Iran Grad • ایران‌ گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑
554 subscribers
400 photos
5 videos
8 links
The land of Aryans • A channel dedicated to the beauty of Aryans(Iranians), Ancient and modern history, Culture, Landscapes, Morals, and much more.
Download Telegram
The wild nature of the Khazineh Valley, with its unique horseshoe curve splitted by the Seymareh river.
Lorestan, Iran
116🫡1
Silk tunic from the Sasanian period featuring mythical Aryan bird bearing the divine glory (Far-e Izadi), crafted from pearl in its beak.
Woven around 600 AD, discovered in northeastern Iran, region of Khorasan.
Modern tunics and long shirts closely resemble this Sasanian garment, which has a distinctive T-shaped construction made from a single piece of cloth forming the front and back panels, with openings for the arms and head.
This simple yet functional design allowed freedom of movement while displaying elaborate woven patterns—an approach that later influenced the Islamic and Byzantine garments. Several similar examples are preserved in the Hermitage Museum.
Museum of Islamic Art, Qatar
17
Bust of Antiochos IV Kyrrhos, King of Commagene from 38-72 CE, depict him in an Iranian clothing style.
British Museum, London
19🫡1
It was the day when dawn rose gently over the mighty walls of Babylon, a city that for centuries had stood undefeated, proud, and radiant beneath the sun.
Its towers pierced the heavens, and its bronze gates had defied countless kings who dreamed of breaking them.
The people, proud of their great city yet uncertain of what awaited them, watched from the rooftops as the majestic army approached the horizon.
They had seen what conquest meant, flames devouring homes, soldiers claiming lives, the cries of children fading beneath the sound of victory drums.
But this time, there was no fire, no screams, no looting, only the calm rhythm of footsteps upon the stones.
Soldiers came not to enslave, but to bring peace.
At their head rode a man whose eyes saw beyond power — a man who sought not to destroy empires, but to unite hearts.
The father stopped before the gates, looked upon the city that no conqueror had ever tamed, and said calm and gently:

“Walk softly in Babylon, so that no harm comes to its people.”
113🏆5😢1
On the 7th of Aban, the immortal spirit of the king of kings is honored, whose legacy still guides hearts and nations.
Kuroush (Cyrus) the great, from the Achaemenid dynasty, king of the four corners of the world, the man who brought peace by his words and deeds and thoughts and actions.
116🏆6😢1
Sassanid silver ring with a red agate seal. On the seal, man's head with beard and long hair is engraved.
State Museum in Berlin, Germany
18🫡2
Another silver ring, from the Sassanid era, with amethyst engraved seal gem portraying Sassanid governor. used as a local stamp seal.
18🤩2
Onyx ring bezel, engraved with standing figure of Sassanid king Bahram IV wearing his characteristic crown, long apron-style shirt and baggy trousers.
His right hand rests on the hilt of a straight sword. His left holds a sceptre with pointed spear-like butt. Beneath his feet is the figure of a fallen Roman governor, referring to his triumph against Rome.
British museum
🏆156🫡1
2400 year old leather, made of human skin from the nomadic Iranian people, the Scythians found in Southern Ukraine.
The Scythians not only drank the blood of the first man they killed and collected the scalps of their enemies, but also take the skin, nails, and everything from the right hand of their dead enemies, and make them clothings for themselves. They believed human skin is thick and shining, and of all kinds of skin it is the clearest and whitest.
Both leathers were recovered from the leather used to make their famous quivers.
4
Achaemenid stamp seal, engraved from Chalcedony, ca. 6th century BCE.
The Metropolitan Museum of Art
9🎉1
🔹️چکیده‌ایی از افسانهٔ پوریم و ریشه‌های تاریخی آن:

🖊به قلم امیرحسین خنجی

۱. پیش‌درآمد: افسانه‌ای در نسک سپند(کتاب مقدس):

داستان استر و مردخای که در «نسک استر» آمده، می داود(ادعا میکند) در روزگار پادشاهی خشایارشا رخ داده. نگارندگان این داستان، دین‌کاران یهود در سدهٔ دوم پیش از میلاد بوده‌اند که آن را برای جاودانه کردن جشن پوریم به تورات افزوده‌اند.

۲. ریشهٔ تاریخی رویداد:


به گمان راستین، خاستگاه این داستان، شورش جدایی‌خواهانه مصریان در پایان پادشاهی داریوش دوم و آغاز پادشاهی اردشیر دوم است. در جزیرهٔ «پِپ» [الفیلینه] والَن(جماعت) بزرگی از یهودیان می‌زیستند که نیایشکده‌ای کهن داشتند. آنان با کژبهرایی(سواستفاده) از آزادی دینیِ فرمانروایی هخامنشی، به قربانی کردن گاو دست زدند که بی ارجی به ارزش‌های دینی مصریان بود. پریستاران(کاهنان) مصری مردم را بر آنان شوراندند و نیایشکده را ویران کردند. یهودیان گلایه به اورشلیم و سامره فرستادند، ولی پاسخ نیافتند. سرانجام، با بازگشت «ارشام» [شهربان ایرانی مصر]، گناهکاران پادافراه و کیفر شدند.

