که چگونه پرداخت آذوقه و دام به کارگران و پرستشگاه‌ها دفترینه(ثبت) می‌شد. این توانِ ادارهٔ درست، پشتوانهٔ شاهنشاهی هخامنشی گردید.
مادها نیز دیوانی داشتند، ولی از آنان نوشته‌ای بازنمانده است. همین کمبود، تاریخ ماد را سَرگُم کرده است. برخی پژوهشگران هتا در بودن شاهنشاهی ماد شک کرده‌اند، اما سرچشمه‌های گوناگون نشان می‌دهد که فرمانروایی ماد هرچند نیمه‌کوچ‌رو و ناپایدار بود، هستی تاریخی داشته است.
پایان جستار نوجوانی و جوانی کوروش در دربار ماد
✅️در پست‌های آینده به ادامه زندگی کوروش خواهیم پرداخت و تا مرگش را بازگو خواهیم کرد.
📘سرچشمه: نسک شناخت کوروش، رضا ضرغامبی، چکیده فرگرد(فصل) سوم ،ص ۷۱ تا ۹۱
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده است
4
Iran Grad • ایران‌ گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑
🔹 زندگی و جهانداری کوروش- به قلم رضا ضرغامی- فرآمد(قسمت) چهارم کادوسیان و کورش کادوسیان در کوه‌های گیلان و مازندران تا کرانهٔ دریای خزر می‌زیستند. جنگیدن با آنان بسیار دشوار بود، چرا که جنگل‌های انبوه، دژ زاستاری(طبیعی) آنان بود. می‌گفتند مه‌های گیلان شمشیر…
🔹️زندگی و جهانداری کوروش بزرگ بخش دو

🪓 گشودن ماد بدست کوروش - به قلم شاهپور شهبازی-قسمت یکم:

🌄 آوازهٔ کوروش و جنبش مادها

هنگامی که آوازهٔ دلاوری‌ها و جوانمردی‌های کوروش در سراسر آسیای باختری پیچید، همسایگان پارس به جنب‌وجوش افتادند. در همان هنگام، بسیاری از مادها که از سختگیری‌های فرمانروای خویش، آستیاگ، به تنگ آمده بودند، در جستوجوی رهبری تازه بودند. آنان در کوروش، مردی را یافتند که از دید ایشان «خداوند فرّهٔ شاهنشاهی» و دارندهٔ هنر فرماندهی بود؛ ازاین‌رو، پله پله به او پیوستند.
در میان این کسان، هارپاگ، سپهبد بزرگ مادی و از خویشاوندان خاندان شاهی ماد، جایگاهی بسیار برجسته داشت. او نیز به کوروش پیمان فرمان‌برداری و وفاداری سپرد و بدین‌گونه، پایه‌های درونی فرمانروایی آستیاگ سست‌تر شد.
در همین زمان، نبونید، شاه بابل، نیز از بیم نیروی روزافزون مادها، سال‌ها از بابل دور مانده و به سرزمین‌های باختری و بیابان‌های عربستان شمالی رفته بود. او تهامه را پایگاه خویش ساخته بود و از آنجا درپی گسترش فرمانروایی خود بود. دوری او از بابل مایه شد آیین دیرین گرفتن دست مردوک، خدای بزرگ بابلیان، در جشن آغاز سال برگزار نشود؛ و همین کار، خشم کاهنان مردوک و بخشی از مردم بابل را برانگیخت.
بااین‌همه، آنان از بهر ترس از بلشَر اوصور، پسر نبونید، توان شورش نداشتند. بلشَر اوصور جنگاوری دلیر بود، ولی از هنر کشورداری و سیاست چندان بهره‌ای نداشت و پدرش او را در بابل به جای خود فرمانروا کرده بود.

🤝 پیمان کوروش و نبونید
نبونید زمانی که از کشمکش میان کوروش و پدربزرگش، آستیاگ، آگاه شد، زمان را برای سودبری از این دشمنی درخور دید. او بیم داشت که مادها زور بیشتری به دست آورند و در پی آن بود که میان دو فرمانروای ایرانی جنگی درگیرد تا خود از این کشاکش بهره ببرد.
ازاین‌رو، پیکی نزد کوروش فرستاد و پیشنهاد کرد که با یکدیگر پیمان دوستی و یگانگی ببندند و هم‌داستان بر مادها بتازند.
برخی پژوهندگان بر این باور بوده‌اند که کوروش، پس از گردآوردن خاندان‌ها و تیره‌های پارسی پیرامون خویش، خود در جستوجوی هم‌پیمانی نیرومند بود و نبونید را، که از نیروی مادها ناخشنود بود، بهترین گزینه می‌دانست.
ولی نوشته‌های خود نبونید نشان می‌دهد که او از پیش در اندیشهٔ برانداختن مادها و دست‌یابی به سرزمین‌های شمال میان‌رودان بوده است. در خواب‌نامهٔ او آمده: که مردوک به وی نوید داده بود که فرمانروایی مادها دیرپا نخواهد بود و در سال سوم پادشاهی او، کوروش، شاه انشان، بر ایشتوویگو خواهد شورید و سرزمین ماد را خواهد گرفت و خود ایشتوویگو را گرفتار خواهد کرد.
پس اندیشهٔ نبونید بیشتر دست یافتن به میان‌رودان شمالی و راندن مادها از آنجا بود؛ اما کوروش آرمانی بسیار بلندتر در سر داشت. او می‌خواست به نام بزرگ خاندان آزاد و کهن هخامنشی، رهبری ایرانیان را به دست گیرد و آنان را به سوی جهانگیری و جهانداری رهنمون شود و دادگری شاهانه، قانون، سامان و آیین کشورداری ایرانی را در سرزمین‌های گوناگون گسترش دهد.
ازاین‌رو، پیمان با نبونید برای کوروش سودمند بود؛ زیرا ایشتوویگو را ناچار می‌کرد در دو جبهه بجنگد. از سوی دیگر، نپذیرفتن پیشنهاد نبونید می‌توانست او را به دشمنی نیرومند واگرداند. بنابراین، به گمان بسیار، کوروش در حدود ۵۵۴ پ.م. با نبونید پیمان دوستی و هم‌پیمانی بست.

