Forwarded from NimaAzadi|نیما آزادی (نیما آزادی)
@NimaAzaadi بازدهی یک ماه اخیر گروه سخت افزار و تجهیزات
Forwarded from NimaAzadi|نیما آزادی (نیما آزادی)
@NimaAzaadi بازدهی یک ماه ایخر گروه کانی های غیر فلزی
NimaAzadi|نیما آزادی
@NimaAzaadi بازدهی یک ماه اخیر گروه حمل و نقل
#حتوکا ❤️
اینجا توصیه ندارم.
اینجا توصیه ندارم.
به نظر شما آیا سهام عقب مانده از رشد دیگری نداریم؟ بقیه سهام اعلامی برای بررسی هم به زودی به درجه ❤️ مفتخر خواهند شد.
ممنون می شم اگر حتی 1 درصد از مطالب کانال استفاده کرده اید، حداقل این پست رو فوروارد کنید.
دنیا همیشه به آدمایی برای قیام در برابر جهل و فقر نیاز داره. و فکر نکنم کلیدی جز الفبا برای مشکلات این کشور وجود داشته باشه.
لطفا" دستانی از جنس خدا باشید و این پیام را برای مدیران کانال هایی که می شناسید ارسال کنید.
دنیا همیشه به آدمایی برای قیام در برابر جهل و فقر نیاز داره. و فکر نکنم کلیدی جز الفبا برای مشکلات این کشور وجود داشته باشه.
لطفا" دستانی از جنس خدا باشید و این پیام را برای مدیران کانال هایی که می شناسید ارسال کنید.
Forwarded from پویش تفکر مستقل (اشکبوس کهنه سوار)
تقدیم به اکبر نوری
هر وقت کسی ازم پرسید بانی این کار خیر نجات 20 هزار دانش آموز چه کسیه گفتم که اکبر نوری.
گفتن بابا اکبر نوری مگه چیکار کرد؟
گفتم اکبر نوری کاری کرد که یک هفته مثل آدم زندگی کنم. یک هفته شنبه اومدم محل کار و جمعه رفتم. یادم نمیاد که چند وعده غذا خوردم. یادم نمیاد که چند ساعت خوابیدم. اکبر رو روز بعد از عید قربان می خواستن اعدام کنن.
نجات اکبر شد یکی از دغدغه هام. شد داداشم.
یادم افتاد که یه داداش هم سن و سال اکبر داشتم که حالا ندارمش. اکبر اومد و من یک هفته مثل آدم زندگی کردم.
...یک هفته مثل همون هفته ای که توی بم بودم. همون هفته ای که تمام دنیا روی سرم آوار شده بود.
حالا هر روز برام یادآور خاطره بم شده. یادآور خاطره بچه هایی که زیر آوار موندن... خاطره اکبرهایی که قراره بعد از عید قربان، قربانی بشن...
🆔 @IndependentThinking
هر وقت کسی ازم پرسید بانی این کار خیر نجات 20 هزار دانش آموز چه کسیه گفتم که اکبر نوری.
گفتن بابا اکبر نوری مگه چیکار کرد؟
گفتم اکبر نوری کاری کرد که یک هفته مثل آدم زندگی کنم. یک هفته شنبه اومدم محل کار و جمعه رفتم. یادم نمیاد که چند وعده غذا خوردم. یادم نمیاد که چند ساعت خوابیدم. اکبر رو روز بعد از عید قربان می خواستن اعدام کنن.
نجات اکبر شد یکی از دغدغه هام. شد داداشم.
یادم افتاد که یه داداش هم سن و سال اکبر داشتم که حالا ندارمش. اکبر اومد و من یک هفته مثل آدم زندگی کردم.
...یک هفته مثل همون هفته ای که توی بم بودم. همون هفته ای که تمام دنیا روی سرم آوار شده بود.
حالا هر روز برام یادآور خاطره بم شده. یادآور خاطره بچه هایی که زیر آوار موندن... خاطره اکبرهایی که قراره بعد از عید قربان، قربانی بشن...
🆔 @IndependentThinking
پویش تفکر مستقل
تقدیم به اکبر نوری هر وقت کسی ازم پرسید بانی این کار خیر نجات 20 هزار دانش آموز چه کسیه گفتم که اکبر نوری. گفتن بابا اکبر نوری مگه چیکار کرد؟ گفتم اکبر نوری کاری کرد که یک هفته مثل آدم زندگی کنم. یک هفته شنبه اومدم محل کار و جمعه رفتم. یادم نمیاد که چند…
#ترنم
ترنم یادتان هست؟
450 میلیون با هم جمع کردیم و طناب دار رو از گردن پدرش باز کردیم. ما نکردیم. ما نبودیم که. ما فقط دستانی از جنس خدا بودیم.
