🔷️سرگذشت عبدللهبن سعد بن ابی سرح، نخستین قراننویس و نخستین مرتد تاریخ اسلام
در دفتر ها و دستکهای تاریخ اسلام نامِ عبدالله بن سعد بن ابیسرح با شگفتی و چندآوازی گره خورده است؛ مردی که او را نخستین دبیر قرآن و نخستین دینبرگشته در تاریخِ اسلام دانسته و گزارش کردهاند که پیامبر او را بیدین خواند و خونش را حلال دانست.
هنگامی که سپاهِ اسلام برای گشودنِ مکه رهمیپیمود، پیامبر فرمان داد که با هیچکس نجنگید و کسی را نکشید، مگر کسانی که به شما بتازند و اهنگ جنگ داشته باشند. ولی دستور داد: «عبدالله ابن ابیسرح را هر کجا یافتید بکشید و زنهارش ندهید، هتا اگر به خانه بیهراس خدا پناه برده باشد یا زیر پردههای کعبه پنهان شده باشد، خونش را بریزید و گردنش را بزنید!».
ولی خودمانیم چه شد که این رازبان پیامبر به چنین فرجامِ تاریکی گرفتار آمد؟
🖊از وحینویسی تا بذرِ بدگمانی در مدینه
🤔 شک در وحی و گریز به مکه
در دفتر ها و دستکهای تاریخ اسلام نامِ عبدالله بن سعد بن ابیسرح با شگفتی و چندآوازی گره خورده است؛ مردی که او را نخستین دبیر قرآن و نخستین دینبرگشته در تاریخِ اسلام دانسته و گزارش کردهاند که پیامبر او را بیدین خواند و خونش را حلال دانست.
هنگامی که سپاهِ اسلام برای گشودنِ مکه رهمیپیمود، پیامبر فرمان داد که با هیچکس نجنگید و کسی را نکشید، مگر کسانی که به شما بتازند و اهنگ جنگ داشته باشند. ولی دستور داد: «عبدالله ابن ابیسرح را هر کجا یافتید بکشید و زنهارش ندهید، هتا اگر به خانه بیهراس خدا پناه برده باشد یا زیر پردههای کعبه پنهان شده باشد، خونش را بریزید و گردنش را بزنید!».
ولی خودمانیم چه شد که این رازبان پیامبر به چنین فرجامِ تاریکی گرفتار آمد؟
🖊از وحینویسی تا بذرِ بدگمانی در مدینه
عبدالله برای اینکه مسلمان شود از مکه به مدینه رفته بود و پس از دیدار پیامبر، اسلام را پذیرفته و یکی از یاران نزدیکِ او شده بود. روزی پیامبر به او گفت: «تو زبان عربی را بسیار زیبا و ادبمندانه سخن میکنی ، دبیری و دستخط خوبی هم داری؛ آیا می پذیری آیههایی که به من وحی میشود را برای من بنویسی؟». ابیسرح با جان و دل پذیرفت و نخستین قران نویس و نخستین تن از قریش شد که پیامبر بدو پشتگرم کرد و رازبان خود دانست.
او ادبسار(ادبیات) عرب را به خوبی میشناخت و در واژهگزینی بسیار باریکبین بود. حتی وختی پیامبر آیههای وحی را برای او میخواند، ابیسرح پیش از نوشتن، برخی واژگان و سَهان(جمله)های قرآن را برای اینکه خوشگلتر و ادبترازتر باشند، دگرگون میساخت و میپرسید: «آیا این گونه بهتر نیست؟» پیامبر در بیشتروختها از دگرگونیهایی که ابیسرح انجام میداد خوشش میآمد و خرده ایی نمیگرفت و میگفت: «به والله اینگونه بهتر است».
به بازگفت نسک(کتاب) انوار التنزیل و اسرار التحویل، برای نمونه در پایان آیه پیامبر میگفت: «سمیع العلیم»، ولی او مینوشت: «العلیم الحکیم». پیامبر هم میگفت: «هو واحد»؛ یعنی فرقی نمیکند، اینها یکیست، خدا دانا و فرزانه هم هست. این دگرگونیها بسیار رخ میداد تا جایی که گاهی پیامبر با اعتمادی که به چیرگی ابیسرح به واژگان داشت میگفت: «هرگونه که دلخواه خودت هست و بهتر میشود همان رو بنویس».
🤔 شک در وحی و گریز به مکه
تا اینکه یک روز پیامبر آیههایی از سوره مومنون را خواند و هنگامی که به آیه ۱۴ رسید که در مورد چگونگی آفرینش آدمی سخن میکرد، ابیسرح از شنیدن آیه به هیجان میآید و به یکباره میگوید: «فتبارک الله احسن الخالقین!».ادامه دارد....
پیامبر از این گزاره شگفتزده میشود و به او میگوید: «این گزاره را هم که گفتی در ادامه آیه بنویس، این سخن همینگاه به من وحی شد!».
اینجا بود که ابیسرح به راستگویی پیامبر شک کرد و پیش خودش پنداشت براستی همین گزارهایی که من گفته بودم به او وحی شده، یا هرچه که دلش بخواهد و خوشش بیاید را به نام وحی خدا به ما میگوید؟
او به میان مردم رفت و مردم را از دستکارییهایی که در قران میکرد آگاه نمود و گفت : محمد گزارهی" فتبارک الله احسن الخالقین" را از من دزدیده! اگر او راست میگوید و اینها وحی است، پس به من هم وحی میشود، چون من هم همین واژگان و گزاره ها را میتوانم بگویم؛ و اگر من دروغ میگویم، پس او هم دروغگو هستش.
علامه مجلسی در نسک بحارالانوار به تراگویی(نقل) از شیخ صدوق داستان دستکاری قرآن بدست ابی سرح را میپذیرد و با چنین بهانههایی به ماستمالی آن میپردازد که فردید(منظور) پیامبر از این گفتار یعنی «هو واحد» چنین بود که عبدالله چه بخواهد دگرگون کند یا نخواهد، بیاثر است؛ چون وحی به همان گونه نوشته میشود که من آن را برمیخوانم و اگر او دستکاری کند ، جبرئیل آن را درست مینماید.
ولی باید پرسید که با پُرنگری به گفته شیخ صدوق، اگر قرآن را نمیشد دستکاری کرد و دگرگونیهای ابی سر پس از نوشتن خودبخود به ریخت اصلی یعنی همانگونه که جبرئیل وحی کرده برمیگشتند، پس چرا ابیسرح با دیدن چنین معجزهای از دین برگشت و محمد را دروغگو خواند؟ به هر روی اینگونه بود ابی سرح که از کیش اسلام بیرون آمد چرا که باور داشت کسی که از سوی خدا به او وحی میشود، پروانه این را ندارد تا سخن خدا را دگرگون سازد. او با بیرونآیی از اسلام یک زلیفن(تهدید) راستین بشمار میآمد، به همین بهانه مرتد دانسته شد و خونش را حلال دانستند. پس وی از مدینه گریخت و به زادگاهش مکه برگشت؛ جایی که محمد و داوی پیامبریش را پذیرا نبودند. ابیسرح در مکه به قریشیان گفت من هم میتوانم سخنانی مانند او بگویم و توانایی این را دارم که مانند او آیه فرودآورم و به زودی این کار را میکنم تا بفهمید دروغ میگوید.
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤3🏆2
🪓گشودن مکه و میانجیگری عثمان
وختی پیامبر خبر بی دین شدن ابی سرح را شنید، آیه ۹۳ سوره انعام را برای ردِ داوی او خواند.
ابیسرح در مکه سرگرم زندگی ساده بود تا اینکه لشکر بسنده ایی برای آفند به مکه گردآمد. در تاریخ طبری آمده است که در روز لشکرکشی به مکه، پیامبر به پیروانش گفت با کسی نجنگید و خون کسی را نریزید، ولی ۱۳ تن را نام برد و دستور داد این کسان را حتی اگر داشتند از پرده های کعبه بالامی رفتند یا بدان چنگ می زدند بکشید و گردنشان را بزنید. نخستین کسی را که نام برد، عبدالله ابن سعد بن ابیسرح بود. این فرگفت(روایت) افزون بر بر تاریخ طبری در نسکهای ارزمند دیگری آمده؛ اگرچه در شمار کسانی که دستور کشتنشان داده شد ناهمنگری هست، ولی در همه این سرچشمه ها نام عبدالله ابن ابیسرح در فهرست این کسان یاد شده. نام سه زن چامهسرا هم در این سیاهه بود؛ زنان سراینده ایی که چامههایشان خوشایند پیامبر نبود چون در آنها اسلام را خردهسنجی و رد میکردند و او را دروغگو میخواندند.
در نسک سیرت رسول الله، که از نخستین نسکهای نوشتهشده از زندگی پیامبر اسلام هست، گفته شده که پس از گرفتن مکه، ابی سرح که دوباره جانش را در خطر دید برآن شد به خانه عثمان که برادر رضایی (شیری) او بود پناه ببرد؛ عثمانی برادر رضایی یا همان برادر شیریِ ابیسرح بود، یعنی مادر ابیسرح به عثمان هم شیر داده و هم در کودکی از او پرستاری کرده بود. عثمان که پیوند خوبی با پیامبر داشت و به ابیسرح هم دلبستگیداشت به او پناه داد. پس از چندی ، عثمان و ابیسرح به دیدار پیامبر میروند تا بخشایش بخواهند. ابیسرح میگوید که توبه کرده و دوباره مسلمان شده و عثمان همواره پایمیفشرد که او را ببخشاید، ولی پیامبر تنها خاموشی می گزیند. سرانجام عثمان میگوید: «او را بر من ببخشای» و پیامبر تنها یک واژه میگوید: «چنین باشد».
ولی پس از رفتن آنها، پیامبر به یارانش میپرخاشد: «من خاموشی گزیدم تا یکی از شما برخیزد و سرش را بزند!». یاران با شگفتی پرسیدند: «ای پیامبر، پس چرا به ما گوشزدی نکردی تا سرش را ببریم؟» و پاسخ داد: «پیامبر با گوشزد پنهانی کسی را نمیکشد». باید گفت که این ماجرا در سرچشمه های دیگری مانند مجمع البیان، تفسیر قرطبی، بحار الانوار و تاریخ طبری به همینسان یاد شدهاند.
🔹️سرانجامِ کار
وختی پیامبر خبر بی دین شدن ابی سرح را شنید، آیه ۹۳ سوره انعام را برای ردِ داوی او خواند.
ابیسرح در مکه سرگرم زندگی ساده بود تا اینکه لشکر بسنده ایی برای آفند به مکه گردآمد. در تاریخ طبری آمده است که در روز لشکرکشی به مکه، پیامبر به پیروانش گفت با کسی نجنگید و خون کسی را نریزید، ولی ۱۳ تن را نام برد و دستور داد این کسان را حتی اگر داشتند از پرده های کعبه بالامی رفتند یا بدان چنگ می زدند بکشید و گردنشان را بزنید. نخستین کسی را که نام برد، عبدالله ابن سعد بن ابیسرح بود. این فرگفت(روایت) افزون بر بر تاریخ طبری در نسکهای ارزمند دیگری آمده؛ اگرچه در شمار کسانی که دستور کشتنشان داده شد ناهمنگری هست، ولی در همه این سرچشمه ها نام عبدالله ابن ابیسرح در فهرست این کسان یاد شده. نام سه زن چامهسرا هم در این سیاهه بود؛ زنان سراینده ایی که چامههایشان خوشایند پیامبر نبود چون در آنها اسلام را خردهسنجی و رد میکردند و او را دروغگو میخواندند.
در نسک سیرت رسول الله، که از نخستین نسکهای نوشتهشده از زندگی پیامبر اسلام هست، گفته شده که پس از گرفتن مکه، ابی سرح که دوباره جانش را در خطر دید برآن شد به خانه عثمان که برادر رضایی (شیری) او بود پناه ببرد؛ عثمانی برادر رضایی یا همان برادر شیریِ ابیسرح بود، یعنی مادر ابیسرح به عثمان هم شیر داده و هم در کودکی از او پرستاری کرده بود. عثمان که پیوند خوبی با پیامبر داشت و به ابیسرح هم دلبستگیداشت به او پناه داد. پس از چندی ، عثمان و ابیسرح به دیدار پیامبر میروند تا بخشایش بخواهند. ابیسرح میگوید که توبه کرده و دوباره مسلمان شده و عثمان همواره پایمیفشرد که او را ببخشاید، ولی پیامبر تنها خاموشی می گزیند. سرانجام عثمان میگوید: «او را بر من ببخشای» و پیامبر تنها یک واژه میگوید: «چنین باشد».