⚔️ آغاز نبرد با ایشتوویگو
هنگامی که اندیشه و کارهای کوروش آشکار شد، ایشتوویگو از او خواست که به دربار ماد بیاید. کوروش جنگاوران پارسی را گرد آورد و با آنان دربارهٔ زندگی سرافرازانهٔ تیره‌ایی که می‌تواند رهبر و فرمانروا باشد سخن گفت.
او به پارسیان یادآوری کرد که در هیچ هنری، به‌ویژه در دلاوری و جنگاوری، از مادها کمتر نیستند و سپس آنان را به نبرد فراخواند.
پارسیان نیز این سخنان را با شادی پذیرفتند. کوروش که به یاری آنان و پشتیبانی پنهانی سواران آزادهٔ مادی دلگرم بود، به فرستادهٔ ایشتوویگو پاسخ داد که پیام او را شنیده و پیش از آنکه ایشتوویگو گمان برد، به نزدش خواهد آمد.
بدین‌گونه، جنگ آغاز شد.
کوروش که می‌دانست نبونید در آرزوی دست یافتن به سرزمین‌های باختری و حران است، این بخش از کارزار را به او واگذاشت و خود در حدود ۵۵۳ پ.م. با سپاهی نه‌چندان بزرگ به رویارویی با ایشتوویگو شتافت.
ایشتوویگو که می‌دانست دشمن بنیادین او کوروش جوان است، نه نبونید، سپاهی به سوی سوریه فرستاد تا با بابلیان بجنگد و سپاه دیگری را به فرماندهی هارپاگوس برای جنگ با کوروش گسیل داشت.
اما ایشتوویگو از راستیی بزرگ ناآگاه بود: بسیاری از سواران آزادهٔ مادی و به‌ویژه رهبر آنان، هارپاگوس، پنهانی کوروش را به فرمانروای خویش پذیرفته بودند.
ازاین‌رو، هنگامی که سپاه ماد به سپاه کوروش رسید، بدون آنکه نبردی بزرگ روی دهد، به کوروش پیوست.
ادامه دارد...
@IranGrad
@persian_History_Archive
3
👑 شکست ایشتوویگو و گشودن ماد- به قلم شاهپور شهبازی- فرآمد(قسمت) دوم

ایشتوویگو با اینکه شکست خورد ولی نومید نشد و چند سال دیگر برای نگه داشتن فرمانروایی خویش کوشید. سرانجام در سال ۵۵۰ پ.م.، هنگامی که خود نزدیک به هشتاد سال داشت، به‌خویشتن برای جنگ با کوروش به میدان آمد.
ولی این بار نیز سپاهیانش از فرمان او سرپیچی کردند. ایشتوویگو گرفتار شد و در زنجیر نزد کوروش برده شد.
نبونید نیز در نوشته‌های خود این رویداد را گزارش کرده است: سپاهیان ایشتوویگو از فرمان او سر باز زدند، او را گرفتند و نزد کوروش بردند. سپس کوروش به سوی هنگمتانه، پایتخت ماد، شتافت و سیم و زر و گنجینه‌های ارزشمند آن شهر را به انشان برد.
این گزارش که از روزگار خود کوروش برجای مانده، با گزارش هرودوت نیز سازگاری دارد.
با شکست ایشتوویگو، کوروش بی‌درنگ رهبر بزرگ ایرانیان شناخته شد و هنگمتانه نیز در کنار پاسارگاد به یکی از پایتخت‌های فرمانروایی او واگشت. بااین‌همه، کوروش به ایشتوویگو آسیبی نرساند و او را تا پایان زندگی نزد خویش نگاه داشت. این رفتار، نشان‌دهندهٔ شیوهٔ دیگرسان کوروش در برخورد با فرمانروای شکست‌خورده بود.
نبونید نیز از این رویداد بهره برد؛ او حران را گرفت و نیایشگاه بزرگ آن را بازسازی کرد، ولی همزمان با باریک‌بینی بسیار پیشرفت‌های کوروش را زیر چشم داشت. او هنوز نمی‌دانست که با پیروزی کوروش، دگرگونی بزرگی در تاریخ جهان آغاز شده است.

