Iran Grad • ایران‌ گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑
549 subscribers
400 photos
5 videos
8 links
The land of Aryans • A channel dedicated to the beauty of Aryans(Iranians), Ancient and modern history, Culture, Landscapes, Morals, and much more.
Download Telegram
Iran Grad • ایران‌ گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑
🔹ایران آریایی؛ اشو زرتشت-زندگانی پیامبر بخش پنجم: 📅 از تاریکی سیاهچال تا فرجود(معجزهٔ) اسب سیاه ​با برخاستن اسب سیاه شاه و رسوایی بزرگ کرپن‌ها و جادوگران، تاریکیِ گریسه(توطئه) فروریخت. شاه گشتاسب که خود را وامدار فرجود( معجزه) و برحق‌بودی زرتشت می‌دید،…
🔹ایران آریایی اشوزرتشت-بخش ششم:

🏛️ نبردِ اندیشه و شمشیر؛ خیزشِ ارجاسب و پایداریِ اسفندیار

📜 پیامِ ارجاسب؛ هنگامی که آیینِ کهن در برابر آیینِ بهی ایستاد

پذیرشِ آیینِ بهی از سوی گشتاسب‌شاه، تنها یک دگرگونیِ دینی نبود؛ این رخداد سراسرِ جهانِ پیرامونِ ایران را نیز دگرگون ساخت. در آن سوی مرزها، ارجاسب، شاهِ خیونان (تورانیان)، این دگرگونی را زّلیفَنی(تهدیدی) برای فرمانروایی و آیینِ نیاکانِ خویش دانست. از همین‌رو، فرستاده‌ای با نامه‌ای سخت و هشدارآمیز به دربارِ ایران گسیل داشت.
در این نامه، از گشتاسب خواسته شد که از آیینِ تازه دست بردارد، زرتشت را از دربار دور کرده و بکشد و بار دیگر به آیینِ پیشین بازگردد؛ وگرنه ایران با یورشِ سپاهِ توران و آتشی بزرگ روبه‌رو خواهد شد.
ولی دربارِ ایران این خواسته را نپذیرفت. بنا بر یادگارِ زریران و سپس شاهنامه، گشتاسب با رایِ جاماسپِ فرزانه و پشتیبانیِ شاهزاده اسفندیار، پاسخِ ارجاسب را با استواری داد و آشکار ساخت که از آیینِ بهی روی برنخواهد تافت. از آن پس، رویاروییِ ایران و توران ناگزیر شد و سرنوشتِ این آیینِ نو در میدانِ کارزار رقم خورد.

⚔️ رزمِ زریر و پیروزیِ اسفندیار
اندکی دیگر، سپاهِ بزرگِ توران به فرمانِ ارجاسب به مرزهای ایران تاخت. نبردی سخت و خونین درگرفت؛ نبردی که در نوشته‌های پهلوی و شاهنامه از بزرگ‌ترین جنگ‌های روزگارِ گشتاسب به شمار آمده است.
در آغازِ نبرد، زریر، برادرِ دلیرِ گشتاسب، با دلاوری بسیار جنگید و درفشِ کاویانی را استوار نگاه داشت؛ ولی سرانجام در میدانِ کارزار جان باخت و نامش در شمارِ نامدارانِ ایران جاودانه شد.
با کشته شدنِ زریر، سپاهِ ایران برای زمانی کوتاه دچار آشفتگی گردید؛ ولی اسفندیار، شاهزاده و پهلوانِ ایران، به میدان آمد و رهبریِ سپاه را به دست گرفت. در بازگفت‌های حماسی، او پهلوانی رویین‌تن دانسته شده است؛ پهلوانی که جز چشمانش آسیب نمی‌دید. اسفندیار با دلاوری فراوان به دل سپاهِ توران تاخت، رده‌های دشمن را درهم شکست و ارجاسب را ناچار به واپس‌نشینی کرد.
این پیروزی جایگاهِ گشتاسب و آیینِ تازه را در ایران استوارتر ساخت و راه را برای گسترشِ آن هموار کرد.
🌍 گسترشِ آیینِ بهی در سراسرِ کشور
پس از شکستِ ارجاسب، گشتاسب دریافت که پایداریِ آیینِ بهی تنها با پیروزیِ جنگی به دست نمی‌آید؛ بلکه باید بنیادهای آن در سراسرِ کشور استوار گردد.
از این‌رو، اسفندیار را با گروهی از موبدان و آموزگاران به شهرها و سرزمین‌های گوناگون فرستاد تا مردم را با آموزش‌های زرتشت آشنا کنند و آتش‌های آیینی را در جای‌های گوناگون برافروزند.
در نوشته‌های دینی و حماسی آمده است که در این روزگار، آیینِ بهی در بسیاری از پهنه‌های ایران‌زمین گسترش یافت و آتشکده‌های فراوانی بنیاد نهاده شد. بدین‌سان، آموزه‌های اشو زرتشت از دربارِ گشتاسب فراتر رفت و در میانِ مردمان نیز ریشه دوانید.
⛓️ بندِ اسفندیار؛ هنگامی که بدگمانی بر خرد چیره شد
با همهٔ این کامیابی‌ها، آرامشِ دربارِ گشتاسب دیری نپایید. درباریانِ بدخواه، از آوازه و مردم‌پسندی اسفندیار بیمناک شدند و پیوسته نزدِ شاه از او بدگویی کردند. آنان چنین وانمود ساختند که این شاهزادهٔ نامدار، چشم به تختِ شاهی دوخته است.
سرانجام، گشتاسب که دچار بدگمانی شده بود، فرمان داد اسفندیار را به بند کشند و در دژی زندانی کنند. این رای، یکی از تلخ‌ترین رخدادهای روزگارِ گشتاسپ به شمار می‌آید؛ زیرا همان پهلوانی که آیین و پادشاهی را از گزندِ دشمنان رهانیده بود، اینک به فرمانِ پدر در بند افتاد.
ارجاسب نیز از این آشفتگی آگاه شد و آن را بهترین هنگام برای یورشِ دوباره به ایران دانست. او بار دیگر سپاهی بزرگ فراهم آورد تا کارِ نافرجام خویش را به پایان رساند و کینه شکستِ پیشین را بگیرد
ادامه دارد....

📚 بن‌مایه‌ها:
اوستا
یادگارِ زریران
شاهنامه، سرودهٔ فردوسی
غرر اخبار ملوک الفرس (ثعالبی)
راهنمای دین زرتشتی، مری بویس
@IranGrad
@Persian_History_Archive
1
سلسله پیشدادیان - قسمت ۷: جمشید شاه (بخش دوم: اوجِ فزونی، لغزشِ بزرگ و پروازِ فرّ ایزدی)

[بر اساس روایت و نگارگری‌های شاهنامه بایسنقری]
💎 اوجِ قدرت و فزونیِ جهان

پس از برپایی جشن نوروز، پادشاهی جمشید به اوج درخشش خود رسید. او پزشکی را بنیان نهاد، عطرها و بوی‌های خوش مانند مشک و عنبر را کشف کرد و رازِ بیرون کشیدن گوهرها و سنگ‌های گران‌بها را از دل خاک آشکار ساخت. در دوران او، مرگ، بیماری و رنج از جهان رخت بربست. جهان چنان از مردمان و چارپایان پر شد که جمشید به فرمان خدا، سه بار زمین را فراخ‌تر و گسترده‌تر کرد تا جا برای همه باشد. او ۳۰۰ سال با عدالت و شکوه بر جهان فرمان راند
.
چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و ز بدشان نبود آگهی
میان بسته دیوان به فرمان‌دهی