ولی پس از رفتن آنها، پیامبر به یارانش میپرخاشد: «من خاموشی گزیدم تا یکی از شما برخیزد و سرش را بزند!». یاران با شگفتی پرسیدند: «ای پیامبر، پس چرا به ما گوشزدی نکردی تا سرش را ببریم؟» و پاسخ داد: «پیامبر با گوشزد پنهانی کسی را نمیکشد». باید گفت که این ماجرا در سرچشمه های دیگری مانند مجمع البیان، تفسیر قرطبی، بحار الانوار و تاریخ طبری به همینسان یاد شدهاند.
🔹️سرانجامِ کار
بعد از این ماجرا، ابیسرح دیگر در چشمهای پیامبر نگاه نکرد و اگر در راهی او را میدید، راهش را کژ میکرد؛ ولی همچنان مسلمان بازماند تا هم جانش را پاسدارد و هم از سودخواریهای اسلام بهره برد. پس از مرگ پیامبر و دو خلیفه یعنی ابوبکر و عمر، نوبت به عثمان رسید و ابیسرح که خودش را وامدار عثمان میدانست برای خلیفگی او تلاش فراوانی کرد.📘سرچشمه ها:
پس از خلیفه شدن عثمان، ابیسرح در وفاداری به عثمان در جنگهای فراوانی دست داشت که یکی از انها گشودن مصر بود و عمروعاص فرماندار مصر شد و فرمانرانی بخشی از مصر هم به ابیسرح رسید که پس از چندی عثمان ابیسرح را به جای عمروعاص نشاند.
ولی زمانی که علی بن ابیطالب خلیفه گشت، ابیسرح را از فرمانداری برداشت و کس دیگری را به جای او گذاشت. ابیسرح با علی و معاویه پیمان نکرد و سرانجام در سال ۳۵ قمری در شهر اصقلان یا اشکلون کنونی در کنار دریای مدیترانه، در ۵۷ سالگی درگذشت. او نخستین قراننویس و نخستین دینبرگشتهی تاریخ اسلام هستش و میشود گفت باهوشترین ادمی بود که هم بیدینگشت و جان خودش را پاسداشت و هم توانست تا پایان زندگی از سودمایه های اسلام برخورد، ولی هرگز کسی پینبرد که در دل او چه میگذشت.
تفسیر طبری، سیره رسول الله،مجمع البیان،تفسیر قرطبی، نسک بحارالانوار،انوار التنزیل و اسرار التاویل، الخصال
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤3🏆2
این کانال با هدف شناساندن بیشتر تاریخ و فرهنگ ایران با رویکردی علمی با استفاده از کتاب و مقالات معتبر است. امید است که در فضایی علمی و درست با هر دین و اعتقادی که هستیم که بتوانیم ایران و فرهنگ ایرانی و تاریخ این کشور را حفظ کنیم.
https://t.me/Institute_Keyumars
https://t.me/Institute_Keyumars
Telegram
پژوهشکده تاریخی کیومرث
این کانال با هدف شناساندن بیشتر تاریخ و فرهنگ ایران با رویکردی علمی با استفاده از کتاب و مقالات معتبر است. امید است که در فضایی علمی و درست با هر دین و اعتقادی که هستیم که بتوانیم ایران و فرهنگ ایرانی و تاریخ این کشور را حفظ کنیم.
🔹️کوروش در تاریخ ابن خلدون
نسک العِبَرِ ابنخلدون از فراگیرترین و بسژرفترین نسکهای تاریخ در جهانِ اسلامی است؛ نسکی که از دید گستره و سامان در روزگار خویش هماوردی نداشت.
ابوزَید عبدالرحمان پسرِ محمد، که به ابنخلدون نامبردار است، در ماهِ رمضانِ سالِ ۷۳۲ هجری، برابر با بیستوهفتمِ أردیبهشتِ سالِ ۱۳۳۲ ترسایی، در تونس زاده شد. او در نوشتارهای خویش بسی نیک از دهیونام(دولت) های کهنِ ایرانی یاد میکند و نامِ شاهانِ هخامنشی را بهدرستی و بیکژتابی مینویسد.
ابنخلدون نَفان(ملت) ایران را کهنترین نفان جهان میشمارد؛ تودهایی نیرومند که یادگارهایش در روی زمین از همگان فزونتر است.
ابنخلدون دربارهٔ کوروش چنین مینویسد:
او در جای دیگر چنین میآورد:
نسک العِبَرِ ابنخلدون از فراگیرترین و بسژرفترین نسکهای تاریخ در جهانِ اسلامی است؛ نسکی که از دید گستره و سامان در روزگار خویش هماوردی نداشت.
ابوزَید عبدالرحمان پسرِ محمد، که به ابنخلدون نامبردار است، در ماهِ رمضانِ سالِ ۷۳۲ هجری، برابر با بیستوهفتمِ أردیبهشتِ سالِ ۱۳۳۲ ترسایی، در تونس زاده شد. او در نوشتارهای خویش بسی نیک از دهیونام(دولت) های کهنِ ایرانی یاد میکند و نامِ شاهانِ هخامنشی را بهدرستی و بیکژتابی مینویسد.
ابنخلدون نَفان(ملت) ایران را کهنترین نفان جهان میشمارد؛ تودهایی نیرومند که یادگارهایش در روی زمین از همگان فزونتر است.
ابنخلدون دربارهٔ کوروش چنین مینویسد:
«دهیونام(دولت) کوروش را کِسرای نخستین خوانند. کوروش بر بابِلیان چیره شد و به بابل لشکر کشید. با او دربارهٔ رودِ دوم ـ که پس از فرات است، یعنی دِجله ـ سخن گفتند. او جویهایی چند کَند و آبِ دجله را در آنها بخش کرد، سپس به شهر درآمد. آنگاه با سریانیان جنگ کرد و در نبردی در سرزمین «شسیه/شامیه» کشته شد. پس از او پسرش کَمبوجیه (قمبسوزس) به پادشاهی رسید؛ او خونخواهِ پدر شد و به سوی مِصر روان گردید و بُتهایشان را واژگون ساخت. پس از او کارِ ایرانیان به دستِ دارا افتاد. او جادوانِ مصر را کُشت و سرزمینِ سریانیان را بدیشان بازگردانید و بنیاسرائیل را به شام بازپس فرستاد.»چنانکه پیداست، ابنخلدون نیز به درستی دریافته بود که کوروش شاهی خودسالار و از خاندانی جداگانه بوده و داستانِ گشودنِ بابل را با زبانی روشن و زیبا بازمینویسد.
او در جای دیگر چنین میآورد:
ابنِعمید گوید: «در سامانبندیِ این طبقه از شاهانِ ایران، از کوروش تا دارا ـ که واپسینِ ایشان است، گویند که پس از کوروش، پسرش کمبوجیه هشت سال، و به بازگفتی نه سال، و به بازگفتی بیستودو سال پادشاهی کرد و بر مصر بتاخت و آن را فروگرفت. پس از او داریوش پسر بشتاسپ بیستوپنج سال فرمان راند و این نخستینِ پادشاهان چهارگانهایی است که دانیال دربارهشان گفت: در ایران سه پادشاه فرمان خواهند راند و چون نوبت به چهارمین رسد، او توانگر گردد و از پیشینیان فرازتر رود.»از خشایارشا نیز به نامِ اَخشَویریش یاد کرده است.
📘بنخان: نسک کوروش بزرگ(بررسی نام و جایگاه او در سرچشمه های تاریخی پس از اسلام)، عرفان کرانی، ص 28 و 29
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤6
Iran Grad • ایران گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑 pinned «🔹️کوروش در تاریخ ابن خلدون نسک العِبَرِ ابنخلدون از فراگیرترین و بسژرفترین نسکهای تاریخ در جهانِ اسلامی است؛ نسکی که از دید گستره و سامان در روزگار خویش هماوردی نداشت. ابوزَید عبدالرحمان پسرِ محمد، که به ابنخلدون نامبردار است، در ماهِ رمضانِ سالِ ۷۳۲…»
🖊جستاری درباره تبار و نژاد اسکندر در دبیزگان(اسناد) ایرانی_به قلم وقار شیرازی
باید دانست که گروهی، اسکندر را همان ذوالقرنین دانستهاند که این خود سوای آن ذوالقرنین بزرگ بُوَد. از یادکردهای برجایمانده چنین برمیآید که ذوالقرنینِ بزرگ در روزگاری بسیار کهنتر میزیسته، پس از صالحِ پیامبر برانگیخته شده و خود نیز از پیامبران به شمار میرفته است.
از سوی دیگر، تبار اسکندر را به عیص پسر اسحاق میرسانند که از دودمان سام بوده و او را هرمس نیز خواندهاند. همچنین گفتهاند که یأجوج و مأجوج بسیار دیرتر از روزگار او پدیدار شدهاند. از این رو برخی میان «ذوالقرنینِ بزرگ» و «ذوالقرنینِ کوچک» جدایی نهادهاند و اسکندر را همان ذوالقرنینِ کوچک دانستهاند.
🌿 دربارهٔ تبار اسکندر
درباره نژاد و تبار اسکندر نیز سخن بسیار رفته و سه دیدگاه بیش از همه آوازه یافته.
نخست آنکه او را فرزند دارا کیانی و ناهید، دختر فیلقوس، دانستهاند؛ همان داستانی که در شاهنامه آمده ولی میرخواند در تاریخ خود میگوید:
«اگر اسکندر فرزند دارا بوده باشد، چگونه روشنک، دختر دارا، را به همسری گرفته است؟ زیرا شایسته نیست پادشاهی خداشناس با دختر برادر خویش زناشویی کند؛ مگر آنکه بگوییم در آن روزگار چنین کاری ناپسند شمرده نمیشده است.»
برخی از نسکهای کهن پارسی نیز این سخن را نپذیرفتهاند و گفتهاند که ایرانیان باستان حتی با خواهر خویش نیز زناشویی نمیکردند، چه رسد به دختر برادر.
با این همه، گروهی دیگر بر آناند که این کار در روزگار بهمن پدید آمد؛ آن هنگام که بهمن با دختر خویش همبستر شد و از آن پیوند، داراب و سپس اسکندر پدیدار گشتند.
⚔️ فیلقوس، فلوس و بازگشت اسکندر
باید دانست که گروهی، اسکندر را همان ذوالقرنین دانستهاند که این خود سوای آن ذوالقرنین بزرگ بُوَد. از یادکردهای برجایمانده چنین برمیآید که ذوالقرنینِ بزرگ در روزگاری بسیار کهنتر میزیسته، پس از صالحِ پیامبر برانگیخته شده و خود نیز از پیامبران به شمار میرفته است.
از سوی دیگر، تبار اسکندر را به عیص پسر اسحاق میرسانند که از دودمان سام بوده و او را هرمس نیز خواندهاند. همچنین گفتهاند که یأجوج و مأجوج بسیار دیرتر از روزگار او پدیدار شدهاند. از این رو برخی میان «ذوالقرنینِ بزرگ» و «ذوالقرنینِ کوچک» جدایی نهادهاند و اسکندر را همان ذوالقرنینِ کوچک دانستهاند.
🌿 دربارهٔ تبار اسکندر
درباره نژاد و تبار اسکندر نیز سخن بسیار رفته و سه دیدگاه بیش از همه آوازه یافته.
نخست آنکه او را فرزند دارا کیانی و ناهید، دختر فیلقوس، دانستهاند؛ همان داستانی که در شاهنامه آمده ولی میرخواند در تاریخ خود میگوید:
«اگر اسکندر فرزند دارا بوده باشد، چگونه روشنک، دختر دارا، را به همسری گرفته است؟ زیرا شایسته نیست پادشاهی خداشناس با دختر برادر خویش زناشویی کند؛ مگر آنکه بگوییم در آن روزگار چنین کاری ناپسند شمرده نمیشده است.»
برخی از نسکهای کهن پارسی نیز این سخن را نپذیرفتهاند و گفتهاند که ایرانیان باستان حتی با خواهر خویش نیز زناشویی نمیکردند، چه رسد به دختر برادر.