🤝 یگانگی ماد و پارس؛ آغاز شاهنشاهی ایرانی
کوروش و پارسیان به‌خوبی می‌دانستند که مادها نیز آریایی و هم‌خون آنان هستند و از دید دلاوری و هنر چیزی از پارسیان کم ندارند.
از سوی دیگر، خود کوروش نیز پیوندهایی با خاندان شاهی ماد داشت و مادها او را برای فرمانروایی بر خویش پذیرفته بودند. بنابراین، آرمان بزرگ کوروش تنها برانداختن فرمانروایی ماد نبود؛ بلکه یگانگی دو تیرهٔ بزرگ ماد و پارس بود.
از همین رو، پس از برپایی شاهنشاهی هخامنشی، مادها جایگاهی بسیار بلند و ارجمند در دستگاه شاهنشاهی یافتند. سردارانی چون هارپاگوس و مازارس از فرماندهان نامدار کوروش بودند و در روزگار داریوش نیز بزرگان مادی در سپاه جایگاه بلندی داشتند.
در هنر شهر پارسه‌ی هخامنشی مادها در شمار مردمان بلندپایه نشان داده شده‌اند؛ آنان گاه دیگران را به دربار شاهنشاه راهنمایی می‌کنند و در شمار نگهبانان و پاسبانان ویژهٔ کاخ دیده می‌شوند.
حتی برخی پوشاک‌های ایرانی، مانند بالاپوش ارغوانی آستین‌دار و نیز شلوار سواری، از پوشاک مادها دانسته شده و سپس‌ترها در میان پارسیان و دیگر ایرانیان رواج یافته.
در روزگار هخامنشی، ماد و پارس دو تیره‌ی بیگانه از یکدیگر شمرده نمی‌شدند؛ بلکه هر دو از مردمان فرمانروا و پایه‌گذاران شاهنشاهی ایران بودند.
داریوش بزرگ نیز در سنگ‌نوشته‌های خود بارها از «پارس و ماد و دیگر سرزمین‌ها» و «پارسیان و مادها و دیگر مردمان» یاد می‌کند. این شیوهٔ سخن گفتن نشان می‌دهد که پارسیان و مادها در میان مردمان شاهنشاهی جایگاهی ویژه داشتند.
نام ماد نیز پس از پایان شاهنشاهی هخامنشی از میان نرفت و حتی در دوره‌های دیگر، بخش‌هایی از ایران همچنان با نام‌هایی برگرفته از «ماد» شناخته می‌شدند.
از این دیدگاه، شاهنشاهی ماد با پیروزی کوروش نابود نشد؛ بلکه چهره و خاندان فرمانروا دگرگون شد و ساختار شاهنشاهی ایرانی ادامه یافت. کوروش دربنیاد مرده‌ریگ ماد را گرفت و آن را در چارچوب شاهنشاهی بزرگ‌تر ایرانی گسترش داد. ازاین‌رو، در نگاه یونانیان و یهودیان نیز شاهنشاهی پارس دنبالهٔ شاهنشاهی ماد دانسته می‌شد.
🌍 پیامدهای جهانی پیروزی کوروش
پیروزی کوروش بر ایشتوویگو در سال ۵۵۰ پ.م. تنها یک پیروزی جنگی نبود؛ بلکه سرنوشت تاریخ جهان را دگرگون کرد.
اگر کوروش شکست می‌خورد، شاید ایرانیان هرگز به آن شکوه و بزرگی‌ای که درآینده در روزگار کوروش و داریوش به دست آوردند، نمی‌رسیدند. در آن‌سان، سرنوشت لودیان، بابلیان، مصریان و دیگر توده‌ها نیز می‌توانست به‌گونه‌ای دیگر رقم بخورد و حتی شاید تاریخ یهودیان نیز مسیر دیگری می‌یافت.
با گرفتار شدن ایشتوویگو، بسیاری از سرزمین‌هایی که پیش‌تر باجگزار ماد بودند، از رود هالیس تا مرزهای خراسان، فرمان کوروش را پذیرفتند و او را شاهنشاه خود شناختند.
ولی کوروش در همین‌جا درنگ نکرد. اگر او تنها در اندیشهٔ زر و سیم و داشتن سرزمینی آرام و آباد بود، می‌توانست پس از گشودن ماد به زندگی آسوده روی آورد؛ ولی روان او روانِ فرمانده‌ای جهان‌گشا و مردی بلندپرواز بود.
او برای فرمانروایی و پیشبرد مردان ایرانی آفریده شده بود، نه برای آسودگی و زندگی در ناز و تن‌آسانی. بنابراین، آرام نگرفت و هم خود پیش رفت و هم هم‌میهنانش را به پیش برد.
ادامه دارد....
@IranGrad
@PERSIAN_HISTORY_ARCHIVE
3
🔹️گشودن ماد بدست کوروش- به قلم شاهپور شهبازی- فرآمد(قسمت) سوم