🔥 لغزشِ بزرگ؛ ادعای خدایی جمشید
اما روزگار خوشی و بی‌مرگی، سرانجام چشم جمشید را کور کرد. او با دیدن آن همه شکوه، قدرت و گوش‌به‌فرمانیِ دیو و دد، سپاسِ آفریدگار را از یاد برد. غرور در دلش رخنه کرد و سرانجام بزرگانِ جهان را گرد آورد و گفت: «جهان را من آراسته‌ام و مرگ و بیماری را من از میان برداشتم؛ پس مرا باید به عنوانِ آفریدگارِ جهان بپرستید!» با این سخن، کبر و خودبینی بر وجودش چیره شد
.
یکایک به تختِ مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
منی کرد آن شاهِ یزدان‌شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
چنین گفت با سالخورده مهان:
که «جز خویشتن را ندانم جهان
»
🕊️ افولِ فرّ ایزدی و تاریکیِ جهان
به محض اینکه جمشید این سخنان ناسپاسانه را بر زبان راند، «فرّ ایزدی» (نور و حمایت الهی) که مایه پادشاهی و پیروزی او بود، به صورت مرغی از سر او پرید و جدا شد. با رفتنِ فرّ، شکوه و قدرتِ جمشید فرو ریخت. موبدان و ارتش از او رویگردان شدند و هر گوشه از ایران‌زمین دچار آشوب، شورش و پراکندگی شد. جهانِ زرین و پر آرامشِ جم، ناگهان به تاریکی و بی‌ثباتی گرایید
.
چو این گفته شد، فرّ یزدان از اوی
گسست و جهان شد پر از گفت‌وگوی
منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار

📌 آنچه در قسمت بعد به آن خواهیم پرداخت:
(در قسمت بعدی و پایانی از زندگی جمشید، به آغاز نشانه‌های ظهور ضحاک تازی، آوارگی صد ساله‌ی جمشید شاه و سرانجامِ تلخ و هولناک او خواهیم پرداخت.)
📚 بن‌مایه: روایت و نگارگری‌های شاهنامه بایسنقری (نسخه‌ی مصور دربار تیموری، ۸۳۳ ق.)
@persian_History_Archive
@IranGrad
1
🌑 پارس در سده‌های تاریک پیش از ساسانیان و روزگارِ فره‌ترکه‌ها 🌑

پس از مرگ اسکندر مقدونی تا خیزش ساسانیان، تاریخِ پارس به دوره‌ای کم‌نور و ناشناخته فرو می‌رود که آن را «سده‌های تاریک» خوانده‌اند. با این همه، پارس ــ زادگاه شاهنشاهی هخامنشی و خاستگاه آینده‌ی ساسانیان ــ هرگز پیوند خود را با زیوندگی ایرانی نگسست. یونانی‌گرایی که در ماد و پاره‌ای دیگر از سرزمین‌ها گسترش یافت، در پارس دیری نپایید و زود رنگ باخت؛ زیرا آیین‌ها، زبان، فرهنگ و دین کهن ایرانی در این سرزمین همچون جزیره‌ای استوار پایدار ماند.
در این روزگار، اسکندر در نگاه ایرانیان بیگانه‌ای گجسته شمرده شد؛ ویرانگرِ آتشکده‌ها و گسسته‌گرِ یکپارچگی ایران. از همین‌رو، در برابر فرمانروایی بیگانگان، امید به رهایی‌بخشی که شکوه گذشته را بازآورد، در اندیشه و بازگفت‌های ایرانی زنده ماند.
در سده‌های تاریک، پارس کانون فرمانروایان بومی‌ای شد که خود را فره‌ترکه می‌خواندند؛ فَرنامی(عنوانی) که در این دوره به معنای فرمانروا و فرمانده بود. این فره‌ترکه‌ها، هرچند خودسالاری چندانی نداشتند و دست‌نشانده‌ی سلوکیان و سپس اشکانیان بودند، خود را دنبال‌کننده‌ی مرده‌ریگ هخامنشی می‌دانستند. سکه‌های آنان گواه این پیوستگی است: نگاره‌های آتشدانِ فروزان، پیکره‌های بالدار و دیگر نمادهای زرتشتی بر آنها نقش بسته و نشان می‌دهد که آیین‌ها و باورهای ایرانی در پارس همچنان زنده بوده است.
فره‌ترکه‌ها چانه‌ی خویش را بر سکه‌ها پوشانده‌اند تا هیناس(نفس)، آتش را نیالاید؛ رفتاری که یادآور آیین مغان است، هرچند آنان موبد نبودند. پژوهش‌های نو نشان می‌دهد که این فرمانروایان بیش از آن‌که گروهی دینی باشند، فرمانروایانی سیاسی، جنگی و اداری بودند و کارِ پرستش و نگاهبانی از آتش بر دوش مغان نهاده می‌شد. آنان هرگز با دیهیم یا تیارای شاهنشاهان بزرگ هخامنشی پدیدار نمی‌شوند، بلکه همواره تیارای شهربانی(فرمانداری) دارند و بدین‌سان نشان می‌دهند که فرمانروایانی بومی‌اند، نه جهان‌سالار.
از شناخته‌شده‌ترین فره‌ترکه‌ها می‌توان به بغداته، اردخشیر،وهوبرَز و وادفرَداد گوشزد کرد. درباره‌ی وهوبرَز گزارش‌هایی هست که دشمنی او با مقدونیان را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد که فره‌ترکه‌ها، هرچند دست‌نشانده بودند، ولی در اندیشه نگاهبانی از پارس و مردم آن بودند. نوشته‌های روی سکه‌ها، چون «فره‌ترکه از سوی خدایان»، از پیوند آنان با تراداد(سنت‌)های دینی و سیاسی ایران نشان دارد، بی‌آن‌که بتوان آنان را پادشاهانی خدایی یا نیمه‌خدایی دانست.
با ناتوانی سلوکیان، پارس رفته‌رفته از فرمان آنان بیرون رفت، ولی با خیزش اشکانیان، فره‌ترکه‌ها دوباره به فرمانبرداری سلوکیان تن دادند تا خودسالاری خویش را نگاه دارند. سرانجام، با چیرگی مهرداد یکم اشکانی بر ماد و خوزستان و میان‌رودان، پارس هم فرمانبردار اشکانیان شد و این فرمانروایان بومی همچنان بر جای ماندند تا آن‌که از دل همین ترادادهای کهن، پرستشگاه‌ها ــ به‌ویژه آناهیتا در استخر ــ و خاندان‌های بومی، ساسانیان برخاستند و ایران‌گراییِ نوین و شاهنشاهی تازه‌ای را بنیاد نهادند.
📘بن‌خان: نسک تاریخ تحولات سیاسی ساسانی، دکتر شهرام جلیلیان، ب ۵ تا ۱۳


@IranGrad
@Persian_History_Archive
5
Achaemenid golden plaque, from the Ziwiye fort treasury, 500-400 BC.
Plaque depicts two hybrid animals, a griffin which has the body of a lion and the head, wings and talons of an eagle, and a human-headed winged bull.
Cincinnati Art Museum
8
⚔️ سپاه جاویدان

در تاریخ ایران باستان، کمتر نامی به اندازه‌ی «سپاه جاویدان» با شکوه و توانمندی گره خورده است. این لشکر ده‌هزار تنه، نگهبان همیشگی شاهنشاهی هخامنشی بود؛ سپاهی که هیچ‌گاه شمارشان کاسته نمی‌شد، چرا که با افتادن یک تن، بی درنگ جنگجوی دیگری جایگزین می‌گردید. از همین رو آنان را «جاویدان» نامیدند.

سپاه جاویدان تنها نیرویی جنگ‌آور نبود؛ آنان نماد وفاداری، سامان‌وری و شکوه شاهنشاهی ایران بودند. در میدان‌های نبرد، با زره‌های درخشان، هتار(سلاح‌) های آراسته و آرایش دهنادین(مرتب)، هراس و شکوهی بی‌مانند به دشمنان می‌بخشیدند. این سپاه ویژه شاه، در دربار، پاسدار تاج و تخت ایران بود.

این سپاه، نمایشگر جانمایه‌ای است که در ژرفای تاریخ ایران جریان دارد: آمادگی همیشگی برای پدافند از میهن و وفاداری به آرمان‌های ایرانشهر.