با این همه، گروهی دیگر بر آناند که این کار در روزگار بهمن پدید آمد؛ آن هنگام که بهمن با دختر خویش همبستر شد و از آن پیوند، داراب و سپس اسکندر پدیدار گشتند.
⚔️ فیلقوس، فلوس و بازگشت اسکندر
گروهی دیگر اسکندر را فرزندِ فیلقوس دانستهاند و نوشتهاند که چون هفت سال از فرمانرواییِ فیلقوس گذشت، او را با نیرنگ و کینخواهی کشتند.🗡️دلدادگیِ فلوس و گریسه(توطئه) خونین
برخی گفتهاند که اگر اسکندر را فرزند او خواندهاند، از آن روست که پدرِ راستینِ وی شناخته نبود و پدرِ مادرش را پدرِ او شمردهاند؛ چنانکه در بسیاری از زبانها و آیینها، پدرِ مادر نیز «پدر» خوانده میشود و فرزندِ دختر نیز همچون فرزندِ خونی به شمار میآید.
در گزارشهای کهن آمده که یکی از نزدیکان و زاوران(خادمان) فیلقوس، که «فلوس» نام داشت، شیفتهٔ همسرِ فیلقوس(المپیا) ــ که او را مادرِ اسکندر دانستهاند ــ شد و دل به مهر او بست.👑گفتاری دیگر اندر زادمان اسکندر
او بارها کوشید با زر و سیم، پوشاک گرانبها، گوهرها و بخششهای فراوان، دل آن بانو را به دست آورد؛ ولی زن از پذیرفتنِ خواستهٔ او سرباز زد و هرگز به او روی خوش نشان نداد.
چون فلوس از همهٔ نیرنگها و چارهاندیشیهای خود نومید شد و آتشِ خواهش در دلش فزونتر گردید، آهنگِ آن کرد که فیلقوس را از میان بردارد و کشور و همسرش را از آنِ خویش سازد.
ولی انجام چنین کاری آسان نبود؛ از این رو سالها در کمینِ هنگامِ درخور نشست.
سرانجام روزی پیش آمد که فیلقوس بخش بزرگی از سپاه خویش را برای فرونشاندنِ شورشِ شاهزادهای به نام «فیلاطوس» گسیل داشت و اسکندر را نیز با گروهی دیگر از جنگاوران به سوی پهنهای دیگر فرستاد.
در آن هنگام پایتخت از سپاه و سرداران تهی شده بود و زمان درخوریِ برای فلوس فراهم آمد.او با گروهی از بدخواهان و نابکاران بر فیلقوس تاخت و زخمهای سخت و کاری بر او زد؛ چنانکه نزدیک بود جان بسپارد.
تنها با رسیدنِ پاسبانان و دوستانِ شاه بود که او را از چنگِ تازشگران رهانیدند.
در همان روز، اسکندر از میدانِ نبرد بازگشت و پدر را در آن حالِ اندوهبار دید.فلوس و مادرش نیز در بند و آویخته بودند.
اسکندر از کشتنِ فلوس شرم داشت؛ اما مادرش بانگ برآورد:
«این فرومایه را از برابرِ من دور کن. اگر از آن میترسی که آسیبی به من رسد، بدان که مرگ برای من از چنین ننگی خوشتر است.»
اسکندر شمشیر کشید و فلوس را بر زمین افکند.سپس او را نیمهجان نزدِ فیلقوس آورد و گفت:
«ای پدر، اینک شمشیر را از من بگیر و خود این نابکار را به سزا برسان.»
فیلقوس نیز چنین کرد و با دستِ خویش کار او را یکسره ساخت
گروهی دیگر از تاریخنگاران گفته اند اسکندر فرزند پادشاهی به نام «آزر» بوده که بر اسکندریه فرمان میرانده است. فیلقوس برای استوار کردن دوستی و خویشاوندی میان دو خاندان، دختر خویش را به زنی به آزر داد و بدینسان آتش دشمنی و بیگانگی را فرونشاند.ادامه دارد ....
سالها گذشت و آن بانو از آزر آبستن شد؛ ولی آزر که هنوز کینههایی کهن در دل داشت، از سر ناسازگاری و دشمنی، همسر خود را که بارِ اسکندر را در شکم داشت، به سوی پدرش روانه ساخت.
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤5
🏜️ کودک رهاشده در بیابان
در میانهٔ راه، هنگام زادنِ کودک فرا رسید. مادر، نوزاد را به دنیا آورد ولی از بیم و درماندگی نتوانست او را با خود ببرد. از این رو کودک را در جامهای پیچید و در گوشهای از بیابان نهاد و خود راه خویش گرفت.
ولی خواستِ خداوند چیز دیگری بود.
در همان نزدیکی، گلهای از گوسفندان میچرید. یکی از میشها به فرمانِ پروردگار بر آن کودک مهر آورد و چند روز پیاپی نزد او میرفت و شیرش میداد. بدینگونه کودک از مرگ رهایی یافت.
چندی دیگر، شبانی که آمدوشدِ آن میش را میپایید، به شگفت افتاد.
چون راز کار را دریافت، کودک را دید و از چهره و سیمای او نشانههای بزرگی و سروری یافت. دلش به مهر او گرم شد.پس کودک را با خود به خانه برد و همچون فرزند خویش پرورد.
چون اندکی بزرگ شد، او را به آموزگاری دانا سپرد تا دانش و هنر بیاموزد. روزی آن آموزگار به انگیزهای از سرزمین خویش رانده شد و ناچار از جایی به جایی دیگر کوچید. اسکندر نیز همراه او بود. در راه، به سرزمینی رسیدند که مادرِ اسکندر در آن میزیست. چشمِ مادر بر نوجوان افتاد.در همان دم، نشانههایی که از فرزندِ خویش به یاد داشت، در او بازشناخت و دلش گواهی داد که این همان کودکِ گمشده است.
او را در آغوش کشید و از سرگذشتش پرسید.آنگاه داستان را با پدر خویش، فیلقوس، در میان نهاد.
فیلقوس نیز نشانههای بسیار از او پرسید و چون پاسخها را شنید، دریافت که این جوان همان کودکِ گمشده است.
از آن پس او را همچون فرزند خویش گرامی داشت و در پرورش و آموزش او کوشید. چون فیلقوس در اسکندر نشانههای بزرگی، فرزانگی و فرمانروایی دید، او را جانشین خویش ساخت.
✅️ یادآوری:
در میانهٔ راه، هنگام زادنِ کودک فرا رسید. مادر، نوزاد را به دنیا آورد ولی از بیم و درماندگی نتوانست او را با خود ببرد. از این رو کودک را در جامهای پیچید و در گوشهای از بیابان نهاد و خود راه خویش گرفت.
ولی خواستِ خداوند چیز دیگری بود.
در همان نزدیکی، گلهای از گوسفندان میچرید. یکی از میشها به فرمانِ پروردگار بر آن کودک مهر آورد و چند روز پیاپی نزد او میرفت و شیرش میداد. بدینگونه کودک از مرگ رهایی یافت.
چندی دیگر، شبانی که آمدوشدِ آن میش را میپایید، به شگفت افتاد.
چون راز کار را دریافت، کودک را دید و از چهره و سیمای او نشانههای بزرگی و سروری یافت. دلش به مهر او گرم شد.پس کودک را با خود به خانه برد و همچون فرزند خویش پرورد.
چون اندکی بزرگ شد، او را به آموزگاری دانا سپرد تا دانش و هنر بیاموزد. روزی آن آموزگار به انگیزهای از سرزمین خویش رانده شد و ناچار از جایی به جایی دیگر کوچید. اسکندر نیز همراه او بود. در راه، به سرزمینی رسیدند که مادرِ اسکندر در آن میزیست. چشمِ مادر بر نوجوان افتاد.در همان دم، نشانههایی که از فرزندِ خویش به یاد داشت، در او بازشناخت و دلش گواهی داد که این همان کودکِ گمشده است.
او را در آغوش کشید و از سرگذشتش پرسید.آنگاه داستان را با پدر خویش، فیلقوس، در میان نهاد.
فیلقوس نیز نشانههای بسیار از او پرسید و چون پاسخها را شنید، دریافت که این جوان همان کودکِ گمشده است.
از آن پس او را همچون فرزند خویش گرامی داشت و در پرورش و آموزش او کوشید. چون فیلقوس در اسکندر نشانههای بزرگی، فرزانگی و فرمانروایی دید، او را جانشین خویش ساخت.
✅️ یادآوری:
هر تاریخپژوهی که با گزراشهای یونانی درباره زادمان کوروش آشنا باشد پی می برد که بخش بزرگی از این داستان رونویسی شده از استوره زایش و پرورش کوروش بزرگ است👹 داستان دیو و اسکندر
جز این بازگفتها، سخنان دیگری نیز دربارهٔ زادمان اسکندر گفتهاند که از روی نادانی و پیورزی(تعصب) بوده.✅️ یادآوری:
برخی گفتهاند هنگامی که مادرِ اسکندر به سوی خانهٔ پدر گسیل شد، دیوی با او همبستر شد و درآمیخت و اسکندر از آن پیوند زاده شد.
نویسنده این سخن را یاوه و دور از خرد میداند که برساختهی بهدینان(زرتشتیان) پارسیست.
1-شگرف است که خود یونانیان چنین بازگفتی را درباره اسکندر دارند.مادرش پس از مرگ فیلیپ بدو گفت که فرزند فیلیپ مقدونی نیست بلکه فرزند خدای زئوس(دِئوس/دیو) است.🔥 گفتار آذرکیوان در تبار اسکندر
۲-یا در بازگفتی دیگر فوکوس میگوید اسکندر پس از گشودن مصر و بنیادگذاری شهر اسکندریه و رفتن به شهر سیوا و گفتگو با هاتف خدای آمون، دیگر فیلیپ را پدر خود نمی دانست و می گفت پسر آمون خدای مصر بوده.
۳-هتا در بازگفت سریانی داستان کالیستن دروغین، یعنی اسکندر نامه سریانی، آمده که اسکندر پسر ناپاکزاده نکتانبوس فرعون مصر، و المپیا همسر فیلیپ مقدونیست!!!
پس باور زرتشتیان پارسی در این باره دروغ و جعل نیست.
از آذرکیوان نیز داستانی آوردهاند.🔷️ سرانجام اسکندر پور کیست؟
او گفته است:
«در جهانِ دیگر، اسکندر را همراه با داراب دیدم. از داراب دربارهٔ تبارِ اسکندر پرسیدم. داراب پاسخ داد:
پیکرِ او از پیکرِ من است؛ اما روانِ او از جهانی برتر و مینویتر سرچشمه گرفته است و خداوند به راستیِ کارها داناتر است.»
همانگونه که دیده شد درباری کیستی پدر اسکندر چه در دبیزگان ایرانی و یونانی چندسخنی و شک و گمان است.
که برخی به تاریخ نزدیکترند و برخی رنگ و بوی افسانه دارند. اما آنچه از همه روشنتر مینماید، اینست که پدر ناشناختگی اسکندر چنان از دیرباز پرآوازه و فراسرود بوده که کمتر کسی از آن نآاگاه بوده و هر کسی کوشیده به پندارش پاسخی برای آن بیابد. اینک کدام یک راست است شاید هیچگاه آشکار نشود.
📘بنخان: کتاب روزمه خسروان، نوشته وقار شیرازی، رویهی 253 تا 255، با کمی ساده سازی
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤6
Forwarded from کانال تاریخ ایران
وقتی به تاریخ علم نگاه میکنیم، نامهایی هستند که مسیر بشریت را عوض کردند. یکی از بزرگترینِ این نامها، «محمد زکریای رازی» است؛ نابغهای که در غرب او را به نام Rhazes میشناسند و به او لقب «پدر شیمی شرق» دادهاند. اما او که بود و از کجا آمد؟
👑 فرزند ری، افتخار ایران
زکریای رازی در سال ۲۵۱ هجری قمری در شهر ری به دنیا آمد؛ شهری که در آن دوران یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی ایران بود. جالب اینجاست که رازی در جوانی موسیقیدان و صراف بود و تا سی سالگی به علم روی نیاورد. اما وقتی روی آورد، دنیا را تکان داد.
