Forwarded from سبزآبی؛ (نباٮـᰲــ (جان لیمویی))
Blue daily
اعماق اقیانوس😔✨
امروز سیصد و هفدهمین روزی بود که ته اقیانوس زندگی میکردم.
البته دقیق مطمئن نیستم. اینجا تقویم وجود نداره. تنها چیزی که زمان رو نشون میده یک اسب دریایی پیرِ عینکیه که هر صبح از کنار صخرهام رد میشه و زیر لب غر میزنه:
«بازم زندهای؟»
و من میگم:
«متاسفانه.»
بعد هردومون میخندیم.
خنده زیر آب صدای عجیبی داره. انگار یکی داره خاطرهای قدیمی رو پاره میکنه.
امروز نشسته بودم کنار یک کشتی غرقشده. روی بدنه زنگزدهاش نوشته بود: «آرزوهای ناتمام». ظاهراً سالها پیش غرق شده بود. هنوز چمدانهای مسافراش اونجا بود.
یکی میخواست نقاش بشه. یکی میخواست عاشق بشه. یکی فقط میخواست یک بار به پدرش بگه دوستت دارم.
همهشون ته اقیانوس مونده بودن.
یه خرچنگ از پنجره شکسته کشتی اومد بیرون و گفت:
«داری چی نگاه میکنی؟»
گفتم:
«آرزوها رو.»
گفت:
«اوه، اینا مال طبقه سومن. طبقه پایینتر حسرتها نگهداری میشن.»
گفتم:
«فرقشون چیه؟»
گفت:
«آرزوها چیزاییان که نرسیدی. حسرتها چیزاییان که میتونستی برسی و نرفتی.»
بعد رفت و من تا چند دقیقه به هیچ جا خیره موندم. راست میگفت.
چند متر اون طرفتر، یه اختاپوس کتابدار زندگی میکنه. تمام خاطرات گمشده آدمها رو جمع میکنه و توی قفسهها میذاره.
چند شب پیش رفتم سراغش.
گفتم:
«خاطرهای از من داری؟»
یکی از شاخکهاشو دراز کرد و یه شیشه کوچیک آورد.
داخلش منِ هشت ساله بودم که کنار پنجره ایستاده بودم و منتظر برف بودم.
یه شیشه دیگه آورد.
داخلش اولین باری بود که دلم شکست.
یه شیشه دیگه.
اولین باری که فهمیدم بزرگ شدن بیشتر از چیزی که فکر میکردم گرونه.
گفتم:
«میشه اینا رو بهم بدی؟»
گفت:
«نه.»
گفتم:
«چرا؟»
گفت:
«آدمها وقتی زیادی به گذشته نگاه میکنن آبشش درمیارن.» حرفش منطقی نبود ولی به طرز عجیبی قبولش کردم.
امشب اما اتفاق عجیبی افتاد.
روی یکی از صخرهها دختری نشسته بود. زانوهاشو بغل کرده بود و سرشو روی دستاش گذاشته بود. موهاش توی جریان آب آروم تکون میخورد. کنارش نشستم.
چند دقیقه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد گفت:
«فکر میکنی سطح اقیانوس چه شکلیه؟»
گفتم:
«یادم نمیاد.»
گفت:
«منم.»
بعد به تاریکی نگاه کرد و گفت:
«میدونی، همه فکر میکنن ترسناکترین موجودات دریا کوسهها هستن.»
گفتم:
«نیستن؟»
گفت:
«نه. ترسناکترین موجودات دریا خاطرهها هستن. هرجا بری دنبالت میان.»
بعد بلند شد و شنا کرد و رفت.خواستم صداش بزنم.
نزدم.
بعضی آدمها شبیه ستارههای دریاییان؛ تا دست دراز میکنی، جزر و مد میبرتشون یه جای دور. حالا نشستم کنار همون کشتی غرقشده. اسب دریایی پیر خوابیده.
اختاپوس کتابدار چراغ کتابخونهاش رو خاموش کرده.خرچنگ رفته بین حسرتها.
و من به سطح اقیانوس نگاه میکنم.