ما در روزهایی که حال و روز بورس خوب نبود این کار رو کردیم. حالا که حال و روز بورس خوب است، ما را چه شده است؟
20 هزار ترنم منتظر ما هستند و ما یادمان رفته است که تمام این سودها را مدیون ترنمیم و خدای ترنم.
🆔 @IndependentThinking
ترنم یادتان هست؟
450 میلیون با هم جمع کردیم و طناب دار رو از گردن پدرش باز کردیم. ما نکردیم. ما نبودیم که. ما فقط دستانی از جنس خدا بودیم.
ما در روزهایی که حال و روز بورس خوب نبود این کار رو کردیم. حالا که حال و روز بورس خوب است، ما را چه شده است؟
20 هزار ترنم منتظر ما هستند و ما یادمان رفته است که تمام این سودها را مدیون ترنمیم و خدای ترنم.
🆔 @IndependentThinking
Forwarded from سالار صفائی (Salar)
گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او تِرمان میگفتند .
او شیرینعقل بود و گاهی سخنان حکیمانهی عجیبی میگفت .
روزی از او پرسیدند : « مصدق خوب است یا شاه ؟ بگو تا برای تو شامی بخریم . » ترمان گفت : « از دو تومنی که برای شام من خواهی داد ، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی !!! »
مرحوم پدرم نقل میکرد ، در سال ۱۳۴۵ برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم .
ساعت ده صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم . از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم ، نزدیک رفتم دیدم ، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود میکند . یک اسکناس پنج تومانی نیت کردم به او بدهم . او از کسی بدون دلیل پول نمیگرفت . باید دنبال دلیلی میگشتم تا این پول را از من بگیرد . گفتم : « ترمان ، این پنج تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم . »
ترمان از من پرسید : « ساعت چند است ؟ »
گفتم : « نزدیک ده . »
گفت : « ببر نیازی نیست . »
خیلی تعجب کردم که این سؤال چه ربطی به پیشنهاد من داشت ؟
پرسیدم : « ترمان ، مگر ناهار دعوتی ؟ »
گفت : « نه . من پول ناهارم را نزدیک ظهر میگیرم . الان تازه صبحانه خوردهام . اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم میکنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه میمانم . من بارها خودم را آزمودهام ؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر میدهد . »
واقعا متحیر شدم . رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم . ترمان را پیدا کردم .
پرسیدم : « ناهار کجا خوردی ؟ »
گفت : « بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید . جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند . روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید ، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد . »
از آنچه که داری ، فقط آنچه که میخوری مال توست ، سرنوشتِ بقیهی اموالِ تو ، معلوم نیست .
ترمانِ دیوانه ، برای پول ناهارش نمیترسید ، اما بسیاری از ما چنان از آینده میترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد . مال زیادی جمع میکنیم و آرزوهای طولانی و دراز داریم ...
@salarsafaie
او شیرینعقل بود و گاهی سخنان حکیمانهی عجیبی میگفت .
روزی از او پرسیدند : « مصدق خوب است یا شاه ؟ بگو تا برای تو شامی بخریم . » ترمان گفت : « از دو تومنی که برای شام من خواهی داد ، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی !!! »
مرحوم پدرم نقل میکرد ، در سال ۱۳۴۵ برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم .
ساعت ده صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم . از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم ، نزدیک رفتم دیدم ، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود میکند . یک اسکناس پنج تومانی نیت کردم به او بدهم . او از کسی بدون دلیل پول نمیگرفت . باید دنبال دلیلی میگشتم تا این پول را از من بگیرد . گفتم : « ترمان ، این پنج تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم . »
ترمان از من پرسید : « ساعت چند است ؟ »
گفتم : « نزدیک ده . »
گفت : « ببر نیازی نیست . »
خیلی تعجب کردم که این سؤال چه ربطی به پیشنهاد من داشت ؟
پرسیدم : « ترمان ، مگر ناهار دعوتی ؟ »
گفت : « نه . من پول ناهارم را نزدیک ظهر میگیرم . الان تازه صبحانه خوردهام . اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم میکنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه میمانم . من بارها خودم را آزمودهام ؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر میدهد . »
واقعا متحیر شدم . رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم . ترمان را پیدا کردم .
پرسیدم : « ناهار کجا خوردی ؟ »
گفت : « بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید . جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند . روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید ، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد . »
از آنچه که داری ، فقط آنچه که میخوری مال توست ، سرنوشتِ بقیهی اموالِ تو ، معلوم نیست .
ترمانِ دیوانه ، برای پول ناهارش نمیترسید ، اما بسیاری از ما چنان از آینده میترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد . مال زیادی جمع میکنیم و آرزوهای طولانی و دراز داریم ...
@salarsafaie