او برای تحصیل به بغداد رفت و در آنجا زیر نظر استادان بزرگ به تحقیق پرداخت. سپس به ری بازگشت و ریاست بیمارستان این شهر را بر عهده گرفت. شهرتش آنقدر بالا گرفت که بعدها ریاست بزرگترین بیمارستان بغداد را نیز به او سپردند.
⚗️ کشفیاتی که جهان شیمی را متحول کرد
@IranGrad
👑 فرزند ری، افتخار ایران
زکریای رازی در سال ۲۵۱ هجری قمری در شهر ری به دنیا آمد؛ شهری که در آن دوران یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی ایران بود. جالب اینجاست که رازی در جوانی موسیقیدان و صراف بود و تا سی سالگی به علم روی نیاورد. اما وقتی روی آورد، دنیا را تکان داد.
او برای تحصیل به بغداد رفت و در آنجا زیر نظر استادان بزرگ به تحقیق پرداخت. سپس به ری بازگشت و ریاست بیمارستان این شهر را بر عهده گرفت. شهرتش آنقدر بالا گرفت که بعدها ریاست بزرگترین بیمارستان بغداد را نیز به او سپردند.
⚗️ کشفیاتی که جهان شیمی را متحول کرد
رازی را به حق پدر شیمی شرق مینامند. او برای اولین بار در تاریخ الکل را تقطیر کرد و خواص ضدعفونیکننده آن را کشف نمود. همین کشف پایهای شد برای داروسازی مدرن.🏥 پزشکی که از مرگ نجات داد
او همچنین اسید سولفوریک را شناسایی کرد؛ مادهای که امروزه یکی از مهمترین مواد شیمیایی صنعتی جهان است.
رازی مواد شیمیایی را برای اولین بار به دو دسته آلی و معدنی تقسیم کرد، تقسیمبندیای که هنوز هم در شیمی مدرن استفاده میشود.
کتاب «سر الاسرار» او که در غرب به نام Secretum Secretorum شناخته میشود، قرنها مرجع اصلی شیمیدانان اروپایی بود.
رازی تنها شیمیدان نبود. او در پزشکی نیز انقلابی به پا کرد.🔬 پدر روش تجربی در پزشکی
برای اولین بار در تاریخ آبله و سرخک را از یکدیگر تشخیص داد و علائم هر کدام را به طور جداگانه توضیح داد. این کار او جان میلیونها نفر را در طول تاریخ نجات داد.
کتاب «الحاوی» او که دایرةالمعارف بزرگ پزشکی بود، تا قرن شانزدهم میلادی در دانشگاههای اروپا تدریس میشد. این کتاب آنقدر ارزشمند بود که در قرن سیزدهم به دستور پادشاه سیسیل به لاتین ترجمه شد.
رازی همچنین اولین کسی بود که از بخیه زدن زخم با نخ روده استفاده کرد؛ روشی که امروزه هنوز در جراحی کاربرد دارد.
رازی قرنها قبل از اروپاییان اعلام کرد که پزشک باید به جای اتکا به کتابهای قدیمی، بیمار را مستقیماً مشاهده و آزمایش کند. او اولین کسی بود که برای آزمایش داروها از گروه کنترل استفاده کرد؛ روشی که امروزه پایه تمام آزمایشهای بالینی دنیاست.📚 https://t.me/Persian_History_Archive
پایان زندگی رازی تلخ بود. در اواخر عمر به بیماری چشم مبتلا شد و بیناییاش را از دست داد. گفته میشود وقتی پزشکی برای درمانش آمد، رازی از او پرسید: «چشم چند لایه دارد؟» پزشک نتوانست جواب دهد. رازی گفت: «کسی که ساختار چشم را نمیداند، نمیتواند آن را درمان کند.» و درمان را نپذیرفت.
زکریای رازی در سال ۳۱۳ هجری قمری در شهر ری درگذشت. امروزه کشورهای مختلف به دنبال مصادره این بزرگمرد هستند، اما تاریخ چیز دیگری میگوید؛ او فرزند ری بود، فرزند ایران.
@IranGrad
Telegram
کانال تاریخ ایران
از ماد تا امروز؛ روایت تاریخ، فرهنگ و شکوه ایران
لینک کانال👇👇
https://t.me/Persian_History_Archive
لینک کانال👇👇
https://t.me/Persian_History_Archive
🫡4
Forwarded from Iran Grad • ایران گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑
🤝🏻 همنشینی پارس و ایلام، آغاز برهمکنشی فرهنگی و دیوانی
آمدنِ پارسیانِ کوچرو به درون مرزهای فرمانرواییِ ایلام، ایلامیان را بر آن داشت تا این زانیچ(قومِ) جنگاور و نیرومند را به شهرهای خویش، بمانند شوش، درآورند و در کارهای گوناگون به کار گیرند.
این همنشینی نه تنها به آشنایی و پیوندی ژرف میان دو زانیچ انجامید، بلکه پارسیان در پرتو آن، فوت و فند شهرسازی، هنر، نمودهای شهریگری و از همه برتر، شیوهٔ فرمانروایی را از ایلامیان فراگرفتند.
در پی این پیوند پایدار، پارهای از آیینهای دینیِ ایلامیان نیز به درونِ رسمها و باورهای آیینیِ هخامنشیان راه یافت. حتی اگر این وامگیری را نپذیریم، همانندیهایی آشکار میان دو دستگاه آیینی دیده میشود که شایستهٔ درنگ و پژوهش است.
👑 خویدوده-پیوند خویشاوندی در دستگاه شاهی
🔱 ایزدان ایلامی-چندخدایی با کارکردهای روشن
✨ همسانی با باورهای هخامنشی،
سهگانهٔ وَرجاوند(مقدس)
🕯️ دگرگونی دینی در هزارهٔ نخست ق. م، گذر از شمایل به اندیشه
🏛️ نیایشگاهها و بلندیها- پاکی، فراز، و جدایی از خاک
🔥 رسمها و نمادهای هنبازین(مشترک)-از آتش تا تخت روان
📜 پذیرش رسمی آیین ایلامی-از گنجخانه تا زبان
آمدنِ پارسیانِ کوچرو به درون مرزهای فرمانرواییِ ایلام، ایلامیان را بر آن داشت تا این زانیچ(قومِ) جنگاور و نیرومند را به شهرهای خویش، بمانند شوش، درآورند و در کارهای گوناگون به کار گیرند.
این همنشینی نه تنها به آشنایی و پیوندی ژرف میان دو زانیچ انجامید، بلکه پارسیان در پرتو آن، فوت و فند شهرسازی، هنر، نمودهای شهریگری و از همه برتر، شیوهٔ فرمانروایی را از ایلامیان فراگرفتند.
در پی این پیوند پایدار، پارهای از آیینهای دینیِ ایلامیان نیز به درونِ رسمها و باورهای آیینیِ هخامنشیان راه یافت. حتی اگر این وامگیری را نپذیریم، همانندیهایی آشکار میان دو دستگاه آیینی دیده میشود که شایستهٔ درنگ و پژوهش است.
👑 خویدوده-پیوند خویشاوندی در دستگاه شاهی
در میان شاهان و شاهزادگانِ ایلامی، زناشوییِ برادر با خواهر رسمی شناختهشده بود.✅درخور نگرش است که از آفرینه(اثر)های دوران هخامنشی گواهیی درباره زناشویی با محارم هخامنشیان یافت نشده و این سخن تنها نگر نویسنده نسک(کتاب) است.
گاه، چون برادرِ بزرگتر درمیگذشت، برادرِ کوچکتر با بیوهٔ او ـ که خود خواهرش نیز بود ـ پیوند زناشویی میبست.
این رسم، که در فرهنگِ زرتشتی «خویدوده» خوانده میشود، در میان شاهانِ هخامنشی نیز رواج یافت و نشان از پیوستگیِ آیینی و اندیشگیِ این دو تراداد(سنت) دارد.
🔱 ایزدان ایلامی-چندخدایی با کارکردهای روشن
ایلامیان خدایانِ بسیار میپرستیدند. هر ایزد، چهره و کارکردی ویژه داشت و خویشکاریِ او از دیگران جدا بود.
این سامانهی وظیفهمندِ ایزدان، یادآورِ ساختارِ ایزدیِ دین زرتشتی است که در آن، ایزدان و امشاسپندان زیر چترِ اهورامزدا جای دارند.
در آغاز، «پینیکر» ـ بغبانو و ایزدبانوی بزرگ ـ در رأسِ دستگاه ایزدی ایلام جای داشت.
در هزارهٔ سوم پیش از میلاد، «هومبان» با نام خدایِ بزرگ و خدایِ خدایان، به جایگاهِ برین رسید و پینیکر همسرِ او شمرده شد.
در هزارهٔ دوم پیش از میلاد، «اینشوشیناک» ـ ایزدِ پیمان، جنگ، فرمانروایِ جهانِ مردگان و داورِ روانها ـ به این گروه افزوده شد و بدینسان، سهگانهای از دو ایزدِ نرینه و یک ایزدبانوی مادینه در پانتئونِ ایلامی پدید آمد.
✨ همسانی با باورهای هخامنشی،
سهگانهٔ وَرجاوند(مقدس)
نمونهای همانند از این ساختار را در روزگارِ اردشیر دوم هخامنشی میبینیم؛ زمانی که از اهورامزدا، میترا و آناهیتا در کنار یکدیگر یاد میشود و این سه، دستگاهی سهگانه و ورجاوند را پدید میآورند.
🕯️ دگرگونی دینی در هزارهٔ نخست ق. م، گذر از شمایل به اندیشه
در هزاره یکم پیش از میلاد، دگرگونیی ژرف در باورهای دینیِ ایلامیان روی داد.
در این دوره، تندیسسازی و پیکرنگاریِ خدایان رخت بربست و بهگمان، انگارهٔ خدایانِ بیپیکر و انتزاعی، بنیاد اندیشهٔ دینیِ ایلامی را استوار کرد.
از چراییِ این دگرگونی آگاهیِ روشنی نداریم، ولی شاید گسترشِ دینهای یکتاپرستانه ـ که پارسیان هخامنشی نیز بدان گرویده بودند ـ در این روند ناکارآمد نبوده باشد.
🏛️ نیایشگاهها و بلندیها- پاکی، فراز، و جدایی از خاک
دگرگونیِ باورها، ریختِ نیایشگاهها را نیز دگرگون کرد.
از هزارهٔ دوم پیش از میلاد، زیگوراتهای بلند پدید آمدند تا جایگاهِ نیایش و خانهٔ خدایان از خاکِ آلوده به گناه دور باشد.
چنین نگرشی را در آیینِ هخامنشی نیز مییابیم؛ چنانکه هرودوت میگوید، هخامنشیان بت نداشتند و نیایشِ خود را بر کوهها و بلندیها به جای میآوردند.
🔥 رسمها و نمادهای هنبازین(مشترک)-از آتش تا تخت روان
برگزاریِ جشنهای بهاره و پاییزه، ریختن خونِ چارپایان بهسانِ پیشکش، ارجگذاری به آتش، کاربردِ آتشدان و بخوردان، سپندیِ(تقدس) سه اسبِ سپید، و گرداندنِ شاه بر تختِ روان به دستِ بزرگانِ کشور، همگی در فرهنگِ هخامنشی رواج داشت و نشان از هنایش(اثر)پذیری ژرف آنان از ایلامیان دارد.
📜 پذیرش رسمی آیین ایلامی-از گنجخانه تا زبان
دادن نذرها از داراییِ دهیونامی(دولتی) برای خدایانِ ایلامی ـ همچون هومبان ـ و برگزاریِ آیینهایی چون «لان»، نشان میدهد که شاهانِ هخامنشی آیینها و رسمهای ایلامی را بهگونهای رسمی پذیرفته بودند.
همچنین، واژهها و ترمهایی چون لان و کیتن از زبانِ ایلامی به دستگاهِ دینی و دیوانیِ هخامنشی راه یافت و بخشی از آن شد
📘بنخان: نسک دین هخامنشیان، رضا مهرآفرین، ص 531و 532
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤5
Forwarded from 𝒫𝑒𝓇𝓈𝒾𝒶𝓃 𝒷𝑜𝓎
ایران پیش از ورد آریایی ها
قسمت اول
🏛 عیلام؛ تمدنی که پیش از همه برخاست
عیلامیها یکی از کهنترین تمدنهای فلات ایران بودند؛ مردمانی که از حدود ۳۲۰۰ پیش از میلاد در جنوبغرب ایران حکومت تشکیل دادند و هزاران سال در کنار سومر، اکد، بابل و آشور، از قدرتهای مهم خاور نزدیک بهشمار میرفتند.