۳. دستمایه‌سازی افسانه:


یهودیان اورشلیم در سده‌های پسین، این رخداد را — که در مصر روی داده بود — به پایتخت ایران و زمان خشایارشا تَرا-وَژیرند(منتقل کردند) و داستان استر و مردخای را پرداختند. در این داستان، «هامان اجاجی»[از دشمنان دیرین بنی‌اسرائیل در فلسطین] وزیر خشایارشا شد و فرمان کشتار همگانی یهودیان را از شاه ستاند، ولی با هوشمندی استر [شاهبانوی یهودی که نام و نشان و نژاد خود را پنهان داشته بود] و مردخای[عمویش]، نقشهٔ هامان شکست خورد و خود او و پیروانش کشته شدند پُرنگریسته شود از دیدگاه نسک(کتاب) استر کسانی که در قلمروی هخامنشی کشته می شوند همگی ایرانی‌تبار نیستند بلکه دشمنان یهود اند و اهل قوم بنی‌عمالیق.

۴. همسانی با داستان‌های دیگر:


نویسندگان تورات، این افسانه را از چند داستان دیگر — مانند ماجرای «نارگیس»[زنی جاسوس در دربار یونان] و بازگفت‌های کتزیاس — وام گرفته و به هم دوخته‌اند. همچنین، کسانی مانند «وشتی» و «استر» برگرفته از «پریزات»[همسر داریوش دوم] و «استاتیرا»[همسر اردشیر دوم] هستند.

۵. انگیزهٔ جاودانه‌سازی افسانه:

هدف دین‌مداران یهود، پیوند زدن جشن پوریم به دربار ایران و نمایش زانیچ(قوم) خود بسانِ «قوم برگزیدهٔ خدا» بود تا بر سُهِش(احساس) خواریی و آوارگیی که در سده‌های گذشته داشتند چیره شوند و ان را به‌ روش و منش دگرستیزانه برگردانند. در پایان داستان، یهودیان نه تنها می رهند، بلکه ده‌ها هزار تن از دشمنان خود را در سراسر قلمرو هخامنشی می‌کشند و مردخای وزیر بزرگ شاه می‌شود.

۶. سخن پایانی: افسانه یا تاریخ؟

هیچ دبیزه(سند) تاریخی— چه ایرانی و چه یونانی — این رویدادها را در دربار هخامنشی نمی پذیرد. این داستان — با همهٔ آراستگی‌هایش — ساخته و پرداختهٔ منت(ذهن) دین‌مداران یهود است برای جبران خواری تاریخی و ساختن شناسه‌ای پهلوانی.

راستی تاریخی آن به اندازه‌ای است که افسانهٔ سارگون اکدی یا توفان گیلگمش؛ ولی در باور زانیچی(قومی)، جاودانه شده است.

📚 بازخوانی نسک ایران زمین، نوشته امیرحسین خنجی، برگه های ۴۸۳ تا ۴۹۷

@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده‌ست
5
👑 گزارشِ کارنامهٔ دوازده‌سالهٔ شاه صفی یکم. فرمانروایی خون و دهشت

​اگر با هم سفری به پهنهٔ تاریخِ نزدیک به چهارصد سال پیش بیاغازیم و به سال‌های ۱۰۱۰ تا ۱۰۲۰ خورشیدی در اصفهان، پایتختِ آن روزگارِ ایران، گام بگذاریم، هرچند چشمانِ ما از دیدنِ کاشی‌های فیروزه‌ای و مهرازی(معماری‌) های شگفت‌انگیزِ صفوی برافروخته می‌شود، ولی این دلشورگی را نیز داریم که در هر کوی و برزن، تیغِ میرغضبان گردنِ ما را بزند. این روزگار، زمانهٔ فرمانرواییِ یکی از ستم‌کارترین و خون‌ریزترین پادشاهانِ تاریخِ ایران است: شاه صفی یکم.
مردی که نه بزرگان را زینهار می‌داد و نه گدا را؛ از خودی و بیگانه، وزیر و چاکر، همه از بیمِ او لرزان بودند.