🏛️ پاسارگاد و هگمتانه؛ دو پایگاه شاهنشاهی

اکنون کوروش فرمانروای ایرانشهر شده بود و می‌رفت تا مرزهای کشور خویش را فراخ‌تر کند.
گذشته از پارسیان که یاران دیرین او در رزم و بزم بودند و مادها که با او پیوند خویشاوندی و دوستی داشتند، گرگانیان، پارتیان و ایلامیان نیز فرمان او را پذیرفته بودند.
در همین روزگار، ساختمان‌های باشکوه پاسارگاد روزبه‌روز گسترش می‌یافت و نخستین پایتخت شاهنشاهی بزرگ ایران زیباتر و بزرگ‌تر می‌شد.
ولی با گسترش مرزهای ایران، پاسارگاد دیگر در میانهٔ سرزمین‌های شاهنشاهی قرار نداشت. ازاین‌رو، کوروش جایگاه هگمتانه را نیز پاسداشت و آن شهر نامدار به یکی از پایتخت‌های خاندان هخامنشی واگردانید.
هگمتانه دارای کاخ‌هایی باشکوه و گنجینه‌هایی بزرگ بود و نوشته‌ها و سندهای پُراَرج نیز در آن نگهداری می‌شدند. بدین‌گونه، کوروش از مرده‌ریگ ماد بهره گرفت و آن را در ساختار شاهنشاهی تازهٔ خویش جای داد.

🗺️ گسترش فرمانروایی پس از گشودن ماد
با گشودن ماد، سرزمین‌هایی که پیش‌تر زیر فرمان مادها بودند نیز در برابر کوروش قرار گرفتند.
ازاین‌رو، میان‌رودان شمالی، حران، سوریه، ارمنستان و کاپادوکیه می‌بایست در قلمرو فرمانروایی هخامنشی جای گیرند.
هرودوت گزارش می‌کند که چون مردم کاپادوکیه از پیروزی کوروش بر ماد آگاه شدند، فرمان او را پذیرفتند و کاپادوکیه به یکی از استان‌های ایرانشهر واگشت. این سرزمین در پارسی باستان کَت‌پَتوکه نامیده می‌شد.
ولی پیروزی کوروش همسایگان و هماوردان او را سخت نگران کرد.
از یک سو نبونید می‌کوشید راه آمدن کوروش به سوریه و مرزهای بابل را ببندد و از سوی دیگر کِرِزوس، شاه لودیه، چشم به کاپادوکیه دوخته بود و در اندیشهٔ گسترش مرزهای خویش بود.
ازاین‌رو، رویارویی میان کوروش و دشمنان نیرومندش گریزناپذیر می‌نمود. کوروش می‌دانست که باید با دلاوری آنان را شکست دهد یا در جای خود بنشاند. این کشاکش نه‌تنها از نیازهای زمانه و دشمنی همسایگان، بلکه از بلندپروازی و آرمان بزرگ خود کوروش نیز سرچشمه می‌گرفت.
🦁 کوروش و آرمان فرمانروایی
هرودوت داستانی را نیز دربارهٔ پارسیان گزارش میکند که معنای ژرفی در اندیشهٔ کوروش دارد.
گروهی از پارسیان که پس از سال‌ها زندگی ساده و سخت در کوهستان، اکنون به زر و سیم و زندگی آسوده دست یافته بودند، دیگر به زندگی دشوار گذشته دل‌بستگی نداشتند. آنان دوست داشتند در شهرهای زیبا و سرزمین‌های نرم و بارور زندگی کنند و از آسایش و خوشی بهره‌مند شوند.
پس نزد کوروش رفتند و از او خواستند که سرزمین سخت و کوهستانی پارس را رها کنند و سرزمینی بهتر برای زندگی برگزینند.
کوروش در پاسخ گفت که هرکس آزاد است سرزمینی تازه و بارخیزی برای خود برگزیند؛ اما باید بداند که سرزمین‌های نرم و بارخیز، مردمان نازپرورده و زودشکن می‌پرورانند. میوه‌های شیرین و زمین‌های نرم شاید آسایش به همراه داشته باشند، ولی در چنین سرزمین‌هایی آزادگی، جنگاوری و خوی پهلوانی ممکن است از میان برود.
پارسیان پس از شنیدن سخنان کوروش، از اندیشهٔ پیشین خود بازگشتند و دانستند که ماندن در سرزمین سخت و کوهستانی و فرمانروایی بر خویشتن، بهتر از زندگی آسوده در سرزمینی است که باید در آن فرمان دیگران را بپذیرند.
این داستان نشان می‌دهد که کوروش مردی نبود که به زر و سیم و آسایش بسنده کند. او می‌خواست مردان جنگاور و استوار ایرانی را به فرمانروایی، سربلندی و شکوهی شایستهٔ آنان برساند.
🌄 پس از گشودن ماد؛ نگاه کوروش به آینده
از دو سه سال نخست پس از پیروزی بر ایشتوویگو، آگاهی چندانی در دست نیست. به گمان بسیار، کوروش در این زمان سرگرم سازمان دادن کشور، استوار کردن فرمانروایی مشترک ماد و پارس و سامان دادن سرزمین‌های تازه‌گشوده بوده است.
کتزیاس نوشته که کوروش اندکی پس از بر تخت نشستن، به سرزمین‌های خاوری، یعنی بلخیان و سکاها، لشکر کشید؛ ولی ازبهر افسانه‌پردازی‌های بسیار در نوشته‌های او، نمی‌توان این گزارش را بی‌چون‌وچرا پذیرفت. شاید او جنگ‌های آینده‌ی کوروش در خاور ایرانشهر را به سال‌های آغازین فرمانروایی او جابجا کرده باشد.
بااین‌همه، یک نکته روشن است: کوروش پس از گشودن ماد آرام ننشست.
او خود را جانشین قانونی فرمانروایان ماد می‌دانست و از همین رو، گشودن سرزمین‌هایی را که پیش‌تر در فرمان مادها بود، بخشی از راه خود می‌شمرد.
گشودن ماد بنابراین پایان کار کوروش نبود؛ بلکه آغاز گام تازه‌ای از جهانگیری او بود. از این پس، کوروش نه‌تنها شاه پارس و ماد، بلکه فرمانروای بخش بزرگی از ایرانشهر بود و راه او برای رویارویی با نیروهای بزرگ آسیای باختری، به‌ویژه لودیه و بابل، گشوده شده بود.
پایان جستار
✅️ در آینده باز به زندگانی کوروش بازخواهیم‌گشت
@IranGrad
@Persian_History_Archive
5
Gold plate featuring a pair of lions in repoussé with their tails intertwined, reflecting the balanced style of metalwork.
Achaemenid, circa 6th century BC.
Reza Abbasi museum
7🏆1
🔹️ایران و ایران‌شهر به قلم ژاله آموزگار بخش یکم