جایی خیلی دور بالای سرم.
انگار یکی اون بالا هنوز چراغ اتاقش رو روشن گذاشته و یادش رفته بخوابه.
برای : https://t.me/Infjblu
البته دقیق مطمئن نیستم. اینجا تقویم وجود نداره. تنها چیزی که زمان رو نشون میده یک اسب دریایی پیرِ عینکیه که هر صبح از کنار صخرهام رد میشه و زیر لب غر میزنه:
«بازم زندهای؟»
و من میگم:
«متاسفانه.»
بعد هردومون میخندیم.
خنده زیر آب صدای عجیبی داره. انگار یکی داره خاطرهای قدیمی رو پاره میکنه.
امروز نشسته بودم کنار یک کشتی غرقشده. روی بدنه زنگزدهاش نوشته بود: «آرزوهای ناتمام». ظاهراً سالها پیش غرق شده بود. هنوز چمدانهای مسافراش اونجا بود.
یکی میخواست نقاش بشه. یکی میخواست عاشق بشه. یکی فقط میخواست یک بار به پدرش بگه دوستت دارم.
همهشون ته اقیانوس مونده بودن.
یه خرچنگ از پنجره شکسته کشتی اومد بیرون و گفت:
«داری چی نگاه میکنی؟»
گفتم:
«آرزوها رو.»
گفت:
«اوه، اینا مال طبقه سومن. طبقه پایینتر حسرتها نگهداری میشن.»
گفتم:
«فرقشون چیه؟»
گفت:
«آرزوها چیزاییان که نرسیدی. حسرتها چیزاییان که میتونستی برسی و نرفتی.»
بعد رفت و من تا چند دقیقه به هیچ جا خیره موندم. راست میگفت.
چند متر اون طرفتر، یه اختاپوس کتابدار زندگی میکنه. تمام خاطرات گمشده آدمها رو جمع میکنه و توی قفسهها میذاره.
چند شب پیش رفتم سراغش.
گفتم:
«خاطرهای از من داری؟»
یکی از شاخکهاشو دراز کرد و یه شیشه کوچیک آورد.
داخلش منِ هشت ساله بودم که کنار پنجره ایستاده بودم و منتظر برف بودم.
یه شیشه دیگه آورد.
داخلش اولین باری بود که دلم شکست.
یه شیشه دیگه.
اولین باری که فهمیدم بزرگ شدن بیشتر از چیزی که فکر میکردم گرونه.
گفتم:
«میشه اینا رو بهم بدی؟»
گفت:
«نه.»
گفتم:
«چرا؟»
گفت:
«آدمها وقتی زیادی به گذشته نگاه میکنن آبشش درمیارن.» حرفش منطقی نبود ولی به طرز عجیبی قبولش کردم.
امشب اما اتفاق عجیبی افتاد.
روی یکی از صخرهها دختری نشسته بود. زانوهاشو بغل کرده بود و سرشو روی دستاش گذاشته بود. موهاش توی جریان آب آروم تکون میخورد. کنارش نشستم.
چند دقیقه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد گفت:
«فکر میکنی سطح اقیانوس چه شکلیه؟»
گفتم:
«یادم نمیاد.»
گفت:
«منم.»
بعد به تاریکی نگاه کرد و گفت:
«میدونی، همه فکر میکنن ترسناکترین موجودات دریا کوسهها هستن.»
گفتم:
«نیستن؟»
گفت:
«نه. ترسناکترین موجودات دریا خاطرهها هستن. هرجا بری دنبالت میان.»
بعد بلند شد و شنا کرد و رفت.خواستم صداش بزنم.
نزدم.
بعضی آدمها شبیه ستارههای دریاییان؛ تا دست دراز میکنی، جزر و مد میبرتشون یه جای دور. حالا نشستم کنار همون کشتی غرقشده. اسب دریایی پیر خوابیده.
اختاپوس کتابدار چراغ کتابخونهاش رو خاموش کرده.خرچنگ رفته بین حسرتها.
و من به سطح اقیانوس نگاه میکنم.
