🔹ایران اریایی اشو زرتشت-زندگانی پیامبر بخش چهارم:
⛩️ از تاریکی سیاهچال تا فرجود(معجزهٔ) اسب سیاه
📅 ۱. گریسه(توطئه) دربار؛ وختی رشکورزی جامهٔ دین به تن میکند
پیروزی سرافرازانه زرتشت در گفتاورد سهروزه با دانشمندان و کرپنهای درباری، لرزه بر اندام توانگران و ثروتمندان انداخت. کرپنها که جاه و گاه خود را نزد شاه گشتاسب در خطر میدیدند، دست به نیرنگی پلیدانه زدند. آنها پنهانی به مانشتگاه(اقامتگاه) زرتشت رفته و استخوان مردگان، مو و خون و ابزارهای جادوگری را در اتاق او پنهان کردند. سپس با انگ جادوگری و تباهکیشی، شاه را شوراندند. واکاوی اتاق و پیدا شدن آن پرموته(شئی)ها، شاهِ زودباور را خشمگین کرد؛ زرتشتِ پیامآور را دجال و جادوگر خواندند و او را به زنجیر کشیده، در سیاهچالی تاریک زندانی کردند و درِ انبار را به رویش بستند تا از گرسنگی بمیرد.
🐎 ۲. فلج شدن اسب شاه؛ فرجودی( معجزهای) در تاریکترین شب
⛩️ از تاریکی سیاهچال تا فرجود(معجزهٔ) اسب سیاه
📅 ۱. گریسه(توطئه) دربار؛ وختی رشکورزی جامهٔ دین به تن میکند
پیروزی سرافرازانه زرتشت در گفتاورد سهروزه با دانشمندان و کرپنهای درباری، لرزه بر اندام توانگران و ثروتمندان انداخت. کرپنها که جاه و گاه خود را نزد شاه گشتاسب در خطر میدیدند، دست به نیرنگی پلیدانه زدند. آنها پنهانی به مانشتگاه(اقامتگاه) زرتشت رفته و استخوان مردگان، مو و خون و ابزارهای جادوگری را در اتاق او پنهان کردند. سپس با انگ جادوگری و تباهکیشی، شاه را شوراندند. واکاوی اتاق و پیدا شدن آن پرموته(شئی)ها، شاهِ زودباور را خشمگین کرد؛ زرتشتِ پیامآور را دجال و جادوگر خواندند و او را به زنجیر کشیده، در سیاهچالی تاریک زندانی کردند و درِ انبار را به رویش بستند تا از گرسنگی بمیرد.
🐎 ۲. فلج شدن اسب شاه؛ فرجودی( معجزهای) در تاریکترین شب
در همین گیرودار، پیشامدی هراسناک دربار کیانی را در هم کوبید. «اسب سیاه» دلآویز شاه گشتاسب (که در برخی فرگفتها نامش بهزاد آمده و نماد فرو بخت شاه بود) ناگهان به زمین خورد و چهار دست و پایش به درون شکمش فرورفت و پاک فلج شد. همه پزشکان، دامپزشکان و جادوگران دربار از درمان آن درماندند. شاه را اندوهی ژرف ورداشت. زرتشت از درون زندان پیغام فرستاد: «اگر شاه مرا آزاد کند و چهار شرط مرا بپذیرد اسب را بهبود می بخشم🔗 چهار شرط زرتشت برای آزادی و شفا:
پای نخست (گروش/ایمان شاه): گشتاسب باید با دل و جان به دین بهی (مزدیسنا) بگرود. اگر شاه بپذیرد دست و پای اسب را شفا خواهم داد.» گشتاسب که درمانده بود، زرتشت را از سیاهچال بیرون کشید و دردم پای یکم اسب رها شد.
پای دوم (گروش اسفندیار): شاهزاده اسفندیار پهلوان باید پشتیبان و گسترشدهندهٔ این آیین شود. اسفندیار پذیرفت و پای دوم باز شد.
پای سوم (گروش شاهبانو هوتوس): شاهبانو هوتوس (همسر شاه) باید به این پیام آسمانی بگرود و با پذیرش او، پای سوم اسب باز شد.
پای چهارم (رسوایی گریسهزنان): کرپنها و کژپیمانهایی که گریسه کرده بودند باید بازجویی و کیفر شوند. با فاش شدن راستی و تنبیه آنان، پای چهارم اسب نیز بیرون آمد و اسب شاه خروشان به پا خواست. این فرجود( معجزه)، پیروزی نور بر تاریکی دربار بود
📚 بنمایه:
اوستا (بخشهای دینکرد و گزیدههای زادسپرم)
شاهنامه فردوسی (بخش پادشاهی گشتاسب)
تاریخ زرتشتیگری، مری بویس
اسطورهشناسی زرتشتی، ژاله آموزگار
@persian_History_Archive
@IranGrad
❤2
🐎 چکیدهایی از تاریخ مادها
تاریخ کهن ایران به دورههای مادی، دورهٔ نخست پارسی، دورهٔ پیشپایگی(مقدماتی) و سلوکی و دورهٔ دوم پارسی بخش میشود.
بر پایهٔ گفتارِ هرودوت، مادها در روزگار کهن خود را «آریان» میخواندند و سپس نام ماد را پذیرفتند. این تیرهها از سدهٔ هشتم تا پایان سدهٔ هفتم ق.م کوشیدند که کشوری سامان دهند که از هوتر(شمال) به رود ارس، از خاور به دریای خزر، از باختر به کوههای زاگرس و از دشتر(جنوب) تا کویر و اصفهان میرسید.
سرزمین ماد سه بخش داشت:
-ماد کوچک (آتروپان / آذربایجان بزرگ)
-ماد بزرگ (کردستان و بخشهای میانی ایران)
-ماداگیانا (ری و پیرامون).
این بخشها سپس در یک پهنهٔ همبسته به نام مادِ یکپارچه گرد آمده و تیرههای گوناگونی چون گوتیان و لولوبیان را دربر میگرفتند.
در کرانهٔ دریای خزر فرمانرواییهای کوچکی از تیرههای پیلها، کادوسیان و کاسپیان پدید آمده بود.
تیرههای نیمه کوچرو ساگاریتان و مَردا نیز در مرزهای ماد میزیستند.
در هوتر، میان ارس و ارومیه، بهویژه باختر دریاچه، تیرههای هوری و اورارتویی جای داشتند.
آنچه این تیرهها را به هم نزدیک میکرد، آریایی(ایرانی) تباری آنان بود.
هرودوت میگوید مادها پنجسده زیر چیرگی آشور بودهاند، ولی نوشتههای آشوری نشان میدهد این زمان بیش از ۲۰۰ سال نبوده است.
🏛️ دیائوکو
تاریخ کهن ایران به دورههای مادی، دورهٔ نخست پارسی، دورهٔ پیشپایگی(مقدماتی) و سلوکی و دورهٔ دوم پارسی بخش میشود.
بر پایهٔ گفتارِ هرودوت، مادها در روزگار کهن خود را «آریان» میخواندند و سپس نام ماد را پذیرفتند. این تیرهها از سدهٔ هشتم تا پایان سدهٔ هفتم ق.م کوشیدند که کشوری سامان دهند که از هوتر(شمال) به رود ارس، از خاور به دریای خزر، از باختر به کوههای زاگرس و از دشتر(جنوب) تا کویر و اصفهان میرسید.
سرزمین ماد سه بخش داشت:
-ماد کوچک (آتروپان / آذربایجان بزرگ)
-ماد بزرگ (کردستان و بخشهای میانی ایران)
-ماداگیانا (ری و پیرامون).