مرزهایی که امروز به نام مرز کشور شناخته می‌شوند با مرز فرهنگ ایران یکی نیست. در کار فرهنگ نمی‌توان دیوار کشید. پیوندهای خویشاوندی، هم‌زبانی، باورها و آیین‌های همانند، مردمان این پهنه را به هم نزدیک کرده و از باهم بودن آنان شادی برمی‌خیزد.

در روزگاران کهن، فرهنگ ایران دامنه‌ی بزرگی را دربر می‌گرفت:
از خاور تا کنار جیحون و سیحون، از هوتَر(شمال) تا قفقاز و چراگاه‌های روس، از باختر تا فراسوی میان‌رودان، و در دَشتَر(جنوب) تا دریای همیشه‌ نیلگون پارس و عمان.

این سرزمین مردمانی نیک و پرتلاش داشت. با زاستار(طبیعت) ناسازگار می‌ستیزیدند و چون آریاییان بدانجا رسیدند، به خوشرویی پذیرفتندشان. آریاییان با نوآوری‌ها دشواری‌ها را کاستند و با فرهنگ بومی آمیختند. بازتاب این همزیستی در افسانه‌های شیرین ایران دیده می‌شود.

آریاییان و نام ایران
در هزاره دوم پیش از زایش مسیح، گروه‌هایی به پهن‌دشت ایران و هوتر(شمال) هند درآمدند که «آریا» نام داشتند. سه نوشته کهن بر این گواه‌اند: دَروِشت(کتیبه‌)های هخامنشی، اوستا در ایران، و ریگ‌ودا در هند.

در فارسی باستان «ariya»، در اوستایی «airya»، در وداها «arya»، و در پهلوی «ēr» آمده است. ریشه‌ی همین واژه در نام «ایران» پیداست. معنای آن را «آزاده» یا «نژاده» نیز دانسته‌اند.

در اوستا «airyanəm xšaθra» به معنی «کشور آریایی» آمده است. در روزگار ساسانی این به «ایرانشهر» دگر شد و معنای سیاسی یافت. در برابر آن «انیران» برای بیگانه و ناخویش به کار رفت، چه برای سرزمین‌های بیرون و چه برای کسانی که دین زردشتی نداشتند.