@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده‌ست
8
Description of Dariush the great's palace "Tachar", located in the western part of the Parse (Greek: Persepolis).
By Cornelis de Bruyn from 1704.
🫡71
Qeisarie Gate, main entrance of grand Bazaar in Naghsh Jahan Square, Isfahan, Iran.
Naghsh Jahan Square was originally built as a royal polo field (ancient sport which dates back to the Achaemenids) during the Safavid era, took 31 years to complete (from 1598 to 1629).
Photo by Sadegh Miri.
7
🔹️ایرانِ آریایی؛ اَشو زرتشت
🏛️ بخش هفتم و پایانی:
پایان‌کار پیام‌آورِ روشنایی؛ از سرنگونی بلخ(باختریش) تا جاودانگیِ اندیشهٔ زرتشت
⚔️ یورشِ دوبارهٔ توران؛

هنگامی که شاه ایران، اسفندیار را فراخواند با به بند کشیدن او در دژِ گنبدان، نیرویِ بزرگِ پاسداری از ایران از میدانِ کارزار دور ماند. ارجاسبِ تورانی که سال‌ها در کمینِ چنین هنگامی بود، با سپاهی انبوه به سوی بلخ تاخت.
بر پایهٔ گزارش‌های دینی و رزمنامه‌ایی، بلخ به دستِ تورانیان افتاد و آتشکدهٔ بزرگِ نوبهار آسیب دید. همچنین در بسیاری از بازگفت‌های زرتشتی آمده که اَشو زرتشت در همین یورش، هنگامی که در آتشکده سرگرمِ نیایش بود، به دستِ یکی از جنگاورانِ تورانی[تورابرارتور] جان باخت و زندگیِ زمینیِ او به پایان رسید.
گشتاسب‌شاه که پیامدِ رای خویش را دید و کشور را در آستانهٔ فروپاشی یافت، از کردهٔ خود پشیمان شد. از این‌رو، جاماسپِ فرزانه را روانه کرد تا اسفندیار را از بند برهاند.
اسفندیار، با آنکه از رفتارِ پدر دل‌آزرده بود، رنجِ خویشین را کنار نهاد و پاسداری از ایران و آیینِ بهی را بر هر چیز برتری داد. او بار دیگر زره بر تن کرد، جنگ‌افزار برگرفت و برای رویارویی با دشمن رهسپار میدان شد.

🛡️ هفت‌خوانِ اسفندیار؛ رهاییِ ایران از چنگِ دشمن
اسفندیار برای رهاییِ همسران و خواهران و خاندانِ شاهی و بازگرداندنِ آرامش به ایران، راهیِ سفری دشوار شد؛ سفری که در رزمنامه‌های ایران با نامِ هفت‌خوانِ اسفندیار شناخته می‌شود.
در این راه، او از آزمون‌های سهمگین گذشت؛ با درندگان و جانورانِ هراس‌انگیز جنگید، با جادو و فریب رویارو شد، از کوهستان‌ها و بیابان‌های سخت گذر کرد و سرانجام به دژِ استوارِ ارجاسب، یعنی رویین‌دژ، رسید.
در نبردِ پایانی، اسفندیار سپاهِ توران را درهم شکست، اسیرانِ ایرانی را آزاد کرد و ارجاسب را از میان برداشت. با این پیروزی، یورشِ تورانیان فرونشست و آرامش و اَبیمی(امنیت) بار دیگر به ایران‌زمین بازگشت.
🌅 ریگن(میراثِ) جاودانه؛ فروغی که هرگز خاموش نشد

اگرچه زندگیِ زمینیِ اشو زرتشت به پایان رسید و اسفندیار نیز سال‌ها دیگر، در یکی از اندوه‌بارترین داستان‌های رزمنامه‌ای ایران، سرنوشتی دیگر یافت، ولی اندیشه‌ای که زرتشت بنیان نهاد، در گذرِ روزگاران پایدار ماند.
آیینِ بهی با سه بنیادِ بزرگِ خود، اندیشهٔ نیک، گفتارِ نیک و کردارِ نیک، راهی تازه در نگرشِ اخلاقیِ ایرانیان گشود.
این آیین، ادمی را آفریده‌ایی دارای آزادیِ گزینش می‌دانست؛ کسی که باید با اندیشه و کردارِ خویش، راهِ راستی را برگزیند و در پیکارِ همیشگیِ نیکی و بدی، یاورِ روشنایی باشد.
در این آیین، نگاهبانی از آب، آتش، خاک و هوا جایگاهی والا داشت و آبادانیِ جهان، دادگری، راستی، پیمان‌داری و کارِ سودمند از برترین ارزش‌های انسانی به شمار می‌آمد.
اندیشه‌های زرتشت در روزگارِ هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان بر فرهنگ و جهان‌بینیِ ایرانیان ردپایی ژرف نهاد و پس از دگرگونی‌های بزرگِ تاریخی نیز بسیاری از ارزش‌های آن در فرهنگ و منشِ ایرانی پایدار ماند.
📜 فرجامِ دفتر؛آغازِ ماندگاری

بدین‌گونه، روایتِ زندگیِ اشو زرتشت به پایان می‌رسد؛ مردی که با پیامِ راستی، خرد و نیکی، یکی از ماندگارترین اندیشه‌های جهانِ باستان را بنیان نهاد.
هرچند روزگار، شهرها را ویران کرد، شاهان را از میان برد و فرمانروایی‌ها را دگرگون ساخت، اما اندیشه‌ای که بر پایهٔ راستی، خرد و نیکی استوار باشد، از میان نمی‌رود. از همین‌رو، نام و یادِ زرتشت پس از هزاران سال همچنان در تاریخ، فرهنگ و هویتِ ایران‌زمین زنده مانده است.
پایان جستار
📚 بن‌مایه‌ها:
اوستا (گاهان، یشت‌ها و زادسپرم)
یادگارِ زریران
شاهنامهٔ فردوسی (بخشِ هفت‌خوانِ اسفندیار و پادشاهیِ گشتاسب)
تاریخِ بلعمی
تاریخِ طبری
دینِ زرتشتی؛ درآمدی بر تاریخ و آموزه‌های آن، مری بویس
@IranGrad
@Persian_History_Archive
1🫡1
Head bust of a Gutian ruler, ca. 2300–2000 BCE from the western parts of Iran.
In the first millennium BC, the Urartians, the Mannaeans, and the Medes were all referred to as Gutians and it is said the Goths, were originally rooted in the Gutium (land of Gutians) and they've migrated from western Iran and Mesopotamia to the Dacia and later Europe.
Metropolitan museum of art
21
Silver coin of Achaemenid satrap, Tisafarna (Tissaphernes), 397-396 BC.
Head of Tisafarna wearing the traditional Persian satrapal cap, adorned with a bow tie on the front, a decorative element in Iranian royal attire centuries before modern usage.
5
کیستی ذوالقرنین؛ کوروش یا اسکندر؟!
به قلم رضا ضرامی


در نسک قران (سوره‌ی کهف، آیه های ۸۳-۸۲ ) آمده: «و از تو درباره ذوالقرنین می‌پرسند. بگو: به زودی برای شما از او یادواره‌ای خواهم خواند. ما او را در زمین برکشیدیم و راه رسیدن به هر چیز را به او نمودیم.»

دین‌های ابراهیمی و آموزگان اسلام

دینی که پیامبر اسلام آورد، در بنیاد، گونه‌ای از دین‌های ابراهیمی بود. در میان کیش‌های عربِ پیش از اسلام، یکی از کیش‌های بزرگ، پرستشِ خدایِ ماه بود که نمادهایش تا امروز بازمانده اند. به نوشته‌ی سیدنی اسمیت، نبونید در دَشتَر(جنوب) عربستان- که میهن آینده‌ی اسلام بود- پرستش ماه را فراگیر کرد.
سیریل گاد و چارلز توری، هر دو میگویند که در سپاهِ شاه بابل شمارِ فراوانی سرباز یهودی بودند که بسیاری از آنان ماندند تا از تیماء و دیگر شهرهای عربستان پاسداری کنند. این سربازان، یهودیگری را به عربستان بردند؛ جایی که این دین برای سده‌ها در شکوفایی بود. پیامبر اسلام از باورهای یکتاپرستانه‌ی یهودیان عرب آگاه بود و کوشش داشت تا دینِ چندخداییِ هم‌تیره‌ای‌های عرب خود را بزداید. او بر این باور بود که یکتاپرستیِ راستین، دینِ ابراهیم است؛ از این روست که در سال‌های پس از دریافتِ نخستین وحی، کوششِ بسیاری برای پذیراندنِ پیامبری خویش به یهودیان می‌کند.