⚰️ مرگِ پنهانِ شاه عباس و فریبِ قزلباشان

​پیرامون ۳۹۶ سال پیش، در فرح‌آبادِ مازندران، شاه عباسِ بزرگ پس از ۴۵ سال فرمانرواییِ آزگار، جان سپرد. او پیش از مرگ سپارش کرده بود که فرجامِ کارش را چهل روز مردم آم پنهان بدارند تا زمینه‌ٔ بر تخت نشستنِ نوه‌اش، سام میرزا، فراهم گردد.
​هنگامی که سپاهیان و قزلباشانِ بدگمان پافشاری کردند تا شاه را ببینند، درباریان دست به نیرنگی شگرف زدند. پیکرِ بی‌جانِ شاه عباس را بر بالشی زربفت تکیه دادند و پیشخدمت‌باشی، یوسف آقا، در پسِ بالش پنهان شد و کالبدِ مردهٔ شاه را چنان تکان می‌داد که گویی زنده است و سخن می‌شنود! بدین سان، سپاهیان فریب خورده و به سرِ کارِ خود بازگشتند.

⚔️ کینهٔ پدربزرگ و تختگاهِ تبرک‌قلعه

​شاه عباس در زمانِ زندگانی، پسر و جانشین خود، صفی میرزا را به گمانِ دغایش(خیانت) در جنگل‌های گیلان کشته بود و دیگر پسرانِ خود را نیز کور یا نابود کرده بود. از این رو، تنها نوه‌اش سام میرزا (فرزندِ صفی میرزای مقتول) بازمانده بود.
​زینل‌خانِ وزیر سراسیمه از مازندران به اصفهان تاخت تا نوه را از پادشاهی آگاه کند. سام میرزا و مادرش در «تبرک‌قلعه» پناه گرفته بودند. مادر به گمانِ آنکه دژخیمان برای کشتنِ پسرش آمده‌اند، درها را بست. پس از سه شبانه‌روز پافشاری، زینل‌خان و داروغهٔ اصفهان دروازه را شکستند. مادرِ لرزان رو به پسر کرد و گفت: «برخیز که کُشندگانِ تو آمدند!» ولی شگفتا که در دم، کارگزاران به پای سام میرزا افتادند و او را به تختِ شاهی نشاندند.

​آنگاه محمدباقر داماد [میرداماد]، فرزانه‌ی نامدارِ آن روزگار، سخنواره‌ی پادشاهیِ او را خواند و به سفارش شاه عباس، نامِ او را به یادِ پدرِ مقتولش، شاه صفی نهادند.

👁️ تصفیه‌های خونین در خاندانِ پادشاهی

شاه صفی که در کودکی بی فروغ، بی‌‌پدر و در میانِ خواجه‌سرایان بزرگ شده بود، مردی لاغرمیان، زیباروی و کم‌دل بود که پس از رسیدن به پادشاهی، لگام کینه‌هایش گسیخته گشت. او نخست رو به خاندانِ خود آورد:

• ​کور کردنِ برادر: برادرِ ناتنیِ خویش، طهماسب میرزا را خواند و دستور داد چشمانِ او را نه با میلهٔ گداخته، که با کاردِ تیز از کاسه بیرون کشیدند.

• ​پرتاب از دژ الموت: برادرِ کور شده و دو عموی نابینای خویش (امام‌قلی میرزا و خدابنده میرزا، پسرانِ شاه عباس) را به دژِ الموت آزیلید(تبعید کرد) و سپس فرمان داد هر سه را از فرازِ دژ به روی تخته‌سنگ‌ها پرتاب کنند تا کالبدشان پاره‌پاره گردد.
🍽️ سرِ سه پسر در سینیِ پلو!

یکی از هرسناک‌ترین کردارهای او، برخورد با عمهٔ خویش (دخترِ شاه عباس) بود. عمه روزی به شوخی به او گلایه کرد که چرا پس از دو سال ریگوندی(وارثی) ندارد و گفت: «در زمینی که تخم نکاری، سبزه نمی‌روید.» شاه صفی کینه به دل گرفت. فردای آن روز، دژخیمان را فرستاد و سه پسرِ جوانِ عمه (۲۲، ۱۵ و ۹ ساله) را در باغ سر برید.
​سپس سرهای خونین را در سینی بزرگی نهاد، پارچه‌ای بر آن کشید و عمه را فراخواند. چون پارچه را برداشت، مادرِ نگون‌بخت فریادی کشید، ولی از بیمِ جان زانو زد و گفت: «هرچه خواستِ شاه است، پسندِ ماست!»
​سپس شوهرِ او، عیسی‌خان قورچی‌باشی را که در به شاهی رساندنِ صفی نقشی بسزا داشت، درون سرسرا کردند. او که سرهای جگرگوشگانش را در سینی دید، برای رهاییِ جانش گفت: «فرزندانی را که شاه نخواهد، من نیز نمی‌خواهم!» با این همه، شاه صفی چندی دیگر گردنِ عیسی‌خان را نیز زد.
🩸 خنجر در شکمِ وزیر و بریدنِ اندامِ چامه‌سرا(شاعر)

