👑 گزارشِ کارنامهٔ دوازدهسالهٔ شاه صفی یکم. فرمانروایی خون و دهشت
اگر با هم سفری به پهنهٔ تاریخِ نزدیک به چهارصد سال پیش بیاغازیم و به سالهای ۱۰۱۰ تا ۱۰۲۰ خورشیدی در اصفهان، پایتختِ آن روزگارِ ایران، گام بگذاریم، هرچند چشمانِ ما از دیدنِ کاشیهای فیروزهای و مهرازی(معماری) های شگفتانگیزِ صفوی برافروخته میشود، ولی این دلشورگی را نیز داریم که در هر کوی و برزن، تیغِ میرغضبان گردنِ ما را بزند. این روزگار، زمانهٔ فرمانرواییِ یکی از ستمکارترین و خونریزترین پادشاهانِ تاریخِ ایران است: شاه صفی یکم.
مردی که نه بزرگان را زینهار میداد و نه گدا را؛ از خودی و بیگانه، وزیر و چاکر، همه از بیمِ او لرزان بودند.
⚰️ مرگِ پنهانِ شاه عباس و فریبِ قزلباشان
پیرامون ۳۹۶ سال پیش، در فرحآبادِ مازندران، شاه عباسِ بزرگ پس از ۴۵ سال فرمانرواییِ آزگار، جان سپرد. او پیش از مرگ سپارش کرده بود که فرجامِ کارش را چهل روز مردم آم پنهان بدارند تا زمینهٔ بر تخت نشستنِ نوهاش، سام میرزا، فراهم گردد.
هنگامی که سپاهیان و قزلباشانِ بدگمان پافشاری کردند تا شاه را ببینند، درباریان دست به نیرنگی شگرف زدند. پیکرِ بیجانِ شاه عباس را بر بالشی زربفت تکیه دادند و پیشخدمتباشی، یوسف آقا، در پسِ بالش پنهان شد و کالبدِ مردهٔ شاه را چنان تکان میداد که گویی زنده است و سخن میشنود! بدین سان، سپاهیان فریب خورده و به سرِ کارِ خود بازگشتند.
⚔️ کینهٔ پدربزرگ و تختگاهِ تبرکقلعه
👁️ تصفیههای خونین در خاندانِ پادشاهی
ادامه دارد.....
اگر با هم سفری به پهنهٔ تاریخِ نزدیک به چهارصد سال پیش بیاغازیم و به سالهای ۱۰۱۰ تا ۱۰۲۰ خورشیدی در اصفهان، پایتختِ آن روزگارِ ایران، گام بگذاریم، هرچند چشمانِ ما از دیدنِ کاشیهای فیروزهای و مهرازی(معماری) های شگفتانگیزِ صفوی برافروخته میشود، ولی این دلشورگی را نیز داریم که در هر کوی و برزن، تیغِ میرغضبان گردنِ ما را بزند. این روزگار، زمانهٔ فرمانرواییِ یکی از ستمکارترین و خونریزترین پادشاهانِ تاریخِ ایران است: شاه صفی یکم.
مردی که نه بزرگان را زینهار میداد و نه گدا را؛ از خودی و بیگانه، وزیر و چاکر، همه از بیمِ او لرزان بودند.
⚰️ مرگِ پنهانِ شاه عباس و فریبِ قزلباشان
پیرامون ۳۹۶ سال پیش، در فرحآبادِ مازندران، شاه عباسِ بزرگ پس از ۴۵ سال فرمانرواییِ آزگار، جان سپرد. او پیش از مرگ سپارش کرده بود که فرجامِ کارش را چهل روز مردم آم پنهان بدارند تا زمینهٔ بر تخت نشستنِ نوهاش، سام میرزا، فراهم گردد.
هنگامی که سپاهیان و قزلباشانِ بدگمان پافشاری کردند تا شاه را ببینند، درباریان دست به نیرنگی شگرف زدند. پیکرِ بیجانِ شاه عباس را بر بالشی زربفت تکیه دادند و پیشخدمتباشی، یوسف آقا، در پسِ بالش پنهان شد و کالبدِ مردهٔ شاه را چنان تکان میداد که گویی زنده است و سخن میشنود! بدین سان، سپاهیان فریب خورده و به سرِ کارِ خود بازگشتند.
⚔️ کینهٔ پدربزرگ و تختگاهِ تبرکقلعه
شاه عباس در زمانِ زندگانی، پسر و جانشین خود، صفی میرزا را به گمانِ دغایش(خیانت) در جنگلهای گیلان کشته بود و دیگر پسرانِ خود را نیز کور یا نابود کرده بود. از این رو، تنها نوهاش سام میرزا (فرزندِ صفی میرزای مقتول) بازمانده بود.
زینلخانِ وزیر سراسیمه از مازندران به اصفهان تاخت تا نوه را از پادشاهی آگاه کند. سام میرزا و مادرش در «تبرکقلعه» پناه گرفته بودند. مادر به گمانِ آنکه دژخیمان برای کشتنِ پسرش آمدهاند، درها را بست. پس از سه شبانهروز پافشاری، زینلخان و داروغهٔ اصفهان دروازه را شکستند. مادرِ لرزان رو به پسر کرد و گفت: «برخیز که کُشندگانِ تو آمدند!» ولی شگفتا که در دم، کارگزاران به پای سام میرزا افتادند و او را به تختِ شاهی نشاندند.
آنگاه محمدباقر داماد [میرداماد]، فرزانهی نامدارِ آن روزگار، سخنوارهی پادشاهیِ او را خواند و به سفارش شاه عباس، نامِ او را به یادِ پدرِ مقتولش، شاه صفی نهادند.
👁️ تصفیههای خونین در خاندانِ پادشاهی
شاه صفی که در کودکی بی فروغ، بیپدر و در میانِ خواجهسرایان بزرگ شده بود، مردی لاغرمیان، زیباروی و کمدل بود که پس از رسیدن به پادشاهی، لگام کینههایش گسیخته گشت. او نخست رو به خاندانِ خود آورد:🍽️ سرِ سه پسر در سینیِ پلو!
• کور کردنِ برادر: برادرِ ناتنیِ خویش، طهماسب میرزا را خواند و دستور داد چشمانِ او را نه با میلهٔ گداخته، که با کاردِ تیز از کاسه بیرون کشیدند.
• پرتاب از دژ الموت: برادرِ کور شده و دو عموی نابینای خویش (امامقلی میرزا و خدابنده میرزا، پسرانِ شاه عباس) را به دژِ الموت آزیلید(تبعید کرد) و سپس فرمان داد هر سه را از فرازِ دژ به روی تختهسنگها پرتاب کنند تا کالبدشان پارهپاره گردد.
یکی از هرسناکترین کردارهای او، برخورد با عمهٔ خویش (دخترِ شاه عباس) بود. عمه روزی به شوخی به او گلایه کرد که چرا پس از دو سال ریگوندی(وارثی) ندارد و گفت: «در زمینی که تخم نکاری، سبزه نمیروید.» شاه صفی کینه به دل گرفت. فردای آن روز، دژخیمان را فرستاد و سه پسرِ جوانِ عمه (۲۲، ۱۵ و ۹ ساله) را در باغ سر برید.🩸 خنجر در شکمِ وزیر و بریدنِ اندامِ چامهسرا(شاعر)
سپس سرهای خونین را در سینی بزرگی نهاد، پارچهای بر آن کشید و عمه را فراخواند. چون پارچه را برداشت، مادرِ نگونبخت فریادی کشید، ولی از بیمِ جان زانو زد و گفت: «هرچه خواستِ شاه است، پسندِ ماست!»
سپس شوهرِ او، عیسیخان قورچیباشی را که در به شاهی رساندنِ صفی نقشی بسزا داشت، درون سرسرا کردند. او که سرهای جگرگوشگانش را در سینی دید، برای رهاییِ جانش گفت: «فرزندانی را که شاه نخواهد، من نیز نمیخواهم!» با این همه، شاه صفی چندی دیگر گردنِ عیسیخان را نیز زد.
در یکی از سفرهای جنگی در دامنهٔ کوه سهند، طالبخان اعتمادالدوله (سروزیر) مهمانی داشت و به پاسبخشِ اردوگاه که برای کشیک آمده بود، تندی کرد و گفت: «شاه بچه است، برو!» پاسبخش با سرِ شکسته نزدِ شاه رفت. فردا شاه صفی، طالبخان را خواند و گفت سزای بدگفتاری به شاه چیست؟ وزیر گفت: «مرگ».
ادامه دارد.....
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤2😢1
در دم، شاه صفی خنجر برکشید و شکمِ سروزیر را چنان پاره کرد که دل و رودههایش بر سر و تن شاه ریخت. نوکری در گوشهٔ خیمه اشک ریخت؛ شاه فرمان داد او را نیز گردن بزنند چون دلِ دیدنِ مرگِ دشمنِ شاه را نداشت! دو مهمانِ وزیر و حسنبیگِ منشی نیز در دم گردن زده شدند. چامهگویی گمنام که شبِ پیش مهمانِ وزیر بود، چامه ایی در نکوهشِ این کار سرود؛ شاه صفی دستور داد در میانِ میدان شهر، گوش، بینی، لب و دستِ چامهگو را بریدند تا از خونریزی جان سپرد.
🔞 سیاهبختی حرمسرایان و رافش(تجاوز) در آخور!
بدترین کردارِ او، نابودیِ خاندانِ امامقلیخانِ گرجی بود؛ سردارِ نامداری که پرتغالیها را از هرمز رانده و بحرین را به ایران بازگردانده بود. برادرِ او، داوودخان فرماندار گنجه، سر به شورش برداشته بود. همچنین پسری به نام صفی میرزا در خانهٔ امامقلیخان بود که مادرش (زنِ صیغهایِ پیشین شاه عباس) او را باردار به خانهٔ او آورده بود و بوی گریسه(توطئه) میآمد.
شاه صفی خانهای ایران را به قزوین خواند. فرماندار قندهار و فرماندار گنجه خود نیامدند و خانوادهی خود را فرستادند. شاه صفی از شورشِ آنها آگاه شد و دستوری ترسناک داد:
فرمان داد مادر و زنِ فرماندار قندهار و زنِ داوودخانِ گرجی را به روسپیخانه ببرند تا همگان به آنان برافند(تجاوز کنند).
دستور داد پسرِ خردسالِ خانِ گنجه را به آخور ببرند تا آخوربان و ستوربانان در آخور به او برافند(تجاوز کنند)
.
پسرِ خانِ قندهار را نیز از برای زیباییاش برای کامجویی و تجاوزِ خود نگاه داشت.
امامقلیخانِ پیر با ۱۵ فرزندش به قزوین آمد. در شبِ چراغانی، سه پسرِ بزرگِ او را مست کردند و در حالِ مستی سر بریدند. سرهای آنان را در سینی نهادند و به دامادهای امامقلیخان دادند تا نزدِ پدر ببرند و سرِ خودِ او را نیز ببرند. فردا دیگر فرزندانِ او را نیز کشتند یا کور کردند.
🕳️ زنده به گور کردنِ ۴۰ زن در یک شب
فرجامِ این همه خونریزی، زهر دادن به شاه به دستِ زنانِ حرمسرا بود. شاه صفی دو ماه بیمار شد ولی نمرد. پس از جستوجو و شکنجهٔ کنیزان، ردِ پای زنان و عمهاش (همان که پسرانش کشته شده بودند) آشکار شد.
🔞 سیاهبختی حرمسرایان و رافش(تجاوز) در آخور!
بدترین کردارِ او، نابودیِ خاندانِ امامقلیخانِ گرجی بود؛ سردارِ نامداری که پرتغالیها را از هرمز رانده و بحرین را به ایران بازگردانده بود. برادرِ او، داوودخان فرماندار گنجه، سر به شورش برداشته بود. همچنین پسری به نام صفی میرزا در خانهٔ امامقلیخان بود که مادرش (زنِ صیغهایِ پیشین شاه عباس) او را باردار به خانهٔ او آورده بود و بوی گریسه(توطئه) میآمد.
شاه صفی خانهای ایران را به قزوین خواند. فرماندار قندهار و فرماندار گنجه خود نیامدند و خانوادهی خود را فرستادند. شاه صفی از شورشِ آنها آگاه شد و دستوری ترسناک داد:
فرمان داد مادر و زنِ فرماندار قندهار و زنِ داوودخانِ گرجی را به روسپیخانه ببرند تا همگان به آنان برافند(تجاوز کنند).
دستور داد پسرِ خردسالِ خانِ گنجه را به آخور ببرند تا آخوربان و ستوربانان در آخور به او برافند(تجاوز کنند)
.
پسرِ خانِ قندهار را نیز از برای زیباییاش برای کامجویی و تجاوزِ خود نگاه داشت.
امامقلیخانِ پیر با ۱۵ فرزندش به قزوین آمد. در شبِ چراغانی، سه پسرِ بزرگِ او را مست کردند و در حالِ مستی سر بریدند. سرهای آنان را در سینی نهادند و به دامادهای امامقلیخان دادند تا نزدِ پدر ببرند و سرِ خودِ او را نیز ببرند. فردا دیگر فرزندانِ او را نیز کشتند یا کور کردند.