🏛 پایتخت؛ شوش
▪️
در پستهای بعدی سراغ کاسیها و لولوبیها، همسایگان زاگرسنشین عیلامیها خواهیم رفت. 🗻
https://t.me/Persian_History_Archive
----------------
@IranGrad
قسمت اول
🏛 عیلام؛ تمدنی که پیش از همه برخاست
عیلامیها یکی از کهنترین تمدنهای فلات ایران بودند؛ مردمانی که از حدود ۳۲۰۰ پیش از میلاد در جنوبغرب ایران حکومت تشکیل دادند و هزاران سال در کنار سومر، اکد، بابل و آشور، از قدرتهای مهم خاور نزدیک بهشمار میرفتند.
🏛 پایتخت؛ شوش
شوش فقط یک شهر نبود؛ قلب سیاسی، اقتصادی و مذهبی عیلام بود. شاهان در آن فرمان میراندند، آیینهای مذهبی برگزار میشد و بخش بزرگی از ثروت و اسناد حکومتی در آن نگهداری میشد.⚔️ جنگها و سیاست
🜁 نام سرزمینشان: «هلتمتی»
عیلامیها سرزمین خود را «هلتمتی» مینامیدند؛ واژهای که معمولاً به معنای «سرزمین خدایان» ترجمه میشود و نشان میدهد مذهب و حکومت در عیلام پیوندی عمیق داشتند.
عیلامیها قرنها با سومر، اکد، بابل و آشور درگیر رقابت و جنگ بودند. گاه شکست میخوردند و گاه پیروز میشدند، اما همواره یکی از بازیگران اصلی سیاست منطقه باقی ماندند.🏺 معماری و هنر
یکی از دورههای اوج قدرت عیلام در سده دوازدهم پیش از میلاد و دوران پادشاهی شوتروکنهونته بود. او بابل را فتح کرد و آثار ارزشمندی از جمله سنگنوشته مشهور قانون حمورابی را به عنوان غنیمت به شوش منتقل کرد؛ همان اثری که امروزه در موزه لوور نگهداری میشود.
▪️
ساخت زیگورات چغازنبیل؛ یکی از سالمترین زیگوراتهای جهان👑 ساختار حکومت
▪️ مجسمهسازی با سبک ویژه و چهرههای کشیده
▪️ مهرهای استوانهای با نقشهای اسطورهای
▪️ خط عیلامی؛ در کنار آن، خط عیلامی آغازین نیز وجود داشت که هنوز بهطور کامل رمزگشایی نشده است.
عیلام همیشه یک دولت کاملاً یکپارچه نبود؛ بلکه از نواحی مهمی مانند شوش، انشان و سیماشکی تشکیل میشد. در دورههای مختلف، فرمانروایان محلی بر این مناطق حکومت میکردند و در زمان قدرتگیری دولت مرکزی، شاه بزرگ یا «سوکّلمَخ» جایگاه برتر را در اختیار داشت.💥 سقوط
پایان عیلام بسیار تلخ بود. در سال ۶۴۰ پیش از میلاد، آشوربانیپال، پادشاه آشور، به شوش حمله کرد و بخش بزرگی از شهر را ویران ساخت. بر اساس نوشتههای خود او، آرامگاههای شاهان عیلامی نیز تخریب شدند. بسیاری از پژوهشگران این رویداد را از خشنترین و ویرانگرترین حملات ثبتشده در تاریخ دنیای باستان میدانند.اما عیلام با سقوط شوش از میان نرفت. بسیاری از سنتهای اداری، فرهنگی و حتی برخی نامهای عیلامی در دوران هخامنشیان ادامه یافت. به همین دلیل، رد پای این تمدن کهن را میتوان در بخشهایی از تاریخ و فرهنگ ایرانِ بعدی مشاهده کرد.
🌱 میراث
در پستهای بعدی سراغ کاسیها و لولوبیها، همسایگان زاگرسنشین عیلامیها خواهیم رفت. 🗻
https://t.me/Persian_History_Archive
----------------
@IranGrad
❤2🫡1
Forwarded from کانال تاریخ ایران
ایران پیش از ورود آریاییها
قسمت دوم: کاسیها
🏔️ کاسیها؛ فاتحان زاگرس که بر بابل فرمان راندند
کاسیها (Kassites) قومی زاگرسنشین بودند که از نواحی کرمانشاه و لرستان برخاستند. آنها قرنها در سایهی تمدنهای بزرگتر زندگی میکردند، اما یک روز سرنوشت ورق خورد و نامشان برای ۴۰۰ سال با تاریخ بابل گره خورد!
-----------------
@IranGrad
قسمت دوم: کاسیها
🏔️ کاسیها؛ فاتحان زاگرس که بر بابل فرمان راندند
کاسیها (Kassites) قومی زاگرسنشین بودند که از نواحی کرمانشاه و لرستان برخاستند. آنها قرنها در سایهی تمدنهای بزرگتر زندگی میکردند، اما یک روز سرنوشت ورق خورد و نامشان برای ۴۰۰ سال با تاریخ بابل گره خورد!
👑 چطور کاسیها به بابل رسیدند؟
در سال ۱۵۹۵ پیش از میلاد، پادشاه هیتیها به بابل حمله کرد، شهر را غارت کرد و مجسمهی مارداک — خدای بزرگ بابل — را با خود برد. اما هیتیها قصد ماندن نداشتند؛ آنها به سرعت عقبنشینی کردند و بابلِ ویرانشده را در یک خلأ قدرت تنها گذاشتند.
اینجا بود که کاسیها، که از پیش در حاشیهی بابل نفوذ کرده بودند، فرصت را غنیمت شمردند. پادشاهی به نام اَگوم دوم (Agum II) رهبری این دوران تازه را به دست گرفت.
✨ افسانهی بازگشت مارداک.
طبق روایتی باستانی، مجسمهی مارداک ۲۴ سال در غیبت ماند تا اینکه — بهگفتهی همان روایت — خود به بابل بازگشت! این داستان شاید بیش از آنکه واقعیت تاریخی باشد، افسانهایست که اَگوم دوم برای مشروعیتبخشیدن به حکومت تازهی خود ساخته بود؛ چون مردم بابل باور داشتند بدون خدایشان، شهرشان روحی ندارد. این ترفند جواب داد: کاسیها بهعنوان حافظان سنت بابلی پذیرفته شدند
🏛️ چند سال بر بابل حکومت کردند؟.
آغاز حکومت: حدود ۱۵۹۵ پیش از میلاد
پایان حکومت: حدود ۱۱۵۵ پیش از میلاد
کاسیها حدود ۴۰۰ سال بر بابل فرمانروایی کردند؛ طولانیترین سلسلهی یکپارچه در تاریخ بابل
🔥 سقوط: انتقام ایلامhttps://t.me/Persian_History_Archive
پایان کاسیها با حملهی پادشاه بزرگ ایلام، شوتروک-ناخونته (Shutruk-Nahhunte)، رقم خورد. در حدود ۱۱۵۵ پیش از میلاد، او بابل را تصرف کرد و سلسلهی کاسی را برای همیشه برچید.
او گرانبهاترین گنجینههای بابل را به شوش، پایتخت ایلام، فرستاد. یکی از آنها لوح قانون حمورابی بود — اما شوتروک-ناخونته فقط آن را نبرد، بلکه بخشی از متن اصلی قوانین حمورابی را پاک کرد تا کتیبهی پیروزی خودش را روی آن بکوبد!
این لوح قرنها بعد در کاوشهای شوش پیدا شد و امروز در موزهی لوور پاریس نگهداری میشود — و جای خالیِ پاکشده هنوز روی سنگ دیده میشود؛ ردی سههزار ساله از یک پیروزی ایرانی بر بابل
-----------------
@IranGrad
❤1
🌄 پیوندهای کهن ایرانیان و هندیان
🧬 ریشهای یگانه، فرهنگی همخون
پیوند هندوان و ایرانیان پیشینهای بس کهن دارد.
هر دو گروه شاخهایی از نژاد آریایی بودند و در زبان، دین، آیین، و سامانهای هبودمانی(اجتماعی)، همانندیهای ژرف داشتند.
از همین رو، رشتهٔ پیوندشان را هیچگاه نمی گسستند و همواره در دادوستدی فرهنگی و آیینی با یکدیگر بودند.
همانندی زبان سانسکریتِ وداها با زبان اوستا، و نیز نزدیکی میان ایزدان ودایی و ایزدان اوستایی، گواهی روشن بر این خویشاوندی است.
در هر دو تراداد(سنت)، نام شاهان استورهایی چون جمشید، فریدون و کاووس بازتاب یافته است.
مهر یا میترا ــ ایزد روشنایی، پاسدار پیمان و نگاهبان راستی ــ از ایزدان هنبازین(مشترک) دو فرهنگ بود و در هر دو سرزمین جایگاهی بلند داشت.
🔥 آیین مزدیستی در هند
🧙♂️ کوچ مغان و گسترش آیینها
📜 بازتاب یک کشاکش آیینی
🌿 از آگنی تا آذر، از سوما تا هوم
🥛 پیشکشهای مینوی
👑 گل سپند در دست شاهان
@persian_history_Archive
🧬 ریشهای یگانه، فرهنگی همخون
پیوند هندوان و ایرانیان پیشینهای بس کهن دارد.
هر دو گروه شاخهایی از نژاد آریایی بودند و در زبان، دین، آیین، و سامانهای هبودمانی(اجتماعی)، همانندیهای ژرف داشتند.
از همین رو، رشتهٔ پیوندشان را هیچگاه نمی گسستند و همواره در دادوستدی فرهنگی و آیینی با یکدیگر بودند.
همانندی زبان سانسکریتِ وداها با زبان اوستا، و نیز نزدیکی میان ایزدان ودایی و ایزدان اوستایی، گواهی روشن بر این خویشاوندی است.
در هر دو تراداد(سنت)، نام شاهان استورهایی چون جمشید، فریدون و کاووس بازتاب یافته است.
مهر یا میترا ــ ایزد روشنایی، پاسدار پیمان و نگاهبان راستی ــ از ایزدان هنبازین(مشترک) دو فرهنگ بود و در هر دو سرزمین جایگاهی بلند داشت.
🔥 آیین مزدیستی در هند
🧙♂️ کوچ مغان و گسترش آیینها
نشانههایی هست که آیین مزدیستی، دستکم در بخشهایی از هند، رواج داشته و مردمانی از آن سرزمین، خونی ایرانی در رگ داشتهاند.*یادآوری:
با چیرگی هخامنشیان بر بخشهایی از هند، گروهی از مغان در آن سرزمین جای گرفتند و دو رسم مِهَند(مهم) در آنجا پراکنیدند.
از آن میان، یکی پیوند زناشویی با خویشان نزدیک (خویدوده)* و دیگری گونه ایی از مهرپرستی.
رسم سپردن پیکر مردگان به پرندگان شکاری که در پهنهی تاکسیلا شناخته شده بود و بهدست مغان در هندوستان رونق یافت.
درخور نگرش دوستان گرامی امروز آشکار شده خویدوده در دین زرتشت و اوستا به هیچ روی به معنای زناشویی با محارم نیست و این انگاره نویسنده نسک(کتاب) است.⚔️ دیوان و خدایان هند
📜 بازتاب یک کشاکش آیینی
سنگنبشتهٔ دیوانِ خشایارشا، پاداندیشی(مخالفت) ژرفی با پرستش دیوان دارد.🌞 ایزدان همریشه
از آنجا که واژهٔ «دیو» در تراداد(سنت) ایرانی برای خدایان هندوان بهکار میرفت، این گمان پدید میآید که شاید فردید(منظور) خشایارشاه نکوهش باورهای هندویی بوده است.
چون جنگ اوستا نیز با خدایان همین پهنههای هندویی بوده و به خدایان خاوری گوشزد دارد.