در یکی از سفرهای جنگی در دامنهٔ کوه سهند، طالب‌خان اعتمادالدوله (سروزیر) مهمانی داشت و به پاسبخشِ اردوگاه که برای کشیک آمده بود، تندی کرد و گفت: «شاه بچه است، برو!» پاسبخش با سرِ شکسته نزدِ شاه رفت. فردا شاه صفی، طالب‌خان را خواند و گفت سزای بدگفتاری به شاه چیست؟ وزیر گفت: «مرگ».

ادامه دارد.....
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده‌ست
2😢1
​در دم، شاه صفی خنجر برکشید و شکمِ سروزیر را چنان پاره کرد که دل و روده‌هایش بر سر و تن شاه ریخت. نوکری در گوشهٔ خیمه اشک ریخت؛ شاه فرمان داد او را نیز گردن بزنند چون دلِ دیدنِ مرگِ دشمنِ شاه را نداشت! دو مهمانِ وزیر و حسن‌بیگِ منشی نیز در دم گردن زده شدند. چامه‌گویی گمنام که شبِ پیش مهمانِ وزیر بود، چامه ایی در نکوهشِ این کار سرود؛ شاه صفی دستور داد در میانِ میدان شهر، گوش، بینی، لب و دستِ چامه‌گو را بریدند تا از خون‌ریزی جان سپرد.

🔞 سیاه‌بختی حرم‌سرایان و رافش(تجاوز) در آخور!

​بدترین کردارِ او، نابودیِ خاندانِ امام‌قلی‌خانِ گرجی بود؛ سردارِ نامداری که پرتغالی‌ها را از هرمز رانده و بحرین را به ایران بازگردانده بود. برادرِ او، داوودخان فرماندار گنجه، سر به شورش برداشته بود. همچنین پسری به نام صفی میرزا در خانهٔ امام‌قلی‌خان بود که مادرش (زنِ صیغه‌ایِ پیشین شاه عباس) او را باردار به خانهٔ او آورده بود و بوی گریسه(توطئه) می‌آمد.

​شاه صفی خان‌های ایران را به قزوین خواند. فرماندار قندهار و فرماندار گنجه خود نیامدند و خانواده‌ی خود را فرستادند. شاه صفی از شورشِ آن‌ها آگاه شد و دستوری ترسناک داد:
​فرمان داد مادر و زنِ فرماندار قندهار و زنِ داوودخانِ گرجی را به روسپی‌خانه ببرند تا همگان به آنان برافند(تجاوز کنند).
​دستور داد پسرِ خردسالِ خانِ گنجه را به آخور ببرند تا آخوربان و ستوربانان در آخور به او برافند(تجاوز کنند)
.
​پسرِ خانِ قندهار را نیز از برای زیبایی‌اش برای کام‌جویی و تجاوزِ خود نگاه داشت.
​امام‌قلی‌خانِ پیر با ۱۵ فرزندش به قزوین آمد. در شبِ چراغانی، سه پسرِ بزرگِ او را مست کردند و در حالِ مستی سر بریدند. سرهای آنان را در سینی نهادند و به دامادهای امام‌قلی‌خان دادند تا نزدِ پدر ببرند و سرِ خودِ او را نیز ببرند. فردا دیگر فرزندانِ او را نیز کشتند یا کور کردند.

🕳️ زنده به گور کردنِ ۴۰ زن در یک شب

​فرجامِ این همه خون‌ریزی، زهر دادن به شاه به دستِ زنانِ حرم‌سرا بود. شاه صفی دو ماه بیمار شد ولی نمرد. پس از جست‌وجو و شکنجهٔ کنیزان، ردِ پای زنان و عمه‌اش (همان که پسرانش کشته شده بودند) آشکار شد.

در یک شبِ بیم‌انگیز، مردمِ اصفهان نالهٔ اندوهبارِ زنان را از باغِ پادشاهی شنیدند. شاه صفی دستور داده بود گودالی بزرگ بکنند و ۴۰ تن از زنان و کنیزانِ حرم‌سرا، از دسته عمهٔ خویش را زنده به گور سازند. او حتی به مادرِ خویش نیز نرمدلی نکرد؛ در سفرِ ایروان، چون مادر پندش می‌داد، سیلیِ سختی بر گوشِ مادر نواخت و رویدادنگاران آورده‌اند که سرانجام مادر را نیز بکشت.
​این هیولای خویش‌تن‌آرا، سرانجام در سال ۱۰۲۰ خورشیدی، درپی زهرِ دوباره‌ای که زنانِ حرم‌سرا به کامش ریختند، در جوانسالی به دوزخ شتافت و کارنامه‌ٔ دوازده ساله‌اش بسته گشت.
📚 سرچشمه‌ها:
​نسک اصفهانِ خونین (سفرنامهٔ آدام اولئاریوس): برگردانِ حسین کردبچه، انتشاراتِ هیرمند (گزارشِ جامعِ زندگی، روحیات و کشتارهای شاه صفی اول).