🕳️ زنده به گور کردنِ ۴۰ زن در یک شب
فرجامِ این همه خونریزی، زهر دادن به شاه به دستِ زنانِ حرمسرا بود. شاه صفی دو ماه بیمار شد ولی نمرد. پس از جستوجو و شکنجهٔ کنیزان، ردِ پای زنان و عمهاش (همان که پسرانش کشته شده بودند) آشکار شد.
در یک شبِ بیمانگیز، مردمِ اصفهان نالهٔ اندوهبارِ زنان را از باغِ پادشاهی شنیدند. شاه صفی دستور داده بود گودالی بزرگ بکنند و ۴۰ تن از زنان و کنیزانِ حرمسرا، از دسته عمهٔ خویش را زنده به گور سازند. او حتی به مادرِ خویش نیز نرمدلی نکرد؛ در سفرِ ایروان، چون مادر پندش میداد، سیلیِ سختی بر گوشِ مادر نواخت و رویدادنگاران آوردهاند که سرانجام مادر را نیز بکشت.
این هیولای خویشتنآرا، سرانجام در سال ۱۰۲۰ خورشیدی، درپی زهرِ دوبارهای که زنانِ حرمسرا به کامش ریختند، در جوانسالی به دوزخ شتافت و کارنامهٔ دوازده سالهاش بسته گشت.
📚 سرچشمهها:
نسک اصفهانِ خونین (سفرنامهٔ آدام اولئاریوس): برگردانِ حسین کردبچه، انتشاراتِ هیرمند (گزارشِ جامعِ زندگی، روحیات و کشتارهای شاه صفی اول).
نسک قصصالخاقانی: نگاشتهٔ ولیقلی بن داوودقلی شاملو، تصحیحِ حسن سادات ناصری، انتشاراتِ وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی (گزارشِ رویدادهای دربارِ صفوی و تصفیههای خاندانِ پادشاهی).
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
😢4❤1
Forwarded from .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام و درود 🫡
از خوندن تاریخ حوصله ت سر میره؟😴
از دروغ هایی که توی مدرسه و دانشگاه جای تاریخ بهت تحویل دادن حالت بهم میخوره؟🤢
به چنل تایم میمیشن بپیوند تا با چاشنی طنز و میم تاریخ رو در کنار هم یاد بگیریم👍
👑 @time_memechine👑
از خوندن تاریخ حوصله ت سر میره؟
از دروغ هایی که توی مدرسه و دانشگاه جای تاریخ بهت تحویل دادن حالت بهم میخوره؟
به چنل تایم میمیشن بپیوند تا با چاشنی طنز و میم تاریخ رو در کنار هم یاد بگیریم
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3
Iran Grad • ایران گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑 pinned «🔹️چکیدهایی از افسانهٔ پوریم و ریشههای تاریخی آن: 🖊به قلم امیرحسین خنجی ۱. پیشدرآمد: افسانهای در نسک سپند(کتاب مقدس): داستان استر و مردخای که در «نسک استر» آمده، می داود(ادعا میکند) در روزگار پادشاهی خشایارشا رخ داده. نگارندگان این داستان، دینکاران…»
🔹️آوای سنگها-به قلم ژاله آموزگار
تاریخ بر پیشانی سنگ:
هرگاه قلمها بر کاغذها بنویسند که ایرانیان تاریخ خود را بازننگاشتهاند، استوانهٔ کوروش، صخرههای بیستون، نقش رستم، کعبهٔ زردشت و پایکولی به غرش درمیآیند و فریاد میزنند: پس بر پیشانی ما چه نقش شده، جز تاریخ؟ نویسندگان نسک(کتاب) ها چه میگویند جز از رخدادها؟ تنها نایکسانی(تفاوت) این است که تاریخنگاران بیشتر با بازگفت های جانبی، هستهٔ بنیادین رخدادها را در پردهای از گنگی پنهان میکنند.
هر سرزمینی از نخستین دم هستی، تاریخ خود را بر دوش میکشد. تاریخ، بخشبندیهایی دارد: پیشاتاریخ و تاریخ. ولی میتوان بر این بخشبندیها، دستههای دیگر نیز افزود: تاریخ راستین، تاریخ واگویهایی (روایی) و تاریخ استورهای.
• تاریخ راستین: بر پایهٔ دادهها و ازدایش(اطلاعات) سنددار نگاشته میشود.
• تاریخ واگویهایی: بازگفتهای وابسته به رخدادها را بازگو میکند.
• تاریخ استورهای: بر پایه باورهای هر سرزمین چهره می بندد.
مرزهای این تاریخها آشکار نیست؛ بهویژه در تاریخ راستین که راستی ها و واگویهها با یکدیگر درآمیختهاند. این دشواری را میتوان در نوشتههای تاریخنویسان یونان و روم، خداینامههای ارمنی، شاهنامه و تاریخهای سدههای نخستین اسلامی به عربی و فارسی درنگریست.
سنگنگارهها؛ تاریخ در زبان سنگ
تاریخ بر پیشانی سنگ:
هرگاه قلمها بر کاغذها بنویسند که ایرانیان تاریخ خود را بازننگاشتهاند، استوانهٔ کوروش، صخرههای بیستون، نقش رستم، کعبهٔ زردشت و پایکولی به غرش درمیآیند و فریاد میزنند: پس بر پیشانی ما چه نقش شده، جز تاریخ؟ نویسندگان نسک(کتاب) ها چه میگویند جز از رخدادها؟ تنها نایکسانی(تفاوت) این است که تاریخنگاران بیشتر با بازگفت های جانبی، هستهٔ بنیادین رخدادها را در پردهای از گنگی پنهان میکنند.
هر سرزمینی از نخستین دم هستی، تاریخ خود را بر دوش میکشد. تاریخ، بخشبندیهایی دارد: پیشاتاریخ و تاریخ. ولی میتوان بر این بخشبندیها، دستههای دیگر نیز افزود: تاریخ راستین، تاریخ واگویهایی (روایی) و تاریخ استورهای.
• تاریخ راستین: بر پایهٔ دادهها و ازدایش(اطلاعات) سنددار نگاشته میشود.
• تاریخ واگویهایی: بازگفتهای وابسته به رخدادها را بازگو میکند.
• تاریخ استورهای: بر پایه باورهای هر سرزمین چهره می بندد.
مرزهای این تاریخها آشکار نیست؛ بهویژه در تاریخ راستین که راستی ها و واگویهها با یکدیگر درآمیختهاند. این دشواری را میتوان در نوشتههای تاریخنویسان یونان و روم، خداینامههای ارمنی، شاهنامه و تاریخهای سدههای نخستین اسلامی به عربی و فارسی درنگریست.
سنگنگارهها؛ تاریخ در زبان سنگ
گفتارهای نگاشته بر پَرنیخ(لوحه) ها و سنگها، از رنگی دیگر است. این یادگاریها نه تنها کمبودی در گزارش رخدادهای برجسته تاریخ ندارند، بلکه تاریخی که در آنها بازتابیده، در بسیاری از موردها پُراَرجتر از نوشته های کتاب هاست؛ زیرا این سنگنگارهها به همدوره با رخدادها پدید آمدهاند. اگر در آنها بزرگنمایی یا کژمایِشی(تحریفی) هم باشد، نسک ها نیز از این آسیب بیبهره نیستند و گاه دستکاریها در آنها گستردهتر است.نمونههای برجسته سنگنگاری ایران
سنگنگارهها خالی از واگویههای جانبی و سخنپراکنی ها اند. در فرهنگ کهن ایران، سخن سپندینه(مقدس) بود و دیر به نوشتار راه یافت، ولی هرگاه نیاز بوده ، تیشهها به کار می افتاد و سخن ها بر سنگها نوشته می آمد. بنابراین میتوان سنگنگارهها را تاریخ دانست.
برای دیالش(اثبات) این نکته، میتوان به نمونههای ارزشمند ایران گوشزد کرد:پیشینهی نگارش تاریخ در میانرودان
• استوانهٔ کوروش
• دَروِشت(کتیبهٔ) بیستون داریوش
• دروشت دیو خشایارشا
• دروشت شاپور یکم در کعبهٔ زردشت
•دروشتهای کردیر در استان فارس
• نگارکندهای نرسه در پایکولی
این یادگارها فزون بر ارزش باستانشناسی و زبانشناسی، گزارشهای گواهمند از رخدادهای تاریخی پیشمیدارند و برای مردمان آینده نگاشته شدهاند تا رسمها، بهسازیها و بازسازیهای تاریخی درپناه بماند. آنها نه تنها بازگوینده رخداد ها اند، بلکه نمایانگر تواناییهای فرمانروایان، رسمهای دینی و سیاستهای همبودگاهی (اجتماعی) دوران خویش هستند.
پیشینهی نگارش رویدادها، قانونها و اندیشهها بر سنگ و پرنیخ(لوحه) به دورانی بسیار کهن بازمیگردد. کهنترین نمونهها در سرزمین میانرودان پدید آمدهاند که گهوارهٔ شهرآیینی بزرگ به شمار میرود.فهرست پادشاهان سومری
در میانرودان، نخستین نوشتههای تاریخی دربرگیرندهی فهرست پادشاهان سومری است. این گردآیه(مجموعه) در پانزده نگارکند گردآوری شده و نام دودمانهایی که بر سرزمین سومر فرمانراندهاند در آن آمده است. این فهرست از آغاز تاریخ سومر تا پایان سدهٔ هجدهم پیش از میلاد را دربرمیگیرد. ارزش این دَبیزه(سند) نه تنها در بازگفت سنتهای کهن سومری، بلکه در بازتابِ چارچوبی زمانبندیشده است که بسیاری از داستانهای دوران قهرمانی را در خود جای میدهد. هتا گزارش توفان و سیلاب بزرگ نیز در لابهلای آن دیده میشود.رویدادنگاری بابلی
نخستین رویداد-نگاری ازآن هزارهٔ دوم پیش از میلاد و فرمانروایان بابلی است. پادشاهان بابل با زبانی سنگین و رسمی، رخدادهای دوران فرمانروایی خود را بر پَرنیخ(لوحه) ها نگاشتهاند. این سالنامهها برای گردآوری تاریخ بسیار ارزشمندند و دانشمندان نوشتههای استوانهٔ کوروش را بازتابی از این تَراداد(سنت) میدانند.قانون ها و پرنیخ(لوح) ها:
تنها تاریخ نیست که بر سنگ نقش شده است؛ برخی فرمانروایان، قانون های سرزمین خویش را نیز بر نگارکندها جاودانه کردهاند. نمونهٔ آشکار آن، دَروِشت( کتیبهٔ) حمورابی است. پیش از حمورابی نیز دو پرنیخ ارزشمند بوده است:ادامه دارد....
1. پرنیخ اور نمو، ازآن پادشاه سومری، نزدیک ۲۰۵۰ پیش از میلاد، دربرگیرنده قانونها و مقرریها.
2. پرنیخ بیلالا ما، وابسته به فرمانروای بابلی بین ۱۸۸۴ تا ۱۸۶۳ پیش از میلاد، که دستور نگارش داتههای سرزمین خود را داده بود.
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤3
دانشمندان بر این باورند که این پرنیخ(لوح) ها الهامبخش حمورابی در نگارش قانون ها بر سنگ بودهاند.
سنگنگارههای آشوری
نگارکندهای آشوری، پدیده آمده در میان سدههای نهم تا هفتم ق.م، دادههای تاریخی ارزشمندی در فراپیش کهننگاران میگذارند.این دروشتها را میتوان به چند دسته بخش کرد:
• نامههایی به خدا، که هنرمندترین پریستار(کاهن)ها آنها را ساماندهی کردهاند.
• سالنامهها یا نگیزش(شرح) لشکرکشی های سالیانه
• دروشتهای بازبینی شمار لشکرکشیها
• دروشتهای پیروزی و لوحههایی که همراه بنای ساختمانی کارگذاری شدهاند
این رسم نگارش، سپس بدست هخامنشیان بهرهوری شد.
استوانهٔ کوروش و گسترش ایران
سنگنگارههای آشوری
نگارکندهای آشوری، پدیده آمده در میان سدههای نهم تا هفتم ق.م، دادههای تاریخی ارزشمندی در فراپیش کهننگاران میگذارند.این دروشتها را میتوان به چند دسته بخش کرد:
• نامههایی به خدا، که هنرمندترین پریستار(کاهن)ها آنها را ساماندهی کردهاند.
• سالنامهها یا نگیزش(شرح) لشکرکشی های سالیانه
• دروشتهای بازبینی شمار لشکرکشیها
• دروشتهای پیروزی و لوحههایی که همراه بنای ساختمانی کارگذاری شدهاند
این رسم نگارش، سپس بدست هخامنشیان بهرهوری شد.
استوانهٔ کوروش و گسترش ایران
استوانهٔ کوروش، هنگامی پدید آمد که وی بابل را گشود و توانست ایران بزرگ را از خاور تا باختر بگستراند. این دبیزه(سند) نه تنها رخداد گرفتن بابل را برمینویسد، بلکه نشانگر آسان گیری و روداری کوروش در برخورد با مردمان و فرهنگهای ناهمگون است. بازگفتهای هرودوت نیز در بخشهایی بر پایهٔ نوشتههای این استوانه است و تورات نیز بدان گوشزد دارد.سنگنبشته بیستون داریوش
استوانهٔ کوروش دارای نام زانیچ(قوم)های گوناگون، گزارش تبارنامهٔ کوروش، رواداری وی در بازسازی رسمهای بومی و بازگرداندن مردمان راندهشده به سرزمینشان است. این یادواره، در بنیاد، پدر دَروِشت(کتیبه)های پاسارگاد به شمار میرود و ورقی گرانبها از تاریخ ایران است.