این بخشها سپس در یک پهنهٔ همبسته به نام مادِ یکپارچه گرد آمده و تیرههای گوناگونی چون گوتیان و لولوبیان را دربر میگرفتند.
در کرانهٔ دریای خزر فرمانرواییهای کوچکی از تیرههای پیلها، کادوسیان و کاسپیان پدید آمده بود.
تیرههای نیمه کوچرو ساگاریتان و مَردا نیز در مرزهای ماد میزیستند.
در هوتر، میان ارس و ارومیه، بهویژه باختر دریاچه، تیرههای هوری و اورارتویی جای داشتند.
آنچه این تیرهها را به هم نزدیک میکرد، آریایی(ایرانی) تباری آنان بود.
هرودوت میگوید مادها پنجسده زیر چیرگی آشور بودهاند، ولی نوشتههای آشوری نشان میدهد این زمان بیش از ۲۰۰ سال نبوده است.
🏛️ دیائوکو
دیائکو از سال ۷۰۸ یا ۷۰۱ تا ۶۵۵ پ.م بر ماد فرمان میراند و کوشش بسیار برای یکپارچهسازی تیرههای ماد کرد. در این روزگار ماد ناچار بود برای پرهیز از میانآیی پادشاه آشور، به آنان باج بدهد.👑 فرَورَتیش
پس از او پسرش فروَرتیش (۶۶۵–۶۳۳ پ.م) به فرمانروایی رسید. او همبستگی خود با آشور را نگاه داشت و تیرههای آریاییِ خاور را نیز فرمانبردار کرد و پارس را نیز به زیر فرمان آورد. مادها چون نخواستند به آشور باج دهند، با آنان جنگیدند ولی شکست خوردند و پادشاه کشته شد.⚔️ هُوخَشترَه
در این هنگام هوخشتر بر تخت نشست و سپاهی از سوار و پیادهرزم ورزیده ساخت و آشوریان را شکست داد. سپس با سکاها که از قفقاز آمده بودند، جنگ سختی کرد، ولی نخست شکست خورد و ناچار شد خراج دهد.ادامه دارد...
سکاها ۲۸ سال بر ماد تازش میبردند تا اینکه در سال ۶۱۵ پ.م هوخشتر آنان را نابود کرده از ایران تاراند.
سپس هوخشتر با نَبوپولاسار پادشاه بابل پیمان بست و با هم ساراکس پادشاه آشور را شکست دادند.
پس از این پیروزی، میان ماد و بابل سرزمین آشور بخش شد:
- بخش باختری (شام و فلسطین) بهرهی بابل،
- بخشهای دیگر در آسیای کوچک بهرهٔ ماد شد.
مادها سپس ارمنستان و کاپادوکیه را به آسانی گرفتند و با لیدی جنگیدند. این جنگ ۶ سال به درازا کشید تا اینکه در سال هفتم یعنی ۵۸۵ پ.م خورشیدگرفتگی رخ داد و دو سپاه آن را نشانهٔ خشم خدایان شمردند. با داوری بختالنصر رود هالیس مرز دو کشور شد و پیمان دوستی بسته شد و دختر پادشاه لیدی به همسری پسر شاه ماد درآمد.
در ۵۸۴ پ.م هوخشتر درگذشت. او پادشاهی هوشیار و استوار بود و ماد را به بزرگترین کشور زمان خود رساند. بابل نیز برای پرهیز از هراس، وَرغابی(سدی) به نام «دیوار مادی» ساخت.
@IranGrad
@persian_History_Archive
🫡1
Iran Grad • ایران گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑 pinned «🐎 چکیدهایی از تاریخ مادها تاریخ کهن ایران به دورههای مادی، دورهٔ نخست پارسی، دورهٔ پیشپایگی(مقدماتی) و سلوکی و دورهٔ دوم پارسی بخش میشود. بر پایهٔ گفتارِ هرودوت، مادها در روزگار کهن خود را «آریان» میخواندند و سپس نام ماد را پذیرفتند. این تیرهها از سدهٔ…»
🔹ادامه جستار تاریخ و فرهنگ ماد
👑 ایختوویگو /آشهتهآگ/ آستیاگ
پس از هوخشتره، پسرش ایختوویگو (آستیاگ) بر تخت نشست. او دربار خود را چون دربار آشور باشکوه ساخت، ولی مردم از او ناخشنود بودند.
پس از تازش کوروش، مادها از پادشاه خود بریدند و به پارسیان پیوستند و سرزمین ماد در سال ۵۵۰ پ.م به ایرانِ هخامنشی پیوست.
🏞️ مرزهای ماد
👑 ایختوویگو /آشهتهآگ/ آستیاگ
پس از هوخشتره، پسرش ایختوویگو (آستیاگ) بر تخت نشست. او دربار خود را چون دربار آشور باشکوه ساخت، ولی مردم از او ناخشنود بودند.
پس از تازش کوروش، مادها از پادشاه خود بریدند و به پارسیان پیوستند و سرزمین ماد در سال ۵۵۰ پ.م به ایرانِ هخامنشی پیوست.
🏞️ مرزهای ماد
سرزمین مادِ کهن آذربایجان، کردستان و عراق عَجَم را در بر میگرفت، ولی در اوج شکوفایی از هالیس تا باختر و از خزر تا پارس و خوزستان گسترده بود.👁️ هازمان(جامعهٔ) ماد
با اینکه دَهیونام(دولت) ماد کوتاهزیست بود، ولی نخستین دهیونام آریایی بود که چیرگی تیرههای سامی آسیای باختری را از میان برد، و این رخداد در تاریخ بسیار پُراَرج است.
سرزمین مادها زیر هَنایش(تأثیر) همسایگان پارسی و آشور بود.🐎 اسب و سپاه
ساختار همبودگاهی(اجتماعی)
چهار گُرده داشت:
1. نیمَنا: کوچکترین هستهٔ خانواده
2. وِیس: عشیره/دهکده، ویسپَت = کدخدا
3. زَنتو: همبستگی تیرهها، با زنتوپاد(سرور قبیله) در رأس
4. دَنگیو/دَهیو: کشورکهای کوچک با فرمانروایان خودکامه.
به نوشتهٔ گریشمن، هازمان(جامعه) ماد از طبقههای مهتباران، آزادگان، زمینداران، خوشنشینان و بردگان ساخته شده بود.
روستاییان ماد آزادی بیشتری بسته به میانرودان و مصر داشتند. مردم ماد دامدار و کشاورز بودند و آبیاری با چاه و کاریز رواج داشت. همدان و پیرامون از رود مرادبیک آبیاری میشدند.
پرورش اسب برای مادها بسیار مهند(مهم) بود. اسب مادی در جهان کهن آوازه داشت: خوشاندام، پرخون، چابک و استوار. اسبان ایرانی را به آسیای کوچک، میانرودان و آشور میبردند و آشوریان برای بهدستآوردن آن بسیار میکوشیدند.🏛️ همدان /همگتانه/ اِکباتان
اسب برای جنگ و برای دادوستد مادیان نقش بزرگی داشت.
ویل دورانت میگوید طبقههای بالای ماد به نکوزیستی و زیبشگرایی(تجملات) سرگرم بودند؛ اسبان خود را با طلا آراسته و با ارابههای گرانبها به بزمها میرفتند
در سدهٔ هشتم پ.م با پیدایش دهیونامِ ماد، همدان پایتخت شد و ارگ و کاخ آن با هفت باروی تو در تو ساخته شد.پایان جستار
در زمان هوخشتر بهرهگیری از بردگان برای کارهای کدهآمایی(اقتصادی) افزایش یافت.