ذوالقرنین و پیروزی های او

در چنین روزگاری، با نگرشِ مثبتی که یهودیان بابلی بسته به کورش داشتند، می‌توان چشم داشت که در قرآن به این پیروزگرِ ایرانی گوشزدهایی شده باشد. برخی بر این گمان اند که چنان گوشزدی هست. سوره‌ی هجدهم قرآن از شهریاری کهن به نام «ذوالقرنین» یاد می‌برد. قرآن نفانگی(ملیت) ذوالقرنین را روشن نمی‌کند، ولی از پیروزی‌ها و بزرگ‌منشی او سخن می‌گوید. بنابر قران، ذوالقرنین در یکی از لشگرکشی‌های به جایی رفت که خورشید در چشمه ایی با آب تیره فرومی‌نشست. سپس به خاور رفت و مردمی را دید که در برابر خورشید برهنه و بی پوشش اند. سرانجام به هوتر(شمال) رفت جایی که مردم به او خراج دادتد تا ورغابی(سدی) از آهن و قلع بسازد و آنان را از یورش تیره یاجوج و ماجوج پاسدارد. ورغابی که تا روز رستاخیر پاورجا ماند.

در این سال‌ها، پژوهندگان کوشیده‌اند ذوالقرنین را با چهره‌های تاریخی گوناگون، بمانند اسکندر بزرگ، برخی پادشاهان باستانی یمن و حتی موسی پیامبر، همسان کنند. کلید این همسان‌سازی‌ها، ریشه‌شناسیِ نام «ذوالقرنین» است که به معنای «دارای دو شاخ» است. روشن نیست که عربان روزگار باستان این نام را از بهر شاخ‌هایش بدو داده اند یا از بهر گستردگی قلمروئش که از باختر به خاور می رسیده. در داستانهای برجای‌مانده زانیچی(قومی)، اسکندر و موسی (ع) هر دو دارای شاخ برشمرده شده اند. افزون بر این، اسکندر فرمانروای قلمرویی گسترده بود و این درباره‌ی شاهان حِمیری یمن نیز راست است که بر پایه‌ی تاریخ‌نویسی‌های نادرست، قلمروهایی دوردست تا سمرقند را گشوده بودند. شمارِی از این شاهان یهودی بودند و مانند ذوالقرنین، نامشان با پیشوند عربی «ذو» یا «دو» آغاز می‌شد.
درباره گمانه‌ی برخی از پژوهگران که می‌پندارند اسکندر، همان ذوالقرنین است می سزد که گفتگو کنیم. این پیروزگر مقدونی با داوی اینکه پسر زئوس-آمون است که فرنام(لقب)ش «خدای شاخ‌دار» بود، سکه‌هایی زد که او را با شاخ‌های قوچ نشان می‌داد. این سکه‌ها در دوره بطلمیوسی رواج داشت و مایه شد که مردمان خاور نزدیک، او را ذوالقرنین بنامند.

میان گزارش قرآن از ذوالقرنین و برخی بازگفت‌های «رمانس اسکندر» همسانی‌هایی می‌توان دید؛ «رمانس اسکندر» ترمی است که پژوهندگان برای چندین گردآیه(مجموعه) داستان درباره‌ی اسکندر به کار می‌برند. این بازگفتها از سده‌های یکم میلادی تا سده‌های میانه رواج داشتند. هرچند نخستین نگارش بجامانده از رمانس اسکندر در متنی یونانی وابسته به سده‌ی دوم میلادی نگهداری شده. بازگفتهایی که بیش از همه به داستان قرآنی می‌مانند، تاریخشان روشن نیست گویا پس از درگذشت پیامبر اسلام نوشته شده‌اند.
از آنجا که چهره‌ی پیروزگر مقدونی چنان بود که به درآخت(موضوع) افسانه‌های گوناگون واگشت، افسانه‌های رمانس اسکندر پیوسته دگرگون می شدند. این کار، یافتن افسانه‌ای که همانند بازگفت قرآنی آن باشد را دشوار می‌سازد، زیرا این افسانه‌ها پیش از محمد بوده اند و پس از آن نیز دگرگون شده‌اند. پوسیدونیوس در سده‌ی دوم میلادی از دیوار سترگی شنیده بود که برای بستن راه تاخت‌وتاز کوچ‌نشینان از کوه‌های قفقاز ساخته شده بود -پهنه ایی که اسکندر تاریخی هرگز به آنجا پاننهاده بود. ساخت استواربندی هایی برای بستن گذر کوچ‌نشینان شمالی — که در متن های توراتی و اسلامی یأجوج و مأجوج نامیده می‌شوند — در داستان ذوالقرنین برجستگیی ویژه دارد.
ادامه دارد....

@IranGrad
تارخ چراغ راه آینده‌ست
3
Iran Grad • ایران‌ گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑 pinned «کیستی ذوالقرنین؛ کوروش یا اسکندر؟! به قلم رضا ضرامی در نسک قران (سوره‌ی کهف، آیه های ۸۳-۸۲ ) آمده: «و از تو درباره ذوالقرنین می‌پرسند. بگو: به زودی برای شما از او یادواره‌ای خواهم خواند. ما او را در زمین برکشیدیم و راه رسیدن به هر چیز را به او نمودیم.» دین‌های…»
🔹️ادامه جستار ذوالقرنین-بخش دوم- رضا ضرغامی

از این رو، در نگاه نخست گویا گزارش پوسیدونیوس، پیوند دیوار را با اسکندر استوار می‌کند. ولی بودن راهبند بزرگ در هوتر(شمال) بی‌گمان به پیش از اسکندر بازمیگردد و هتا یکی از تاریخ‌نویسان ارمنی سده‌های دهم یا یازدهم هم شنیده بود که استواربندی‌های قفقاز به دست شاهان باستانی ایران ساخته شده و تا روز رستاخیز، جلوی اندرشِ(ورود) بیابانگردان استپ را میگیرد.
از متن این داستان ها برمی آید که نویسندگان هر کردار برجسته ایی را که از چهره‌های تاریخی می یافتند به اسکندر وامی‌بستند تا از او چهره‌ایی استوره ایی بسازند همین فرسار(قضیه) مایه شد تا اسکندر و ذوالقرنین یک تن پنداشته شوند.

در جهان باستان، شاخ نماد پادشاهی به شمار می‌آمد. در پاسارگارد نگارکندی از نگهبان چهاربال هست که تاجی نزومان(ظریف) بر سر دارد که از پر شترمرغ و دیگر آرایه‌ها بر روی جفتی شاخ قوچ ساخته شده و می‌تواند نشان‌فرشته یا فروهر پشتیبان کورش باشد. همچنین از اسکندر سکه هایی یافت شده که وی را با شاخ‌های زئوس-آمون نشان می‌دهد.

از این رو گمان می رود در دوران محمد، بازگفت های گوناگونی درباره‌ی ذوالقرنین بوده که آمیزه ایی از چندین افسانه‌ بوده.

با رویکرد به گفتارها بالا، سه نکته شایانِ نگرش‌ست:

-رمانس اسکندر هرگز شاه مقدونی را ذوالقرنین ننامیده

۲- در زمانی که بسیاری اسکندر را ذوالقرنین می پنداشتند برخی پژوهندگان مسلمان شنیده بودند که این چهره‌ی قرآنی، فرمانروایی ایرانی بوده است؛

۳-بر پایه‌ی سنت‌های تاریخی مسلمانان یا دین‌سخن‌ها، یهودیان عرب،بر این گمان بوده‌اند که در تورات به ذوالقرنین گوشزده شده.

با این برآورد، پیمان کهن(عهد عتیق) هم به کورش و هم به اسکندر گوشزد دارد ، ولی در پیوند با ترم «ذوالقرنین»، به روشنی به کورش پُرمی‌نگرد.

این گفتار را نخستین بار خاورشناس آلمانی، گوستاو روادسل، در سده نوزدهم فراداد.