دروشت(کتیبه) بیستون که به دستور داریوش بر صخرهای استوار نگاشته شد، بازتاب آشکاری از دگرگونی های کلان در دودمان هخامنشی و فرهمندی ایزدی شاهنشاهی است. داریوش در این دَروِشت تبار و خویشاوندی خود را به شاخههای هخامنشی بازگو میکند و پایمیفشارد که اهورهمزدا او را برگزیدهست.دروشتهای خشایارشا
این دروشت دربرگیرندهی :
• فهرست بیست و دو استانهای زیر فرمان و خراجگزار
• بازنمود یازده شورش بزرگ، مکان و سرنوشت شورشیان
• تواناییهای داریوش در سرکوب شورشهاست و نشاندهندهٔ فرمانروایی توانمند و فرهناکی خدایی اوست.
خشایارشا نیز با نگارش دروشتهای دیو و دئو، فرهی شاهی خود را پایدار میکند. او پایمیفشارد که هتا در نزدگاه پدر و دیگر شاهزادگان، اورمزدا او را به شاهی برمیگزیند. این دروشت(کتیبه)ها روشنگر تبار، شهرپها، شورشها و پیروزیها، و همچنین آرزوی زندگی پس از مرگ و آمرزش را فرامیدهند.دورهٔ ساسانی
دروشتهای ساسانی، چه دولتی و چه خصوصی، چه سنگمزار، همگی آکنده از سایهٔ خداوند و آیین مزدیسناییاند و نشاندهندهٔ پایبندی شاهان و بزرگان به سامانهی دینی و همبودگاهی(اجتماعی) زمانه اند.سنگنبشته شاپور در کعبهٔ زردشت:
در این دروشت، شاپور یکم سوای پافشاری بر پیروی از آیین مزدیسنا، تبارنامه خود را بازگو میکند:او فرزند اردشیر و نوهٔ بابک است و نام مادر، همسر و فرزندانش را نیز یاد میکند. سپس به واوِشت(توصیف) میزان زمان شاهنشاهی و لشکرکشیهایش میپردازد، از شکست والریانوس و چیرگی بر سرزمینهای گوناگون سخن میگوید و بازمی نماید که چگونه شاهان شکستیافته بر درونمایه پیمان آشتی گردن نهاده و خراجگزار شدهاند.دروشتهای چهارگانهٔ کردیر:
دروشت همچنین فهرستی آراستهایی از شهرپها و درباریان پیش می آورد و گزارش برپایی بناهای دینی و آتشکدهها، بازتابی از باورهای دینی و نیروی شاهنشاهی آن زمان است.
این دروشت ها چه از دید تاریخی و چه از چشم فهم سیاست دینی، ارزش فراوان دارند.واکاوی آنها نشان میدهد چگونه کردیر آرامآرام سررشتهدار دورهٔ ساسانی شد و روندی بالایشی از دورهی اردشیر تا بهرام سوم داشت. همچنین فهرست استانها و آیینهایی که کردیر آنها را در هم کوبیده، گواهمند و روشن است. بخش معراج این سنگنبشته نمونهای از سنجش با ارداویرافنامه فراهم میآورد.دروشت نرسه در پایکولی:
دروشت نرسه، که در جنوب سلیمانیه عراق و شمال قصر شیرین یافته شده، دگرگونی کلان در سامانه پادشاهی را نشان میدهد. نرسه تبار خود را برمیگوید تا دانسته شود پسر شاپور یکم، برادر هرمز و بهرام یکم و عموی بزرگ بهرام سوم است. این دستمایه همچنین گزارش شورش و رویارویی با بهرام سوم، پیروزی نرسه و کیفر شورشیان را روشن می دارد و فهرست استانها و یارانش برای بازشناسی دورهٔ ساسانی ارزش ویژه دارد.گوش فرا دادن به آوای سنگها
همانگونه که دیدیم، تاریخ سنددار ایران بر سنگ نوشته شده است و پرنیخ(لوح) ها، صخرهها و استوانهها همگی بازگوگر رخدادهای راستیناند. این یادمانها تنها گزارشگر رویدادها نیستند، بلکه نمایانگر آیینها، بهسازیها و ساختار پادشاهی و آیینوندی در دورههای هخامنشی و ساسانی نیز هستند.
پس باید به آوای سنگها گوش دهیم، پای فرگفت تاریخی آنها بنشینیم و انگ بیتاریخی برخودنزنیم؛ زیرا صخرهها به غرش درمیآیند.
📘نسک از گذشته های ایران،ژاله آموزگار ص 43 تا 52
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤6🏆1
🔹️پانتهآ و مردانگی کورش بزرگ
هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتاند، غنیمتهایی با خود آورده بودند که برخی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ پیش می داشتند. در میان غنیمتها زنی بود بسیار زیبا و به سخنی زیباترین زن شوش به نام پانتهآ که همسرش به نام -آبراداتاس- برای گُسیلانی(ماموریتی) از سوی شاه خویش رفته بود، چون آوازهی زیبایی پانتهآ را به کورش گفتند، او روا ندانست که زنی شوهردار را از همسرش برباید و هتا هنگامی که واوِشت(توصیف) زیبایی زن از اندازه گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که بهرهکَم تنها یکبار زن را ببیند، او از بیم اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت، پس او را تا بازآمدن همسرش به یکی از نگاهبانان بهنام آراسپ سپرد، ولی آراسپ خود دلسپردهی پانتهآ گشت و خواست از او کام بگیرد، پس به ناچار پانتهآ از کورش کمک خواست.
کورش، آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد مِهتباری بود، سخت شرمنده شد و به جبران آن از سوی کورش به دنبال آبراداتاس رفت، تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبراداتاس به ایران آمد و از ماجرا آگاه شد، به پاس جوانمردی کورش بر خود بایسته دید که در لشکر او بِزاوَرَد(خدمت کند).
میگویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود، پانتهآ دستان او را گرفت و با این که اشک از چشمانش سرازیر بود، گفت:
آبراداتاس در جنگ یاد شده کشته شد و پانتهآ بر سر پیکر او رفته و شیون آغاز کرد. کورش به نوکر پانتهآ سفارش کرد تا بپاید که او خود را نکشد، ولی پانتهآ در یک دَم از غفلت پیشکار خود بهرهبرد و با خنجری که به همراه داشت، سینهی خود را درید و در کنار پیکر همسرش به خاک افتاد و نوکر نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت.
هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتاند، غنیمتهایی با خود آورده بودند که برخی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ پیش می داشتند. در میان غنیمتها زنی بود بسیار زیبا و به سخنی زیباترین زن شوش به نام پانتهآ که همسرش به نام -آبراداتاس- برای گُسیلانی(ماموریتی) از سوی شاه خویش رفته بود، چون آوازهی زیبایی پانتهآ را به کورش گفتند، او روا ندانست که زنی شوهردار را از همسرش برباید و هتا هنگامی که واوِشت(توصیف) زیبایی زن از اندازه گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که بهرهکَم تنها یکبار زن را ببیند، او از بیم اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت، پس او را تا بازآمدن همسرش به یکی از نگاهبانان بهنام آراسپ سپرد، ولی آراسپ خود دلسپردهی پانتهآ گشت و خواست از او کام بگیرد، پس به ناچار پانتهآ از کورش کمک خواست.
کورش، آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد مِهتباری بود، سخت شرمنده شد و به جبران آن از سوی کورش به دنبال آبراداتاس رفت، تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبراداتاس به ایران آمد و از ماجرا آگاه شد، به پاس جوانمردی کورش بر خود بایسته دید که در لشکر او بِزاوَرَد(خدمت کند).
میگویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود، پانتهآ دستان او را گرفت و با این که اشک از چشمانش سرازیر بود، گفت:
سوگند به دلدادگیی که میان من و توست، کورش از بهر جوانمردیی که به ما کرد، اکنون حق دارد که ما را حقشناس ببیند. من زمانی که اسیر و از آن او شدم، او نخواست که مرا بردهی خود بداند و نیز نخواست که مرا به ریخت شرمآوری آزاد کند، بلکه مرا برای تو که ندیده بود، پاسبانید و پاکیزه نگاهداشت گویی که من زن برادر او باشم.
آبراداتاس در جنگ یاد شده کشته شد و پانتهآ بر سر پیکر او رفته و شیون آغاز کرد. کورش به نوکر پانتهآ سفارش کرد تا بپاید که او خود را نکشد، ولی پانتهآ در یک دَم از غفلت پیشکار خود بهرهبرد و با خنجری که به همراه داشت، سینهی خود را درید و در کنار پیکر همسرش به خاک افتاد و نوکر نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت.
📘بنخان: نسک نام آوران دادگر، غلامرضا جمالی، درآیه(مدخل) پانتهآ و جوانمردی کوروش بزرگ[نسخه دیحیتال]
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست.
🫡3❤2
🔹️نقش امام علی و شیعیانش در کشتار و غارت ایرانیان:
خود شیعیان بر این باورند با آن که پیشوا علی در جنگهای کشورگشایانه دوران عمر بودوباشی نداشت ولی برای پیشرفت اسلام و ارمغان دادن آن به کشورهای فروتاخته شده، به عمر و لشگریان اسلام کنکاش(مشاوره) می داد و نمی توانست بسته به سرنوشت اسلام و سپاهیانش بی تفاوت باشد برای همین با همیاری و رهنمودهای خویش آنان را در نبردها با دژباوران(ملحدان) پیروزی می بخشید.
👈نمونههایی از دیدگاههای وی را درباره نبرد جسر، گشودن نهاوند،جنگ با رومیان، گرفتن بیت المقدس، گشودن خراسان، و گرفتن شوش در فرگفت(روایت)ها و گزارشهای تاریخی اسلام میتوان یافت.👉
بنابر فرمان ایشان شیعیان و پیروان وی در کشورگشاییهای دوران عمر بودوباش گسترده و نقش بسزایی داشتند. شماری از آنان، فرماندهی بخشی از سپاه را بهگردن داشتند و در این راستا تلاشها و جانفشانیهای بسیاری از خود نشان دادند، تا آنجا كه پُردلانه میتوان گفت پیروزی سپاه اسلام در بسیاری از دورهها، وامدار كوششها و فرماندهی برجسته این کسان بود. در ادامه نام برخی از آنان و جایگاهشان در نبردها پرداخته می شود:
پس برآیند میگیریم که پیشوا علی و به سرشت شیعیان ایشان، در زمان خلیفگان گوشهگیر نبودند و هر کاری که میتوانستند برای پیشرفت اسلام انجام میدادند و دانگ کلانی از غنمیتها[چه پول، کالا و زناناسیر شده] می بردند و این درآخت(موضوع) که ایشان ایرانیان را بسیار دوست می داشتند دروغ و نیرنگی اَزیم(عظیم) برای فریب ایرانیان بوده است.
خود شیعیان بر این باورند با آن که پیشوا علی در جنگهای کشورگشایانه دوران عمر بودوباشی نداشت ولی برای پیشرفت اسلام و ارمغان دادن آن به کشورهای فروتاخته شده، به عمر و لشگریان اسلام کنکاش(مشاوره) می داد و نمی توانست بسته به سرنوشت اسلام و سپاهیانش بی تفاوت باشد برای همین با همیاری و رهنمودهای خویش آنان را در نبردها با دژباوران(ملحدان) پیروزی می بخشید.
👈نمونههایی از دیدگاههای وی را درباره نبرد جسر، گشودن نهاوند،جنگ با رومیان، گرفتن بیت المقدس، گشودن خراسان، و گرفتن شوش در فرگفت(روایت)ها و گزارشهای تاریخی اسلام میتوان یافت.👉
بنابر فرمان ایشان شیعیان و پیروان وی در کشورگشاییهای دوران عمر بودوباش گسترده و نقش بسزایی داشتند. شماری از آنان، فرماندهی بخشی از سپاه را بهگردن داشتند و در این راستا تلاشها و جانفشانیهای بسیاری از خود نشان دادند، تا آنجا كه پُردلانه میتوان گفت پیروزی سپاه اسلام در بسیاری از دورهها، وامدار كوششها و فرماندهی برجسته این کسان بود. در ادامه نام برخی از آنان و جایگاهشان در نبردها پرداخته می شود:
1ـ سلمان فارسی: وی در گرفتن تیسفون كه در سال 16 هجری روی داد سفیر مسلمانان بود و با سخنرانیهای پرشور و رزمنامهایی، نقش به سزایی در بالا بردن جانمایه مسلمانان و برانگیختن آنان به نبرد بازی کرد.فرجام سخن:
2ـ حذیفة بن الیمان: حذیفه در جنگ نهاوند از فرماندهان سپاه بود و به گزارش دینوری، مَقْدِسی و ابن عبدالبرّ، پس از نُعمان بن مُقَرّن فرماندهی سراسر سپاه اسلام را به گردن گرفت.او در گشودن شوشتر، سِمَت فرماندهی پیادهرزم سپاه ابوموسی اشعری را بهگردن داشت. همچنین شهرهای همدان، ری و دینور به دست وی گشوده شده.