سپاه ماد در زمان فرورَتیش سازمانیافته بود و سواره، تیرانداز و نیزهدار از هم جدا بودند.
📘بنخان: نسک آیین مغان، نویسنده علی اصغر طایی، فرگرد(فصل) نخست
@IranGrad
@Persian_History_Archive
🫡1
Forwarded from کانال تاریخ ایران
داستانهای شاهنامه / بخش اساطیری
سلسله پیشدادیان - قسمت ۱: پادشاهی کیومرث و سوگ سیامک
👑 داستان نخستین پادشاه جهان (بخش اول: از تخت کوهستان تا سوگ سیامک)
[بر اساس روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری]
🔴 کیومرث؛ مردی که تمدن را آغاز کرد
پیش از کیومرث، بشر در تاریکیِ سرگردانی بود؛ نه قانونی، نه لباسی، نه آیینی. شاهنامه بایسنقری آغاز انسان را با درخشش خورشید در برج حَمَل — سرآغاز بهار و آفرینش — همزمان میداند. کیومرث برخاست تا به این آشفتگی پایان دهد؛ نخستین کسی بود که مفهوم شهرنشینی اولیه و گردآوردن انسانها حول یک محور را پایه گذاشت. مردم را از پراکندگی درآورد، به آنها آموخت چگونه از غارها بیرون بیایند، در دامنه کوهها سکونتگاه بسازند، زمین را رام کنند و به کشاورزی روی بیاورند تا دیگر محتاج صیدِ صرف نباشند.
کیومرث شد بر جهان کدخدای / نخستین به کوه اندرون ساخت جای
سرِ تخت و بختش برآمد ز کوه / پلنگینه پوشید خود با گروه
چون آمد به برج حمل آفتاب / جهان گشت با فرّ و آیین و آب
📍 پادشاهی در لباس پلنگ
بشر هنوز هنر بافتن پارچه را نمیدانست. کیومرث به مردم آموخت پوست حیواناتی چون پلنگ را دباغی کنند و از آن پوششی برای نبرد و سرما بسازند. شکوه، خرد و عدالتش چنان بالا گرفت که فرّ ایزدی در او تجلی کرد — تا جایی که نهفقط انسانها، که چهارپایان، مرغان و وحوش دشت و کوهستان نیز هر بامداد در برابر تختش سر خم میکردند. جهان سی سال در این صلح و عدل مطلق غوطهور بود.
🔸 سیامک؛ شاهزادهای برومند و توطئهی ابلیس
کیومرث پسری داشت به نام سیامک، زیبارو و دلیر، مایهی چشمروشنیِ پدر و جهان. اما این شکوهِ تمدنِ نوپا خواب را از چشم اهریمن ربود. ابلیس، که میدید انسان به خرد و آبادانی میرسد، کمر به نابودیِ کیومرث بست. فرزندش «دیو سیاه» — زشترو و هولناک — سپاهی از دیوان و جادووان گرد آورد تا مخفیانه به تخت تمدنِ کیومرث شبیخون بزند..
⏳ افشای راز
کیومرث و سیامک در بیخبریِ محض مشغول آبادانیِ جهان بودند. اما سروش، فرشتهی پیامآور، به شکل انسانی خوبرو از آسمان فرود آمد و راز لشکرکشیِ شومِ دیوان را برای سیامک فاش کرد. شاهزاده، بیآنکه پدرِ پیرش را نگران کند، سپاهی از مردانِ پلنگینهپوش آراست تا در گلوگاه کوهستان راه را بر دیو سیاه ببندد
🔥 تراژدی بزرگ
در تنگهی کوهستان دو لشکر به هم رسیدند. اما نقصی بزرگ در کار بود: آهن هنوز کشف نشده بود، نه جوشنی، نه زرهی، نه شمشیر و سپری. سیامک با تنی برهنه که تنها پوست پلنگ میپوشاندش، به قلب سپاه دیوان زد و با دیو سیاه گلاویز شد. دیوِ جادو با چنگالهای بلند و نیروی اهریمنی بر شاهزادهی جوان چیره شد، او را به خاک کوفت و سینهاش را شکافت... سنگینترین ضربه بر پیکرِ تمدنِ نوپا فرود آمد.
😢 سوگِ نخست
خبر که به کیومرث رسید، جهان در چشمانش تار شد. تاج از سر برداشت و بر خاک نشست. مرگ سیامک نخستین سوگِ تاریخ بشر بود — و شاهنامه روایت میکند این عزا فقط سهم انسان نبود؛ شیران، پلنگان و مرغان آسمان نیز از کوهها فرود آمدند، خاک بر سر ریختند و شاه را در شیون همراهی کردند. یک سال تمام، تمدن متوقف ماند.
انچه در پست بعدی به ان خواهیم پرداخت
📌 اولین خون در تاریخ شاهنامه بر زمین ریخت... تمدن نوپای ایران در تاریکیِ سوگ سیامک فرو رفت و دیو سیاه در دشتها پرسه میزد. آیا این پایان راه انسان بود؟ در پست بعدی میبینیم چگونه از دل خاکستر این ماتم، سروش دوباره نازل میشود و جوانی به نام هوشنگ برای هولناکترین انتقام تاریخ قد علم میکند...
📚 بن مایه : روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری (نسخهی مصور دربار تیموری، ۸۳۳ ق.)بسی رنج بردم در این سال سی /عجم زنده کردم بدین پارسی
@persian_History_Archive
@IranGrad
😢1
Forwarded from کانال تاریخ ایران
داستانهای شاهنامه / بخش اساطیری
سلسله پیشدادیان - قسمت ۲: انتقام هوشنگ و شکست دیو سیاه
[بر اساس روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری]
🔴 از خاکستر یک سوگ، جوانی برمیخیزد
یک سال تمام گذشت. کیومرثِ پیر هنوز در سوگ سیامک، تاج بر زمین داشت و تمدنِ نوپای بشر در سکوتی سنگین فرو رفته بود. اما در این میان، پسر سیامک — نوجوانی به نام هوشنگ — زیر سایهی پدربزرگ بزرگ میشد؛ نه با بازیهای کودکانه، که با نگاهی که هرگز از یاد نمیبرد چه کسی پدرش را از او گرفته است.
📍 کیومرث، هوشنگ را برمیگزیند
کیومرث، با آنکه از غم پسر هنوز کمر راست نکرده بود، در هوشنگ همان فرّ و خردی را دید که روزی در سیامک میدید. او را به جانشینی خویش برگزید و به او آموخت: تاج و تخت را نه برای آسایش، که برای ادای دِینی بر دوش میگیرد که هنوز ادا نشده است.
⏳ گردآوری سپاه
هوشنگ فرمان داد تا هر آنچه از جانوران و آدمیان زیر فرمان کیومرث بودند گرد آیند — پلنگینهپوشان کوهستان، و به روایت شاهنامه حتی وحوش و پرندگانی که با کیومرث پیمان اطاعت داشتند. سپاهی شکل گرفت که هدفش تنها یک چیز بود: یافتن دیو سیاه، پیش از آنکه دیو سیاه بار دیگر دست به کار شود..
