صبح روز چهارشنبه 1 دی 95 حدود هفتار نفر از پزشکان و پرستاران بیمارستان رجایی در گچساران در اعتراض به دریافت نرکدن کارانه یکساله خودشان در مقابل ساختمان اداری این بیمارستان تجمع کردند.
همزمان با تجمع پزشکان متخصص و پرستاران این بیمارستان، اتاق عمل و کلینیک نیز تعطیل شد.
همزمان با تجمع پزشکان متخصص و پرستاران این بیمارستان، اتاق عمل و کلینیک نیز تعطیل شد.
یونیسف آلمان #جایزه_بهترين_عكس سال را به «آريز قادرى» عكاس كُرد از ايران برای به تصویر کشیدن شرایط و زندگی کودکان اعطا کرد.
عنوان عکس: #حق_لبخند
عنوان عکس: #حق_لبخند
اعتصاب غذا کاری ازمانا نیستانی برای زندانی سیاسی مرتضی مرادپور و دیگر زندانیان سیاسی عقیدتی در حال اعتصاب غذا
************************
#ایران #زندانی_سیاسی #اعتصاب_غذا
************************
#ایران #زندانی_سیاسی #اعتصاب_غذا
حسن جعفری حاتم در سالروز تولد همسرش مریم اکبری منفرد، زندانی سیاسی نامه ای خطاب به او نوشته است. او در این نامه دشواری های زندگی دخترانش در هشت سال گذشته را روایت کرده و تلاش های بی نتیجه خود را برای گرفتن چند ساعت مرخصی برای همسرش توصیف کرده است. مریم اکبری منفرد به اتهام ارتباط با اعضای خانواده اش در اشرف و شرکت در اعتراضات پس از انتخابات ۸۸ به پانزده سال زندان محکوم شده است.متن کامل این نامه بهمراه تصاویر هشتمین تولد این مادر زندانی در ادامه می آید؛
همسر عزیزم، مریم
امروز که از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم که نمیتوانم توصیفش کنم گویا در این روز پاییزی که با سرمایش خبر رسیدن زمستان را میدهد کسی متولد شده که قرار بود روزی تمام زندگیام شود کسی که امروز پشت دیوارهای سرد و بی رحم زندان اوین است، کسی که اکنون کنارمان نیست که تولدش را جشن بگیریم. آری تو نیستی و ما هم از این بابت بسیار ناراحت هستیم اما با تمام این سختیها میجنگیم و پشتت هستیم . تویی که حتی کودکیت هم رنگ و بوی کودکی نداشت و در راهروهای تاریک زندان اوین و رجایی گذشت. آن هم برای یک ملاقات چند دقیقه ای با خواهر و برادرهایت که به خاطر فروختن یا خواندن یک نشریه به زندان افتاده بودند و اکنون مریم کوچک همان سارای خودمان است که باید از این راهروها بگذرد تا مادرش یعنی تو را ببیند.
مریمم وقتی تورا گرفتند، احساس غم و پوچی میکردم با خودم می گفتم آخر چه میشود سارا ۴ ساله است و زهرا و پگاه ۱۱ ساله چگونه این مسئولیت سخت را به تنهایی انجام دهم. بیشتر این سالها پشت شیشههای کدر کابین گذشت و سارا ۶ ساله شد خواستم روز اول مدرسه مادرش کنارش باشد و همه توانم را به کار بستم تا یکی دو روزی از زندان برایت مرخصی بگیرم اما آنها موافقت نکردند. حتی برای یک ساعت به تو مرخصی بدهند تا سارا را در روز اول مدرسه همراهی کنی. سارایم بدون تو به مدرسه رفت درحالی که کودکان دیگر دست در دست مادرانشان روز اول مدرسه را شروع می کردند و چه حسرتی در نگاه سارا بود و دستهایش که دست تو را جستجو می کردند. چهارسال سال بعد، سارا باید جراحی میشد و مانند هر کودکی نیاز داشت تا مادرش کنارش باشد اما باز هم با مرخصی ات موافقت نکردند.
بگذار از اولین مسافرتی که تو کنارمان نبودی برایت بگویم، من و دخترانمان به شیراز رفتیم، شهری که بسیار زیباست اما زیباییش به چشممان نمیآمد. می دانی چرا؟ چون تو در کنارمان نبودی، زهرایمان میل به گشت و گذار نداشت، شاید او هم مانند من به تو فکر میکرد که در مسافرت آخری که باهم داشتیم چقدر خوش گذشت. انگار هنوز طعم آن آش دوغی که باهم در گردنه حیران خوردیم در دهانمان است، آن روز لذت و شوق را در چشمانت میدیدم. البته هر وقت که به طبیعت می آمدیم آن شوق در چشمانت بود. آخ که چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده.
مریم عزیزم؛
امروز هشتمین سالروز تولدت را بدون حضور تو کنار هم جشن میگیریم و سارا دخترکوچکمان شمع کیک تو را فوت میکند، همراه با آزوی با تو بودن. بچه ها عروسک هایی را که تو در زندان درست کرده ای و برای ما فرستاده ای دور میز چیده اند.