3ـ مقداد بن اسود كندی: مقداد در گشودن مصر در رأس اسواران جنگی بود. هم چنین در گشودن سرزمین بكر به همراهی عمار یاسر نقشداشت.
4ـ هاشم بن عتبة بن ابی وقاص المرقال: هاشم، برادرزاده سعد بن ابی وقاص و از یاران با وفا و پاکدل پیشوا علی بود كه در جنگ صفین به جانباخت.وی در روزگار خلیفگی عمر در نبرد قادسیه، فرماندهی جناح چپ سپاه اسلام را به دستداشت. هم چنین از سوی خلیفه گُسیلان(مأموریت) یافت با سپاه دوازده هزار تنی به رویارویی با سپاه یزدگرد به جلولاء رهبسپارد.هاشم بن عتبه نیز در گشودن بیت المقدس، فرمانده پنج هزار سوارهرزم بود.
5ـ عمار بن یاسر: عمار از شیعیان ویژه علیبن ابیطالب بود كه در گشودن مصر، فرماندهی اسوران را به گردن داشت. وی در گشودن دیار بكر نیز به همراه مقداد بن اسود نقشداشت. عمار در گرفتن شوشتر نیز فرماندهی دسته سواران را به گردن داشت. وی در این زمان، فرماندار كوفه بود. چون خلیفه درپی نامهای از او درخواست كمك به ابوموسی اشعری را كرد، عمار عبدالله بن مسعود را جانشین خویش در كوفه كرد و خود به همراه شش هزار سوار به كمك ابوموسی شتافت.
6ـ مالك اشتر نخعی: 👈وی در جنگ قادسیه نقشبسزایی داشت. شهرهای آمِد و مَیافارِقِین به دست او گشوده شد. 👉 مالك اشتر در این روزگار در نبردهای مسلمانان با رومیان به فرماندهی گروهی از سپاهیان برگماشته شد و با دلاوریهای فراوان، شماری از رومیان را نابود كرد.
او نیز به فرماندهی هزار سوار در گشودن عَزاز نقش داشت. چنان كه در گشودن مصر نیز از فرماندهان سپاه به شمار میرفت.
7ـ حجر بن عدی كِندی:👈 حُجر در نبرد جلولاء همراه دو هزار سوار خویش فرماندهی جناح راست را به گردن داشت. او نیز در جنگ قادسیه نقش پویایی داشت.👉هم چنین سخنان حجر در "مرج عذراء" مکان جانگواهی(شهادت) وی، زمانی كه خود را برای مرگ آماده میكرد، برآمده از آن است كه وی در گشودن شامات نقش به سزایی داشته است.
8ـ بَراء بن عازب: 👈براء در گشودن شوشتر از بزرگان و فرماندهان جناج راست سپاه عمار بود. شهرهای ابهر، قزوین و زنجان به دست وی پَروَسته(محاصره) و گشوده شد.👉
9ـ زید بن صُوحان: 👈 وی در جنگ جلولاء یا قادسیه نقش داشت و یك دست خویش را در آن جنگ از دست داد.👉
پس برآیند میگیریم که پیشوا علی و به سرشت شیعیان ایشان، در زمان خلیفگان گوشهگیر نبودند و هر کاری که میتوانستند برای پیشرفت اسلام انجام میدادند و دانگ کلانی از غنمیتها[چه پول، کالا و زناناسیر شده] می بردند و این درآخت(موضوع) که ایشان ایرانیان را بسیار دوست می داشتند دروغ و نیرنگی اَزیم(عظیم) برای فریب ایرانیان بوده است.
📘بنخان: تارنمای پَژوهشکدهی تبیان، درآیه(مدخل) امام علی مشاور عمر
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
😢6🤩1🏆1
کاخ اشکانی هترا در شهر موصل عراق که امروز شوربختانه بدست داعش ویران گشته است. اُستاهش(توضیخ) در پست پسین(بعدی) در ادامه.
@IranGrad
تاریخ چراغ آیندهست
😢12🏆2
🔹️کاخ هترا؛ تنها کاخ بجامانده از دورهی اشکانی
مرزهای جغرافیایی کهن ما در درازنای تاریخ بلند خود، بارها دگرگون شده است. گاهی بزرگتر شده و گاهی کوچکتر و در هر واپسنشینی بخشی از ریگن(میراث) آن در سرزمینهای دور به یادگار ماندهست.
شهر و کاخ هترا که در مِهرازی(معماری) آن آمیزهایی از اُنسُر(عنصر)های فرهنگ بزرگ ایرانی، یونانی و رومی به چشم می خورد، یکی از پرُاَرج ترین میدانگاههای باستانی دوران اشکانیست که در گذشته ایی نه چندان دور، در خاک کشور عراق جای داشت(که امروز نابود شده).
نام این شهر نخستین بار در سال 115 میلادی و در گزارش لشگرکشی تراژان اورده شده. در آن سال، تراژان به آهنگ گسترش مرزهای جهانشاهی روم درون مرزهای ایران شد و پس از پیشروی به شهر هترا رسید.
ولی از آنجا که استواربندی(استحکام) های پدافندی هترا بسیار سختبنیاد بود پس از چندی دورهگیری بیهوده آنجا را وانهاد.
گواهیهای باستانشناسی و دَروِشت(کتیبه) های یافت شده نشان میدهد که شهر هترا در پایان سده دوم میلادی از بهر افتادن در مسیر ارتباطی ایران و روم، یکی از پررونقترین شهرهای جهان باستان بشمار می آمده؛ ولی سپسترها با ورافتادن دودمان اشکانی و فروگیری آن بدست ساسانیان، برای همیشه واهشته(متروکه) و تهی از زندگانی شد.
در دوران باستان، هترا پایتخت پادشاهی خودسالار «عربایا» (یک دولت حائل واستواری میان جهانشاهی اشکانیان و روم) بود.
پس از روی کار آمدن ساسانیان فرمانروای هترا (سنطروق دوم) با رومیان همپیمان شد. در پاسخ ، شاپور یکم ساسانی (با همراهی پدرش اردشیر بابکان) شهر را فروبست. پس از یک فروبندان درازدامن که نزدیک یک سال زمان برد، شهر در سال ۲۴۰ یا ۲۴۱ میلادی واژگون شد.
ساسانیان پس از گشودن شهر، پادشاهی عربایا را ورچیدند، سنگرگاه های پدافندی و برج و باروهای شهر را در هم کوبیدند و شهر برای همیشه خالی از زیست و رونق شد. و در سال 2015 گروه هراسافکنان داعش برماندهای آن را با کمک بولدوزر و پتک و جنگافزار ناپدید کردند.
مرزهای جغرافیایی کهن ما در درازنای تاریخ بلند خود، بارها دگرگون شده است. گاهی بزرگتر شده و گاهی کوچکتر و در هر واپسنشینی بخشی از ریگن(میراث) آن در سرزمینهای دور به یادگار ماندهست.
شهر و کاخ هترا که در مِهرازی(معماری) آن آمیزهایی از اُنسُر(عنصر)های فرهنگ بزرگ ایرانی، یونانی و رومی به چشم می خورد، یکی از پرُاَرج ترین میدانگاههای باستانی دوران اشکانیست که در گذشته ایی نه چندان دور، در خاک کشور عراق جای داشت(که امروز نابود شده).
نام این شهر نخستین بار در سال 115 میلادی و در گزارش لشگرکشی تراژان اورده شده. در آن سال، تراژان به آهنگ گسترش مرزهای جهانشاهی روم درون مرزهای ایران شد و پس از پیشروی به شهر هترا رسید.
ولی از آنجا که استواربندی(استحکام) های پدافندی هترا بسیار سختبنیاد بود پس از چندی دورهگیری بیهوده آنجا را وانهاد.
گواهیهای باستانشناسی و دَروِشت(کتیبه) های یافت شده نشان میدهد که شهر هترا در پایان سده دوم میلادی از بهر افتادن در مسیر ارتباطی ایران و روم، یکی از پررونقترین شهرهای جهان باستان بشمار می آمده؛ ولی سپسترها با ورافتادن دودمان اشکانی و فروگیری آن بدست ساسانیان، برای همیشه واهشته(متروکه) و تهی از زندگانی شد.
در دوران باستان، هترا پایتخت پادشاهی خودسالار «عربایا» (یک دولت حائل واستواری میان جهانشاهی اشکانیان و روم) بود.
پس از روی کار آمدن ساسانیان فرمانروای هترا (سنطروق دوم) با رومیان همپیمان شد. در پاسخ ، شاپور یکم ساسانی (با همراهی پدرش اردشیر بابکان) شهر را فروبست. پس از یک فروبندان درازدامن که نزدیک یک سال زمان برد، شهر در سال ۲۴۰ یا ۲۴۱ میلادی واژگون شد.
ساسانیان پس از گشودن شهر، پادشاهی عربایا را ورچیدند، سنگرگاه های پدافندی و برج و باروهای شهر را در هم کوبیدند و شهر برای همیشه خالی از زیست و رونق شد. و در سال 2015 گروه هراسافکنان داعش برماندهای آن را با کمک بولدوزر و پتک و جنگافزار ناپدید کردند.
📘بنخان: نسک کهندیار؛ نوشته بهنام محمدپناه، ص 154
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست.
😢6🏆1
🔷️سرگذشت عبدللهبن سعد بن ابی سرح، نخستین قراننویس و نخستین مرتد تاریخ اسلام
در دفتر ها و دستکهای تاریخ اسلام نامِ عبدالله بن سعد بن ابیسرح با شگفتی و چندآوازی گره خورده است؛ مردی که او را نخستین دبیر قرآن و نخستین دینبرگشته در تاریخِ اسلام دانسته و گزارش کردهاند که پیامبر او را بیدین خواند و خونش را حلال دانست.
هنگامی که سپاهِ اسلام برای گشودنِ مکه رهمیپیمود، پیامبر فرمان داد که با هیچکس نجنگید و کسی را نکشید، مگر کسانی که به شما بتازند و اهنگ جنگ داشته باشند. ولی دستور داد: «عبدالله ابن ابیسرح را هر کجا یافتید بکشید و زنهارش ندهید، هتا اگر به خانه بیهراس خدا پناه برده باشد یا زیر پردههای کعبه پنهان شده باشد، خونش را بریزید و گردنش را بزنید!».
ولی خودمانیم چه شد که این رازبان پیامبر به چنین فرجامِ تاریکی گرفتار آمد؟
🖊از وحینویسی تا بذرِ بدگمانی در مدینه
🤔 شک در وحی و گریز به مکه
در دفتر ها و دستکهای تاریخ اسلام نامِ عبدالله بن سعد بن ابیسرح با شگفتی و چندآوازی گره خورده است؛ مردی که او را نخستین دبیر قرآن و نخستین دینبرگشته در تاریخِ اسلام دانسته و گزارش کردهاند که پیامبر او را بیدین خواند و خونش را حلال دانست.
هنگامی که سپاهِ اسلام برای گشودنِ مکه رهمیپیمود، پیامبر فرمان داد که با هیچکس نجنگید و کسی را نکشید، مگر کسانی که به شما بتازند و اهنگ جنگ داشته باشند. ولی دستور داد: «عبدالله ابن ابیسرح را هر کجا یافتید بکشید و زنهارش ندهید، هتا اگر به خانه بیهراس خدا پناه برده باشد یا زیر پردههای کعبه پنهان شده باشد، خونش را بریزید و گردنش را بزنید!».
ولی خودمانیم چه شد که این رازبان پیامبر به چنین فرجامِ تاریکی گرفتار آمد؟
🖊از وحینویسی تا بذرِ بدگمانی در مدینه
عبدالله برای اینکه مسلمان شود از مکه به مدینه رفته بود و پس از دیدار پیامبر، اسلام را پذیرفته و یکی از یاران نزدیکِ او شده بود. روزی پیامبر به او گفت: «تو زبان عربی را بسیار زیبا و ادبمندانه سخن میکنی ، دبیری و دستخط خوبی هم داری؛ آیا می پذیری آیههایی که به من وحی میشود را برای من بنویسی؟». ابیسرح با جان و دل پذیرفت و نخستین قران نویس و نخستین تن از قریش شد که پیامبر بدو پشتگرم کرد و رازبان خود دانست.
او ادبسار(ادبیات) عرب را به خوبی میشناخت و در واژهگزینی بسیار باریکبین بود. حتی وختی پیامبر آیههای وحی را برای او میخواند، ابیسرح پیش از نوشتن، برخی واژگان و سَهان(جمله)های قرآن را برای اینکه خوشگلتر و ادبترازتر باشند، دگرگون میساخت و میپرسید: «آیا این گونه بهتر نیست؟» پیامبر در بیشتروختها از دگرگونیهایی که ابیسرح انجام میداد خوشش میآمد و خرده ایی نمیگرفت و میگفت: «به والله اینگونه بهتر است».
به بازگفت نسک(کتاب) انوار التنزیل و اسرار التحویل، برای نمونه در پایان آیه پیامبر میگفت: «سمیع العلیم»، ولی او مینوشت: «العلیم الحکیم». پیامبر هم میگفت: «هو واحد»؛ یعنی فرقی نمیکند، اینها یکیست، خدا دانا و فرزانه هم هست. این دگرگونیها بسیار رخ میداد تا جایی که گاهی پیامبر با اعتمادی که به چیرگی ابیسرح به واژگان داشت میگفت: «هرگونه که دلخواه خودت هست و بهتر میشود همان رو بنویس».