​نسک قصص‌الخاقانی: نگاشتهٔ ولی‌قلی بن داوودقلی شاملو، تصحیحِ حسن سادات ناصری، انتشاراتِ وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامی (گزارشِ رویدادهای دربارِ صفوی و تصفیه‌های خاندانِ پادشاهی).

@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده‌ست
😢41
Forwarded from .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام و درود 🫡
از خوندن تاریخ حوصله ت سر میره؟😴
از دروغ هایی که توی مدرسه و دانشگاه جای تاریخ بهت تحویل دادن حالت بهم میخوره؟🤢
به چنل تایم میمیشن بپیوند تا با چاشنی طنز و میم تاریخ رو در کنار هم یاد بگیریم👍

👑@time_memechine👑
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
3
Iran Grad • ایران‌ گِراد • 𐫀𐫡𐫂𐫢𐫀𐫑 pinned «🔹️چکیده‌ایی از افسانهٔ پوریم و ریشه‌های تاریخی آن: 🖊به قلم امیرحسین خنجی ۱. پیش‌درآمد: افسانه‌ای در نسک سپند(کتاب مقدس): داستان استر و مردخای که در «نسک استر» آمده، می داود(ادعا میکند) در روزگار پادشاهی خشایارشا رخ داده. نگارندگان این داستان، دین‌کاران…»
🔹️آوای سنگ‌ها-به قلم ژاله آموزگار

تاریخ بر پیشانی سنگ:

هرگاه قلم‌ها بر کاغذها بنویسند که ایرانیان تاریخ خود را بازننگاشته‌اند، استوانهٔ کوروش، صخره‌های بیستون، نقش رستم، کعبهٔ زردشت و پایکولی به غرش درمی‌آیند و فریاد می‌زنند: پس بر پیشانی ما چه نقش شده، جز تاریخ؟ نویسندگان نسک(کتاب‌) ها چه می‌گویند جز از رخدادها؟ تنها نایکسانی(تفاوت) این است که تاریخ‌نگاران بیشتر با بازگفت های جانبی، هستهٔ بنیادین رخدادها را در پرده‌ای از گنگی پنهان می‌کنند.
هر سرزمینی از نخستین دم هستی، تاریخ خود را بر دوش می‌کشد. تاریخ، بخش‌بندی‌هایی دارد: پیشاتاریخ و تاریخ. ولی می‌توان بر این بخش‌بندی‌ها، دسته‌های دیگر نیز افزود: تاریخ راستین، تاریخ واگویه‌ایی (روایی) و تاریخ استوره‌ای.

تاریخ راستین: بر پایهٔ داده‌ها و ازدایش(اطلاعات) سنددار نگاشته می‌شود.
تاریخ واگویه‌ایی: بازگفت‌های وابسته به رخدادها را بازگو می‌کند.
تاریخ استوره‌ای: بر پایه باورهای هر سرزمین چهره می بندد.
مرزهای این تاریخ‌ها آشکار نیست؛ به‌ویژه در تاریخ راستین که راستی ها و واگویه‌ها با یکدیگر درآمیخته‌اند. این دشواری را می‌توان در نوشته‌های تاریخ‌نویسان یونان و روم، خداینامه‌های ارمنی، شاهنامه و تاریخ‌های سده‌های نخستین اسلامی به عربی و فارسی درنگریست.