در دَروِشت(کتیبه‌)ها نیز «ariya» به معنی آریایی و «ariyāchitra» به معنی از تخمه آریایی آمده است. نام «Ariyaramna» (نیا بهرام یا داریوش) به معنی «نگاهبان آرامش آریاییان» است. داریوش بزرگ خود را «پارسی، آریایی، از تخمه آریایی» می‌خواند و بدان می‌بالید. این نام تنها ویژه پارس‌ها نبود، مادها و دیگر تیره‌ها را نیز دربر می‌گرفت.
ایرانشهر و ایران‌ویج
در نوشته‌های پهلوی، «ایران» هم به مردم ایران و هم به سرزمین ایران گفته شده است. «ایرانشهر» نامی برای همه‌ی این گستره بود. در برابر آن، «انیران» برای ناخویش و بیگانه به کار می‌رفت.
در اوستا از «ایران‌ویج» سخن است؛ جایگاه نخستین و آرمانی آریاییان، در کنار رود «دائیتی» و پای البرز. افسانه می‌گوید خورشید گرداگرد البرز می‌گردد و شب و روز پدید می‌آید. همه‌ی آیین‌های مینوی و دینی در همین سرزمین روی می‌دهد.
در وندیداد، نخستین سرزمینی که اهورامزدا آفرید ایران‌ویج است. سپس شانزده سرزمین دیگر نام برده می‌شود، بسیاری از آنها در ایران بزرگ‌اند: مرو، سغد، بلخ، نسا، هرات، رخج، زرنگ و دیگران. سه یشت اوستا ـ مهریشت، فروردین‌یشت و زامیادیشت ـ نیز این جغرافیای نیمه‌استوره‌ای را باز می‌نمایند.
✅️یادآوری:
همان‌گونه که در پست‌های پیشین نشان دادیم ایرانیان تیره و نژادی بیگانه نبودند و از جای دیگر به سرزمین کنونی نکوچیده اند بلکه بومیان همین زادبودم بودند که در هوتر باختری(شمال‌غربی) کنونی در آذربایجان بزرگ نشیمن داشتند و خاستگاه نخستین آریایی‌ها- ایران‌ویچ- با آران کنونی همخوانی داشته و جغرافیای اوستا یک جغرافیای شمال باختری‌ست نه خاوری؛ این آریایی ها سپس‌تر با آمدن و پخش در مرزهای کنونی و کوچ های گسترده فرهنگ فراگیر بومستان شدند.


ادامه دارد ...‌

@IranGrad
@Persian_History_Archive
4
🔹️ایران و ایران‌شهر به قلم ژاله آموزگار بخش دوم

💥دگرگونی زمین در افسانه آفرینش

به باور متن های پهلوی که
آزند(تفسیر) اوستایند، آفرینش دوازده هزار ساله است. در سه‌هزارساله‌ی سوم، اهریمن بر زمین یورش آورد. زمین لرزید، کوه‌ها پدید آمدند، رودها و دریاها روان شدند و هفت کشور ساخته شد. بهترین آنها «خونیرس» است و ایران‌ویج در دل آن جای دارد، با آب‌های فراوان و رستنی‌های آرمانی


کوچ مادها و پارس‌ها
در هزاره نخست پیش از میلاد، مادها و پارس‌ها از خاور به باختر کوچ کردند و با مردمان بومی آمیختند. بدین‌سان گستره‌ی ایران پهناورتر شد. نویسندگان یونانی این پهنه را «آریانا» خوانده‌اند که مادها، پارس‌ها، بلخیان و سغدیان را دربر می‌گیرد.
واژه‌ی «ایران» و آمیغ(ترکیب) «ایرانشهر» از روزگار اشکانیان کاربرد یافت و در دوره‌ی ساسانی به اوج رسید.
چرا یونانیان گفتند «پرس»؟
یونانیان بیشترین آشنایی را با استان پارس و فرمانروایان آن داشتند. از همین رو همه‌ی ایران را «پرسه» نامیدند. این نام در زبان‌های اروپایی به گونه‌ی «پرشیا» ماندگار شد. در سال ۱۳۱۲ خورشیدی، فرمان داده شد که در همه‌ی جهان این سرزمین را با نام راستین «ایران» بخوانند.
فرجام سخن
ایران، از دیرباز تا امروز، فراتر از مرزهای سیاسی بوده است. فرهنگ ایرانی در پهنه‌ای گسترده ریشه دوانده و با زیبایی و شکوه خود دل‌ها را ربوده است. باشد که این سرزمین همواره استوار و سربلند بماند و فرهنگ ایرانی هر روز فزون‌تر بدرخشد.
📘بن‌خان: نسک از گذشته های ایران، نوشته خانم ژاله آموزگار

@IranGrad
@Persian_History_Archive
6
Gold necklace, belt buckle, bracelet and earring excavated from palace of Dalverzin Tape in Eastern Persia, Kushan era, 1st - 2nd century.
James Simon Gallery, Neues museum, Berlin
🏆81
ایران آریایی؛ شاهنشاهی ماد

قسمت اول: دیاکو؛ از داوری در روستا تا تأسیس نخستین پادشاهی ماد
📅 ۱. برزخِ بی‌قانونی و تبارِ آریایی؛ معمار ماد از کدام طایفه بود؟