با این همه، با بودن این گسست و کشاکش در سپیدهدم زرتشتیگری، ریگن هنبازین(میراث مشترک) آن روزگاران که دو تیره هنوز یک قوم بودند، همچنان پایدار ماند.
🌿 از آگنی تا آذر، از سوما تا هوم
ایزدان بسیاری در هر دو فرهنگ همنام و همکارکرد بودند:🐎 آیین قربانی
آگنی و آذر، ایندرا و ثریته، وای و وایو، میترا و مهر، سوریا و خورشید.
هتا نوشابهٔ آیینیِ سوما در هند و هوم در ایران و هنر و مهرازی(معماری) هر دو شهرآیینی که همانند است بی نیاز از آوردن برهان و بهانه است.
در آیینهای نیایش، موبدان یا برهمنان، شاخهای از گیاه ورجاوند ــ برسم ــ در دست میگرفتند؛ رسمی که در هر دو تراداد(سنت) دیده میشود.
🥛 پیشکشهای مینوی
قربانی در پیشگاه ایزدان، در هر دو فرهنگ رواج داشت. پیشکشهایی چون شیر، آب پاک، شیرهٔ گیاه هوم (سوما)، میوه، سبزی، کره و گوشت، در هر دو آیین دیده میشود.🌸 لوتوس؛ نماد برآمدن از آب
در آیین زرتشتی، این پیشکش «میزد» نام داشت و در هند «مدهه» خوانده میشد. هند و ایران افزون بر پیشکش به ایزد آسمان، برای آب و آتش هم قربانی میکردند.در این میان قربانی اسب، ارجمندترین گونهٔ قربانی ودایی به شمار میرفت؛ بنابر گزارش کهن نگاران یونانی شاهان هخامنشی نیز اسب قربانی میکردند. پیشکش هوم یا سوما، خدایان را نیرو میبخشید و پیوند زمین و آسمان را استوار میکرد.
👑 گل سپند در دست شاهان
یکی از کهنترین و ریشهدارترین نمادهای هند، گل لوتوس (نیلوفر) است؛✨ فرجام سخن
نمادی از زایش، روشنایی و رخنمایی.
رخنمایی گل لوتوس در هنر و آیین هند نیرومندتر و بسیار روشنتر از هنر و آیین ایرانیست.
این گل در آب میروید، با برآمدن خورشید میشکفد و با فروشدنش بسته میشود.
این سازمایه فرهنگی در هنر هخامنشی نیز جایگاهی والا یافت.
در دست شاهان هخامنشی ــ بهویژه خشایارشا ــ این گل دیده میشود که نشانهای سپند و شاهانه است.
دو فرشته ایرانی، مهر و اردویسور آناهیتا، نیز با نیلوفر پیوند دارند؛
و این، نشانی دیگر از همریشگی نمادها در این دو جهانِ فرهنگی است.
ایرانیان و هندیان، گرچه در گذر زمان راههایی جدا پیمودند، لیک بنمایههای مینوی و استورهایِ هنبازینشان همچنان در آیین، هنر، زبان و اندیشه برجای ماند.
چونان دو شاخه از یک درخت کهن، که هر یک به سویی روییدهاند، ولی ریشهشان در خاکی یگانه است.
📘بنخان: نسک دین هخامنشیان، رضا مهرآفرین، ص ۵۳۸ تا ۵۴۰
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست.
@persian_history_Archive
❤4
Forwarded from کانال تاریخ ایران
ایران پیش از ورود اریایی ها
قسمت سوم : لولوبی ها
لولوبیها — قومی که از دل کوه تسلیم نشد
پس از کاسیها که از کوهستان به دشت بابل رسیدند و امپراتوری ساختند، حالا به قومی میرسیم که هیچوقت نخواست از کوه پایین بیاید... و همین، رازِ ماندگاریشان شد.
⛰️ در دل زاگرس، در دشت شهرزور (مرز امروزی ایران و عراق)، کنفدراسیونی از قبایل جنگاور زندگی میکرد به نام لولوبی. نه شهر بزرگی داشتند نه دیوانسالاری مثل ایلامیها؛ قدرتشان از تنگههای کوهستانی میآمد — گذرگاههای تجارت قلع و لاجورد میان میانرودان و فلات ایران.
🗿 نام لولوبی برای همیشه با شکستی ثبت شد: نارام-سین، نوهی سارگون اکدی، در نبردی پادشاه لولوبی به نام ساتونی را شکست داد. نتیجهی این پیروزی، یکی از مشهورترین آثار باستان شد: استل پیروزی نارام-سین، تندیسی که نارام-سین را در حال صعود از کوه و کوبیدن دشمنان زیر پایش نشان میدهد، خود را با لقب «شاه چهار گوشهی جهان» خداگونه میخواند. این اثر امروز در لوور پاریس است.
🔥 اما شکست در یک نبرد پایان لولوبی نبود. آنها قرنها در برابر اکدیها، سومریها، آشور و بابل دوام آوردند — تا سال ۸۸۱ پیش از میلاد که آشورناصرپال دوم باز هم مجبور شد شورشی از این قوم را سرکوب کند. نزدیک به ۱۵۰۰ سال، نامشان در کتیبهی دشمنانشان تکرار میشد.
🌄 لولوبیها پادشاهی متحدی نساختند که در کتابهای تاریخ بدرخشد. میراثشان روی سنگ یک دشمن حک شده، نه روی لوحهی خودشان. اما همین کافی بود تا نشان دهند: فتح یک قوم، با شکستدادنش در یک روز فرق دارد.
در قسمت بعد، به ماناییها میرسیم — قومی دیگر از همین زاگرس که قرنها بعد، چیزی بزرگتر از یک کنفدراسیون ساختند: شکلی اولیه از پادشاهی.
📚
قسمت سوم : لولوبی ها
لولوبیها — قومی که از دل کوه تسلیم نشد
پس از کاسیها که از کوهستان به دشت بابل رسیدند و امپراتوری ساختند، حالا به قومی میرسیم که هیچوقت نخواست از کوه پایین بیاید... و همین، رازِ ماندگاریشان شد.
⛰️ در دل زاگرس، در دشت شهرزور (مرز امروزی ایران و عراق)، کنفدراسیونی از قبایل جنگاور زندگی میکرد به نام لولوبی. نه شهر بزرگی داشتند نه دیوانسالاری مثل ایلامیها؛ قدرتشان از تنگههای کوهستانی میآمد — گذرگاههای تجارت قلع و لاجورد میان میانرودان و فلات ایران.
🗿 نام لولوبی برای همیشه با شکستی ثبت شد: نارام-سین، نوهی سارگون اکدی، در نبردی پادشاه لولوبی به نام ساتونی را شکست داد. نتیجهی این پیروزی، یکی از مشهورترین آثار باستان شد: استل پیروزی نارام-سین، تندیسی که نارام-سین را در حال صعود از کوه و کوبیدن دشمنان زیر پایش نشان میدهد، خود را با لقب «شاه چهار گوشهی جهان» خداگونه میخواند. این اثر امروز در لوور پاریس است.
🔥 اما شکست در یک نبرد پایان لولوبی نبود. آنها قرنها در برابر اکدیها، سومریها، آشور و بابل دوام آوردند — تا سال ۸۸۱ پیش از میلاد که آشورناصرپال دوم باز هم مجبور شد شورشی از این قوم را سرکوب کند. نزدیک به ۱۵۰۰ سال، نامشان در کتیبهی دشمنانشان تکرار میشد.
🌄 لولوبیها پادشاهی متحدی نساختند که در کتابهای تاریخ بدرخشد. میراثشان روی سنگ یک دشمن حک شده، نه روی لوحهی خودشان. اما همین کافی بود تا نشان دهند: فتح یک قوم، با شکستدادنش در یک روز فرق دارد.
در قسمت بعد، به ماناییها میرسیم — قومی دیگر از همین زاگرس که قرنها بعد، چیزی بزرگتر از یک کنفدراسیون ساختند: شکلی اولیه از پادشاهی.
📚
مآخذ: Britannica؛ Wikipedia, "Lullubi" و "Victory Stele of Naram-Sin"؛ Frayne (1990)
@persian_history_Archive
قومی که تاریخ نخواند محکوم به تکرار ان است
@IranGrad
❤2
🌍 برهمکنشی(تعامل) پارسیان با مصریان و سکاها
🏺 همگرایی ایران و مصر در روزگار هخامنشی
ایران و مصر در روزگار هخامنشی با نرمش و روانسازیِ فرهنگی، پارهای از آیینها و شیوههای یکدیگر را پذیرفتند؛ و این پذیرش، مایه نزدیکی دو سرزمین شد.
این همگرایی، افزون بر زمینههای فرهنگی، برآمده از دوراندیشیِ سیاسیِ شاهان هخامنشی بود؛ چه آنان برای پایداریِ فرمانروایی خویش و پیشگیری از شورش، میکوشیدند دلِ مردمان سرزمینهای گشوده را به دست آورند.
با آنکه میان باورهای دینی و آیینهای ایرانیان و مصریان ناهمسانیهای بنیادین بود، داریوش راه و روش کوروش را دنبال کرد. او در آیینهای دینی مصریان همباشی(شرکت) جست، نیایشگاهی باشکوه برای خدای بزرگ آنان در آبادی خارگه برپا ساخت و خود را «شاهِ مصر» خواند.
🎨 هنر مصری در دربار پارس
🏺 همگرایی ایران و مصر در روزگار هخامنشی
ایران و مصر در روزگار هخامنشی با نرمش و روانسازیِ فرهنگی، پارهای از آیینها و شیوههای یکدیگر را پذیرفتند؛ و این پذیرش، مایه نزدیکی دو سرزمین شد.
این همگرایی، افزون بر زمینههای فرهنگی، برآمده از دوراندیشیِ سیاسیِ شاهان هخامنشی بود؛ چه آنان برای پایداریِ فرمانروایی خویش و پیشگیری از شورش، میکوشیدند دلِ مردمان سرزمینهای گشوده را به دست آورند.
با آنکه میان باورهای دینی و آیینهای ایرانیان و مصریان ناهمسانیهای بنیادین بود، داریوش راه و روش کوروش را دنبال کرد. او در آیینهای دینی مصریان همباشی(شرکت) جست، نیایشگاهی باشکوه برای خدای بزرگ آنان در آبادی خارگه برپا ساخت و خود را «شاهِ مصر» خواند.
🎨 هنر مصری در دربار پارس
داریوش هنرمندان مصری را به ایران فراخواند؛🐎 پارسیان و سکاها
چنانکه زراندود کردن آپادانای شوش به دست استادان مصری انجام گرفت و نقش سنگتراشان و مهرازان(معماران) آنان در جایگاههای شاهانهٔ ایران تا امروز برجاست.
این نزدیکی، مایه شد که برخی نمادها و بنمایههای هنری و آیینیِ مصر در فرهنگ ایرانی راه یابد؛
از آن میان میتوان به گویِ بالدار، گلِ لوتوس و پیکرههای آمیختهٔ بالدار نماشت(اشاره کرد) که با معنایی همانند یا نزدیک، در هنر هخامنشی به کار رفتند
آنگونه که هرودوت گزارش میدهد، آیینهای سکایی با بنیادهای دینی هخامنشیان همانندی بسیار داشت.☀️ مهر و اسبهای تیزتک
به گفتهٔ او، سکاها برای خدایان خویش نه پیکره میساختند، نه پرستشگاه برپا میکردند و نه قربانگاهی میآراستند؛
جز برای «آرس» که نیایشگاهی ویژه داشت.
در باور آنان، والاترین ایزد «هستیا» بود ــ ایزد آتش ــ و پس از او «زئوس» و «زمین» که زمین را همسر زئوس میدانستند.
هستیا، که همسنگِ آذرِ ایرانی است، در فرهنگ سکایی جایگاهی بس بلند داشت.
آپولون را میتوان همتای مهر (میترا) دانست.👑 شیوه نِکانِش(تدفین) شاهان
چنانکه به گفتهٔ پژوهندگان، برای او اسب قربانی میکردند؛
زیرا میخواستند تندروترین چارپایان را برای تندترین ایزدان پیشکش کنند.
پیکر شاه سکایی را بر تختی زرین مینهادند و در دست یا زیر سر او پرنیخی(لوحی) زرین میگذاشتند که نام و اندرزها و نوشتههای گنجینه در آن نگاشته بود؛ سخنی رو به آیندگان.✨ فرجام سخن
چون اسکندر بر آرامگاه کوروش درآمد، پیکر او نیز بر تختی زرین نهاده بود.