🔸 رویارویی در گلوگاه کوهستان
در همان تنگهای که سیامک جان باخته بود، دو سپاه بار دیگر رودررو ایستادند. اما اینبار چیزی فرق کرده بود: هوشنگ نه با خامیِ جوانیِ سیامک، که با خشمی سرد و حسابشده پیش میرفت. جنگ آغاز شد؛ دیوان با چنگال و جادو، سپاه هوشنگ با کینهای که سالها در دل پرورده بودند
🔥 لحظهی انتقام
هوشنگ خود را به قلب میدان رساند و روبهروی دیو سیاه ایستاد — همان موجودی که سینهی پدرش را شکافته بود. نبرد تنبهتن، سخت و بیامان، تا آنکه هوشنگ بر دیو چیره شد و او را از پای درآورد. شاهنامه این لحظه را نقطهی بازگشتِ عدالت به جهان میداند؛ خون سیامک، پس از یک سال، سرانجام تلافی شد.
👑 پادشاهی که با آتشِ کینه آغاز شد
با مرگ دیو سیاه، سایهی وحشت از سر تمدنِ نوپا برداشته شد. کیومرث اندکی بعد از این پیروزی چشم از جهان فروبست، و هوشنگ رسماً بر تخت نشست — نهفقط بهعنوان نوهی کیومرث، که بهعنوان کسی که با خونِ خویش ثابت کرده بود شایستهی این تاج است.
📚 بنمایه: روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری (نسخهی مصور دربار تیموری، ۸۳۳ ق.)
@persian_History_Archive
@IranGrad
Forwarded from کانال تاریخ ایران
داستانهای شاهنامه / بخش اساطیری[بر اساس روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری]
سلسله پیشدادیان - قسمت ۳: هوشنگ؛ شاهِ آتش و معمار تمدن
🔴 تختی بر فراز جهانِ تاریک
با رفتن کیومرث، هوشنگ بر تخت پادشاهی تکیه زد. او دامن همت بر کمر بست تا جهان را از صورت وحشی و بدویِ خود خارج کند. اگر کیومرث نخستین پادشاه بود، هوشنگ نخستین «معمار تمدن» لقب گرفت؛ شاهی که میدانست برای بقای بشر، به چیزی بیشتر از کینه و جنگ نیاز است: به دانش و ابزار.
📍 جهش بزرگ:
راز سنگی که آتش زاد»
روزی از روزها، هوشنگ به همراه ملازمانش راهی کوهستان شد. ناگهان خزندهای تیره و دراز — ماری سیاهرنگ و هولناک — از میان صخرهها سر برآورد. هوشنگ سنگ بزرگی برداشت و با تمام توان به سوی مار پرتاب کرد. مار گریخت، اما سنگِ پادشاه به سنگ دیگری برخورد کرد؛ جرقهای جهید و بر بوتههای خشک افتاد. شعله بالا کشید و تاریکی کوهستان را روشن کرد.
شاهنامه این لحظهی شگفتانگیز را اینگونه روایت میکند:
«فروغی پدید آمد از هر دو سنگ / دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
⏳ جشن سده: ستایش نور در برابر تاریکی
هوشنگ در برابر این پدیدهی نوظهور سر تعظیم فرود آورد. او آتش را هدیهای ایزدی دانست که تاریکی و سرما را از بین میبرد. شاهِ پیشدادی همان شب آتش بزرگی برافروخت، جشنی شاهانه برپا کرد و آن را «جشن سده» نامید؛ جشنی که تا به امروز به عنوان یادگارِ پیروزی دانایی بر تاریکی زنده مانده است.ما هرساله در دهم بهمن ماه این جشن را گرامی میداریم
جشن سده از نوروز قدیمی تر است
🔸 آهن، نان و جامههای نو
کشف آتش، کلیدِ قفلهای بستهی زمین بود. هوشنگ با آتش به جان سنگها افتاد و آهن را استخراج کرد. او از آهن، تبر، اره و تیشه ساخت تا بشر بتواند ابزار جنگ و کار بسازد. سپس، آبِ رودخانهها را به سوی دشتها هدایت کرد، کشاورزی را بنیان نهاد و به مردم آموخت چگونه از دانه، نان بپزند. او همچنین حیوانات وحشی را اهلی کرد و از پوستِ نرمِ حیواناتی چون روباه و سمور، برای مردم جامه ساخت.
✨ پیوند اساطیر و تاریخ: خونِ پاکِ هوشنگ در رگهای زرتشت
شکوهِ هوشنگ تنها به چهل سال پادشاهیاش محدود نماند. در متون پهلوی و منابع کهن زرتشتی (مانند بُندهش)، شجرهنامهای شگفتانگیز روایت شده که نشان میدهد تبار پادشاهان تمدنساز هرگز گم نمیشود. بر اساس این روایات، نسب زرتشتِ پیامبر با واسطهی حدوداً ۱۴ نسل، سرانجام به هوشنگ پیشدادی میرسد؛ پیوندی نمادین که نشان میدهد آورندهی آیینِ ستایشِ نور، خود از نسل همان شاهی است که نخستین بار رازِ آتش را بر جهان آشکار کرد.
🔥 پایان چهل سال شکوه
هوشنگ پس از چهل سال پادشاهیِ پر از کشف و نوآوری، جهانی را که تاریک و سهمگین تحویل گرفته بود، روشن، آباد و قانونمند به جانشین خود سپرد. او رفت، اما نامش به عنوان شاهی که به انسان «گرما» و «دانش» بخشید، در قلب تاریخ حک شد.
📚 بنمایه: روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری (نسخهی مصور دربار تیموری، ۸۳۳ ق.) / با نگاهی به تبارشناسی اساطیری کتاب بندهش@persian_History_Archive
@IranGrad
🫡1
Forwarded from کانال تاریخ ایران
داستانهای شاهنامه / بخش اساطیری[بر اساس روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری]
سلسله پیشدادیان - قسمت ۴: تهمورث دیوبند (بخش اول: شاهِ ریسنده و پاسبانِ رمندگان)
🔴 بر تخت نشستن با چاشنی جهانداری
با رفتن هوشنگ، فرزندش تهمورث کمر به خدمت بست و بر تخت شاهی تکیه زد. او پادشاهی پاکرای و پر از شورِ سازندگی بود. تهمورث در همان آغاز تاجگذاری، رو به بزرگان کرد و هدفی بزرگ را مژده داد: پاک کردن جهان از بدیها، کوتاه کردن دست دیوان از سرنوشت بشر و گسترش دانش بر روی زمین.
📍 جهش بزرگ:
ر
ازِ پشم و جامه؛ پایان روزگار پوستپوشی.
بشر تا پیش از تهمورث، برای پوشش خود تنها از پوست حیوانات استفاده میکرد. تهمورث نخستین کسی بود که به پشمِ گوسفندان و موی بزها نگریست و پتانسیل بزرگ آن را درک کرد. او به مردم آموخت که چگونه پشم را بچینند، بریسند و از آن نخ بسازند. با اختراع دستگاه بافت، او جامه و فرش را به زندگی انسانها آورد تا بشر از دوران بدویِ پوستپوشی، به عصر پارچهبافی قدم بگذارد
شاهنامه این دگرگونی را اینگونه روایت میکند:
«ببودند فرخنده روزی چند / بتابید ازان پس کمی بیگزند
سر آمد بران کار و بگشاد راز / رمندگان را به کار نیاز»
🔸 اهلی کردن بادپایان و شکارچیان آسمان
تهمورث تنها به ریسندگی بسنده نکرد؛ او به سراغ حیوانات رفت تا پیوندی نو میان انسان و طبیعت برقرار کند. او حیواناتی چون غزال، گوزن و گورخر را رمنده بودند، گرد آورد و اهلی کرد. همچنین، حیوانات تندتازی مانند اسب و خر را برای بارکشی و سواری رام کرد.🔥 در آستانهی نبردی بزرگ
شاهِ پیشدادی حتی به آسمان هم چشم دوخت؛ او مرغانی چون باز و شاهین را اهلی کرد، به آنها مهربانی آموخت و از آنها برای شکار بهره گرفت. سگ را نیز به عنوان پاسبانِ گله و یارِ باوفای انسان معرفی کرد تا امنیت را به چوپانان هدیه دهد.