خواب دانیال و قوچ دوشاخ‌دار
در فرگرد(فصل) هشتم نسک دانیال دیده می‌شود که این پیامبر در خواب قوچ دو شاخی را دید که دارای شاخ‌هایش بلند و کشیده‌ای بود.
قوچ به سوی باختر، هوتر(شمال) و دشتر(جنوب) شاخ می زد و هیچکس نمی یارست با او هماوردی جوید و به دلخواه رفتار میکرد و بزرگ می شد.

سپس بز نری به از سوی باختر به صحنه درمی‌آید که در میان دو چشمانش شاخی بزرگ بود. او به سوی قوچ دوشاخدار می دود و به سختی او را می زند و دو شاخ او را می شکند و از پایش درمی آورد.
سپس بز بی اندازه بزرگ و نیرومند می شود و آن شاخ بزرگش فرومی افتد و بجای ان ۴ شاخ بزرگ بسوی آسمان درمی آورد.

برپایه آن خواب جبریل به دانیال می‌گوید:

《 آن قوچ دارای دو شاخ، نماد پادشاهان ماد و پارس [شاهنشاهی هخامنشی] است و آن بز نر، نماد پادشاه یونان. و آن شاخ بزرگی که در میان دو چشمش بود، پادشاه نخست [= اسکندر بزرگ] است. و اما آن شکسته شدن و چهار شاخی که به جای آن برآمد، چهار پادشاهی از زانیچ(قوم) اوست که برپا خواهند شد.》

آن قوچ دو شاخدار در عبری «لو قرنایم» (هم‌ارز عربی ذوالقرنین) پادشاهی یکی‌شده‌ی مادها و پارس‌هاست که دومی- پارس‌ها- شاخ بلندتر و چیره‌تر است.

یورش قوچ به سوی باختر، هوتر و دشتر، به روشنی با جنگ‌های پیروزمندانه‌ی کورش هماهنگی دارد و گویا یادآور سه جنگ ذوالقرنین باشد که در قرآن نهادینه شده.
اگرچه در قران از شکست ذوالقرنین یاد نشده، ولی خواب دانیال بازتابی از رویدادهای پسا گشودن بابل است و یهودیان عرب گمان‌ورزانه به این تراداد(سنت) دست یافته بودند که قوچ دوشاخ‌دار همیشه پیروز است.

همسانی میان ذوالقرنین و قوچ خواب دانیال مهند(مهم) شد و می توان دید که نسک(کتاب) دانیال بیش از هر نسک دیگری بر یزدان‌شناسی اسلامی پیامد گذاشته ولی این معنا نیست که صددرصد کوروش و دوالقرنین یکی اند ولی این نگره را نیرو می بخشد.
.هتا در زمان خود محمد، ذوالقرنین چهره ایی رازآمیز بود و یادکرد نام آن در قرآن در پاسخ به پرسشی امده که پاداندیشان(مخالفان) از محمد کرده بودند تا نشان دهند او از راستینگی داستان ذوالقرنین ناآگاه است.

چنین پرسشی بدین معناست که ذوالقرنین چهره‌ای سخن‌برانگیز بوده و با رویکرد به دگرگونی افسانه‌ها، گمان‌ورزانه در سده‌ی هفتم میلادی، سرچشمه‌های بنیادین داستان ذوالقرنین ناپیدا شده بود.
ذوالقرنین در ایران امروز:
در ایران کنونی، کوروش و ذوالقرنین یکسان شمرده می شوند، هرچند این پدیده از بهر نوشته های مولانا ابوالکلام آزاد است که پژوهش های پیشین را پی‌گرفته بود. ارج بنیادگذار ایران در جمهوری اسلامی با این بازشناسی پاسداشته شده و پاسارگاد نمادی‌ست از کاخ ذوالقرنین.

📘سرچشمه: نسک شناخت کوروش، نوشته رضا ضرغامی، چکیده پیوست ۱۹،ص ۵۱۵ تا ۵۲۱

@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده‌ست
4
🔹کیستی ذوالقرنین- به قلم رضا مهرآفرین

واژه‌شناسی ذوالقرنین و ساختارشناسی آن:

۱-درآمد: نام‌‌پردازی زبانی

در نسک دانیال پیامبر، از «قوچی دوشاخ» (لوقارنایم/ذوالقرنین) یاد شده که بر کناره‌ی نهر اولای — رود شاوور امروزی که از میانه‌ی شوش می‌گذرد — ایستاده بود. این واژه‌ی عبری، با کمترین دگرش، به عربی راه یافته و «ذوالقرنین» گردیده. به دید راستی‌سنجی، یهودیان — با آگاهی از خلاّ این واژه در فرهنگ عربی — کوشیدند پیامبر را در دام فرهنگ خویش گرفتار آورند. این نام، فرنام فرمانروایی دادگر و پیامبرگونه بوده که تاجی دوشاخ بر سر می‌نهاده.

۲. نمادهای فرّهناکی: بال و شاخ
در دروازه‌ی هوترین(شمالی) کاخ پاسارگاد — از سازه‌های شکوهمند کوروش — نقش برجسته‌ای از فرشته‌ای بالدار به جای مانده که تاجی بر سر دارد و چهار بال گشوده. این تاج — که آمیزه‌ای از هنر ایلامی و مصری است — بر شاخ‌های قوچی حبشی استوار شده و با نمادهای خورشیدی و مارهای کبری آراسته گشته.

· بال: نماد پرواز به جهان-برین، رهاشدگی از گناه و رسیدن به جایگاه دادگری است. در نگرش قرآنی، فرشتگان  بال دارند و در بهشت برین پرواز می‌کنند. ابوریحان بیرونی نیز از عمر بن خطاب بازگفته که ذوالقرنین را از فرشتگان می‌دانسته است.

· شاخ: نماد پادشاهی، باروری و ایزدچهری است. خدایان ایلامی و میان‌رودانی، همواره با کلاه‌خودهای شاخدار نمودار می‌شدند. حتی پهلوانان افسانه‌ای — چون رستم — نیز گاه این نماد را بر سر می‌نهادند.

۳. کوروش: نماد فرّهٔ ایزدی
اشعیای پیامبر، کوروش را به «دالمن(عقاب) خاور» همانند کرده — پرنده‌ای شکاری که به فرمان خداوند برای گسترش دادگری می‌آید. همچنین، پرچم کوروش — به گفته گزنفون — دالمنی زرین بود با بال‌های گشوده. این نمادها، او را به‌سان فرشته‌ای رهایی‌بخش می‌نمایانند که از آسمان به یاری زمینیان آمده.

در هزاره‌های پیشین، نگاره‌ی مرد بالدار، گاو-مرد بالدار، اسفنکس و گریفون، در سراسر آشور، بابل، مصر و اورارتو یافته شده است. باستان‌شناسان این پیکره‌ها را نمود فرشتگان و ایزدان دانسته‌اند؛ میانجیانی میان خدایان و آدمیان. برخی پژوهندگان، نگاره‌ی پاسارگاد را خودِ کوروش دانسته‌اند؛ برخی دیگر آن را فروهر او.
برخی پژوهندگان — همچون شاپور شهبازی — این نقش را خود کوروش می‌دانند که با افزودن بال‌های ایزدی، به ریخت فرازمینی درآمده . گویی پادشاهان هخامنشی — و سپس ساسانی — خود را از تبار ایزدان می‌پنداشتند.
۴. تیناب( رؤیای) دانیال: پیش‌گویی تاریخ
دانیال پیامبر در تیناب خویش، «قوچ دوشاخ»[نماد پادشاهی ماد و پارس — یعنی کوروش] را می‌بیند که به سمت باختر، هوتر(شمال) و دشتر(جنوب) شاخ می‌زند و هیچ کس را یارای ایستادگی در برابر او نیست. سپس «بز نر تک‌شاخ»[نماد اسکندر مقدونی] پدیدار می‌شود و قوچ را درهم می شکند. سپس تک شاخ آن بز می افتد و بجایش چهار شاخ دیگر — نماد چهار جهان‌شاه جانشین — برمی آید. این تیناب — که دویست سال پیش از اسکندر روی داده — به روشنی فراز و فرود شاهنشاهی‌ها را پیش‌بینی کرده.