تو همه اعضای خانواده را بافته ای و یکی یکی بیرون فرستاده ای. خودت را هم بافته ای و در میان عروسک ها هستی. و این جوری خانواده ما به صورت یک خانواده عروسکی دور هم جمع شده اند و ما در خیالمان تو را در کنار خود و در جشن تولد کوچکت می بینیم.
روزی را تصور میکنم که ما کنارهم هستیم و لبخند دخترانم را میبینم که فریاد خوشحالی میزنند. چشمانشان را میبینم که ازحضور مادرشان برق می زند، آغوشم را باز میکنم تا بار دیگر تو و دخترانم را در آغوش بگیرم و بگویم: تمام شد. دیگر کنار هم هستیم.
تهران-۲۳ آذرماه ۱۳۹۵
حسن جعفری حاتم
همسر عزیزم، مریم
امروز که از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم که نمیتوانم توصیفش کنم گویا در این روز پاییزی که با سرمایش خبر رسیدن زمستان را میدهد کسی متولد شده که قرار بود روزی تمام زندگیام شود کسی که امروز پشت دیوارهای سرد و بی رحم زندان اوین است، کسی که اکنون کنارمان نیست که تولدش را جشن بگیریم. آری تو نیستی و ما هم از این بابت بسیار ناراحت هستیم اما با تمام این سختیها میجنگیم و پشتت هستیم . تویی که حتی کودکیت هم رنگ و بوی کودکی نداشت و در راهروهای تاریک زندان اوین و رجایی گذشت. آن هم برای یک ملاقات چند دقیقه ای با خواهر و برادرهایت که به خاطر فروختن یا خواندن یک نشریه به زندان افتاده بودند و اکنون مریم کوچک همان سارای خودمان است که باید از این راهروها بگذرد تا مادرش یعنی تو را ببیند.
مریمم وقتی تورا گرفتند، احساس غم و پوچی میکردم با خودم می گفتم آخر چه میشود سارا ۴ ساله است و زهرا و پگاه ۱۱ ساله چگونه این مسئولیت سخت را به تنهایی انجام دهم. بیشتر این سالها پشت شیشههای کدر کابین گذشت و سارا ۶ ساله شد خواستم روز اول مدرسه مادرش کنارش باشد و همه توانم را به کار بستم تا یکی دو روزی از زندان برایت مرخصی بگیرم اما آنها موافقت نکردند. حتی برای یک ساعت به تو مرخصی بدهند تا سارا را در روز اول مدرسه همراهی کنی. سارایم بدون تو به مدرسه رفت درحالی که کودکان دیگر دست در دست مادرانشان روز اول مدرسه را شروع می کردند و چه حسرتی در نگاه سارا بود و دستهایش که دست تو را جستجو می کردند. چهارسال سال بعد، سارا باید جراحی میشد و مانند هر کودکی نیاز داشت تا مادرش کنارش باشد اما باز هم با مرخصی ات موافقت نکردند.
بگذار از اولین مسافرتی که تو کنارمان نبودی برایت بگویم، من و دخترانمان به شیراز رفتیم، شهری که بسیار زیباست اما زیباییش به چشممان نمیآمد. می دانی چرا؟ چون تو در کنارمان نبودی، زهرایمان میل به گشت و گذار نداشت، شاید او هم مانند من به تو فکر میکرد که در مسافرت آخری که باهم داشتیم چقدر خوش گذشت. انگار هنوز طعم آن آش دوغی که باهم در گردنه حیران خوردیم در دهانمان است، آن روز لذت و شوق را در چشمانت میدیدم. البته هر وقت که به طبیعت می آمدیم آن شوق در چشمانت بود. آخ که چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده.
مریم عزیزم؛
امروز هشتمین سالروز تولدت را بدون حضور تو کنار هم جشن میگیریم و سارا دخترکوچکمان شمع کیک تو را فوت میکند، همراه با آزوی با تو بودن. بچه ها عروسک هایی را که تو در زندان درست کرده ای و برای ما فرستاده ای دور میز چیده اند.
تو همه اعضای خانواده را بافته ای و یکی یکی بیرون فرستاده ای. خودت را هم بافته ای و در میان عروسک ها هستی. و این جوری خانواده ما به صورت یک خانواده عروسکی دور هم جمع شده اند و ما در خیالمان تو را در کنار خود و در جشن تولد کوچکت می بینیم.
روزی را تصور میکنم که ما کنارهم هستیم و لبخند دخترانم را میبینم که فریاد خوشحالی میزنند. چشمانشان را میبینم که ازحضور مادرشان برق می زند، آغوشم را باز میکنم تا بار دیگر تو و دخترانم را در آغوش بگیرم و بگویم: تمام شد. دیگر کنار هم هستیم.