سنگ‌نگاره‌ها؛ تاریخ در زبان سنگ
گفتارهای نگاشته بر پَرنیخ(لوحه‌) ها و سنگ‌ها، از رنگی دیگر است. این یادگاری‌ها نه تنها کمبودی در گزارش رخدادهای برجسته تاریخ ندارند، بلکه تاریخی که در آن‌ها بازتابیده، در بسیاری از موردها پُراَرج‌تر از نوشته های کتاب هاست؛ زیرا این سنگ‌نگاره‌ها به همدوره با رخدادها پدید آمده‌اند. اگر در آن‌ها بزرگ‌نمایی یا کژمایِشی(تحریفی) هم باشد، نسک ها نیز از این آسیب بی‌بهره نیستند و گاه دستکاری‌ها در آن‌ها گسترده‌تر است.
سنگ‌نگاره‌ها خالی از واگویه‌های جانبی و سخن‌پراکنی ها اند. در فرهنگ کهن ایران، سخن سپندینه(مقدس) بود و دیر به نوشتار راه یافت، ولی هرگاه نیاز بوده ، تیشه‌ها به کار می افتاد و سخن ها بر سنگ‌ها نوشته می آمد. بنابراین می‌توان سنگ‌نگاره‌ها را تاریخ دانست.
نمونه‌های برجسته سنگ‌نگاری ایران
برای دیالش(اثبات) این نکته، می‌توان به نمونه‌های ارزشمند ایران گوشزد کرد:
• استوانهٔ کوروش
• دَروِشت(کتیبهٔ) بیستون داریوش
• دروشت دیو خشایارشا
• دروشت شاپور یکم در کعبهٔ زردشت
•دروشت‌های کردیر در استان فارس
• نگارکندهای نرسه در پایکولی

این یادگارها فزون‌ بر ارزش باستان‌شناسی و زبان‌شناسی، گزارش‌های گواه‌مند از رخدادهای تاریخی پیش‌می‌دارند و برای مردمان آینده نگاشته شده‌اند تا رسم‌ها، به‌سازی‌ها و بازسازی‌های تاریخی درپناه بماند. آن‌ها نه تنها بازگوینده رخداد ها اند، بلکه نمایانگر توانایی‌های فرمانروایان، رسم‌های دینی و سیاست‌های همبودگاهی (اجتماعی) دوران خویش هستند.
پیشینه‌ی نگارش تاریخ در میان‌رودان
پیشینه‌ی نگارش رویدادها، قانون‌ها و اندیشه‌ها بر سنگ و پرنیخ(لوحه) به دورانی بسیار کهن بازمی‌گردد. کهن‌ترین نمونه‌ها در سرزمین میان‌رودان پدید آمده‌اند که گهوارهٔ شهرآیینی بزرگ به شمار می‌رود.
فهرست پادشاهان سومری
در میان‌رودان، نخستین نوشته‌های تاریخی دربرگیرنده‌ی فهرست پادشاهان سومری است. این گردآیه(مجموعه) در پانزده نگارکند گردآوری شده و نام دودمان‌هایی که بر سرزمین سومر فرمان‌رانده‌اند در آن آمده است. این فهرست از آغاز تاریخ سومر تا پایان سدهٔ هجدهم پیش از میلاد را دربرمی‌گیرد. ارزش این دَبیزه(سند) نه تنها در بازگفت سنت‌های کهن سومری، بلکه در بازتابِ چارچوبی زمان‌بندی‌شده است که بسیاری از داستان‌های دوران قهرمانی را در خود جای می‌دهد. هتا گزارش توفان و سیلاب بزرگ نیز در لابه‌لای آن دیده می‌شود.
رویدادنگاری بابلی
نخستین رویداد-نگاری ازآن هزارهٔ دوم پیش از میلاد و فرمانروایان بابلی است. پادشاهان بابل با زبانی سنگین و رسمی، رخدادهای دوران فرمانروایی خود را بر پَرنیخ(لوحه) ها نگاشته‌اند. این سالنامه‌ها برای گردآوری تاریخ بسیار ارزشمندند و دانشمندان نوشته‌های استوانهٔ کوروش را بازتابی از این تَراداد(سنت) می‌دانند.
قانون ها و پرنیخ(لوح) ها:
تنها تاریخ نیست که بر سنگ نقش شده است؛ برخی فرمانروایان، قانون های سرزمین خویش را نیز بر نگارکندها جاودانه کرده‌اند. نمونهٔ آشکار آن، دَروِشت( کتیبهٔ) حمورابی است. پیش از حمورابی نیز دو پرنیخ ارزشمند بوده است:
1. پرنیخ اور نمو، ازآن پادشاه سومری، نزدیک ۲۰۵۰ پیش از میلاد، دربرگیرنده قانون‌ها و مقرری‌ها.
2. پرنیخ بی‌لالا ما، وابسته به فرمانروای بابلی بین ۱۸۸۴ تا ۱۸۶۳ پیش از میلاد، که دستور نگارش داته‌های سرزمین خود را داده بود.
ادامه دارد....
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده‌ست
3
دانشمندان بر این باورند که این پرنیخ‌(لوح) ها الهام‌بخش حمورابی در نگارش قانون ها بر سنگ بوده‌اند.