جایی خیلی دور بالای سرم.
انگار یکی اون بالا هنوز چراغ اتاقش رو روشن گذاشته و یادش رفته بخوابه.
برای : https://t.me/Infjblu
💋2❤1
سبزآبی؛
امروز سیصد و هفدهمین روزی بود که ته اقیانوس زندگی میکردم. البته دقیق مطمئن نیستم. اینجا تقویم وجود نداره. تنها چیزی که زمان رو نشون میده یک اسب دریایی پیرِ عینکیه که هر صبح از کنار صخرهام رد میشه و زیر لب غر میزنه: «بازم زندهای؟» و من میگم: «متاسفانه.»…
واقعا خیلی زیبا بود:)
قشنگ تصورش کردم خیلی قشنگ بود
قشنگ تصورش کردم خیلی قشنگ بود
❤1💋1
Forwarded from 𝓒hallenge
اختلال شخصیت اجتنابی / C / دو سال و چهار ماه / زنده میمونی
𓏲 ּ 𓂃 ִֶָ Infjblu.t.me
𓏲 ּ 𓂃 ִֶָ Infjblu.t.me
Blue daily
وای حققق
حالا جدا از چالش
من واقعا این مشکلو داشتم، خیلی طول کشید بهتر شه
هنوز بخشی از من این مشکلو داره، مثلا هنوز از اینکه ادما قضاوتم کنن یا نا امیدشون کنم میترسم. مسخره شدن که اصن نگم فکر کنید دارم راه میرم یکی میخنده میگم حتما داره به من میخنده😂.
حالا واقعا خیلی بهتر شدم با دوستای جدیدی دوست میشم دوست دارم ادمارو بیشتر بشناسم
اما همچنان بخشی از من میترسه از اینکه کسی منو اشتباه قضاوت کنه یا ازم نا امید بشه.
من واقعا این مشکلو داشتم، خیلی طول کشید بهتر شه
هنوز بخشی از من این مشکلو داره، مثلا هنوز از اینکه ادما قضاوتم کنن یا نا امیدشون کنم میترسم. مسخره شدن که اصن نگم فکر کنید دارم راه میرم یکی میخنده میگم حتما داره به من میخنده😂.
حالا واقعا خیلی بهتر شدم با دوستای جدیدی دوست میشم دوست دارم ادمارو بیشتر بشناسم
اما همچنان بخشی از من میترسه از اینکه کسی منو اشتباه قضاوت کنه یا ازم نا امید بشه.
💋1
Blue daily
حالا جدا از چالش من واقعا این مشکلو داشتم، خیلی طول کشید بهتر شه هنوز بخشی از من این مشکلو داره، مثلا هنوز از اینکه ادما قضاوتم کنن یا نا امیدشون کنم میترسم. مسخره شدن که اصن نگم فکر کنید دارم راه میرم یکی میخنده میگم حتما داره به من میخنده😂. حالا واقعا…
سر همین همیشه تلاش میکنم همرو از خودم راضی نگه دارم با اینکه میدونم همچین چیزی شدنی نیست.
👍2💋1
Forwarded from برنامه ناشناس
https://t.me/Infjblu/10196
آیا تو خواهر گمشدهی منی؟
آیا تو خواهر گمشدهی منی؟
Telegram
Blue daily
حالا جدا از چالش
من واقعا این مشکلو داشتم، خیلی طول کشید بهتر شه
هنوز بخشی از من این مشکلو داره، مثلا هنوز از اینکه ادما قضاوتم کنن یا نا امیدشون کنم میترسم. مسخره شدن که اصن نگم فکر کنید دارم راه میرم یکی میخنده میگم حتما داره به من میخنده😂.
حالا واقعا…
من واقعا این مشکلو داشتم، خیلی طول کشید بهتر شه
هنوز بخشی از من این مشکلو داره، مثلا هنوز از اینکه ادما قضاوتم کنن یا نا امیدشون کنم میترسم. مسخره شدن که اصن نگم فکر کنید دارم راه میرم یکی میخنده میگم حتما داره به من میخنده😂.
حالا واقعا…