🤔 شک در وحی و گریز به مکه
تا اینکه یک روز پیامبر آیههایی از سوره مومنون را خواند و هنگامی که به آیه ۱۴ رسید که در مورد چگونگی آفرینش آدمی سخن میکرد، ابیسرح از شنیدن آیه به هیجان میآید و به یکباره میگوید: «فتبارک الله احسن الخالقین!».ادامه دارد....
پیامبر از این گزاره شگفتزده میشود و به او میگوید: «این گزاره را هم که گفتی در ادامه آیه بنویس، این سخن همینگاه به من وحی شد!».
اینجا بود که ابیسرح به راستگویی پیامبر شک کرد و پیش خودش پنداشت براستی همین گزارهایی که من گفته بودم به او وحی شده، یا هرچه که دلش بخواهد و خوشش بیاید را به نام وحی خدا به ما میگوید؟
او به میان مردم رفت و مردم را از دستکارییهایی که در قران میکرد آگاه نمود و گفت : محمد گزارهی" فتبارک الله احسن الخالقین" را از من دزدیده! اگر او راست میگوید و اینها وحی است، پس به من هم وحی میشود، چون من هم همین واژگان و گزاره ها را میتوانم بگویم؛ و اگر من دروغ میگویم، پس او هم دروغگو هستش.
علامه مجلسی در نسک بحارالانوار به تراگویی(نقل) از شیخ صدوق داستان دستکاری قرآن بدست ابی سرح را میپذیرد و با چنین بهانههایی به ماستمالی آن میپردازد که فردید(منظور) پیامبر از این گفتار یعنی «هو واحد» چنین بود که عبدالله چه بخواهد دگرگون کند یا نخواهد، بیاثر است؛ چون وحی به همان گونه نوشته میشود که من آن را برمیخوانم و اگر او دستکاری کند ، جبرئیل آن را درست مینماید.
ولی باید پرسید که با پُرنگری به گفته شیخ صدوق، اگر قرآن را نمیشد دستکاری کرد و دگرگونیهای ابی سر پس از نوشتن خودبخود به ریخت اصلی یعنی همانگونه که جبرئیل وحی کرده برمیگشتند، پس چرا ابیسرح با دیدن چنین معجزهای از دین برگشت و محمد را دروغگو خواند؟ به هر روی اینگونه بود ابی سرح که از کیش اسلام بیرون آمد چرا که باور داشت کسی که از سوی خدا به او وحی میشود، پروانه این را ندارد تا سخن خدا را دگرگون سازد. او با بیرونآیی از اسلام یک زلیفن(تهدید) راستین بشمار میآمد، به همین بهانه مرتد دانسته شد و خونش را حلال دانستند. پس وی از مدینه گریخت و به زادگاهش مکه برگشت؛ جایی که محمد و داوی پیامبریش را پذیرا نبودند. ابیسرح در مکه به قریشیان گفت من هم میتوانم سخنانی مانند او بگویم و توانایی این را دارم که مانند او آیه فرودآورم و به زودی این کار را میکنم تا بفهمید دروغ میگوید.
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤3🏆2
🪓گشودن مکه و میانجیگری عثمان
وختی پیامبر خبر بی دین شدن ابی سرح را شنید، آیه ۹۳ سوره انعام را برای ردِ داوی او خواند.
ابیسرح در مکه سرگرم زندگی ساده بود تا اینکه لشکر بسنده ایی برای آفند به مکه گردآمد. در تاریخ طبری آمده است که در روز لشکرکشی به مکه، پیامبر به پیروانش گفت با کسی نجنگید و خون کسی را نریزید، ولی ۱۳ تن را نام برد و دستور داد این کسان را حتی اگر داشتند از پرده های کعبه بالامی رفتند یا بدان چنگ می زدند بکشید و گردنشان را بزنید. نخستین کسی را که نام برد، عبدالله ابن سعد بن ابیسرح بود. این فرگفت(روایت) افزون بر بر تاریخ طبری در نسکهای ارزمند دیگری آمده؛ اگرچه در شمار کسانی که دستور کشتنشان داده شد ناهمنگری هست، ولی در همه این سرچشمه ها نام عبدالله ابن ابیسرح در فهرست این کسان یاد شده. نام سه زن چامهسرا هم در این سیاهه بود؛ زنان سراینده ایی که چامههایشان خوشایند پیامبر نبود چون در آنها اسلام را خردهسنجی و رد میکردند و او را دروغگو میخواندند.
در نسک سیرت رسول الله، که از نخستین نسکهای نوشتهشده از زندگی پیامبر اسلام هست، گفته شده که پس از گرفتن مکه، ابی سرح که دوباره جانش را در خطر دید برآن شد به خانه عثمان که برادر رضایی (شیری) او بود پناه ببرد؛ عثمانی برادر رضایی یا همان برادر شیریِ ابیسرح بود، یعنی مادر ابیسرح به عثمان هم شیر داده و هم در کودکی از او پرستاری کرده بود. عثمان که پیوند خوبی با پیامبر داشت و به ابیسرح هم دلبستگیداشت به او پناه داد. پس از چندی ، عثمان و ابیسرح به دیدار پیامبر میروند تا بخشایش بخواهند. ابیسرح میگوید که توبه کرده و دوباره مسلمان شده و عثمان همواره پایمیفشرد که او را ببخشاید، ولی پیامبر تنها خاموشی می گزیند. سرانجام عثمان میگوید: «او را بر من ببخشای» و پیامبر تنها یک واژه میگوید: «چنین باشد».
ولی پس از رفتن آنها، پیامبر به یارانش میپرخاشد: «من خاموشی گزیدم تا یکی از شما برخیزد و سرش را بزند!». یاران با شگفتی پرسیدند: «ای پیامبر، پس چرا به ما گوشزدی نکردی تا سرش را ببریم؟» و پاسخ داد: «پیامبر با گوشزد پنهانی کسی را نمیکشد». باید گفت که این ماجرا در سرچشمه های دیگری مانند مجمع البیان، تفسیر قرطبی، بحار الانوار و تاریخ طبری به همینسان یاد شدهاند.
🔹️سرانجامِ کار
وختی پیامبر خبر بی دین شدن ابی سرح را شنید، آیه ۹۳ سوره انعام را برای ردِ داوی او خواند.
ابیسرح در مکه سرگرم زندگی ساده بود تا اینکه لشکر بسنده ایی برای آفند به مکه گردآمد. در تاریخ طبری آمده است که در روز لشکرکشی به مکه، پیامبر به پیروانش گفت با کسی نجنگید و خون کسی را نریزید، ولی ۱۳ تن را نام برد و دستور داد این کسان را حتی اگر داشتند از پرده های کعبه بالامی رفتند یا بدان چنگ می زدند بکشید و گردنشان را بزنید. نخستین کسی را که نام برد، عبدالله ابن سعد بن ابیسرح بود. این فرگفت(روایت) افزون بر بر تاریخ طبری در نسکهای ارزمند دیگری آمده؛ اگرچه در شمار کسانی که دستور کشتنشان داده شد ناهمنگری هست، ولی در همه این سرچشمه ها نام عبدالله ابن ابیسرح در فهرست این کسان یاد شده. نام سه زن چامهسرا هم در این سیاهه بود؛ زنان سراینده ایی که چامههایشان خوشایند پیامبر نبود چون در آنها اسلام را خردهسنجی و رد میکردند و او را دروغگو میخواندند.
در نسک سیرت رسول الله، که از نخستین نسکهای نوشتهشده از زندگی پیامبر اسلام هست، گفته شده که پس از گرفتن مکه، ابی سرح که دوباره جانش را در خطر دید برآن شد به خانه عثمان که برادر رضایی (شیری) او بود پناه ببرد؛ عثمانی برادر رضایی یا همان برادر شیریِ ابیسرح بود، یعنی مادر ابیسرح به عثمان هم شیر داده و هم در کودکی از او پرستاری کرده بود. عثمان که پیوند خوبی با پیامبر داشت و به ابیسرح هم دلبستگیداشت به او پناه داد. پس از چندی ، عثمان و ابیسرح به دیدار پیامبر میروند تا بخشایش بخواهند. ابیسرح میگوید که توبه کرده و دوباره مسلمان شده و عثمان همواره پایمیفشرد که او را ببخشاید، ولی پیامبر تنها خاموشی می گزیند. سرانجام عثمان میگوید: «او را بر من ببخشای» و پیامبر تنها یک واژه میگوید: «چنین باشد».
ولی پس از رفتن آنها، پیامبر به یارانش میپرخاشد: «من خاموشی گزیدم تا یکی از شما برخیزد و سرش را بزند!». یاران با شگفتی پرسیدند: «ای پیامبر، پس چرا به ما گوشزدی نکردی تا سرش را ببریم؟» و پاسخ داد: «پیامبر با گوشزد پنهانی کسی را نمیکشد». باید گفت که این ماجرا در سرچشمه های دیگری مانند مجمع البیان، تفسیر قرطبی، بحار الانوار و تاریخ طبری به همینسان یاد شدهاند.
🔹️سرانجامِ کار
بعد از این ماجرا، ابیسرح دیگر در چشمهای پیامبر نگاه نکرد و اگر در راهی او را میدید، راهش را کژ میکرد؛ ولی همچنان مسلمان بازماند تا هم جانش را پاسدارد و هم از سودخواریهای اسلام بهره برد. پس از مرگ پیامبر و دو خلیفه یعنی ابوبکر و عمر، نوبت به عثمان رسید و ابیسرح که خودش را وامدار عثمان میدانست برای خلیفگی او تلاش فراوانی کرد.📘سرچشمه ها:
پس از خلیفه شدن عثمان، ابیسرح در وفاداری به عثمان در جنگهای فراوانی دست داشت که یکی از انها گشودن مصر بود و عمروعاص فرماندار مصر شد و فرمانرانی بخشی از مصر هم به ابیسرح رسید که پس از چندی عثمان ابیسرح را به جای عمروعاص نشاند.
ولی زمانی که علی بن ابیطالب خلیفه گشت، ابیسرح را از فرمانداری برداشت و کس دیگری را به جای او گذاشت. ابیسرح با علی و معاویه پیمان نکرد و سرانجام در سال ۳۵ قمری در شهر اصقلان یا اشکلون کنونی در کنار دریای مدیترانه، در ۵۷ سالگی درگذشت. او نخستین قراننویس و نخستین دینبرگشتهی تاریخ اسلام هستش و میشود گفت باهوشترین ادمی بود که هم بیدینگشت و جان خودش را پاسداشت و هم توانست تا پایان زندگی از سودمایه های اسلام برخورد، ولی هرگز کسی پینبرد که در دل او چه میگذشت.
تفسیر طبری، سیره رسول الله،مجمع البیان،تفسیر قرطبی، نسک بحارالانوار،انوار التنزیل و اسرار التاویل، الخصال
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤3🏆2
این کانال با هدف شناساندن بیشتر تاریخ و فرهنگ ایران با رویکردی علمی با استفاده از کتاب و مقالات معتبر است. امید است که در فضایی علمی و درست با هر دین و اعتقادی که هستیم که بتوانیم ایران و فرهنگ ایرانی و تاریخ این کشور را حفظ کنیم.
https://t.me/Institute_Keyumars
https://t.me/Institute_Keyumars
Telegram
پژوهشکده تاریخی کیومرث
این کانال با هدف شناساندن بیشتر تاریخ و فرهنگ ایران با رویکردی علمی با استفاده از کتاب و مقالات معتبر است. امید است که در فضایی علمی و درست با هر دین و اعتقادی که هستیم که بتوانیم ایران و فرهنگ ایرانی و تاریخ این کشور را حفظ کنیم.
🔹️کوروش در تاریخ ابن خلدون
نسک العِبَرِ ابنخلدون از فراگیرترین و بسژرفترین نسکهای تاریخ در جهانِ اسلامی است؛ نسکی که از دید گستره و سامان در روزگار خویش هماوردی نداشت.
ابوزَید عبدالرحمان پسرِ محمد، که به ابنخلدون نامبردار است، در ماهِ رمضانِ سالِ ۷۳۲ هجری، برابر با بیستوهفتمِ أردیبهشتِ سالِ ۱۳۳۲ ترسایی، در تونس زاده شد. او در نوشتارهای خویش بسی نیک از دهیونام(دولت) های کهنِ ایرانی یاد میکند و نامِ شاهانِ هخامنشی را بهدرستی و بیکژتابی مینویسد.
ابنخلدون نَفان(ملت) ایران را کهنترین نفان جهان میشمارد؛ تودهایی نیرومند که یادگارهایش در روی زمین از همگان فزونتر است.
ابنخلدون دربارهٔ کوروش چنین مینویسد:
او در جای دیگر چنین میآورد:
نسک العِبَرِ ابنخلدون از فراگیرترین و بسژرفترین نسکهای تاریخ در جهانِ اسلامی است؛ نسکی که از دید گستره و سامان در روزگار خویش هماوردی نداشت.