۵. همخوانی با ذوالقرنین قرآنی
کوروش — به‌سان ذوالقرنین — به سه سمت (باختر،هوتر، دشتر) لشکر کشید و دادگری را بگسترد. همچنین، تاج او — با آن شاخ‌های قوچ و گوی‌های خورشیدی — نماد فرمانروایی بر خاور و باختر گیتی بود. حتی نام «کوروش» — به گفته پلوتارک — از واژه‌ی پارسیِ «خورشید» گرفته شده. او نه تنها باورهای مردمان گوناگون را گرامی می شمارد، بلکه خود نماد همبستگی دینیِ همه‌ی خاورمیانه بود.
۶. فرجام سخن: پیوند استوره و تاریخ
ذوالقرنین — این چهره‌ی افسانه‌ای — در پیکره‌ی کوروش بزرگ، جامه‌ی راستینه می‌پوشد. او که در تیناب دانیال، «قوچ دوشاخ» خوانده شد، در تاریخ، بنیادگذار شاهنشاهییی شد که فرهنگ‌ها را درآمیخت و دادگری را در جهان پراکند. این همسانیِ نمادها و رویدادها، نشان از آن دارد که گاه استوره و تاریخ، چنان درهم می‌تنند که جداکردنشان ناشدنی می‌نماید و بنابر خواب دانیال بز تک شاخ[ اسکندر]  که در برابر قوچ دوشاخ[کوروش] است هیچگاه نمی تواند با ذوالقرنین یکسان افتد.

پایان جستار

📚 بازخن: نسک دین هخامنشیان، رضا مهرآفرین، چکیده‌ی ص 104 تا 109

@IranGrad
@Persian_History_Archive
3
🏛️ایرانیان و اسلام؛ دغاکاران(خائنان) به کشور- به قلم استاد قاضی شکیب

بارها و بارها شنفته ایم که ایران ستیزهای اسلام‌‌گرا داویده اند(ادعا کرده اند) که ایرانیان اغازین اسلام را با آغوش باز پذیرفتند و با لشگریان اسلام همنوا و همراه شدند.
برآن شده ایم تا وابکاویم و ببینیم فردید(منظور) آقایان از این ایرانیان دلباخته‌ی اسلام چه کسانی بوده اند.

۱️⃣- مانویانِ گریخته از ایران

بنابر گزارش‌های خودِ اسلام‌گرایان، نخستین دسته از ایرانیانی که به اسلام روی آوردند، مانویانِ آشوبگر گریزپا بودند که از بیمِ فرمانروایی ساسانی به جزیرهٔ عرب گریخته بودند.
پس از کشته‌شدن مانی به دست فرمانروایی ساسانی و آغاز آزار و شکنجهٔ پیروان او به آغالشِ (تحریک) کرتیرِ موبدان‌موبد، بسیاری از مانویان برای جان‌پاسیِ خویش از ایران گریختند. مسلمانان بر این باورند که مکه و دیگر بومستان‌های عربستان، از آن‌رو که زیر یوغ فرمانروایی مرکزیِ وابسته به ساسانیان نبودند، پناهگاهی شایسته برای این کوچندگان به شمار می‌رفتند.
با گذرِ زمان، این گروه از ایرانیان در میان عرب‌ها نشیمن گرفتند و با فرهنگ و هازمانِ (جامعهٔ) بومی درآمیختند و پس از چندی چنان با مردمان عرب درهم آمیخته شدند که بازشناسیِ ریشهٔ ایرانیِ آنان دشوار یا ناشدنی گردید و به کردارِ عرب گردیدند.

۲️⃣- نوادگانِ مسیحیانِ آریوسی
دستهٔ دوم، نوادگانِ مسیحیانِ آریوسی بودند که در روزگارِ یزدگردِ یکم، از بیمِ سرکوب و کشتار کلیسای روم مسیحی، به ایران پناه آورده بودند؛ ولی چون در ایران با همکیشانِ خویش و نیز با زرتشتیان به ناسازگاری افتادند، از ایران بیرون شدند و به جزیره‌دیسِ عربستان پناه بردند.
نویسنده‌ی بن‌خان(منبع) ما می نگارد:
در روزگار یزدگردِ یکم، گرایشِ برخی ایرانیان به مسیحیگری افزایش یافت و شاه از مسیحیان پشتیبانی کرد؛ ولی دین‌کارانِ زرتشتی و والاتباران که نگرانِ از دست رفتنِ جایگاه و بهرهٔ خویش بودند، با این سیاست پاداندیشی (مخالفت) کردند و فشارِ بسیاری بر شاه آوردند.
پس از مرگِ ناگهانیِ یزدگرد، آزار و کشتارِ مسیحیان و ایرانیانِ گرایش‌یافته به مسیحیگری آغاز شد و گروهی از آنان برای جان‌پاسیِ خویش ناچار شدند ایران را ترک کرده و به تیره‌های عربِ عربستان پناه برند.
✅️یادآوری:
از آن روی که نویسنده مسلمان است به آشوب‌انگیزی و تباه‌انگیزی مسیحیان آریوسی که ستون پنجم دشمن بودند و در آینده سلمان نیز از تخمه‌ی آنان برآمد گوشزدی نمی کند و گرنه از دیرباز ایران پناه‌گاه و زیستگاه مهرآمیز دیگراندیشان بوده و هست. در رد داوی دروغین نویسنده درباره ازار مسیحیان همین بس که مسیحیان نستوری بدون کوچکترین آزار و ستمی در ایران می زیستند و در انجام ادب و رسم‌های خویش پاک آزاد بودند. آریوسیان آشوب‌گر بودند و به سرشت پادافراه(مجازات) می شدند.
۳️⃣- بازماندگان مزدکی
دستهٔ سوم، مزدکیان بودند که پس از سرکوب‌شدن به دستِ خسرو انوشیروان، به عربستان گریختند.
نویسنده اسلام‌گرا چنین گزارش میدهد:
در روزگارِ قباد، ایران با خشکسالی و کمیابی روبه‌رو بود، ولی توانگران آذوقه‌های خویش را انبار می‌کردند و مردمِ تهیدست در تنگنا بودند. در این هنگام مزدک، که از نزدیکان قباد بود، چشمِ شاه را به دشواری‌های مردم و نابرابری‌های همبودگاهی (اجتماعی) گشود.
او با پشتیبانیِ قباد، انبارهای گندم را گشود و آیینی را برای کاهشِ پادیاری‌های (فاصله‌های) طبقاتی و برپاییِ عدل همبودگاهی بنیاد نهاد. این اندیشه‌ها با پیشوازیِ بسیاری از مردم و خودِ قباد روبه‌رو شد؛ اما دین‌کارانِ زرتشتی و طبقه‌های برکشیدهٔ کشور که سود و جایگاهِ خود را در خطر می‌دیدند، با آن پاداندیشی(مخالفت) کردند.
سرانجام مزدک و پیروانش سرکوب و کشته شدند و گروهی از آنان برای رهایی از آزار و مرگ، به عربستان پناه بردند.
⚠️ یادکرد:
نویسندهٔ مسلمان، که در راه پدافند از اسلام قلم زده، می‌کوشد چهرهٔ مزدکیان را سپیدشویی کند؛ ولی از انگیزه‌های رویاروییِ موبدان زرتشتی، قباد و پادشاهان ساساین با مزدکیان سخنی نمی‌گوید.