✨ وزیر دانا؛ ستونِ استوارِ تختِ شاهی
شکوهِ تهمورث بدون حضور وزیری پاکنهاد و دانشمند به نام «شیدَسپ» ممکن نبود. شیدسپ مردی بود که روزها را روزه میگرفت و شبها به نیایش میپرداخت؛ او تهمورث را در مسیر دادگری راهنمایی میکرد و با تدبیر او بود که شاه توانست مسیر تمدنسازی را با سرعتی شگفتانگیز طی کند.
تهمورث با این نوآوریها، رفاه و آرامش را به جهان آورد، اما سایهای تاریک در کمین بود. دیوان و اهریمنان که رونقِ جهانِ تهمورث را برنمیتافتند، شروع به سرکشی کردند... تهمورث برای رویارویی با آنها آماده میشد؛ نبردی که نام او را برای همیشه به «دیوبند» تغییر داد.
(این داستان ادامه دارد... در قسمت بعد به بند کشیده شدن اهریمن و نبرد بزرگ تهمورث با دیوان را روایت خواهیم کرد.)
📚 بنمایه: روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری (نسخهی مصور دربار تیموری، ۸۳۳ ق.)@persian_History_Archive
@IranGrad
🤩1
Forwarded from کانال تاریخ ایران
داستانهای شاهنامه / بخش اساطیری[بر اساس روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری]
سلسله پیشدادیان - قسمت ۵: تهمورث دیوبند (بخش دوم: بندِ اهریمن و جادویِ خط)
🔴 افسونِ بزرگ؛ سواری گرفتن از شاهِ تاریکی
تهمورث که پیش از این جهان را به نظم و آراستگی رسانده بود، دست به کاری زد که هیچ بشر دیگری جرئت اندیشیدن به آن را نداشت. او با قدرتِ ایزدی و ریاضتهای خود، اهریمن (مظهر همهی زشتیها و تاریکیها) را به بند کشید. تهمورث جادوی اهریمن را باطل کرد، او را به شکل اسبی تیزتک درآورد و زین بر پشتش نهاد. شاهِ پیشدادی هر روز بر پشت اهریمن سوار میشد و سراسر جهان را زیر پا میگذاشت تا قدرتِ خیر را به رخِ تاریکی بکشد.
📍 طغیانِ دیوان و نبردِ سهمگینِ نیزهور
اهریمنِ به بند کشیده شده، دیوان و جادوگران را به شورش وا داشت. سپاهی بزرگ از دیوانِ سیاه و جادوگرانِ فریبکار گرد آمدند تا تخت و تاج تهمورث را نابود کنند. تهمورث با شنیدن این خبر، کمر به جنگ بست. او با گرزِ گران و سپاهی از مردانِ جنگی به میدان شتافت.✨ جادویِ خط؛ فدیهای برای بقای دیوان
نبردی هولناک درگرفت؛ زمین به لرزه درآمد و آسمان تیره شد. اما تهمورث با شجاعتی بینظیر، دو بهره از سپاهِ دیوان را با افسون و بند اسیر کرد و یکسوم دیگر را با ضرباتِ گرزِ گران از پای درآورد. دیوانِ شکستخورده، دستبسته و ناتوان پیش روی شاهِ دادگر به سجده افتادند.
دیوان که جان خود را در خطر میدیدند، به تهمورث التماس کردند و گفتند:.
«ما را مکش تا به تو هنری نو و شگفتانگیز بیاموزیم که تا کنون هیچکس از آن آگاه نبوده است!»
تهمورث پیشنهاد آنها را پذیرفت و بند از دستانشان گشود. دیوانِ بندگسسته، به عهد خود وفا کردند و به شاهِ پیشدادی و مردمانش، رازِ نوشتن (خط) را آموختند. آنها نه یک خط، بلکه نزدیک به ۳۰ خطِ گوناگون را به بشر یاد دادند؛ از جمله:
خطِ رومی، تازی (عربی) و پارسی
خطِ سغدی، چینی و پهلوی
اینگونه بود که بزرگترین ابزارِ حفظِ دانش و تمدن، یعنی «نوشتن»، به دست تهمورث از دیوان ستانده شد و به انسانها هدیه گشت
🍂 غروبِ غمناکِ دیوبند
پس از سی سال جهانداریِ با شکوه، تهمورث که اکنون ملقب به «دیوبند» شده بود، سرانجام به پایانِ راهِ خود رسید. او تمام ابزارهای تمدن (از بافتن و اهلی کردن حیوانات تا خط و سواد) را برای بشر به یادگار گذاشت و چشم از جهان فرو بست. تختِ پادشاهی خالی شد تا نوبت به فرزند نامدارش، یکی از جنجالیترین چهرههایآنچه در قسمت بعد به ان خواهیم پرداخت
اساطیری ایران، یعنی «جمشید» برسد...
(در قسمتهای بعدی، با آغاز پادشاهی جمشید، دورانِ اوجِ تمدنِ باستان و فرودِ تلخِ آن را روایت خواهیم کرد.)
📚 بنمایه: روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری (نسخهی مصور دربار تیموری، ۸۳۳ ق.)@persian_History_Archive
@IranGrad
🤩2
Iran Grad • ایران گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑
🔹ایران اریایی اشو زرتشت-زندگانی پیامبر بخش چهارم: ⛩️ از تاریکی سیاهچال تا فرجود(معجزهٔ) اسب سیاه 📅 ۱. گریسه(توطئه) دربار؛ وختی رشکورزی جامهٔ دین به تن میکند پیروزی سرافرازانه زرتشت در گفتاورد سهروزه با دانشمندان و کرپنهای درباری، لرزه بر اندام توانگران…
🔹ایران آریایی؛ اشو زرتشت-زندگانی پیامبر بخش پنجم:
📅 از تاریکی سیاهچال تا فرجود(معجزهٔ) اسب سیاه
با برخاستن اسب سیاه شاه و رسوایی بزرگ کرپنها و جادوگران، تاریکیِ گریسه(توطئه) فروریخت. شاه گشتاسب که خود را وامدار فرجود( معجزه) و برحقبودی زرتشت میدید، نهتنها او را از بند رها کرد، بلکه تخت و دیوان خود را به پیامآور روشنایی سپرد. این آغازِ یک تنشکافی بزرگ در ساختار سیاسی ایران کهن بود.
پستها و پایههای درباری که سالها در چنگ دینکاران دروغین ودایی و کرپنهای باجگیر بود، ورچیده شد. زرتشت با تکیه بر سه اصل «اندیشه، گفتار و کردار نیک»، شایستهسالاری را جایگزین تبارسالاری تباهگین کرد. شاهزاده اسفندیارِ پهلوان، همچون بازویی برای پیادهسازی این آیین نوین، گماشته شد تا اَبیمی(امنیت) را در راهها برپاگرداند و به غارتگریهای زنتو(قبیله) های ددمنش مرزنشین پایان دهد.