تهران-۲۳ آذرماه ۱۳۹۵
حسن جعفری حاتم
باید از روحانی پرسید این حقوق شهروندی که تو در 120ماده نوشتی، آیا تا حالا اجرا میشده یا نه؟ اگر اجرا میشده که پس حرف تو چیست؟ اگر اجرا نمیشده که نفس این منشور و ژست روحانی بیان چنین اعترافی است، چه تضمینی دارد که بعد از این اجرا بشود؟
جالب است که در این منشور جابهجا تأکید شده «در چارچوب قانون»، «در چارچوب موازین قانونی»! باید از این شیخک شیاد سؤال کرد کدام قانون را میگویی؟! همان قانونی که همه اعدامهایی که تا بهحال انجام شده بر اساس همان بوده؟ همان قانونی که وقتی رسوایی حقوقهای نجومی بالا گرفت، معاون روحانی و نوبخت و وزیر اقتصاد آمدند گفتند همة آنها در چارچوب قانون بوده؟ همان قانونی که تمام سردمداران رژیم آمدند گفتند که قتلعام 30 هزار زندانی سیاسی بر مبنای آن صورت گرفته؟
وانگهی روحانی حتی در این ژست حقوق شهروندی هم خیلی خیلی پایینتر و ناشیانهتر از ژست خمینی در فرمان 8 مادهیی عمل کرده، خمینی در آن 8 ماده که البته یک ذرهاش هم هیچگاه اجرا نشد، حرفهای خیلی روشنی زده بود مثل اینکه «هیچکس حق ندارد به خانه یا مغازه یا محل کار شخصی بدون اذن صاحب آن (تحت عنوان کشف جرم) وارد شود». اما روحانی در روده درازی 120 مادهیی خودش به همین اندازه هم صراحت ندارد و واقعاً این بهاصطلاح منشور، جز یک مشت حرفهای پوشالی و مسخره بیشتر نیست.
جالب است که در این منشور جابهجا تأکید شده «در چارچوب قانون»، «در چارچوب موازین قانونی»! باید از این شیخک شیاد سؤال کرد کدام قانون را میگویی؟! همان قانونی که همه اعدامهایی که تا بهحال انجام شده بر اساس همان بوده؟ همان قانونی که وقتی رسوایی حقوقهای نجومی بالا گرفت، معاون روحانی و نوبخت و وزیر اقتصاد آمدند گفتند همة آنها در چارچوب قانون بوده؟ همان قانونی که تمام سردمداران رژیم آمدند گفتند که قتلعام 30 هزار زندانی سیاسی بر مبنای آن صورت گرفته؟
وانگهی روحانی حتی در این ژست حقوق شهروندی هم خیلی خیلی پایینتر و ناشیانهتر از ژست خمینی در فرمان 8 مادهیی عمل کرده، خمینی در آن 8 ماده که البته یک ذرهاش هم هیچگاه اجرا نشد، حرفهای خیلی روشنی زده بود مثل اینکه «هیچکس حق ندارد به خانه یا مغازه یا محل کار شخصی بدون اذن صاحب آن (تحت عنوان کشف جرم) وارد شود». اما روحانی در روده درازی 120 مادهیی خودش به همین اندازه هم صراحت ندارد و واقعاً این بهاصطلاح منشور، جز یک مشت حرفهای پوشالی و مسخره بیشتر نیست.
Forwarded from سخن آزادي
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from سخن آزادي
انسان بی شباهت به «آب» نیست؛
اگر بخواهد زنده باشد و زندگی ببخشد،
باید جریان داشته باشد؛
باید پیِ برخورد
با سنگ ها و سختی ها را به تنش بمالد؛
باید شجاعت
چشیدن گرم و سرد روزگار را داشته باشد؛
تا باران شود و بر جهان ببارد…
وگرنه کسی که تحمل سختی ها را نداشته باشد،
همچون آب ساکنی است
که صدایش به کسی آرامش نمی دهد؛
با دیگران که کنار نمی آید هیچ،
خودش را هم نمی تواند نجات دهد...!
مرداب می شود و می گندد...
اگر بخواهد زنده باشد و زندگی ببخشد،
باید جریان داشته باشد؛
باید پیِ برخورد
با سنگ ها و سختی ها را به تنش بمالد؛
باید شجاعت
چشیدن گرم و سرد روزگار را داشته باشد؛
تا باران شود و بر جهان ببارد…
وگرنه کسی که تحمل سختی ها را نداشته باشد،
همچون آب ساکنی است
که صدایش به کسی آرامش نمی دهد؛
با دیگران که کنار نمی آید هیچ،
خودش را هم نمی تواند نجات دهد...!
مرداب می شود و می گندد...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب همه دوستان بخیر
کیهان خامنهای 1دی95 در رابطه با منشور حقوق شهروندی آخوند روحانی، وی را زیر ضرب برد و نوشت: «متأسفانه نمیتوان انکار کرد که سکه رایج و غالب برخی مسئولان کشورمان آن است که همتشان را مصروف اموری کنند که بهمعنی واقعی به کار کسی نمیآید! چیزی شبیه «هیچ» که وقتی هست هیچ است و وقتی هم که نیست، باز هم هیچ است!