از دیدگاهِ پاداندیشان(مخالفان) مزدک، این انگیزه‌ها چنین بود:

▪️ برهم‌زدنِ سامانِ همبودگاهی و آیین‌های پذیرفته‌شدهٔ روزگار
▪️ دست‌اندازی به داراییِ توانگران و بخش‌کردن آن
▪️ سست‌کردنِ جایگاهِ بزرگان و والاتباران
▪️ پدیدآوردنِ آشوب و دوگانگی در میان مردم
▪️ شکستن هنجارها و قانون‌های پذیرفته‌شده
▪️ رواج رسم همدارباوری(اشتراک) در زن و فرزند و‌ در پی، ربودن زنان مردم و تجاوز به آنها و پیدایش فرزندانِ پدرناشناخته بسیار.
ادامه دارد ....
@IranGrad
@Persian_History_Archive
🏆2
🔹️ایرانیان و اسلام، دغاکاران به میهن بخش دوم- به قلم قاضی شکیب:

۴️⃣-همراهانِ بهرام چوبین

دستهٔ چهارم، ایرانیانی بودند که از بهرام چوبین در شورشِ او بر خسرو پرویز پشتیبانی کرده بودند.
این گروه، پس از شکستِ بهرام، به فرمانِ خسرو پرویز به عربستان کوچانده شدند و در آن سرزمین نشیمن گرفتند.
بدین‌گونه عربستان به پناهگاهِ گروه‌هایی از ایرانیان دگراندیش و شورشگر واگردید و هنوز زمانی دراز نگذشته بود که این گروه‌ها در یمن با نام ابناء، در صنعا با فرنامِ بنی‌الاحرار، در کوفه با نام احامره، در بصره با نام اساوره، در جزیره با نام خضارمه و در شام با نام جراجمه شناخته شدند و در سرنوشتِ عربستان نقش‌آفرین گشتند.

⚔️ نقش این ایرانیان در گسترش اسلام:
نویسنده سپس می‌افزاید:
همین گروه‌ها بودند که چون محمد به پیامبری برخاست، پیرامون او را گرفتند و آیینِ اسلام را از گزندِ بت‌پرستان نگاه داشتند.
آنگاه که خلیفهٔ دوم آهنگِ گشودنِ ایران کرد، آنان پیشاپیش به ایران آمدند و هم‌میهنانِ خویش را که از شکاف‌های طبقاتی و بی‌دادِ روزگار به ستوه آمده بودند، به آیینِ اسلام ـ که نویدگرِ برابری و برادری بود ـ فراخواندند.
به گفتهٔ نویسنده، همینان بودند که از پشت بر سپاهِ یزدگرد سوم خنجر زدند و زمینهٔ پیروزیِ لشکریانِ عرب را فراهم ساختند؛ وگرنه سپاهِ عمر بن خطاب در آن روزگار چنان تهیدست و ناتوان بود که بسیاری از جنگاورانش پای‌افزار نیز نداشتند و با چوب و گرز به رویاروییِ پیلانِ جنگیِ ایران آمده بودند.
از این دیدگاه، اگر این کسان از ایرانیان[یعنی میهن‌فروشان] به اسلام نگراییده و با تازندگان همراه نشده بودند، گشودنِ ایران برای عرب‌ها کاری بس دشوار می‌بود و عمر ازین لشکر کشی جز رسوائی و بدبختی سودی نمی برد و اسلام بگونه‌ایی دیگر بسرزمین ما راه میبافت و در برآیند فراخواندن بیگانگان به کشور ایزدان مایه نمیگردید که آسیابها از خون بیگناهان فریب خورده به‌چرخش درآید.


✅️در پایان خوب است که نویسنده به فریبندگی این میهن‌فروشان و جنایت‌شان به ایرانیان خستو(معترف) می شود که دیگر نیازی به بازنمود نمی ماند.
پس دیدیم ان ایرانیانی که اقایان اسلام‌گرا ازشان دم می زدند مشتی بزه‌کار، میهن‌فروش، شورشگر و سیاه‌کردار بودند که به تازیان پیوستند و کشور را دو دستی به اهریمن‌چهرگان وانهادند.


📘بن‌خان: نسک تاریخ سیاسی اسلام، قاضی شکیب، رویه ۴۷۱ تا ۴۷۷


@IranGrad
@Persian_History_Archive
🏆1🫡1
​سلسله پیشدادیان - قسمت ۸: جمشید شاه (بخش سوم و پایانی: مرداسِ نیکوکار، ظهور ضحاک و سرانجامِ تلخِ جم)

[بر اساس روایت و نگارگری‌های شاهنامه بایسنقری]
🐎 دشتِ تازیان؛ مرداسِ دادگر و ثروتِ بیکران
​در روزگارانی که جمشید بر جهان فرمان می‌راند، در «دشتِ سوارانِ نیزه‌گذار» (زمینِ تازیان)، پادشاهی نیکوکار، گران‌مایه و خداپرس به نام مرداس زندگی می‌کرد. مرداس بسیار بخشنده بود و سفره‌ای گشوده داشت؛ هزاران چارپا از هر نوع داشت، به‌ویژه اسب‌های تازیِ اصیل و مادیان‌های شیرده که تعدادشان به هزاران می‌رسید و مردم از شیر آن‌ها بهره‌مند می‌شدند. اما مرداس پسری داشت ناخلف و شتاب‌زده به نام بیوراسپ (که او را ضحاک می‌خواندند؛ دارندهٔ ده هزار اسب).
🕳️ وسوسهٔ ابلیس و چاهِ مرگِ پدر
​ابلیس که کینهٔ پیشدادیان و دادگری را در دل داشت، خود را به شکل جوانی آراسته و سخن‌ور درآورد و به نزد ضحاک رفت. ابلیس او را پیمان داد و عهد گرفت که رازدارش باشد، سپس در گوشِ ضحاک خواند: «چرا باید تا زمانِ مرگِ پدرت صبر کنی؟ جهان را به تو می‌سپارم اگر فرمانم ببری!»
ضحاک فریب خورد و به کشتن پدرِ نیکوکارش رضایت داد. مرداس هر شب برای نماز و شست‌وشو به باغی می‌رفت؛ ابلیس به یاری ضحاک چاهی عمیق بر سر راهِ او کند و روی آن را با خاشاک پوشاند. شب‌هنگام، مرداسِ پاک‌دلی که هرگز به کسی بدی نکرده بود، در چاه افتاد و جان سپرد و ضحاک بر جای پدر بر تخت نشست.
🐍 خنیاگریِ ابلیس و بوسه بر دوشِ ضحاک


ابلیس در گام بعد، خود را به شکل پزشکی جوان و آشپزی چبردست درآورد و به دربار ضحاک رفت. تا پیش از آن، خوراك مردمان بیشتر از گیاهان بود، اما ابلیس برای نخستین‌بار با گوشتِ مرغ و تذرو و گوشتِ بره، خورش‌های لذیذ ساخت و دلِ ضحاک را به دست آورد. ضحاک که شیفتهٔ هنرِ او شده بود، گفت: «هر چه می‌خواهی طلب کن!»
ابلیس گفت: «تنها یک آرزو دارم؛ اینکه بر دو دوشِ پادشاه بوسه زنم.»
چون بوسه زد، ابلیس ناگهان در زمین فرو رفت و از جای بوسه‌ها، دو مارِ سیاه و بی‌قرار بر دوشِ ضحاک روئیدند. مارها سر بریده می‌شدند اما باز می‌روئیدند. سرانجام ابلیس باز در جامه‌ی پزشکی آمد و نسخه‌ای شوم پیچید: «تنها راهِ آرام کردنِ این مارها، خورانیدنِ مغزِ سرِ دو جوانِ آدمی در هر روز است!»
یکی بد گهر بود در تازيان
که مرداس نامش بد از مهتران
پسر بد مر این پاک‌دل را یکی
کش از مهر بهره نبود اندکی
که بیوراسپ خواندندی وی را به نام
که دستش ز بیداد بودی تمام