در گورهای سکایی، یک حجرهٔ بزرگ برای زنتوبُد(قبیلهسالار) و چند حجرهٔ کوچکتر برای همراهان و نزدیکان او ساخته میشد.
در آرامگاههای شاهان هخامنشی نیز چندین جایگاه نکانِش(تدفین) دیده میشود؛ یکی برای شاه و دیگر برای همسران، فرزندان یا چاکران نزدیک.
بدینسان، هم در مصر و هم در سرزمین سکاها، دادوستد فرهنگی و آیینی میان ایرانیان و دیگر مردمان پدید آمد؛
دادوستدی که گاه در هنر و نمادها نمود یافت و گاه در آیین و اندیشه.
و این آمیزشها، شکوه و گسترهٔ فرهنگ هخامنشی را فزونتر ساخت و آن را به شاهنشاهیای چندفرهنگی و فراگیر واگردانید.
📘بنخان: نسک دین هخامنشیان، رضا مهرآفرین، ص ۵۳۷ و ۵۳۸
@IranGrad
@persian_history_Archive
❤3
Forwarded from کانال تاریخ ایران
ایران پیش از ورود اریایی
قسمت چهارم : گوتی ها
📜 گوتیها؛ قبیلهی کوهستانیِ زاگرس که امپراتوری اکد را به زانو درآورد
⛰️ ریشه در کوهستان، سایه بر سومر
گوتیها از دل کوههای زاگرس برخاستند، احتمالاً از نواحی نزدیک همدان امروزی. هیچ خط نوشتاری از خودشان باقی نگذاشتند؛ هر چه میدانیم، روایت دشمنانشان است — سومریها، اکدیها و بعدها آشوریها — که آنها را وحشی، بیقانون و دشمن خدایان توصیف کردهاند. اما این تصویر یکطرفه، تنها نیمی از واقعیت را نشان میدهد.
پیش از آنکه قدرت را بهطور رسمی در دست بگیرند، گوتیها دههها در منطقه حضور داشتند و حتی شهر اَدَب را به پایتخت خود بدل کرده بودند. نامشان نخستینبار در دوران شَر-کالی-شَری، یکی از آخرین شاهان بزرگ اکد، در کتیبهها ظاهر میشود؛ جایی که او مدعی میشود «یوغ بر گوتیوم تحمیل شد» — جملهای که نشان میدهد گوتیها از همان زمان، تهدیدی واقعی بودند، نه صرفاً یاغیانی پرسهزن.
👑 سقوط اکد و دوران آشوب (حدود ۲۱۵۰ تا ۲۰۵۰ پ.م.)
منابع👇
قسمت چهارم : گوتی ها
📜 گوتیها؛ قبیلهی کوهستانیِ زاگرس که امپراتوری اکد را به زانو درآورد
⛰️ ریشه در کوهستان، سایه بر سومر
گوتیها از دل کوههای زاگرس برخاستند، احتمالاً از نواحی نزدیک همدان امروزی. هیچ خط نوشتاری از خودشان باقی نگذاشتند؛ هر چه میدانیم، روایت دشمنانشان است — سومریها، اکدیها و بعدها آشوریها — که آنها را وحشی، بیقانون و دشمن خدایان توصیف کردهاند. اما این تصویر یکطرفه، تنها نیمی از واقعیت را نشان میدهد.
پیش از آنکه قدرت را بهطور رسمی در دست بگیرند، گوتیها دههها در منطقه حضور داشتند و حتی شهر اَدَب را به پایتخت خود بدل کرده بودند. نامشان نخستینبار در دوران شَر-کالی-شَری، یکی از آخرین شاهان بزرگ اکد، در کتیبهها ظاهر میشود؛ جایی که او مدعی میشود «یوغ بر گوتیوم تحمیل شد» — جملهای که نشان میدهد گوتیها از همان زمان، تهدیدی واقعی بودند، نه صرفاً یاغیانی پرسهزن.
👑 سقوط اکد و دوران آشوب (حدود ۲۱۵۰ تا ۲۰۵۰ پ.م.)
با فروپاشی امپراتوری اکد — ترکیبی از جنگ داخلی، تغییرات اقلیمی و فشار پیوستهی گوتیها — قدرت به دست این قوم کوهستانی افتاد. فهرست شاهان سومری نام نزدیک به ۲۰ پادشاه گوتی را ثبت کرده که بیشترشان فقط پنج تا هفت سال حکومت کردند؛ برخی حتی کمتر. این الگوی حکومتهای کوتاهمدت و پیدرپی، نشانهای از بیثباتی پایدار در این دوران است..
آخرین پادشاه گوتی، تیریگان، تنها ۴۰ روز بر تخت نشست. اوتوهنگال، فرمانروای اوروک، از مذاکره با او سر باز زد، سفیرانش را به بند کشید، و سرانجام او را شکست داد — رویدادی که در حدود ۲۰۵۰ پیش از میلاد به دوران گوتی پایان داد و قدرت را به دست سومریها بازگرداند
🌙 میراثی که نامش ماند، هرچند خودشان رفتند.
نکتهای شگفتانگیز اینجاست: قرنها بعد، آشوریها نام «گوتی» را به برچسبی کلی برای هر قوم ناشناختهی زاگرس تبدیل کردند — حتی برای مادها و ماناییها که هزاران سال بعدتر ظهور کردند! یعنی نام این قوم کوهستانی، حتی پس از نابودی کامل، بهعنوان مترادفِ «بیگانهی کوهستانی» در ذهن بینالنهرینیها باقی ماند.
از کوههای زاگرس تا قلب اکد، گوتیها ثابت کردند که حتی بدون خط، بدون شهر بزرگ، و بدون یک امپراتوری ماندگار، میتوان رد عمیقی در تاریخ گذاشت — ردای که نامش، فراتر از خودشان، دوام آورد
منابع👇
Sources:
Encyclopaedia Iranica, "Gutians"
Wikipedia, "Gutian people" / "Gutian rule in Mesopotamia"
World History Encyclopedia, "Gutians: The Great Villains of the Scribes"
------------
@persian_history_Archive
@IranGrad
🫡2
🕎 پیوندهای سیاسی-فرهنگی ایرانیان و یهودیان
پیشینهی پیوندهای سیاسی و دینی زانیچ(قوم) یهود با ایرانیان به سده هشتم ق. م بازمیگردد.
⚔️ اسیری و برداشت پیامبران
زمانی که پادشاه آشور به یهودا تاختن برد و شمار بسیاری آنان را به سرزمین آشور و پهنههای خاوری آن که در نزدیکی ماد بود، اسیروار کوچانید.
در اغار سده ششم ق.م دیگر بار ماجرای یادشده به دست بابلیان انجام گردید. پیامبران اسراییلی این پیشامدها را خشم یهوه، خدای بزرگ میدانستند که زانیچ برگزیده او از راه یکتاپرستی موسی و دیگر پیامبران دور شده و راه بت پرستی را پیشه کرده بودند.
🔮 نوید رهایی و پیدایش کوروش
پیشینهی پیوندهای سیاسی و دینی زانیچ(قوم) یهود با ایرانیان به سده هشتم ق. م بازمیگردد.
⚔️ اسیری و برداشت پیامبران
زمانی که پادشاه آشور به یهودا تاختن برد و شمار بسیاری آنان را به سرزمین آشور و پهنههای خاوری آن که در نزدیکی ماد بود، اسیروار کوچانید.
در اغار سده ششم ق.م دیگر بار ماجرای یادشده به دست بابلیان انجام گردید. پیامبران اسراییلی این پیشامدها را خشم یهوه، خدای بزرگ میدانستند که زانیچ برگزیده او از راه یکتاپرستی موسی و دیگر پیامبران دور شده و راه بت پرستی را پیشه کرده بودند.
🔮 نوید رهایی و پیدایش کوروش
با این همه خداوند نوید داده بود که با فرستادن دو زانیچ مادی و پارسی، هر دو فرمانروایی ستمپیشه را سرنگون و زانیچ آواره را از اسیری و بندگی خواهد رهانید.👑 یهودیان در دربار هخامنشی
این نویدهای آزادیبخش همراه با پیدایش یک رهاییبخش به نام کوروش، در پیشگوییهای برخی از پیامبران اسراییل آمده است. با این برآورد دو بار ایرانیان این زانیچ را از جنگال ستم و آوارگی آشوریان و سپستر بابلیان رهانیده اند.
در دوره فرمانروایی هخامنشی چندتن از پیامبران آنان مانند دانیال و نحمیا و... در بارگاه پادشاهی ایران بودوباش داشتند و این پیوند مایه نزدیکی دینی میان دو زانیچ گردید.✨ دادوستدهای دینی و فرهنگی
یهودیان به ایرانیان به چشم وُژانگران(ناجیان) خود می نگریستند و ایرانیان همسانیهای دینی و باورمانی ویژهایی با یهودیان بسته به دیگران مردمان پیروی خود داشتند. این انگیزهها مایه گردیده بود که پادشاهان هخامنشی نگاه ویژهایی از دید مادی و مینوی به این زانیچ(قوم) داشته باشند.
در پی داد و ستد دینی و فرهنگی میان دو توده، ایرانیان نقش بسزا و بیشتری بازی کردند. چنانکه پژوهندگان بسیاری به این برآیند رسیده اند که برخی از بنپایههای(اصول) دینی یهود مانند باور به اهریمن در برابر خدا، فرشتگان، باور به یک وژانگر، زندهشدن و داوری روان پس از مرگ و بهشت و دوزخ، پیش از تماس با ایرانیان درون دینشان نبوده ولی پس از نزدیکی و برخورد با ایرانیان، این اندیشگان درون سامانه دینی آنان گردید.🏛️ پشتیبانی هخامنشیان از نیایشکدهها
پُرنگری و دستور ویژهی شاهان هخامنشی به ساخت نیایشکدههای یهودا، قربانی برای خدای بزرگ، سوزاندان بخور و نگرفتن باج و خراج از نیایشکدهها، پربستار(کاهن) ها و باغبان های ورجاوند(مقدس)، نشانه آشکاری از پیوند ژرف آنها با این زانیچ(قوم) است.🌟 کوروش؛ برگزیده و مسیح خدای اسراییل
زانیچ یهود و پیامبران انها افزونبر این که به کوروش به چشم وژانگر می نگریستند وی را مسیح و برگزیده خدا می دانستند که همسنگ پیامبران آنها از سپندی و پاکی برخوردار بود.
جنبه های سپندی(قدسی) کوروش در نخشبرجسته مردبالدار در پاسارگاد، همانندی بسیاری با کروبیان(فرشتگان) در عهد عتیق دارد که حزقیال پیامبر از آنان سخنگشوده است.
📘بنخان: نسک دین هخامنشیان، رضا مهرآفرین، ص 536 و 537
@IranGrad
@persian_history_Archive
❤5
Forwarded from کانال تاریخ ایران
ایران پیش از ورود آریایی
قسمت پنجم: ماناییها
📜 ماناییها؛ مهندسان دیپلماسی و هنر در کابوسِ آشور و اورارتو
⛰️ ثروت در سایهی چکش و سندان
ماناییها یکی از متمدنترین و مقتدرترین اقوام بومی فلات ایران بودند که حدود هزاره نخست پیش از میلاد در مناطق جنوب دریاچه ارومیه (کردستان، آذربایجان غربی و مناطقی از کرمانشاه امروزی) سکونت داشتند. برخلاف همسایگان غربیشان یعنی آشوریها که به بیرحمی شهره بودند، ماناییها جامعهای ثروتمند، کشاورز، یکجانشین و به شدت هنرمند پدید آوردند. پایتخت آنها، شهر مستحکم «ایزیرتو»، قلب تپندهی قلمرویی بود که دقیقاً میان چکشِ امپراتوری خونخوار آشور و سندانِ پادشاهی کوهستاننشین اورارتو قرار داشت.
👑 بازی بقا؛ پادشاهانی در میان گرگها (حدود ۸۵۰ تا ۶۰۰ پ.م.)