ابوزَید عبدالرحمان پسرِ محمد، که به ابنخلدون نامبردار است، در ماهِ رمضانِ سالِ ۷۳۲ هجری، برابر با بیستوهفتمِ أردیبهشتِ سالِ ۱۳۳۲ ترسایی، در تونس زاده شد. او در نوشتارهای خویش بسی نیک از دهیونام(دولت) های کهنِ ایرانی یاد میکند و نامِ شاهانِ هخامنشی را بهدرستی و بیکژتابی مینویسد.
ابنخلدون نَفان(ملت) ایران را کهنترین نفان جهان میشمارد؛ تودهایی نیرومند که یادگارهایش در روی زمین از همگان فزونتر است.
ابنخلدون دربارهٔ کوروش چنین مینویسد:
«دهیونام(دولت) کوروش را کِسرای نخستین خوانند. کوروش بر بابِلیان چیره شد و به بابل لشکر کشید. با او دربارهٔ رودِ دوم ـ که پس از فرات است، یعنی دِجله ـ سخن گفتند. او جویهایی چند کَند و آبِ دجله را در آنها بخش کرد، سپس به شهر درآمد. آنگاه با سریانیان جنگ کرد و در نبردی در سرزمین «شسیه/شامیه» کشته شد. پس از او پسرش کَمبوجیه (قمبسوزس) به پادشاهی رسید؛ او خونخواهِ پدر شد و به سوی مِصر روان گردید و بُتهایشان را واژگون ساخت. پس از او کارِ ایرانیان به دستِ دارا افتاد. او جادوانِ مصر را کُشت و سرزمینِ سریانیان را بدیشان بازگردانید و بنیاسرائیل را به شام بازپس فرستاد.»چنانکه پیداست، ابنخلدون نیز به درستی دریافته بود که کوروش شاهی خودسالار و از خاندانی جداگانه بوده و داستانِ گشودنِ بابل را با زبانی روشن و زیبا بازمینویسد.
او در جای دیگر چنین میآورد:
ابنِعمید گوید: «در سامانبندیِ این طبقه از شاهانِ ایران، از کوروش تا دارا ـ که واپسینِ ایشان است، گویند که پس از کوروش، پسرش کمبوجیه هشت سال، و به بازگفتی نه سال، و به بازگفتی بیستودو سال پادشاهی کرد و بر مصر بتاخت و آن را فروگرفت. پس از او داریوش پسر بشتاسپ بیستوپنج سال فرمان راند و این نخستینِ پادشاهان چهارگانهایی است که دانیال دربارهشان گفت: در ایران سه پادشاه فرمان خواهند راند و چون نوبت به چهارمین رسد، او توانگر گردد و از پیشینیان فرازتر رود.»از خشایارشا نیز به نامِ اَخشَویریش یاد کرده است.
📘بنخان: نسک کوروش بزرگ(بررسی نام و جایگاه او در سرچشمه های تاریخی پس از اسلام)، عرفان کرانی، ص 28 و 29
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤6
Iran Grad • ایران گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑 pinned «🔹️کوروش در تاریخ ابن خلدون نسک العِبَرِ ابنخلدون از فراگیرترین و بسژرفترین نسکهای تاریخ در جهانِ اسلامی است؛ نسکی که از دید گستره و سامان در روزگار خویش هماوردی نداشت. ابوزَید عبدالرحمان پسرِ محمد، که به ابنخلدون نامبردار است، در ماهِ رمضانِ سالِ ۷۳۲…»
🖊جستاری درباره تبار و نژاد اسکندر در دبیزگان(اسناد) ایرانی_به قلم وقار شیرازی
باید دانست که گروهی، اسکندر را همان ذوالقرنین دانستهاند که این خود سوای آن ذوالقرنین بزرگ بُوَد. از یادکردهای برجایمانده چنین برمیآید که ذوالقرنینِ بزرگ در روزگاری بسیار کهنتر میزیسته، پس از صالحِ پیامبر برانگیخته شده و خود نیز از پیامبران به شمار میرفته است.
از سوی دیگر، تبار اسکندر را به عیص پسر اسحاق میرسانند که از دودمان سام بوده و او را هرمس نیز خواندهاند. همچنین گفتهاند که یأجوج و مأجوج بسیار دیرتر از روزگار او پدیدار شدهاند. از این رو برخی میان «ذوالقرنینِ بزرگ» و «ذوالقرنینِ کوچک» جدایی نهادهاند و اسکندر را همان ذوالقرنینِ کوچک دانستهاند.
🌿 دربارهٔ تبار اسکندر
درباره نژاد و تبار اسکندر نیز سخن بسیار رفته و سه دیدگاه بیش از همه آوازه یافته.
نخست آنکه او را فرزند دارا کیانی و ناهید، دختر فیلقوس، دانستهاند؛ همان داستانی که در شاهنامه آمده ولی میرخواند در تاریخ خود میگوید:
«اگر اسکندر فرزند دارا بوده باشد، چگونه روشنک، دختر دارا، را به همسری گرفته است؟ زیرا شایسته نیست پادشاهی خداشناس با دختر برادر خویش زناشویی کند؛ مگر آنکه بگوییم در آن روزگار چنین کاری ناپسند شمرده نمیشده است.»
برخی از نسکهای کهن پارسی نیز این سخن را نپذیرفتهاند و گفتهاند که ایرانیان باستان حتی با خواهر خویش نیز زناشویی نمیکردند، چه رسد به دختر برادر.
با این همه، گروهی دیگر بر آناند که این کار در روزگار بهمن پدید آمد؛ آن هنگام که بهمن با دختر خویش همبستر شد و از آن پیوند، داراب و سپس اسکندر پدیدار گشتند.
⚔️ فیلقوس، فلوس و بازگشت اسکندر
باید دانست که گروهی، اسکندر را همان ذوالقرنین دانستهاند که این خود سوای آن ذوالقرنین بزرگ بُوَد. از یادکردهای برجایمانده چنین برمیآید که ذوالقرنینِ بزرگ در روزگاری بسیار کهنتر میزیسته، پس از صالحِ پیامبر برانگیخته شده و خود نیز از پیامبران به شمار میرفته است.
از سوی دیگر، تبار اسکندر را به عیص پسر اسحاق میرسانند که از دودمان سام بوده و او را هرمس نیز خواندهاند. همچنین گفتهاند که یأجوج و مأجوج بسیار دیرتر از روزگار او پدیدار شدهاند. از این رو برخی میان «ذوالقرنینِ بزرگ» و «ذوالقرنینِ کوچک» جدایی نهادهاند و اسکندر را همان ذوالقرنینِ کوچک دانستهاند.
🌿 دربارهٔ تبار اسکندر
درباره نژاد و تبار اسکندر نیز سخن بسیار رفته و سه دیدگاه بیش از همه آوازه یافته.
نخست آنکه او را فرزند دارا کیانی و ناهید، دختر فیلقوس، دانستهاند؛ همان داستانی که در شاهنامه آمده ولی میرخواند در تاریخ خود میگوید:
«اگر اسکندر فرزند دارا بوده باشد، چگونه روشنک، دختر دارا، را به همسری گرفته است؟ زیرا شایسته نیست پادشاهی خداشناس با دختر برادر خویش زناشویی کند؛ مگر آنکه بگوییم در آن روزگار چنین کاری ناپسند شمرده نمیشده است.»
برخی از نسکهای کهن پارسی نیز این سخن را نپذیرفتهاند و گفتهاند که ایرانیان باستان حتی با خواهر خویش نیز زناشویی نمیکردند، چه رسد به دختر برادر.
با این همه، گروهی دیگر بر آناند که این کار در روزگار بهمن پدید آمد؛ آن هنگام که بهمن با دختر خویش همبستر شد و از آن پیوند، داراب و سپس اسکندر پدیدار گشتند.
⚔️ فیلقوس، فلوس و بازگشت اسکندر
گروهی دیگر اسکندر را فرزندِ فیلقوس دانستهاند و نوشتهاند که چون هفت سال از فرمانرواییِ فیلقوس گذشت، او را با نیرنگ و کینخواهی کشتند.🗡️دلدادگیِ فلوس و گریسه(توطئه) خونین
برخی گفتهاند که اگر اسکندر را فرزند او خواندهاند، از آن روست که پدرِ راستینِ وی شناخته نبود و پدرِ مادرش را پدرِ او شمردهاند؛ چنانکه در بسیاری از زبانها و آیینها، پدرِ مادر نیز «پدر» خوانده میشود و فرزندِ دختر نیز همچون فرزندِ خونی به شمار میآید.
در گزارشهای کهن آمده که یکی از نزدیکان و زاوران(خادمان) فیلقوس، که «فلوس» نام داشت، شیفتهٔ همسرِ فیلقوس(المپیا) ــ که او را مادرِ اسکندر دانستهاند ــ شد و دل به مهر او بست.👑گفتاری دیگر اندر زادمان اسکندر
او بارها کوشید با زر و سیم، پوشاک گرانبها، گوهرها و بخششهای فراوان، دل آن بانو را به دست آورد؛ ولی زن از پذیرفتنِ خواستهٔ او سرباز زد و هرگز به او روی خوش نشان نداد.
چون فلوس از همهٔ نیرنگها و چارهاندیشیهای خود نومید شد و آتشِ خواهش در دلش فزونتر گردید، آهنگِ آن کرد که فیلقوس را از میان بردارد و کشور و همسرش را از آنِ خویش سازد.
ولی انجام چنین کاری آسان نبود؛ از این رو سالها در کمینِ هنگامِ درخور نشست.
سرانجام روزی پیش آمد که فیلقوس بخش بزرگی از سپاه خویش را برای فرونشاندنِ شورشِ شاهزادهای به نام «فیلاطوس» گسیل داشت و اسکندر را نیز با گروهی دیگر از جنگاوران به سوی پهنهای دیگر فرستاد.
در آن هنگام پایتخت از سپاه و سرداران تهی شده بود و زمان درخوریِ برای فلوس فراهم آمد.او با گروهی از بدخواهان و نابکاران بر فیلقوس تاخت و زخمهای سخت و کاری بر او زد؛ چنانکه نزدیک بود جان بسپارد.
تنها با رسیدنِ پاسبانان و دوستانِ شاه بود که او را از چنگِ تازشگران رهانیدند.
در همان روز، اسکندر از میدانِ نبرد بازگشت و پدر را در آن حالِ اندوهبار دید.فلوس و مادرش نیز در بند و آویخته بودند.
اسکندر از کشتنِ فلوس شرم داشت؛ اما مادرش بانگ برآورد:
«این فرومایه را از برابرِ من دور کن. اگر از آن میترسی که آسیبی به من رسد، بدان که مرگ برای من از چنین ننگی خوشتر است.»
اسکندر شمشیر کشید و فلوس را بر زمین افکند.سپس او را نیمهجان نزدِ فیلقوس آورد و گفت:
«ای پدر، اینک شمشیر را از من بگیر و خود این نابکار را به سزا برسان.»
فیلقوس نیز چنین کرد و با دستِ خویش کار او را یکسره ساخت
گروهی دیگر از تاریخنگاران گفته اند اسکندر فرزند پادشاهی به نام «آزر» بوده که بر اسکندریه فرمان میرانده است. فیلقوس برای استوار کردن دوستی و خویشاوندی میان دو خاندان، دختر خویش را به زنی به آزر داد و بدینسان آتش دشمنی و بیگانگی را فرونشاند.ادامه دارد ....
سالها گذشت و آن بانو از آزر آبستن شد؛ ولی آزر که هنوز کینههایی کهن در دل داشت، از سر ناسازگاری و دشمنی، همسر خود را که بارِ اسکندر را در شکم داشت، به سوی پدرش روانه ساخت.
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤5
🏜️ کودک رهاشده در بیابان
در میانهٔ راه، هنگام زادنِ کودک فرا رسید. مادر، نوزاد را به دنیا آورد ولی از بیم و درماندگی نتوانست او را با خود ببرد. از این رو کودک را در جامهای پیچید و در گوشهای از بیابان نهاد و خود راه خویش گرفت.
ولی خواستِ خداوند چیز دیگری بود.
در همان نزدیکی، گلهای از گوسفندان میچرید. یکی از میشها به فرمانِ پروردگار بر آن کودک مهر آورد و چند روز پیاپی نزد او میرفت و شیرش میداد. بدینگونه کودک از مرگ رهایی یافت.
چندی دیگر، شبانی که آمدوشدِ آن میش را میپایید، به شگفت افتاد.
چون راز کار را دریافت، کودک را دید و از چهره و سیمای او نشانههای بزرگی و سروری یافت. دلش به مهر او گرم شد.پس کودک را با خود به خانه برد و همچون فرزند خویش پرورد.
چون اندکی بزرگ شد، او را به آموزگاری دانا سپرد تا دانش و هنر بیاموزد. روزی آن آموزگار به انگیزهای از سرزمین خویش رانده شد و ناچار از جایی به جایی دیگر کوچید. اسکندر نیز همراه او بود. در راه، به سرزمینی رسیدند که مادرِ اسکندر در آن میزیست. چشمِ مادر بر نوجوان افتاد.در همان دم، نشانههایی که از فرزندِ خویش به یاد داشت، در او بازشناخت و دلش گواهی داد که این همان کودکِ گمشده است.
او را در آغوش کشید و از سرگذشتش پرسید.آنگاه داستان را با پدر خویش، فیلقوس، در میان نهاد.