🌱 سرو کشمر؛ گواه زنده و بهشتیِ دینگروی ایرانیان
@IranGrad
📅 از تاریکی سیاهچال تا فرجود(معجزهٔ) اسب سیاه
با برخاستن اسب سیاه شاه و رسوایی بزرگ کرپنها و جادوگران، تاریکیِ گریسه(توطئه) فروریخت. شاه گشتاسب که خود را وامدار فرجود( معجزه) و برحقبودی زرتشت میدید، نهتنها او را از بند رها کرد، بلکه تخت و دیوان خود را به پیامآور روشنایی سپرد. این آغازِ یک تنشکافی بزرگ در ساختار سیاسی ایران کهن بود.
پستها و پایههای درباری که سالها در چنگ دینکاران دروغین ودایی و کرپنهای باجگیر بود، ورچیده شد. زرتشت با تکیه بر سه اصل «اندیشه، گفتار و کردار نیک»، شایستهسالاری را جایگزین تبارسالاری تباهگین کرد. شاهزاده اسفندیارِ پهلوان، همچون بازویی برای پیادهسازی این آیین نوین، گماشته شد تا اَبیمی(امنیت) را در راهها برپاگرداند و به غارتگریهای زنتو(قبیله) های ددمنش مرزنشین پایان دهد.
🌱 سرو کشمر؛ گواه زنده و بهشتیِ دینگروی ایرانیان
زرتشت برای یادبود و جاودانهسازی این روز بزرگ—یعنی پذیرش آیین بهی بدست شاهنشاه ایران—به خاور قلمرو کیانی رفت. او شاخهای سبز را که بنا بر باور استورهای با خود از بهشت آورده بود، به دست خود در خاک «کِشمر»[کاشمر امروزی] کاشت؛ شهری که در میودای(فاصله) نزدیک ۱۰۰۰ کیلومتری از پایتخت شاه [بلخ] بود و دژ دینی خراسان بزرگ بود.🔥 برافروختن آتش آذرگشسب؛ آغاز دوره تازه نیایش
✅ پیشتر یاد کردیم که قلمروی جغرافیایی اوستا و داستان زندگی زرتشت و پیشامدهای یاد شده همگی وابسته به شمال باختری ایران است نه به شمال خاوری. اوردن نام خراسان در بازگفت های متاخر نشان از دستکاری و دگرگونی بازگفت ها در گذر سالیان دراز دارد که درست نیست.
چو چندی برآمد برین سالیان / دگرگونه شد کارِ ایرانیان
یکی شاخ سرو آورد از بهشت / به دروازهٔ شهرِ کشمر بکشت
زرتشت بر تنهٔ این سروِ سهی و آزاده نوشت که گشتاسب شاه آیین روشنایی را پذیرفته است. این درخت که سپسترها به «سرو کاشمر» بلندآوازه شد، سدهها سرسبز ایستاد و به نمادی از پایداری، آزادگی و کمر خم نکردن ایرانیان در برابر تندبادهای تاریخ واگشت؛ درختی چنان سترگ که به بازگفت تاریخ، سایهاش پناهگاه هزاران پرنده و گلههای بی شمار بود.
که در زمان معتصم عباسی خلیفه وخت به دستور وی بریده شد.
پس از گروش خاندان شاهی، نخستین گام زرتشت برای استواری آیین نو، هویتبخشی به اسپاش(فضای)های نیایشی بود. او رسم کهن قربانی کردن سنگدلانه چهارپایان و آشامیدن نوشیدنی مستیآور هوم را نکوهید و «آتش» را برای نماد پاکی، نور و آنامیت(قبله) امیدِ مزداپرستان برگزید.🛡️ ایران در آستانهٔ توفان؛ بهای ایستادگی پای باور
به فرمان گشتاسب شاه و راهنمایی زرتشت، آتشکدههای بزرگ—بمانند آذربرزینمهر در نزدیکی همان سرو کشمر—پایهگذاری شدند. کانونهایی که افزون بر نیایشگاه، به کانونهای دادگستری و دانشاندوزی واگشتند تا نورِ خرد بیدارشدهٔ ایرانیان، تاریکی خرافه را برای همیشه بتاراند.
دگرسازی آیین دربار ایران، بدون پیامد نبود. همسایگان تورانی به سرکردگی «ارجاسب»، که تا پیش از این ایران را باجگزار و فرمانبر خود میخواستند، این دگرگونی اندیشهایی و آزادسری را برنتافتند. ارجاسب به گشتاسب نامه نوشت و زلیفن(تهدید) کرد که اگر از آیین نوی زرتشت دست برندارد، ایران را به خاک و خون خواهد کشید.ادامه دارد...
ولی ایرانِ بیدارشده دیگر باج نمیداد. گشتاسب به پشتوانهٔ گروش(ایمان) همسرش هوتوس، شمشیر اسفندیار و خرد زرتشت، در برابر بیمدهیها ایستاد. این سرآغاز جنگهای بزرگ پهلوانی برای پدافند از اندیشهٔ آزاد و سرزمین آریایی بود؛ نبردهایی که نام ایران و زرتشت را در تاریخ جاودانه ساخت
📚 بنمایه:@persian_History_Archive
اوستا (بخشهای دینکرد و یشتها)
شاهنامه فردوسی (بخش پادشاهی گشتاسب و جنگهای ارجاسب)
تاریخ بیهقی (روایت قطع سرو کاشمر)
تاریخ زرتشتیگری، مری بویس
اسطورهشناسی زرتشتی، ژاله آموزگار
@IranGrad
❤1
Rare carved rock crystal Achaemenid ram vessel, circa 5th century B.C roughly around 7cm with fine detail works.
German Private Collection
German Private Collection
❤4🏆1
Large Sasanian Silver-Gilt Wild Boar Rhyton, from the 5TH-6TH CENTURY A.D.
Sasanian (or Sogdian) head of a wild boar with detailed facial features including large snout, curled tusks and alert eyes.
Boar was a symbol of strength and vengeance and it is said that Bahram, Ancient Iranian god of war and warfare could breathe his spirit into creatures so wild boar was his sign of destruction and annihilating the enemy.
Sasanian (or Sogdian) head of a wild boar with detailed facial features including large snout, curled tusks and alert eyes.
Boar was a symbol of strength and vengeance and it is said that Bahram, Ancient Iranian god of war and warfare could breathe his spirit into creatures so wild boar was his sign of destruction and annihilating the enemy.
🤩4🏆4
🔹️پانتهآ و مردانگی کورش بزرگ
هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتاند، غنیمتهایی با خود آورده بودند که برخی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ پیش می داشتند. در میان غنیمتها زنی بود بسیار زیبا و به سخنی زیباترین زن شوش به نام پانتهآ که همسرش به نام -آبراداتاس- برای گُسیلانی(ماموریتی) از سوی شاه خویش رفته بود، چون آوازهی زیبایی پانتهآ را به کورش گفتند، او درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و هتا هنگامی که واوِشت(توصیف) زیبایی زن از اندازه گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که بهرهکَم تنها یکبار زن را ببیند، او از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت، پس او را تا بازآمدن همسرش به یکی از نگاهبانان بهنام آراسپ سپرد، ولی آراسپ خود دلسپردهی پانتهآ گشت و خواست از او کام بگیرد، پس به ناچار پانتهآ از کورش کمک خواست.
کورش، آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد مهتباری بود، سخت شرمنده شد و به جبران آن از سوی کورش به دنبال آبراداتاس رفت، تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبراداتاس به ایران آمد و از ماجرا آگاه شد، به پاس جوانمردی کورش بر خود بایسته دید که در لشکر او بِزاوَرَد(خدمت کند).
میگویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود، پانتهآ دستان او را گرفت و با این که اشک از چشمانش سرازیر بود، گفت: سوگند به دلدادگیی که میان من و توست، کورش از بهر جوانمردیی که به ما کرد، اکنون حق دارد که ما را حقشناس ببیند. من زمانی که اسیر و از آن او شدم، او نخواست که مرا بردهی خود بداند و نیز نخواست که مرا به ریخت شرمآوری آزاد کند، بلکه مرا برای تو که ندیده بود، پاسبانید، گویی که من زن برادر او باشم.
آبراداتاس در جنگ یاد شده کشته شد و پانتهآ بر سر پیکر او رفته و شیون آغاز کرد. کورش به زاور(خادم) پانتهآ سفارش کرد تا بپاید که او خود را نکشد، ولی پانتهآ در یک دَم از غفلت پیشکار خود بهرهبرد و با خنجری که به همراه داشت، سینهی خود را درید و در کنار پیکر همسرش به خاک افتاد و زاوَر نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت.
هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتاند، غنیمتهایی با خود آورده بودند که برخی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ پیش می داشتند. در میان غنیمتها زنی بود بسیار زیبا و به سخنی زیباترین زن شوش به نام پانتهآ که همسرش به نام -آبراداتاس- برای گُسیلانی(ماموریتی) از سوی شاه خویش رفته بود، چون آوازهی زیبایی پانتهآ را به کورش گفتند، او درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و هتا هنگامی که واوِشت(توصیف) زیبایی زن از اندازه گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که بهرهکَم تنها یکبار زن را ببیند، او از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت، پس او را تا بازآمدن همسرش به یکی از نگاهبانان بهنام آراسپ سپرد، ولی آراسپ خود دلسپردهی پانتهآ گشت و خواست از او کام بگیرد، پس به ناچار پانتهآ از کورش کمک خواست.
کورش، آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد مهتباری بود، سخت شرمنده شد و به جبران آن از سوی کورش به دنبال آبراداتاس رفت، تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبراداتاس به ایران آمد و از ماجرا آگاه شد، به پاس جوانمردی کورش بر خود بایسته دید که در لشکر او بِزاوَرَد(خدمت کند).
میگویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود، پانتهآ دستان او را گرفت و با این که اشک از چشمانش سرازیر بود، گفت: سوگند به دلدادگیی که میان من و توست، کورش از بهر جوانمردیی که به ما کرد، اکنون حق دارد که ما را حقشناس ببیند. من زمانی که اسیر و از آن او شدم، او نخواست که مرا بردهی خود بداند و نیز نخواست که مرا به ریخت شرمآوری آزاد کند، بلکه مرا برای تو که ندیده بود، پاسبانید، گویی که من زن برادر او باشم.
آبراداتاس در جنگ یاد شده کشته شد و پانتهآ بر سر پیکر او رفته و شیون آغاز کرد. کورش به زاور(خادم) پانتهآ سفارش کرد تا بپاید که او خود را نکشد، ولی پانتهآ در یک دَم از غفلت پیشکار خود بهرهبرد و با خنجری که به همراه داشت، سینهی خود را درید و در کنار پیکر همسرش به خاک افتاد و زاوَر نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت.
📘بنخان: نسک نام آوران دادگر، غلامرضا جمالی، درآیه پانتهآ و جوانمردی کوروش بزرگ
@IranGrad
@Persian_History_Archive
❤8
Gold ewer dates to the Buyid dynasty in the 9th A.D.
The inscriptions refer to the name and titles of Izz al-Dawla (meaning "Glory of the Dynasty").
Although this piece was crafted three centuries after the radical Islam, its motifs are reminiscent of the Sasanian gold works decorated with peacocks and deer.
Smithsonian Asian Art Museum
The inscriptions refer to the name and titles of Izz al-Dawla (meaning "Glory of the Dynasty").
Although this piece was crafted three centuries after the radical Islam, its motifs are reminiscent of the Sasanian gold works decorated with peacocks and deer.
Smithsonian Asian Art Museum
❤6
Iran Grad • ایران گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑
🔹ایران آریایی؛ اشو زرتشت-زندگانی پیامبر بخش پنجم: 📅 از تاریکی سیاهچال تا فرجود(معجزهٔ) اسب سیاه با برخاستن اسب سیاه شاه و رسوایی بزرگ کرپنها و جادوگران، تاریکیِ گریسه(توطئه) فروریخت. شاه گشتاسب که خود را وامدار فرجود( معجزه) و برحقبودی زرتشت میدید،…
🔹ایران آریایی اشوزرتشت-بخش ششم:
🏛️ نبردِ اندیشه و شمشیر؛ خیزشِ ارجاسب و پایداریِ اسفندیار
📜 پیامِ ارجاسب؛ هنگامی که آیینِ کهن در برابر آیینِ بهی ایستاد
پذیرشِ آیینِ بهی از سوی گشتاسبشاه، تنها یک دگرگونیِ دینی نبود؛ این رخداد سراسرِ جهانِ پیرامونِ ایران را نیز دگرگون ساخت. در آن سوی مرزها، ارجاسب، شاهِ خیونان (تورانیان)، این دگرگونی را زّلیفَنی(تهدیدی) برای فرمانروایی و آیینِ نیاکانِ خویش دانست. از همینرو، فرستادهای با نامهای سخت و هشدارآمیز به دربارِ ایران گسیل داشت.
در این نامه، از گشتاسب خواسته شد که از آیینِ تازه دست بردارد، زرتشت را از دربار دور کرده و بکشد و بار دیگر به آیینِ پیشین بازگردد؛ وگرنه ایران با یورشِ سپاهِ توران و آتشی بزرگ روبهرو خواهد شد.
ولی دربارِ ایران این خواسته را نپذیرفت. بنا بر یادگارِ زریران و سپس شاهنامه، گشتاسب با رایِ جاماسپِ فرزانه و پشتیبانیِ شاهزاده اسفندیار، پاسخِ ارجاسب را با استواری داد و آشکار ساخت که از آیینِ بهی روی برنخواهد تافت. از آن پس، رویاروییِ ایران و توران ناگزیر شد و سرنوشتِ این آیینِ نو در میدانِ کارزار رقم خورد.
⚔️ رزمِ زریر و پیروزیِ اسفندیار
@Persian_History_Archive
🏛️ نبردِ اندیشه و شمشیر؛ خیزشِ ارجاسب و پایداریِ اسفندیار
📜 پیامِ ارجاسب؛ هنگامی که آیینِ کهن در برابر آیینِ بهی ایستاد
پذیرشِ آیینِ بهی از سوی گشتاسبشاه، تنها یک دگرگونیِ دینی نبود؛ این رخداد سراسرِ جهانِ پیرامونِ ایران را نیز دگرگون ساخت. در آن سوی مرزها، ارجاسب، شاهِ خیونان (تورانیان)، این دگرگونی را زّلیفَنی(تهدیدی) برای فرمانروایی و آیینِ نیاکانِ خویش دانست. از همینرو، فرستادهای با نامهای سخت و هشدارآمیز به دربارِ ایران گسیل داشت.
در این نامه، از گشتاسب خواسته شد که از آیینِ تازه دست بردارد، زرتشت را از دربار دور کرده و بکشد و بار دیگر به آیینِ پیشین بازگردد؛ وگرنه ایران با یورشِ سپاهِ توران و آتشی بزرگ روبهرو خواهد شد.