زیستن در مرز دو ابرقدرت متخاصم، از پادشاهان مانا (مانند «ایرانزو» و «آزا») سیاستمدارانی باهوش ساخت. آنها برای بقای خاک خود، بازی دیپلماسی پیچیدهای را آغاز کردند؛ گاهی برای در امان ماندن از هجوم اورارتو با آشوریها متحد میشدند و با پرداخت باج و اسبهای اصیل مانا، امنیت خود را میخریدند، و گاهی با شورش علیه آشور، به سمت اورارتو متمایل میشدند. حکومت مانا یک ساختار فئودالی داشت و بزرگان و اشراف (شورای ریشسفیدان) قدرت زیادی در هدایت پادشاه داشتند. این قوم با چنگ و دندان و سیاست، بیش از دو قرن هویت خود را در متلاطمترین نقطهی خاورمیانه حفظ کرد.
✨
قسمت پنجم: ماناییها
📜 ماناییها؛ مهندسان دیپلماسی و هنر در کابوسِ آشور و اورارتو
⛰️ ثروت در سایهی چکش و سندان
ماناییها یکی از متمدنترین و مقتدرترین اقوام بومی فلات ایران بودند که حدود هزاره نخست پیش از میلاد در مناطق جنوب دریاچه ارومیه (کردستان، آذربایجان غربی و مناطقی از کرمانشاه امروزی) سکونت داشتند. برخلاف همسایگان غربیشان یعنی آشوریها که به بیرحمی شهره بودند، ماناییها جامعهای ثروتمند، کشاورز، یکجانشین و به شدت هنرمند پدید آوردند. پایتخت آنها، شهر مستحکم «ایزیرتو»، قلب تپندهی قلمرویی بود که دقیقاً میان چکشِ امپراتوری خونخوار آشور و سندانِ پادشاهی کوهستاننشین اورارتو قرار داشت.
👑 بازی بقا؛ پادشاهانی در میان گرگها (حدود ۸۵۰ تا ۶۰۰ پ.م.)
زیستن در مرز دو ابرقدرت متخاصم، از پادشاهان مانا (مانند «ایرانزو» و «آزا») سیاستمدارانی باهوش ساخت. آنها برای بقای خاک خود، بازی دیپلماسی پیچیدهای را آغاز کردند؛ گاهی برای در امان ماندن از هجوم اورارتو با آشوریها متحد میشدند و با پرداخت باج و اسبهای اصیل مانا، امنیت خود را میخریدند، و گاهی با شورش علیه آشور، به سمت اورارتو متمایل میشدند. حکومت مانا یک ساختار فئودالی داشت و بزرگان و اشراف (شورای ریشسفیدان) قدرت زیادی در هدایت پادشاه داشتند. این قوم با چنگ و دندان و سیاست، بیش از دو قرن هویت خود را در متلاطمترین نقطهی خاورمیانه حفظ کرد.
✨
شاهکار زیویه؛ شکوه مفرغ و طلا
اگرچه از خط مانایی آثار زیادی باقی نمانده، اما هنر آنها بلندتر از هر کتیبهای سخن میگوید. کشف گنجینههای بینظیر در تپههای باستانی «زیویه» (کردستان) و «حسنلو» (آذربایجان غربی)، اوج هنر فلزکاری، عاجکاری و سفالگری ماناییها را به رخ جهان کشید. جام طلایی حسنلو با نقوش اساطیریاش و شهرهای چندطبقهی آنها ثابت کرد که ماناها تمدنی بسیار پیشرفتهتر از یک قبیلهی سادهی کوهستانی بودند؛ هنری که بعدها مستقیماً بر معماری و هنر مادها و هخامنشیان سایه انداخت.
🤝 میراثی که در رگهای ماد جاری شد
با تضعیف آشور و اورارتو و ظهور قدرت نوظهور امپراتوری ماد، ماناییها پیوندی استراتژیک و خونی با اقوام مادی برقرار کردند. در اواخر قرن هفتم پیش از میلاد، قلمرو مانا به طور مسالمتآمیز در پادشاهی بزرگ ماد ادغام شد. ماناییها نه با جنگ و نابودی، بلکه با انتقال فرهنگ، هنرِ بینظیر، سیستم اداری و ساختار نظامیِ خود به مادها، در واقع سنگبنای اولین شاهنشاهی بزرگ فلات ایران را پایهریزی کردند؛ میراثی که بخش مهمی از هویت فرهنگی و تاریخی ساکنان بعدی زاگرس شد.
منابع👇
Sources:
Encyclopaedia Iranica, "Mannea"
The Cambridge History of Iran, Volume 2: The Median and Achaemenian Periods
World History Encyclopedia, "The Kingdom of Mannae"
🆔 @persian_history_Archive
🆔 @IranGrad
❤2
🔹 نقشِ امام علی در اتاقِ فرماندهی لشگرکشی خلیفه ها
بررسیِ رویدادنگاریهای اسلامی نشان میدهد که انگیزهی بنیادین کشورگشایی های روزگار نخست اسلام هم سیاسی و هم پژانی(عقیدتی) بوده است. در این میان، وارونه باورهای تودهپسندِ امروزی، علی بن ابیطالب نه تنها با این دستاندازیهای جنگی ناهمسویی نکرد، بلکه به مانند کنکاشگری(مشاورِ) رازمدار و ستونی استوار در اتاقِ فرماندهی خیلفگان (ابوبکر و عمر)، آنان را در تازش به روم و ایران ستایش و راهنمایی میکرد.
🏛️ رایزنی با ابوبکر در یورش به شام و روم
بررسیِ رویدادنگاریهای اسلامی نشان میدهد که انگیزهی بنیادین کشورگشایی های روزگار نخست اسلام هم سیاسی و هم پژانی(عقیدتی) بوده است. در این میان، وارونه باورهای تودهپسندِ امروزی، علی بن ابیطالب نه تنها با این دستاندازیهای جنگی ناهمسویی نکرد، بلکه به مانند کنکاشگری(مشاورِ) رازمدار و ستونی استوار در اتاقِ فرماندهی خیلفگان (ابوبکر و عمر)، آنان را در تازش به روم و ایران ستایش و راهنمایی میکرد.
🏛️ رایزنی با ابوبکر در یورش به شام و روم
هنگامی که ابوبکر بر آن شد تا سپاهِ اسلام را روانهٔ مرزهای روم کند، با بزرگانِ صحابه به رایزنی پرداخت؛ برخی او را ایزانیدند(تشویق کردند) و برخی بازداشتند. در این میانه، ابوبکر به سوی علی روی آورد و از او چاره خواست. علی او را به این کارزار برانگیخت و نویدِ پیروزیِ صددرصدی داد. ابوبکر از این سخن شادمان شد و گفت: «مژدهی نیکی دادی ای اباالحسن!» و سپس مردم را برای نبردِ شامات بسیج کرد.🗺️ همدستی در جنگ با ایران و برگزیدنِ سعد بن ابیوقاص
در گزارشهای کهن آمده است که ابوبکر در اتاقِ فرماندهی سرداران، رو به علی کرد و گفت: «یا ابوالحسن، بگو تا تو همسو با کدام رایی و چه فرمایی؟» علی پاسخ داد:
«اگر لشکر فرستی، به پیروزی و وانش(فتح) کامیاب شوی و اگر خودت روی بر یاری پروردگار پشتگرم کن که در هردو روش کارها بگشاید و پیروزی و کامیابی همزمان شود. ابوبکر گفت: مژده باد بر تو ای علی. ولی به من بگو تو این ماجرا را از کجا میدانی؟
علی گفت: من از پیامبر بارها شنیدم که فرمود همیشه دینِ اسلام بر همهی دینهای دبگر پیروز باشد تا روزِ رستاخیر. پس ای خلیفه، بشتاب و زمان را دریاب و در این کار آهنگمند باش و به خدا امید ببند که خدای گرامی و شکوهمند تو را بر دینبرگشتگان پیروزی دهد و بر دُشباوران(کفارِ) روم و غیرِ ایشان چیرگی بخشاید.»
ابوبکر از این سخن چنان به شور آمد و به علی گفت: ای علی مرا با دینسخن شاد کردی خدواند به تو پاداش نیک دهاد.
پس رو به یاران کرد و گفت:« این مرد وارثِ دانش پیامبر است... سخنِ او آز و جوش مرا در جهادِ روم بیفزود.»
نقش کنکاشگری علی در زمانِ خلیفگی عمر نیز پررنگتر ادامه یافت. پس از نبردِ «جِسر» (پل) که سپاهِ اسلام به فرماندهیِ ابوعبیده ثقفی در برابرِ بهمن جادویه و ارتشِ ایران شکست خورد و ابوعبیده کشته شد، هراس مدینه را فرا گرفت. عمر در پیِ فرماندهی تازه برای گسیل به مرزهای ایران بود و در این کار با علی رایزنی کرد.🛍️ بهرهمندی از غنیمتها و اسیرانِ جنگی
علی برآیندِ سگالش خویش را چنین بازگو کرد و گفت: می زیبد که خودِ خلیفه در مدینه بماند تا شکوه مرکز پاسداشته شود ، ولی فرماندهیِ جنگِ ایران را به دستِ ادمی کارکشته بسپارد:
«سعد بن ابیوقاص را بخوان و وی را برای این کار نامزد فرما که او سزاوارِ این کار است.»
بدین سان، برگزیدنِ سعد بن ابیوقاص (فرماندهٔ بنیادین جنگِ قادسیه و سرنگونکنندهٔ پادشاهیِ ساسانی) بازده سرراست کنکاش و رایِزنی علی در اتاقِ اندیشهی عمر بود. اگرچه علی خود تن به کارزار نداد و به ایران نیامد، ولی برای پی ریزی و رایزنی کلان، در راهنمایی سپاهیان نقشِ یکم را بازی میکرد. هتا پیشوا علی برای رفتن به قدس عمر را ایزانید(تشویق کرد) و عمر رای امام را پسندید و پس از این که او را جانشین خود در مدینه ساخت راهی قدس شد.
گواهِ دیگری بر همسوییِ علی با این ساختارِ لشگرکشی، بهرهمندیِ او از غنیمتها و کنیزانی است که در همین جنگها به اسیری گرفته میشدند. بانوانی چون «خوله» (از زنتو/قبیله بنیحنفیه) یا «صهباء» که بدست سردارانی چون خالد بن ولید به مدینه آورده شدند، بهسان اسیرِ جنگی و غنیمت، به همسریِ علی درآمدند. اگر وی این جنگها را غاصبانه و نادرست میدانست، بر پایهٔ داته(قانون)های اخلاقی نباید از دستاوردهای آن بهره میجست.
هتا طبری و دیگر سرچشمه های اسلامی گزارش کرده اند که عمر واروی خواست خود و به پیشنهاد امام علی فرش بهارستان را تکه تکه کرد و میان مسلمانان بخش کرد و امام علی پدرزه(سهم) خود را به ۲۰ هزار درهم فروخت.
📚 سرچشمهها:
۱-کتاب تاریخِ یَعقوبی، نگارش احمد بن ابییعقوب، جلد دوم، صفحهٔ ۱۱، گزارشِ مشورتِ ابوبکر با علی در هجوم به شام
۲-کتابِ الفُتوح، نگارش ابناعثم کوفی، گزارشِ متنِ گفتوگوی ابوبکر و علی در اتاقِ فکرِ سرداران و استناد به سخنِ پیامبر. گزارش متن گفتگوی علی با عمر برای گزیدن سعد ابی وقاص به رهبری نبرد قادسیه ذیل گفتارِ «رای زدن عمر با اصحاب در فرستادنِ لشکری به حرب عجم»،ص 166 ترجمه غلامرضا طباطبایی مجد
3-تاریخ طبری، ج4،ص34،ماجرای فرش بهارستان
4-کتابِ تاریخِ خلفا نگارش رسول جعفریان،گزارشِ رایزنیِ عمر با علی در ماجرای سفر به قدس و جانشینسازی علی در مدینه،ص 112
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤4😢1🫡1
Iran Grad • ایران گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑 pinned «🔹 نقشِ امام علی در اتاقِ فرماندهی لشگرکشی خلیفه ها بررسیِ رویدادنگاریهای اسلامی نشان میدهد که انگیزهی بنیادین کشورگشایی های روزگار نخست اسلام هم سیاسی و هم پژانی(عقیدتی) بوده است. در این میان، وارونه باورهای تودهپسندِ امروزی، علی بن ابیطالب نه تنها…»