فیلقوس نیز نشانههای بسیار از او پرسید و چون پاسخها را شنید، دریافت که این جوان همان کودکِ گمشده است.
از آن پس او را همچون فرزند خویش گرامی داشت و در پرورش و آموزش او کوشید. چون فیلقوس در اسکندر نشانههای بزرگی، فرزانگی و فرمانروایی دید، او را جانشین خویش ساخت.
✅️ یادآوری:
در میانهٔ راه، هنگام زادنِ کودک فرا رسید. مادر، نوزاد را به دنیا آورد ولی از بیم و درماندگی نتوانست او را با خود ببرد. از این رو کودک را در جامهای پیچید و در گوشهای از بیابان نهاد و خود راه خویش گرفت.
ولی خواستِ خداوند چیز دیگری بود.
در همان نزدیکی، گلهای از گوسفندان میچرید. یکی از میشها به فرمانِ پروردگار بر آن کودک مهر آورد و چند روز پیاپی نزد او میرفت و شیرش میداد. بدینگونه کودک از مرگ رهایی یافت.
چندی دیگر، شبانی که آمدوشدِ آن میش را میپایید، به شگفت افتاد.
چون راز کار را دریافت، کودک را دید و از چهره و سیمای او نشانههای بزرگی و سروری یافت. دلش به مهر او گرم شد.پس کودک را با خود به خانه برد و همچون فرزند خویش پرورد.
چون اندکی بزرگ شد، او را به آموزگاری دانا سپرد تا دانش و هنر بیاموزد. روزی آن آموزگار به انگیزهای از سرزمین خویش رانده شد و ناچار از جایی به جایی دیگر کوچید. اسکندر نیز همراه او بود. در راه، به سرزمینی رسیدند که مادرِ اسکندر در آن میزیست. چشمِ مادر بر نوجوان افتاد.در همان دم، نشانههایی که از فرزندِ خویش به یاد داشت، در او بازشناخت و دلش گواهی داد که این همان کودکِ گمشده است.
او را در آغوش کشید و از سرگذشتش پرسید.آنگاه داستان را با پدر خویش، فیلقوس، در میان نهاد.
فیلقوس نیز نشانههای بسیار از او پرسید و چون پاسخها را شنید، دریافت که این جوان همان کودکِ گمشده است.
از آن پس او را همچون فرزند خویش گرامی داشت و در پرورش و آموزش او کوشید. چون فیلقوس در اسکندر نشانههای بزرگی، فرزانگی و فرمانروایی دید، او را جانشین خویش ساخت.
✅️ یادآوری:
هر تاریخپژوهی که با گزراشهای یونانی درباره زادمان کوروش آشنا باشد پی می برد که بخش بزرگی از این داستان رونویسی شده از استوره زایش و پرورش کوروش بزرگ است👹 داستان دیو و اسکندر
جز این بازگفتها، سخنان دیگری نیز دربارهٔ زادمان اسکندر گفتهاند که از روی نادانی و پیورزی(تعصب) بوده.✅️ یادآوری:
برخی گفتهاند هنگامی که مادرِ اسکندر به سوی خانهٔ پدر گسیل شد، دیوی با او همبستر شد و درآمیخت و اسکندر از آن پیوند زاده شد.
نویسنده این سخن را یاوه و دور از خرد میداند که برساختهی بهدینان(زرتشتیان) پارسیست.
1-شگرف است که خود یونانیان چنین بازگفتی را درباره اسکندر دارند.مادرش پس از مرگ فیلیپ بدو گفت که فرزند فیلیپ مقدونی نیست بلکه فرزند خدای زئوس(دِئوس/دیو) است.🔥 گفتار آذرکیوان در تبار اسکندر
۲-یا در بازگفتی دیگر فوکوس میگوید اسکندر پس از گشودن مصر و بنیادگذاری شهر اسکندریه و رفتن به شهر سیوا و گفتگو با هاتف خدای آمون، دیگر فیلیپ را پدر خود نمی دانست و می گفت پسر آمون خدای مصر بوده.
۳-هتا در بازگفت سریانی داستان کالیستن دروغین، یعنی اسکندر نامه سریانی، آمده که اسکندر پسر ناپاکزاده نکتانبوس فرعون مصر، و المپیا همسر فیلیپ مقدونیست!!!
پس باور زرتشتیان پارسی در این باره دروغ و جعل نیست.
از آذرکیوان نیز داستانی آوردهاند.🔷️ سرانجام اسکندر پور کیست؟
او گفته است:
«در جهانِ دیگر، اسکندر را همراه با داراب دیدم. از داراب دربارهٔ تبارِ اسکندر پرسیدم. داراب پاسخ داد:
پیکرِ او از پیکرِ من است؛ اما روانِ او از جهانی برتر و مینویتر سرچشمه گرفته است و خداوند به راستیِ کارها داناتر است.»
همانگونه که دیده شد درباری کیستی پدر اسکندر چه در دبیزگان ایرانی و یونانی چندسخنی و شک و گمان است.
که برخی به تاریخ نزدیکترند و برخی رنگ و بوی افسانه دارند. اما آنچه از همه روشنتر مینماید، اینست که پدر ناشناختگی اسکندر چنان از دیرباز پرآوازه و فراسرود بوده که کمتر کسی از آن نآاگاه بوده و هر کسی کوشیده به پندارش پاسخی برای آن بیابد. اینک کدام یک راست است شاید هیچگاه آشکار نشود.
📘بنخان: کتاب روزمه خسروان، نوشته وقار شیرازی، رویهی 253 تا 255، با کمی ساده سازی
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤6
Forwarded from کانال تاریخ ایران
وقتی به تاریخ علم نگاه میکنیم، نامهایی هستند که مسیر بشریت را عوض کردند. یکی از بزرگترینِ این نامها، «محمد زکریای رازی» است؛ نابغهای که در غرب او را به نام Rhazes میشناسند و به او لقب «پدر شیمی شرق» دادهاند. اما او که بود و از کجا آمد؟
👑 فرزند ری، افتخار ایران
زکریای رازی در سال ۲۵۱ هجری قمری در شهر ری به دنیا آمد؛ شهری که در آن دوران یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی ایران بود. جالب اینجاست که رازی در جوانی موسیقیدان و صراف بود و تا سی سالگی به علم روی نیاورد. اما وقتی روی آورد، دنیا را تکان داد.
او برای تحصیل به بغداد رفت و در آنجا زیر نظر استادان بزرگ به تحقیق پرداخت. سپس به ری بازگشت و ریاست بیمارستان این شهر را بر عهده گرفت. شهرتش آنقدر بالا گرفت که بعدها ریاست بزرگترین بیمارستان بغداد را نیز به او سپردند.
⚗️ کشفیاتی که جهان شیمی را متحول کرد
@IranGrad
👑 فرزند ری، افتخار ایران
زکریای رازی در سال ۲۵۱ هجری قمری در شهر ری به دنیا آمد؛ شهری که در آن دوران یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی ایران بود. جالب اینجاست که رازی در جوانی موسیقیدان و صراف بود و تا سی سالگی به علم روی نیاورد. اما وقتی روی آورد، دنیا را تکان داد.
او برای تحصیل به بغداد رفت و در آنجا زیر نظر استادان بزرگ به تحقیق پرداخت. سپس به ری بازگشت و ریاست بیمارستان این شهر را بر عهده گرفت. شهرتش آنقدر بالا گرفت که بعدها ریاست بزرگترین بیمارستان بغداد را نیز به او سپردند.
⚗️ کشفیاتی که جهان شیمی را متحول کرد
رازی را به حق پدر شیمی شرق مینامند. او برای اولین بار در تاریخ الکل را تقطیر کرد و خواص ضدعفونیکننده آن را کشف نمود. همین کشف پایهای شد برای داروسازی مدرن.🏥 پزشکی که از مرگ نجات داد
او همچنین اسید سولفوریک را شناسایی کرد؛ مادهای که امروزه یکی از مهمترین مواد شیمیایی صنعتی جهان است.
رازی مواد شیمیایی را برای اولین بار به دو دسته آلی و معدنی تقسیم کرد، تقسیمبندیای که هنوز هم در شیمی مدرن استفاده میشود.
کتاب «سر الاسرار» او که در غرب به نام Secretum Secretorum شناخته میشود، قرنها مرجع اصلی شیمیدانان اروپایی بود.
رازی تنها شیمیدان نبود. او در پزشکی نیز انقلابی به پا کرد.🔬 پدر روش تجربی در پزشکی
برای اولین بار در تاریخ آبله و سرخک را از یکدیگر تشخیص داد و علائم هر کدام را به طور جداگانه توضیح داد. این کار او جان میلیونها نفر را در طول تاریخ نجات داد.
کتاب «الحاوی» او که دایرةالمعارف بزرگ پزشکی بود، تا قرن شانزدهم میلادی در دانشگاههای اروپا تدریس میشد. این کتاب آنقدر ارزشمند بود که در قرن سیزدهم به دستور پادشاه سیسیل به لاتین ترجمه شد.
رازی همچنین اولین کسی بود که از بخیه زدن زخم با نخ روده استفاده کرد؛ روشی که امروزه هنوز در جراحی کاربرد دارد.
رازی قرنها قبل از اروپاییان اعلام کرد که پزشک باید به جای اتکا به کتابهای قدیمی، بیمار را مستقیماً مشاهده و آزمایش کند. او اولین کسی بود که برای آزمایش داروها از گروه کنترل استفاده کرد؛ روشی که امروزه پایه تمام آزمایشهای بالینی دنیاست.📚 https://t.me/Persian_History_Archive
پایان زندگی رازی تلخ بود. در اواخر عمر به بیماری چشم مبتلا شد و بیناییاش را از دست داد. گفته میشود وقتی پزشکی برای درمانش آمد، رازی از او پرسید: «چشم چند لایه دارد؟» پزشک نتوانست جواب دهد. رازی گفت: «کسی که ساختار چشم را نمیداند، نمیتواند آن را درمان کند.» و درمان را نپذیرفت.
زکریای رازی در سال ۳۱۳ هجری قمری در شهر ری درگذشت. امروزه کشورهای مختلف به دنبال مصادره این بزرگمرد هستند، اما تاریخ چیز دیگری میگوید؛ او فرزند ری بود، فرزند ایران.
@IranGrad
Telegram
کانال تاریخ ایران
از ماد تا امروز؛ روایت تاریخ، فرهنگ و شکوه ایران
لینک کانال👇👇
https://t.me/Persian_History_Archive
لینک کانال👇👇
https://t.me/Persian_History_Archive
🫡4
Forwarded from Iran Grad • ایران گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑
🤝🏻 همنشینی پارس و ایلام، آغاز برهمکنشی فرهنگی و دیوانی
آمدنِ پارسیانِ کوچرو به درون مرزهای فرمانرواییِ ایلام، ایلامیان را بر آن داشت تا این زانیچ(قومِ) جنگاور و نیرومند را به شهرهای خویش، بمانند شوش، درآورند و در کارهای گوناگون به کار گیرند.
این همنشینی نه تنها به آشنایی و پیوندی ژرف میان دو زانیچ انجامید، بلکه پارسیان در پرتو آن، فوت و فند شهرسازی، هنر، نمودهای شهریگری و از همه برتر، شیوهٔ فرمانروایی را از ایلامیان فراگرفتند.
در پی این پیوند پایدار، پارهای از آیینهای دینیِ ایلامیان نیز به درونِ رسمها و باورهای آیینیِ هخامنشیان راه یافت. حتی اگر این وامگیری را نپذیریم، همانندیهایی آشکار میان دو دستگاه آیینی دیده میشود که شایستهٔ درنگ و پژوهش است.
👑 خویدوده-پیوند خویشاوندی در دستگاه شاهی
🔱 ایزدان ایلامی-چندخدایی با کارکردهای روشن
✨ همسانی با باورهای هخامنشی،
سهگانهٔ وَرجاوند(مقدس)
🕯️ دگرگونی دینی در هزارهٔ نخست ق. م، گذر از شمایل به اندیشه
🏛️ نیایشگاهها و بلندیها- پاکی، فراز، و جدایی از خاک
🔥 رسمها و نمادهای هنبازین(مشترک)-از آتش تا تخت روان
📜 پذیرش رسمی آیین ایلامی-از گنجخانه تا زبان
آمدنِ پارسیانِ کوچرو به درون مرزهای فرمانرواییِ ایلام، ایلامیان را بر آن داشت تا این زانیچ(قومِ) جنگاور و نیرومند را به شهرهای خویش، بمانند شوش، درآورند و در کارهای گوناگون به کار گیرند.
این همنشینی نه تنها به آشنایی و پیوندی ژرف میان دو زانیچ انجامید، بلکه پارسیان در پرتو آن، فوت و فند شهرسازی، هنر، نمودهای شهریگری و از همه برتر، شیوهٔ فرمانروایی را از ایلامیان فراگرفتند.
در پی این پیوند پایدار، پارهای از آیینهای دینیِ ایلامیان نیز به درونِ رسمها و باورهای آیینیِ هخامنشیان راه یافت. حتی اگر این وامگیری را نپذیریم، همانندیهایی آشکار میان دو دستگاه آیینی دیده میشود که شایستهٔ درنگ و پژوهش است.
