Infinit Pix 📸
65 subscribers
307 photos
24 videos
2 files
1 link
🔹“Some people feel the rain. Others just get wet.”
Bob Marley

@Dariuosh_VN
Download Telegram
کاش اینجا بودى
همین کنار خودم،
و من یادم مى رفت
که خسته‌ام، خوابم، ویرانم...

[علی شریعتی]


🆔 @InfinitPix 📸
تا به كى يكسره يكريز
نباشى شب و روز

مـــاه مخفى شدنش
نيــز تعادل دارد... 🌔

#حميدرضا_برقعى

🆔 @InfinitPix 📸
‏من که بیدارم، از جدایی توست

تو چرایی به نیمه شب بیدار؟ 🌙

👤 رهی معیری

🆔 @InfinitPix 📸
هيچ چيز سر جايش نيست!
مثلاً تويى كه
الان بايد كنارم باشى و
نيستى...
مثلاً منى كه
تا الان بايد فراموشت می‌كردم و
نكردم...

علی قاضی نظام
🆔 @InfinitPix 📸
منظره‌ ای بی‌نظیر که شاید ده سال یکبار هم اتفاق نیافتد! ☁️☁️

سعادت آباد - #تهران

#Here_is_Iran 🇮🇷

🆔 @InfinitPix 📸
به یاد ماندنی ترین
آدمها در زندگیتان؛
کسانی هستند که
دوستتان داشته اند،
هنگامی که خیلی دوست داشتنی
نبوده اید..!

‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌

🆔 @InfinitPix 📸
پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده !
کاش همه انسانها مثل پاییز باشن
تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن ! 🍁
🆔 @InfinitPix 📸
به گفته روانشناسان؛
وقتی گروهی از افراد در یک جمع شروع به خندیدن می کنند، در آن لحظه هر فرد به کسی نگاه می کند که او را بیشتر دوست دارد.

🆔 @InfinitPix 📸
وفاداری کمیابه!
اگه کسی میتونه بهت وفادار باشه، گرامیش بدار.

🆔 @infinitPix 📸
دلخور میشویم
و حتی یکبار به زبان نمی آوریم.
تغییر میکنیم،
کم میخندیم،
کوتاه حرف میزنیم،
بی توجهی میکنیم.
نمیدانند این کوتاه گفتن ها و اخم کردن ها
نتیجه ی همان نگفتن هاست.
درنتیجه: سرد میشوند، ترکمان میکنند، فکر میکنند دوستشان نداریم...
ما میمانیم و یک عالمه دلخوری و غم، ما میمانیم و دنیایی از سوال و تعجب، ما میمانیم و احساساتی که به مرز دیوانگی رسیده...

سارینا سلوکی
🆔 @InfinitPix 📸
تو مثل دلبری های #پاییز می مانی..🍁
آدم نمی داند نگاهت کند
یا کوچه به کوچه عاشقانه در آغوش گیرت...

#امید_آذر
🆔 @InfinitPix 📸
Infinit Pix 📸
Photo
قبل و بعد از #ادیت عکس 🖥
#Edit_Pic

🆔 @InfinitPix 📸
🆔 @InfinitPix 📸
يكي كه مسيج بده بگه "بد عنقياتم مال من"
چيه كه نداريم🤕

🆔 @InfinitPix 📸
#مازندران
📷 علی اصغری
#Here_is_Iran 🇮🇷
🆔 @InfinitPix 📸
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود.

اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.

بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي
از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد.

بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين
شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم.
حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور
كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.

برگزیده ای از کتاب پرسه در حوالی زندگی - مصطفی مستور

🆔 @InfinitPix 📸