در سدهٔ هشتم پیش از میلاد، نجد ایران میان شش طایفهٔ متکثر ماد (بوسیان، پارتتاکنیان، استروخاتیان، آریزانت‌ها، بودیان و مغان) تقسیم شده بود. در این میان، «دیاکو» (یونانی: Δηιόκης، بازتاب‌دهندهٔ واژهٔ ایرانی کهن «دهیوکه» به معنای مرتبط با سرزمین) از طایفهٔ قدرتمند «آریزانت‌ها» (به معنای دارندهٔ نژاد آریایی) سر برآورد.
او خردمندانه دریافت که مادها پیش از شمشیر، به «داد» و «مرکزیت» نیاز دارند. طبق روایت هردوت، دیاکو ابتدا در روستای خودش به داوری عادلانه شهرت یافت؛ مردم روستاهای دیگر هم برای حل اختلافاتشان نزد او می‌آمدند. او در اوج محبوبیت، ناگهان از داوری کناره گرفت تا مردم بی‌قانونی و هرج‌ومرج را با پوست خودشان لمس کنند. این ترفند جواب داد: مادها او را به‌عنوان نخستین پادشاه یکپارچهٔ خود انتخاب کردند.
سال تاج‌گذاری (بر پایه روایت هردوت): حدود ۷۰۸ پیش از میلاد
سال تاج‌گذاری (بر پایه محاسبهٔ مورخان معاصر): حدود ۷۲۷ پیش از میلاد
او پس از رسیدن به قدرت، پایتخت بارودار «هگمتانه» (اکباتان) را ساخت، تشریفات سلطنتی و شبکه‌ای از جاسوسان برای نظارت بر سرزمین بنا نهاد
.
⚠️ افسانه در برابر اجماع علمی:
کل این روایت — از داوری روستایی تا تأسیس پادشاهی — تنها در تواریخ هردوت آمده و بازتابی از سنت شفاهی مادی است، نه سندی هم‌زمان و مستقل. به گفتهٔ مورخانی چون دیاکونوف، تصویری که هردوت از این دوره ترسیم می‌کند، با آنچه از منابع آشوری دربارهٔ همین بازهٔ زمانی (۷۴۵ تا ۶۷۵ پیش از میلاد) برمی‌آید همخوانی چندانی ندارد؛ به همین دلیل بسیاری از مورخان امروزی، وجود یک «پادشاهی متمرکز ماد» در زمان دیاکو را افسانه‌ای می‌دانند، نه واقعیت تاریخی.
🛡️ ۲. «دایوکوی» آشوری؛ یک شخصیت جدا که گاه با دیاکو اشتباه گرفته می‌شود
در کتیبه‌های سارگون دوم، پادشاه آشور، نام شخصی به‌صورت «دایوکو» (Daiukku) چند بار ذکر شده: والیِ محلیِ سرزمین مانا که در شورش سال ۷۱۵ پیش از میلاد علیه آشور شرکت داشت، با پادشاه اورارتو متحد شد، و سرانجام به دست سارگون دوم اسیر و به شهر «حماه» در سوریهٔ امروزی تبعید شد
.
⚠️ نکتهٔ مهم:
این «دایوکو»ی آشوری، یک شخصیت مانایی است، نه لزوماً مادی، و طبق دائرةالمعارف ایرانیکا هیچ سند میخی معتبری وجود ندارد که او را با «دیاکو»ی هردوت یکی بداند. این دو روایت را باید کاملاً جدا از هم دید:
روایت هردوت: دیاکوی مادی که پادشاهی ماد را بنا نهاد.
کتیبهٔ سارگون: دایوکوی مانایی که اسیر و تبعید شد.
تلاش‌های قدیمی‌تر برای پیوند این دو (اسارت دیاکو و بازگشتش در سالخوردگی) از نظر گاه‌شماری هم ناممکن است؛ کسی که در سال ۷۱۵ پیش از میلاد تبعید شده باشد، نمی‌توانسته سال‌ها بعد نیز حکومتی ۵۳ ساله را به پایان رسانده باشد. به همین دلیل این پیوند در پژوهش‌های جدی امروز رد شده است
.
📌 ۳. مرگ دیاکو و جانشینی فرورتیش
طبق روایت هردوت، دیاکو پس از ۵۳ سال حکومت درگذشت و پسرش، «فرورتیش» (اوستایی: فرَورتیش)، بر تخت نشست؛ شاهی که برخلاف سیاست دفاعی و شهرسازانهٔ پدر، جنگ با آشور را از حالت دفاعی به هجوم سراسری تبدیل کرد
...
⚠️ حتی همین جانشینی هم محل تردید است:
برخی مورخان (از جمله دیاکونوف) احتمال می‌دهند که خودِ روایت هردوت دربارهٔ «دیاکو» در اصل به فرورتیش تعلق داشته و این دو در سنت شفاهی با هم خلط شده‌اند؛ در این صورت، دیاکو ممکن است نه یک پادشاه مستقل، بلکه بازتابی افسانه‌ای از پسرش باشد.
📌 در قسمت بعدی خواهیم دید:
فرورتیش چگونه قبایل پارس و ماد را متحد کرد و نخستین نبرد بزرگ و خونین را بر ضد امپراتوری آشور رقم زد

؟
📚 بن‌مایه:
تواریخ هردوت (کتاب اول، بندهای ۹۶ تا ۱۰۲)
تاریخ ماد، ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف
سالنامه‌های سارگون دوم پادشاه آشور (کتیبهٔ دورشاروکین)
تاریخ ایران باستان، حسن پیرنیا
مقالات DEIOCES و PHRAORTES، دائرةالمعارف ایرانیکا (Encyclopaedia Iranica)