سنگ‌نگاره‌های آشوری

نگارکندهای آشوری، پدیده آمده در میان سده‌های نهم تا هفتم ق.م، داده‌های تاریخی ارزشمندی در فراپیش کهن‌نگاران می‌گذارند.این دروشت‌ها را می‌توان به چند دسته بخش کرد:
نامه‌هایی به خدا، که هنرمندترین پریستار(کاهن)ها آن‌ها را ساماندهی کرده‌اند.
سالنامه‌ها یا نگیزش(شرح) لشکرکشی های سالیانه
دروشت‌های بازبینی شمار لشکرکشی‌ها
• دروشت‌های پیروزی و لوحه‌هایی که همراه بنای ساختمانی کارگذاری شده‌اند

این رسم نگارش، سپس بدست هخامنشیان بهره‌وری شد.

استوانهٔ کوروش و گسترش ایران
استوانهٔ کوروش، هنگامی پدید آمد که وی بابل را گشود و توانست ایران بزرگ را از خاور تا باختر بگستراند. این دبیزه(سند) نه تنها رخداد گرفتن بابل را برمی‌نویسد، بلکه نشانگر آسان گیری و روداری کوروش در برخورد با مردمان و فرهنگهای ناهمگون است. بازگفت‌های هرودوت نیز در بخشهایی بر پایهٔ نوشته‌های این استوانه است و تورات نیز بدان گوشزد دارد.
استوانهٔ کوروش دارای نام زانیچ‌(قوم)های گوناگون، گزارش تبارنامهٔ کوروش، رواداری وی در بازسازی رسم‌های بومی و بازگرداندن مردمان رانده‌شده به سرزمینشان است. این یادواره، در بنیاد، پدر دَروِشت(کتیبه)های پاسارگاد به شمار میرود و ورقی گرانبها از تاریخ ایران است.
سنگ‌نبشته بیستون داریوش
دروشت(کتیبه) بیستون که به دستور داریوش بر صخره‌ای استوار نگاشته شد، بازتاب آشکاری از دگرگونی ‌های کلان در دودمان هخامنشی و فرهمندی ایزدی شاهنشاهی است. داریوش در این دَروِشت تبار و خویشاوندی خود را به شاخه‌های هخامنشی بازگو میکند و پای‌میفشارد که اهوره‌مزدا او را برگزیده‌ست.
این دروشت دربرگیرنده‌ی :

• فهرست بیست و دو استانهای زیر فرمان و خراج‌گزار
• بازنمود یازده شورش بزرگ، مکان و سرنوشت شورشیان
• توانایی‌های داریوش در سرکوب شورشهاست و نشان‌دهندهٔ فرمانروایی توانمند و فرهناکی خدایی اوست.
دروشت‌های خشایارشا
خشایارشا نیز با نگارش دروشت‌های دیو و دئو، فره‌ی شاهی خود را پایدار می‌کند. او پای‌می‌فشارد که هتا در نزدگاه پدر و دیگر شاهزادگان، اورمزدا او را به شاهی برمیگزیند. این دروشت(کتیبه)ها روشنگر تبار، شهرپ‌ها، شورشها و پیروزیها، و همچنین آرزوی زندگی پس از مرگ و آمرزش را فرامیدهند.
دورهٔ ساسانی
دروشت‌های ساسانی، چه دولتی و چه خصوصی، چه سنگ‌مزار، همگی آکنده از سایهٔ خداوند و آیین مزدیسنایی‌اند و نشان‌دهندهٔ پایبندی شاهان و بزرگان به سامانه‌ی دینی و همبودگاهی(اجتماعی) زمانه اند.
سنگ‌نبشته شاپور در کعبهٔ زردشت:
در این دروشت، شاپور یکم سوای پافشاری بر پیروی از آیین مزدیسنا، تبارنامه خود را بازگو می‌کند:او فرزند اردشیر و نوهٔ بابک است و نام مادر، همسر و فرزندانش را نیز یاد می‌کند. سپس به واوِشت(توصیف) میزان زمان شاهنشاهی و لشکرکشی‌هایش می‌پردازد، از شکست والریانوس و چیرگی بر سرزمینهای گوناگون سخن می‌گوید و بازمی نماید که چگونه شاهان شکست‌یافته بر درونمایه پیمان آشتی گردن نهاده و خراج‌گزار شده‌اند.
دروشت همچنین فهرستی آراسته‌ایی از شهرپ‌ها و درباریان پیش می آورد و گزارش برپایی بناهای دینی و آتشکده‌ها، بازتابی از باورهای دینی و نیروی شاهنشاهی آن زمان است.
دروشت‌های چهارگانهٔ کردیر:
این دروشت ها چه از دید تاریخی و چه از چشم فهم سیاست دینی، ارزش فراوان دارند.واکاوی آن‌ها نشان میدهد چگونه کردیر آرام‌آرام سررشته‌دار دورهٔ ساسانی شد و روندی بالایشی از دوره‌ی اردشیر تا بهرام سوم داشت. همچنین فهرست استانها و آیین‌هایی که کردیر آنها را در هم کوبیده، گواهمند و روشن است. بخش معراج این سنگ‌نبشته نمونه‌ای از سنجش با ارداویراف‌نامه فراهم می‌آورد.
دروشت نرسه در پایکولی:
دروشت نرسه، که در جنوب سلیمانیه عراق و شمال قصر شیرین یافته شده، دگرگونی کلان در سامانه پادشاهی را نشان میدهد. نرسه تبار خود را برمیگوید تا دانسته شود پسر شاپور یکم، برادر هرمز و بهرام یکم و عموی بزرگ بهرام سوم است. این دستمایه همچنین گزارش شورش و رویارویی با بهرام سوم، پیروزی نرسه و کیفر شورشیان را روشن می دارد و فهرست استان‌ها و یارانش برای بازشناسی دورهٔ ساسانی ارزش ویژه دارد.
گوش فرا دادن به آوای سنگ‌ها
همان‌گونه که دیدیم، تاریخ سنددار ایران بر سنگ نوشته شده است و پرنیخ(لوح) ها، صخره‌ها و استوانه‌ها همگی بازگوگر رخدادهای راستین‌اند. این یادمانها تنها گزارشگر رویدادها نیستند، بلکه نمایانگر آیین‌ها، به‌سازی‌ها و ساختار پادشاهی و آیین‌وندی در دوره‌های هخامنشی و ساسانی نیز هستند.
پس باید به آوای سنگها گوش دهیم، پای فرگفت تاریخی آنها بنشینیم و انگ بی‌تاریخی برخودنزنیم؛ زیرا صخره‌ها به غرش درمی‌آیند.
📘نسک از گذشته های ایران،ژاله آموزگار ص 43 تا 52