⚔️ رویگردانیِ ایرانیان و آوارگیِ ۱۰۰ سالهٔ جمشید
​هم‌زمان در ایران، با رفتنِ فرّ ایزدی از جمشید به خاطر کبر و غرورش، آشوب سراسر کشور را گرفت. بزرگان و سپاهیانِ دل‌زده از جمشید، سر به شورش برداشتند و ناآگاهانه دستِ نیاز به سوی ضحاکِ تازی دراز کردند و او را به پادشاهی ایران خواندند.
جمشید که پشتیبانی مردم و حمایت الهی را از دست داده بود، تاج و تخت را رها کرد و صد سال تمام آواره و گریزان شد؛ از شهری به شهری و از دشت به دریایی می‌گریخت تا سرانجام در کنار «دریای چین» شناسایی و به دام افتاد
.
🪚 سرانجامِ هولناک؛ دو نیم شدنِ جمشید
​ضحاک، جمشیدِ آواره را به چنگ آورد و بی‌هیچ درنگ و رحم، دستور داد او را با اَرّه به دو نیم کردند. با مرگِ دردناکِ جمشید، پادشاهیِ ۷۰۰ سالهٔ او پایان یافت و دوره‌ای هزارساله از تیرگی، رنج و ستمِ ضحاکی بر ایران‌زمین سایه افکند؛ دورانی که در آن هنر خوار شد و جادویی ارجمند!
چو ببرید مغزش ز بن تا به سر
به اَرّه بکردش به دو نیمه‌بر
جهان شد پر از زاری و ناله‌ها
ز بر شدنِ دودِ آفت‌ها

📌 آنچه در قسمت بعد به آن خواهیم پرداخت:
(در قسمت بعدی، به آغازِ دورانِ سیاه و هزارسالهٔ ضحاک، پنهان کردنِ فرزانه فرزندانِ ایران توسط آرمایل و گرمایل، و سرانجام رؤیای کابوس‌وارِ ضحاک و تولدِ فریدون خواهیم پرداخت.)
📚 بن‌مایه: روایت و نگارگری‌های شاهنامه بایسنقری (نسخه‌ی مصور دربار تیموری، ۸۳۳ ق.)
وطن فردوسی و شاهنامهٔ اوست
که ایران زنده از هنگامهٔ اوست

@persian_History_Archive
@IranGrad
1
Fragment of an Achaemenid Lion-Griffin rhyton, gilded silver, found
in the Black Sea region, from the 5th century BC.
The head has mountain goat-like horns and a bird-like decoration between the horns. The griffin was respected as a protective sacred animal, and thus frequently appeared on Iranian architecture, jewelry and vessels.
4🤩2🫡1
🔹️زندگی و جهانداری کوروش بزرگ بخش یکم

زندگی پوشیده در افسانه کوروش- به قلم رضا ضرغامی- فرآمد(قسمت) یک:

🔹زایش و نخستین سالهای زندگی کوروش:

ایرانیان آغازین با نوشتن ناآشنا بودند. در یل‌نامه‌(حماسه) ها آمده که نوشتن را ایرانیان از دیوان آموختند. در پرورش جوانان والاتبار نیز جایی برای نوشتن نبود. این بیزاری ریشه در آیین‌های کهن داشت، چرا که نوشتارهای دینی چون اوستا به گونهٔ آهنگین ساخته می‌شدند تا به آسانی به یاد سپرده و بازخوانده شوند. در این روش هرگونه دگرگونی در واژه‌ها آشکار می‌گشت، پس باور همگانی آن بود که سخن زنده از نوشته کمتر می تباهد.
ولی در روزگار کورش، ایران بدان پایه از پیشرفت رسیده بود که نوشته بخشی جدایی‌ناپذیر از دولت و بازرگانی شد. در نامه‌های آسمانی و نوشته‌های یونانی آمده که شاهان ایران رخدادنامه‌های بزرگی از فرمانروایی خویش فراهم می‌کردند. کتزیاس نیز گفت که نسک(کتاب) «پرسیکا» را بر پایهٔ نوشته‌های درباری در بایگانی کاخ پرداخته است. هرچند از این نوشته‌ها چیزی به دست ما نرسیده، ولی از نشانه‌ها آشکار است که بوده‌اند. با این همه، تودهٔ ایرانی همچنان به سخنان سینه به سینه دلبسته‌تر بود. هتا نوشته‌های شاهان با گفتار «چنین می‌گوید شاه» آغاز می‌شد.
از این رو، تاریخ در ایران نه بر پایهٔ رخدادنگاری خشک، که بر پایهٔ داستان‌های گوسان(نقال)ها ساخته شد. گوسان‌ها برای خوش‌آیند مردم، رخدادها را با رنگ استوره درآمیختند: مردمان را پهلوان ساختند، دشواری‌ها را به دُشامد(فاجعه)های مینُوی دگر کردند، و پیروزی‌ها را کار خدایان شمردند. چنین بود که بسیاری از رخدادهای ایران به گونه‌ای بر جای ماند که امروز پژوهشگران آن را باورپذیر نمی‌دانند. همچنین چون کار گوسان‌ها سرگرمی بود، هیچ‌گاه داستانی را همانند بار نخست بازنمی‌گفتند، و همین شد که از هر رویداد، چندین فرگفت(روایت) ناهمگون پدید آمد.

داستان کورش در میان افسانه‌ها
کورش بزرگ نیز دیرزمانی نپایید که در افسانه‌های ایرانی جای گرفت. گزنفون نوشت که ایرانیان در سدهٔ چهارم پیش از میلاد آوازهٔ کورش را در داستان و سرود بزرگ می‌داشتند و او را زیباروی، بخشنده، دانش‌خواه و سخت‌کوش می‌خواندند. هرودوت، پدر تاریخ، چندین داستان از زادن کورش گرد آورد و کتزیاس نیز فرگفت‌هایی پرداخته از بایگانی‌های شاهی آورد، هرچند دروغین بودن آن روشن شد.
گزارش هرودوت
آستیاگ، شاه ماد، خوابی دید که دخترش ماندانا چنان آب ریزید که همهٔ هگمتانه را فراگرفت. مغان گفتند که فرزند او بر آسیا فرمان خواهد راند. شاه هراسان، دخترش را به یک پارسی به نام کمبوجیه داد تا پیوند او با خاندان ماد استوار نشود. چون کورش زاده شد، شاه فرمان کشتن او را داد. هارپاگ، سردار شاه، کودک را به چوپانی به نام مهرداد سپرد. چوپان به جای آن، فرزند مردهٔ خود را به دربار داد و کورش را نگاه داشت.
پس از ده سال، کورش در بازی کودکان شاه شد و یکی از شاهزادگان را تازیانه زد. این کار مایه شد او را نزد شاه ببرند و راز آشکار شود. آستیاگ خشم خویش را بر هارپاگ فرو ریخت؛ او پسر هارپاگ را کشت و گوشت او را به خود وی خورانید. کورش ولی بخشوده شد و به پارس فرستاده شد، جایی که جوانی دلیر و خوشنام گردید.
گزارش کتزیاس
در افسانهٔ کتزیاس، کورش نه نوهٔ شاه ماد، بلکه پسر یک راهزن و یک دهقان است. او در کاخ به کار باغبانی و ساقی‌گری پرداخت و کم‌کم دل آستیاگ را ربود. با یاری یک پارسی به نام هوبر، که دشمنی سخت با مادها داشت، کورش سرانجام شورش را سامان داد و شاه ماد را برانداخت.
همانندی‌ها و ریشه‌ها
فرگفت هرودوت یادآور داستان موسی در تورات است و افسانهٔ کتزیاس به زندگی‌نامهٔ سارگون اکدی همانند است. این وام‌گیری‌ها برای بزرگ‌داشت کورش و آیین‌وندی(مشروعیت)‌ او در میان توده‌ها به کار رفت.
میان افسانه و تاریخ
با آنکه افسانه‌ها رنگین و پرآذین‌اند، برخی چهره‌های فرعی آن‌ها راستین‌اند: هارپاگ، سردار نامدار پارسی، در تاریخ جای دارد و هوبر پارسی نیز در رخدادنامه‌های بابلی یاد شده است. پس افسانه‌ها آمیزه‌ای از راستین و ساختگی‌اند.
چکیده وازت(بحث):
آنچه بی‌گمان درست است، پدر کورش یعنی کمبوجیه پارسی است. دیگر بخش‌ها بیشتر افسانه و داستانند. کورش جوانی خویش را میان پارس و ماد گذرانید. «کورش‌نامه» گزنفون نیز کوششی است برای بازنمایی خردپذیر و تاریخی او. پس افسانه‌های بنیادگذار، هرچند به‌خودی خود دبیزه(سند) تاریخی نیستند، ولی چارچوبی برای شناخت جایگاه کورش در یاد ایرانیان به شمار می‌آیند.
ادامه دارد...
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده ‌ست
4