احساس میکنم غم زیاد منتهی میشه به خستگی، مثلاً من الان نه ناراحتم نه افسردم فقط خستهام از همه چی.
خسته شدم از نوشتن راجب دلتنگی و ناراحتی و دوریم ازت قرار نیست تموم بشه این حال کثافت..
یکی از عجیب ترین و بدترین حسایی که تجربه کردم استرس داشتن توی خوابه.
نمیدونم چجوری توضیحش بدم ولی یه جوریه که کاملا خوابی ولی همه چیزو میفهمی و استرس داری.
نمیدونم چجوری توضیحش بدم ولی یه جوریه که کاملا خوابی ولی همه چیزو میفهمی و استرس داری.
عادت میکنی، به معده دردی که داشت جونتو میگرفت، سردردی که کلافت میکرد، لرزش دستات که نگرانش بودی، قلبت که شکسته بود و ناراحت بودی براش،به نامردی آدما و زندگی کردن تو این شرایط عادت میکنی. (به هرچیزی که نمیتونی تغییرش بدی،عادت میکنی.)
من یک ثانیه هم نباید بیکار باشم چون مغزم تا وقت گیر میاره شروع میکنه حرف زدن و من باهاش هیچ حرفی ندارم.
+نیستی، کم پیدایی؟
- خوبم، در گیر درس و کارم بیشتر (درگیر فروپاشی روانیام و حوصلتو ندارم)
- خوبم، در گیر درس و کارم بیشتر (درگیر فروپاشی روانیام و حوصلتو ندارم)