ولی دربارِ ایران این خواسته را نپذیرفت. بنا بر یادگارِ زریران و سپس شاهنامه، گشتاسب با رایِ جاماسپِ فرزانه و پشتیبانیِ شاهزاده اسفندیار، پاسخِ ارجاسب را با استواری داد و آشکار ساخت که از آیینِ بهی روی برنخواهد تافت. از آن پس، رویاروییِ ایران و توران ناگزیر شد و سرنوشتِ این آیینِ نو در میدانِ کارزار رقم خورد.
⚔️ رزمِ زریر و پیروزیِ اسفندیار
اندکی دیگر، سپاهِ بزرگِ توران به فرمانِ ارجاسب به مرزهای ایران تاخت. نبردی سخت و خونین درگرفت؛ نبردی که در نوشتههای پهلوی و شاهنامه از بزرگترین جنگهای روزگارِ گشتاسب به شمار آمده است.🌍 گسترشِ آیینِ بهی در سراسرِ کشور
در آغازِ نبرد، زریر، برادرِ دلیرِ گشتاسب، با دلاوری بسیار جنگید و درفشِ کاویانی را استوار نگاه داشت؛ ولی سرانجام در میدانِ کارزار جان باخت و نامش در شمارِ نامدارانِ ایران جاودانه شد.
با کشته شدنِ زریر، سپاهِ ایران برای زمانی کوتاه دچار آشفتگی گردید؛ ولی اسفندیار، شاهزاده و پهلوانِ ایران، به میدان آمد و رهبریِ سپاه را به دست گرفت. در بازگفتهای حماسی، او پهلوانی رویینتن دانسته شده است؛ پهلوانی که جز چشمانش آسیب نمیدید. اسفندیار با دلاوری فراوان به دل سپاهِ توران تاخت، ردههای دشمن را درهم شکست و ارجاسب را ناچار به واپسنشینی کرد.
این پیروزی جایگاهِ گشتاسب و آیینِ تازه را در ایران استوارتر ساخت و راه را برای گسترشِ آن هموار کرد.
پس از شکستِ ارجاسب، گشتاسب دریافت که پایداریِ آیینِ بهی تنها با پیروزیِ جنگی به دست نمیآید؛ بلکه باید بنیادهای آن در سراسرِ کشور استوار گردد.⛓️ بندِ اسفندیار؛ هنگامی که بدگمانی بر خرد چیره شد
از اینرو، اسفندیار را با گروهی از موبدان و آموزگاران به شهرها و سرزمینهای گوناگون فرستاد تا مردم را با آموزشهای زرتشت آشنا کنند و آتشهای آیینی را در جایهای گوناگون برافروزند.
در نوشتههای دینی و حماسی آمده است که در این روزگار، آیینِ بهی در بسیاری از پهنههای ایرانزمین گسترش یافت و آتشکدههای فراوانی بنیاد نهاده شد. بدینسان، آموزههای اشو زرتشت از دربارِ گشتاسب فراتر رفت و در میانِ مردمان نیز ریشه دوانید.
با همهٔ این کامیابیها، آرامشِ دربارِ گشتاسب دیری نپایید. درباریانِ بدخواه، از آوازه و مردمپسندی اسفندیار بیمناک شدند و پیوسته نزدِ شاه از او بدگویی کردند. آنان چنین وانمود ساختند که این شاهزادهٔ نامدار، چشم به تختِ شاهی دوخته است.ادامه دارد....
سرانجام، گشتاسب که دچار بدگمانی شده بود، فرمان داد اسفندیار را به بند کشند و در دژی زندانی کنند. این رای، یکی از تلخترین رخدادهای روزگارِ گشتاسپ به شمار میآید؛ زیرا همان پهلوانی که آیین و پادشاهی را از گزندِ دشمنان رهانیده بود، اینک به فرمانِ پدر در بند افتاد.
ارجاسب نیز از این آشفتگی آگاه شد و آن را بهترین هنگام برای یورشِ دوباره به ایران دانست. او بار دیگر سپاهی بزرگ فراهم آورد تا کارِ نافرجام خویش را به پایان رساند و کینه شکستِ پیشین را بگیرد
📚 بنمایهها:@IranGrad
اوستا
یادگارِ زریران
شاهنامه، سرودهٔ فردوسی
غرر اخبار ملوک الفرس (ثعالبی)
راهنمای دین زرتشتی، مری بویس
@Persian_History_Archive
❤1
Forwarded from کانال تاریخ ایران
سلسله پیشدادیان - قسمت ۷: جمشید شاه (بخش دوم: اوجِ فزونی، لغزشِ بزرگ و پروازِ فرّ ایزدی)
[بر اساس روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری]
💎 اوجِ قدرت و فزونیِ جهان
پس از برپایی جشن نوروز، پادشاهی جمشید به اوج درخشش خود رسید. او پزشکی را بنیان نهاد، عطرها و بویهای خوش مانند مشک و عنبر را کشف کرد و رازِ بیرون کشیدن گوهرها و سنگهای گرانبها را از دل خاک آشکار ساخت. در دوران او، مرگ، بیماری و رنج از جهان رخت بربست. جهان چنان از مردمان و چارپایان پر شد که جمشید به فرمان خدا، سه بار زمین را فراختر و گستردهتر کرد تا جا برای همه باشد. او ۳۰۰ سال با عدالت و شکوه بر جهان فرمان راند.
چنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و ز بدشان نبود آگهی
میان بسته دیوان به فرماندهی
🔥 لغزشِ بزرگ؛ ادعای خدایی جمشید
اما روزگار خوشی و بیمرگی، سرانجام چشم جمشید را کور کرد. او با دیدن آن همه شکوه، قدرت و گوشبهفرمانیِ دیو و دد، سپاسِ آفریدگار را از یاد برد. غرور در دلش رخنه کرد و سرانجام بزرگانِ جهان را گرد آورد و گفت: «جهان را من آراستهام و مرگ و بیماری را من از میان برداشتم؛ پس مرا باید به عنوانِ آفریدگارِ جهان بپرستید!» با این سخن، کبر و خودبینی بر وجودش چیره شد.
یکایک به تختِ مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
منی کرد آن شاهِ یزدانشناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
چنین گفت با سالخورده مهان:
که «جز خویشتن را ندانم جهان»
🕊️ افولِ فرّ ایزدی و تاریکیِ جهان
به محض اینکه جمشید این سخنان ناسپاسانه را بر زبان راند، «فرّ ایزدی» (نور و حمایت الهی) که مایه پادشاهی و پیروزی او بود، به صورت مرغی از سر او پرید و جدا شد. با رفتنِ فرّ، شکوه و قدرتِ جمشید فرو ریخت. موبدان و ارتش از او رویگردان شدند و هر گوشه از ایرانزمین دچار آشوب، شورش و پراکندگی شد. جهانِ زرین و پر آرامشِ جم، ناگهان به تاریکی و بیثباتی گرایید.
چو این گفته شد، فرّ یزدان از اوی
گسست و جهان شد پر از گفتوگوی
منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
📌 آنچه در قسمت بعد به آن خواهیم پرداخت:
(در قسمت بعدی و پایانی از زندگی جمشید، به آغاز نشانههای ظهور ضحاک تازی، آوارگی صد سالهی جمشید شاه و سرانجامِ تلخ و هولناک او خواهیم پرداخت.)
📚 بنمایه: روایت و نگارگریهای شاهنامه بایسنقری (نسخهی مصور دربار تیموری، ۸۳۳ ق.)@persian_History_Archive
@IranGrad
❤1