👑 خویدوده-پیوند خویشاوندی در دستگاه شاهی
در میان شاهان و شاهزادگانِ ایلامی، زناشوییِ برادر با خواهر رسمی شناختهشده بود.✅درخور نگرش است که از آفرینه(اثر)های دوران هخامنشی گواهیی درباره زناشویی با محارم هخامنشیان یافت نشده و این سخن تنها نگر نویسنده نسک(کتاب) است.
گاه، چون برادرِ بزرگتر درمیگذشت، برادرِ کوچکتر با بیوهٔ او ـ که خود خواهرش نیز بود ـ پیوند زناشویی میبست.
این رسم، که در فرهنگِ زرتشتی «خویدوده» خوانده میشود، در میان شاهانِ هخامنشی نیز رواج یافت و نشان از پیوستگیِ آیینی و اندیشگیِ این دو تراداد(سنت) دارد.
🔱 ایزدان ایلامی-چندخدایی با کارکردهای روشن
ایلامیان خدایانِ بسیار میپرستیدند. هر ایزد، چهره و کارکردی ویژه داشت و خویشکاریِ او از دیگران جدا بود.
این سامانهی وظیفهمندِ ایزدان، یادآورِ ساختارِ ایزدیِ دین زرتشتی است که در آن، ایزدان و امشاسپندان زیر چترِ اهورامزدا جای دارند.
در آغاز، «پینیکر» ـ بغبانو و ایزدبانوی بزرگ ـ در رأسِ دستگاه ایزدی ایلام جای داشت.
در هزارهٔ سوم پیش از میلاد، «هومبان» با نام خدایِ بزرگ و خدایِ خدایان، به جایگاهِ برین رسید و پینیکر همسرِ او شمرده شد.
در هزارهٔ دوم پیش از میلاد، «اینشوشیناک» ـ ایزدِ پیمان، جنگ، فرمانروایِ جهانِ مردگان و داورِ روانها ـ به این گروه افزوده شد و بدینسان، سهگانهای از دو ایزدِ نرینه و یک ایزدبانوی مادینه در پانتئونِ ایلامی پدید آمد.
✨ همسانی با باورهای هخامنشی،
سهگانهٔ وَرجاوند(مقدس)
نمونهای همانند از این ساختار را در روزگارِ اردشیر دوم هخامنشی میبینیم؛ زمانی که از اهورامزدا، میترا و آناهیتا در کنار یکدیگر یاد میشود و این سه، دستگاهی سهگانه و ورجاوند را پدید میآورند.
🕯️ دگرگونی دینی در هزارهٔ نخست ق. م، گذر از شمایل به اندیشه
در هزاره یکم پیش از میلاد، دگرگونیی ژرف در باورهای دینیِ ایلامیان روی داد.
در این دوره، تندیسسازی و پیکرنگاریِ خدایان رخت بربست و بهگمان، انگارهٔ خدایانِ بیپیکر و انتزاعی، بنیاد اندیشهٔ دینیِ ایلامی را استوار کرد.
از چراییِ این دگرگونی آگاهیِ روشنی نداریم، ولی شاید گسترشِ دینهای یکتاپرستانه ـ که پارسیان هخامنشی نیز بدان گرویده بودند ـ در این روند ناکارآمد نبوده باشد.
🏛️ نیایشگاهها و بلندیها- پاکی، فراز، و جدایی از خاک
دگرگونیِ باورها، ریختِ نیایشگاهها را نیز دگرگون کرد.
از هزارهٔ دوم پیش از میلاد، زیگوراتهای بلند پدید آمدند تا جایگاهِ نیایش و خانهٔ خدایان از خاکِ آلوده به گناه دور باشد.
چنین نگرشی را در آیینِ هخامنشی نیز مییابیم؛ چنانکه هرودوت میگوید، هخامنشیان بت نداشتند و نیایشِ خود را بر کوهها و بلندیها به جای میآوردند.
🔥 رسمها و نمادهای هنبازین(مشترک)-از آتش تا تخت روان
برگزاریِ جشنهای بهاره و پاییزه، ریختن خونِ چارپایان بهسانِ پیشکش، ارجگذاری به آتش، کاربردِ آتشدان و بخوردان، سپندیِ(تقدس) سه اسبِ سپید، و گرداندنِ شاه بر تختِ روان به دستِ بزرگانِ کشور، همگی در فرهنگِ هخامنشی رواج داشت و نشان از هنایش(اثر)پذیری ژرف آنان از ایلامیان دارد.
📜 پذیرش رسمی آیین ایلامی-از گنجخانه تا زبان
دادن نذرها از داراییِ دهیونامی(دولتی) برای خدایانِ ایلامی ـ همچون هومبان ـ و برگزاریِ آیینهایی چون «لان»، نشان میدهد که شاهانِ هخامنشی آیینها و رسمهای ایلامی را بهگونهای رسمی پذیرفته بودند.
همچنین، واژهها و ترمهایی چون لان و کیتن از زبانِ ایلامی به دستگاهِ دینی و دیوانیِ هخامنشی راه یافت و بخشی از آن شد
📘بنخان: نسک دین هخامنشیان، رضا مهرآفرین، ص 531و 532
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آیندهست
❤5
Forwarded from 𝒫𝑒𝓇𝓈𝒾𝒶𝓃 𝒷𝑜𝓎
ایران پیش از ورد آریایی ها
قسمت اول
🏛 عیلام؛ تمدنی که پیش از همه برخاست
عیلامیها یکی از کهنترین تمدنهای فلات ایران بودند؛ مردمانی که از حدود ۳۲۰۰ پیش از میلاد در جنوبغرب ایران حکومت تشکیل دادند و هزاران سال در کنار سومر، اکد، بابل و آشور، از قدرتهای مهم خاور نزدیک بهشمار میرفتند.
🏛 پایتخت؛ شوش
▪️
در پستهای بعدی سراغ کاسیها و لولوبیها، همسایگان زاگرسنشین عیلامیها خواهیم رفت. 🗻
https://t.me/Persian_History_Archive
----------------
@IranGrad
قسمت اول
🏛 عیلام؛ تمدنی که پیش از همه برخاست
عیلامیها یکی از کهنترین تمدنهای فلات ایران بودند؛ مردمانی که از حدود ۳۲۰۰ پیش از میلاد در جنوبغرب ایران حکومت تشکیل دادند و هزاران سال در کنار سومر، اکد، بابل و آشور، از قدرتهای مهم خاور نزدیک بهشمار میرفتند.
🏛 پایتخت؛ شوش
شوش فقط یک شهر نبود؛ قلب سیاسی، اقتصادی و مذهبی عیلام بود. شاهان در آن فرمان میراندند، آیینهای مذهبی برگزار میشد و بخش بزرگی از ثروت و اسناد حکومتی در آن نگهداری میشد.⚔️ جنگها و سیاست
🜁 نام سرزمینشان: «هلتمتی»
عیلامیها سرزمین خود را «هلتمتی» مینامیدند؛ واژهای که معمولاً به معنای «سرزمین خدایان» ترجمه میشود و نشان میدهد مذهب و حکومت در عیلام پیوندی عمیق داشتند.
عیلامیها قرنها با سومر، اکد، بابل و آشور درگیر رقابت و جنگ بودند. گاه شکست میخوردند و گاه پیروز میشدند، اما همواره یکی از بازیگران اصلی سیاست منطقه باقی ماندند.🏺 معماری و هنر
یکی از دورههای اوج قدرت عیلام در سده دوازدهم پیش از میلاد و دوران پادشاهی شوتروکنهونته بود. او بابل را فتح کرد و آثار ارزشمندی از جمله سنگنوشته مشهور قانون حمورابی را به عنوان غنیمت به شوش منتقل کرد؛ همان اثری که امروزه در موزه لوور نگهداری میشود.
▪️
ساخت زیگورات چغازنبیل؛ یکی از سالمترین زیگوراتهای جهان👑 ساختار حکومت
▪️ مجسمهسازی با سبک ویژه و چهرههای کشیده
▪️ مهرهای استوانهای با نقشهای اسطورهای
▪️ خط عیلامی؛ در کنار آن، خط عیلامی آغازین نیز وجود داشت که هنوز بهطور کامل رمزگشایی نشده است.
عیلام همیشه یک دولت کاملاً یکپارچه نبود؛ بلکه از نواحی مهمی مانند شوش، انشان و سیماشکی تشکیل میشد. در دورههای مختلف، فرمانروایان محلی بر این مناطق حکومت میکردند و در زمان قدرتگیری دولت مرکزی، شاه بزرگ یا «سوکّلمَخ» جایگاه برتر را در اختیار داشت.💥 سقوط
پایان عیلام بسیار تلخ بود. در سال ۶۴۰ پیش از میلاد، آشوربانیپال، پادشاه آشور، به شوش حمله کرد و بخش بزرگی از شهر را ویران ساخت. بر اساس نوشتههای خود او، آرامگاههای شاهان عیلامی نیز تخریب شدند. بسیاری از پژوهشگران این رویداد را از خشنترین و ویرانگرترین حملات ثبتشده در تاریخ دنیای باستان میدانند.اما عیلام با سقوط شوش از میان نرفت. بسیاری از سنتهای اداری، فرهنگی و حتی برخی نامهای عیلامی در دوران هخامنشیان ادامه یافت. به همین دلیل، رد پای این تمدن کهن را میتوان در بخشهایی از تاریخ و فرهنگ ایرانِ بعدی مشاهده کرد.
🌱 میراث
در پستهای بعدی سراغ کاسیها و لولوبیها، همسایگان زاگرسنشین عیلامیها خواهیم رفت. 🗻
https://t.me/Persian_History_Archive
----------------
@IranGrad
❤2🫡1
Forwarded from کانال تاریخ ایران
ایران پیش از ورود آریاییها
قسمت دوم: کاسیها
🏔️ کاسیها؛ فاتحان زاگرس که بر بابل فرمان راندند
کاسیها (Kassites) قومی زاگرسنشین بودند که از نواحی کرمانشاه و لرستان برخاستند. آنها قرنها در سایهی تمدنهای بزرگتر زندگی میکردند، اما یک روز سرنوشت ورق خورد و نامشان برای ۴۰۰ سال با تاریخ بابل گره خورد!
-----------------
@IranGrad
قسمت دوم: کاسیها
🏔️ کاسیها؛ فاتحان زاگرس که بر بابل فرمان راندند
کاسیها (Kassites) قومی زاگرسنشین بودند که از نواحی کرمانشاه و لرستان برخاستند. آنها قرنها در سایهی تمدنهای بزرگتر زندگی میکردند، اما یک روز سرنوشت ورق خورد و نامشان برای ۴۰۰ سال با تاریخ بابل گره خورد!
👑 چطور کاسیها به بابل رسیدند؟
در سال ۱۵۹۵ پیش از میلاد، پادشاه هیتیها به بابل حمله کرد، شهر را غارت کرد و مجسمهی مارداک — خدای بزرگ بابل — را با خود برد. اما هیتیها قصد ماندن نداشتند؛ آنها به سرعت عقبنشینی کردند و بابلِ ویرانشده را در یک خلأ قدرت تنها گذاشتند.
اینجا بود که کاسیها، که از پیش در حاشیهی بابل نفوذ کرده بودند، فرصت را غنیمت شمردند. پادشاهی به نام اَگوم دوم (Agum II) رهبری این دوران تازه را به دست گرفت.
✨ افسانهی بازگشت مارداک.
طبق روایتی باستانی، مجسمهی مارداک ۲۴ سال در غیبت ماند تا اینکه — بهگفتهی همان روایت — خود به بابل بازگشت! این داستان شاید بیش از آنکه واقعیت تاریخی باشد، افسانهایست که اَگوم دوم برای مشروعیتبخشیدن به حکومت تازهی خود ساخته بود؛ چون مردم بابل باور داشتند بدون خدایشان، شهرشان روحی ندارد. این ترفند جواب داد: کاسیها بهعنوان حافظان سنت بابلی پذیرفته شدند
🏛️ چند سال بر بابل حکومت کردند؟.
آغاز حکومت: حدود ۱۵۹۵ پیش از میلاد
پایان حکومت: حدود ۱۱۵۵ پیش از میلاد
کاسیها حدود ۴۰۰ سال بر بابل فرمانروایی کردند؛ طولانیترین سلسلهی یکپارچه در تاریخ بابل
🔥 سقوط: انتقام ایلامhttps://t.me/Persian_History_Archive
پایان کاسیها با حملهی پادشاه بزرگ ایلام، شوتروک-ناخونته (Shutruk-Nahhunte)، رقم خورد. در حدود ۱۱۵۵ پیش از میلاد، او بابل را تصرف کرد و سلسلهی کاسی را برای همیشه برچید.
او گرانبهاترین گنجینههای بابل را به شوش، پایتخت ایلام، فرستاد. یکی از آنها لوح قانون حمورابی بود — اما شوتروک-ناخونته فقط آن را نبرد، بلکه بخشی از متن اصلی قوانین حمورابی را پاک کرد تا کتیبهی پیروزی خودش را روی آن بکوبد!
این لوح قرنها بعد در کاوشهای شوش پیدا شد و امروز در موزهی لوور پاریس نگهداری میشود — و جای خالیِ پاکشده هنوز روی سنگ دیده میشود؛ ردی سههزار ساله از یک پیروزی ایرانی بر بابل
-----------------
@IranGrad
❤1