@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده‌ست
6🏆1
🔹️پانته‌آ و مردانگی کورش بزرگ
 
هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشت‌اند، غنیمت‌هایی با خود آورده بودند که برخی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ پیش می داشتند. در میان غنیمت‌ها زنی بود بسیار زیبا و به سخنی زیباترین زن شوش به نام پانته‌آ که همسرش به نام -آبراداتاس- برای گُسیلانی(ماموریتی) از سوی شاه خویش رفته بود، چون آوازه‌ی زیبایی پانته‌آ را به کورش گفتند، او روا ندانست که زنی شوهردار را از همسرش برباید و هتا هنگامی که واوِشت(توصیف) زیبایی زن از اندازه گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که بهره‌کَم تنها یک‌بار زن را ببیند، او از بیم این‌که به او دل ببازد، نپذیرفت، پس او را تا بازآمدن همسرش به یکی از نگاهبانان به‌نام آراسپ سپرد، ولی آراسپ خود دلسپرده‌ی پانته‌آ گشت و خواست از او کام بگیرد، پس به ناچار پانته‌آ از کورش کمک خواست.

کورش، آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد مِه‌تباری بود، سخت شرمنده شد و به جبران آن از سوی کورش به دنبال آبراداتاس رفت، تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبراداتاس به ایران آمد و از ماجرا آگاه شد، به پاس جوانمردی کورش بر خود بایسته دید که در لشکر او بِزاوَرَد(خدمت کند).

می‌گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود، پانته‌آ دستان او را گرفت و با این‌ که اشک از چشمانش سرازیر بود، گفت:
سوگند به دلدادگیی که میان من و توست، کورش از بهر جوانمردیی که به ما کرد، اکنون حق دارد که ما را حق‌شناس ببیند. من زمانی که اسیر و از آن او شدم، او نخواست که مرا برده‌ی خود بداند و نیز نخواست که مرا به ریخت شرم‌آوری آزاد کند، بلکه مرا برای تو که ندیده بود، پاسبانید و پاکیزه‌ نگاه‌داشت گویی که من زن برادر او باشم.

آبراداتاس در جنگ یاد شده کشته شد و پانته‌آ بر سر پیکر او رفته و شیون آغاز کرد. کورش به نوکر پانته‌آ سفارش کرد تا بپاید که او خود را نکشد، ولی پانته‌آ در یک دَم از غفلت پیشکار خود بهره‌برد و با خنجری که به همراه داشت، سینه‌ی خود را درید و در کنار پیکر همسرش به خاک افتاد و نوکر نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت.

📘بن‌خان: نسک نام آوران دادگر، غلامرضا جمالی، درآیه(مدخل) پانته‌آ و جوانمردی کوروش بزرگ[نسخه دیحیتال]
@IranGrad
تاریخ چراغ راه آینده‌ست.
🫡32