@persian_History_Archive
@IranGrad
3
ایران آریایی؛ شاهنشاهی ماد

قسمت دوم: فرورتیش؛ از اتحاد قبایل تا نبرد خونین با آشور
اگر دیاکو (حتی در قالب روایت) بانی ساختار داخلی و پایتخت‌سازی ماد بود، فرورتیش (پسر و جانشین او) شاهی بود که سیاست خارجی ماد را کاملاً متلاطم و تهاجمی کرد. او پادشاهی نپختهٔ ماد را از یک کنفدراسیون دفاعی به یک امپراتوری توسعه‌طلب تبدیل کرد.
📅 ۱. یکپارچه‌سازی نجد ایران؛ رام کردن پارسیان
فرورتیش (حکومت: حدود ۶۷۵ تا ۶۵۳ پیش از میلاد بر پایهٔ سنتی) دریافت که قبایل پراکندهٔ ماد به تنهایی توان ایستادگی در برابر ارتش آهنین آشور را ندارند. نخستین گام استراتژیک او، توسعه به سمت جنوب و شرق بود.
فرمانبردار کردن پارس‌ها: پارسیان که در منطقهٔ «پارسوا» و جنوب‌غربی ایران ساکن بودند، زیر فرمان طایفهٔ هخامنشی قرار داشتند. فرورتیش با به کارگیری آمیخته‌ای از دیپلماسی و تهدید نظامی، پارسیان را مطیع خود کرد.
شکل‌گیری اتحادیهٔ بزرگ آریایی: با انضمام پارس و اتحاد کامل طوایف شش‌گانهٔ ماد، برای نخستین بار یک قدرت یکپارچهٔ ایرانی در برابر امپراتوری‌های بین‌النهرین قد علم کرد.
🛡️ ۲. حمله به آشور؛ نخستین نبرد بزرگ و شکست سنگین
فرورتیش که از اتحاد قبایل غرور یافته بود، تصمیم به انجام کاری زد که تا پیش از آن هیچ فرمانروای مادی جراتش را نداشت: حمله مستقیم به قلب امپراتوری آشور.
در این زمان آشوربانی‌پال (یکی از مقتدرترین شاهان آشور) بر مسند قدرت بود. ارتش آشور دارای مشق نظامی منسجم، دژکوب‌های قدرتمند و سوارکاران زره‌پوش بود، در حالی که ارتش فرورتیش بیشتر از چریک‌های منطقه‌ای تشکیل می‌شد.
رویارویی مرگبار (حدود ۶۵۳ پیش از میلاد): سپاه متحد ماد و پارس به سوی نینوا پیشتازی کرد، اما در برابر تاکتیک فوق‌پیشرفته و منسجم آشوری‌ها متوقف شد.
مرگ فرورتیش در میدان جنگ: این نبرد برای مادها یک فاجعه بود. فرورتیش پس از ۲۲ سال حکومت، در جریان این نبرد خونین به همراه بخش عظیمی از سپاهش کشته شد
.
⚠️ ۳. بحران سکاها؛ آغاز دورهٔ ۲۸ سالهٔ سلطهٔ صحرانشینان
شکست فرورتیش و کشته شدنش، سرآغاز یک دورهٔ تاریک برای ماد بود. سکاها (قبایل چابک‌سوار و صحرانشین شمال) که با آشوری‌ها متحد شده بودند، از غیبت ارتش ماد استفاده کرده و به سرزمین ماد هجوم آوردند.
پیامد مرگ فرورتیش: با مرگ او، مادها نه تنها به نینوا نرسیدند، بلکه برای حدود ۲۸ سال زیر سلطه و باج‌گیری سنگین سکاها قرار گرفتند؛ تا زمانی که پسر فرورتیش، یعنی هووخشتره، بر سر کار آمد و انتقام پدر را گرفت.
🔍 نگاه علمی و نقد تاریخ‌نگاری
در سالنامه‌های آشوری (از زمان آشوربانی‌پال)، از شخصی به نام «کشتریتی» (Kaštariti) یاد شده که فرماندهٔ شورش مادها علیه آشور بوده است. برخی مورخان (از جمله دیاکونوف) این «کشتریتی» را همان «فرورتیش» در تواریخ هردوت می‌دانند، اما این هم‌سان‌انگاری همچنان محل مناقشه است؛ برخی محققان دیگر (از جمله رنه لابا، بر پایهٔ بررسی نسخه‌های خطی هردوت) استدلال کرده‌اند که سال‌های سلطهٔ سکاها در روایت هردوت اشتباهاً به دورهٔ فرورتیش نسبت داده شده و در واقع باید به دورهٔ هووخشتره تعلق گیرد، که این هم‌سان‌انگاری را زیر سؤال می‌برد
.
📌 در قسمت بعدی خواهیم دید:
چگونه هووخشتره (بزرگ‌ترین پادشاه ماد) ارتش ماد را بازسازی کرد، سکاها را در یک مهمانی خونین نابود ساخت و امپراتوری آشور را برای همیشه از تاریخ محو نمود؟
📚 بن‌مایه:
تواریخ هردوت (کتاب اول، بندهای ۱۰۲ تا ۱۰۳)
تاریخ ماد، ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف
سالنامه‌های آشوربانی‌پال
مقالهٔ PHRAORTES، دائرةالمعارف ایرانیکا (Encyclopaedia Iranica)

@persian_History_Archive
@IranGrad
5