In Meadow
18 subscribers
19 photos
61 links
Challenge
More information
And your questions
@will_not_comeback
Download Telegram
https://t.me/selenopphile11 | 9/10
متن و آهنگای قشنگ
https://t.me/TheSpiritOfTheMoon | 9/10
تم قشنگ ...
https://t.me/Oo0rpHiccc | 9/10
فقط چنلت یکم شلوغه وگرنه هیچ مشکلی نداره به نظرم...
وایبه عالی
تمه عالی
متن عالی
آهنگ عالی
همه چی عالی
https://t.me/MyDeath_Note | 10/10
یه چیز متفاوت که میتونه آدم رو به وجد بیاره همیشه لایق بهترین هاست...
https://t.me/patient0990 | 9/10
خیلی منظم و قشنگهههههه
1
https://t.me/sayhitooME | 8/10
عکس ها با آهنگ ها خیلی مچ نیست و یه بی نظمی کوچولو به وجود آورده
Forwarded from بای‌.
🪻 ៹࣪ این پیامو فور کنید اسم بازیگر/ خواننده مورد علاقتونو بگین تا من براتون مود برد و یه پلی لیست کوچولو درست کنم براتون.[ اگر صبر دارین فور کنید]
◦•●◉✿ 𝐚 𝐥𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝 ✿◉●•◦
دنیای بزرگ و کثیف ما به او آموخت که زیبایی و شادی را فقط میتواند در دنیای کوچک خود تجربه کند.
نه در دنیایی که انسان ها نمی توانند زیبایی درون او را دریابند و سیل اشک های درونش را احساس کنند.
او ابتدا سعی می کرد خودش را به دنیای آن ها ثابت کند.
اما هیچکس نتوانست زیبایی و مهر و محبت خالصانه اش را بفهمد.
طوری رفتار کردند که گویی به راستی او دیوانه بود!
اما انسجام و قدرت درون وجود او نگذاشت که این را بپذیرد و همراه اندکی از دوستانی که او را به درستی فهمیده بودند؛ به زندگی در دنیای پاک و کوچک خود پرداخت و بقیه را با افکار کثیف خود رها کرد.
او اکثراً به دید افرادی که نمی توانستند او را درک کنند گوشه گیر به نظر می آمد.
ولی او در گوشه ای از دنیای خود زندگی میکرد؛ دنیای او پر از تمایز و تناقض بود.
دنیایی بود با زیبایی های اصیل فرانسه و خیابان های بورژوازی در زیر نور ماه!
برای درک بیشتر او باید چهره او را ببینید!
چهره و پوشش او درون عکس ها و نگاهش نیز بیانگره همان دنیای زیباییست که میگویم! دنیایی با بوی پودر وانیل تازه و رنگ های متالیک و همینطور طرح هایی از جنس نقش و رنگ های زیبای ذهن خلاق او، که از وجودش برخواسته و به روی بوم ها و کاغذ ها نقش می بست و نمای دلربای اتاقش را تشکیل می داد.
پس بدان!
اگر همچنان نتوانستی زیبایی او را درک کنی پس بدان لایق مهربانی محبت او نیستی و نخواهی بود...
For : https://t.me/vertuart
abuela aboelela
2006 cobham
ISTP

@abolfaznabavi
به عنوان اولین آشپز دو ملیتی در یک رستوران تازه تأسیس ژاپنی در ایالت ساری انگلستان، به نگاه خود ستایانه اش درمورد غذا های دریایی اش معروف بود؛ هرچند که پیش پا افتاده ترین اصطلاحات آشپزی ژاپنی را اشتباه تلفظ می کرد.
دوستانش روایت طنز شوق موذیانه نگاهش پس از خشم آشپز ارشد را اسباب خنده خود می پنداشتند و ساختارشکنی های احمقانه و جسورانه اش را مثال می زدند تا اشتباهات پیش پا افتاده خودشان را توجیه کنند.
نرسیده به درب اصلی رستوران داد و فریاد آشپز ارشد به گوشم رسید؛ مثل اینکه هنوز ابوئلا نیومده بود.
امروز تقریباً مهم ترین روز در تاریخ تأسیس رستوران بود که همه کارکنان کمی زودتر از حالت معمول حضور پیدا می کردن تا هر عیبی از دید بازرس ها و منتقدین پوشیده باشد ولی فکر میکنم ابوئلا به کار بی نقص اعتقادی نداشت...
پس از پنج بار تماس با صدای گرفته و بلند گفت که مزاحم بازی اش شدم و من هم چاره ای جز در نظر گرفتن این فاجعه به عنوان طنز نداشتم.
حدود نیم ساعت بعد بدون ذره ای اضطراب وارد شد و چشم در چشم به آشپز ارشد سلام کرد و برقی از جنس شوقی کذایی چشمانش را فرا گرفت و آن لحظه برای اولین بار آشپز ارشد سیلی محکمی روانه صورت نرم ابوئلا کرد تا شاید شوق رقت انگیز چشمانش محو شود؛ ولی افسوس که ناکام ماند.
ابوئلا یک قدم عقب رفت، نه به خاطر ضربه، بلکه انگار سنگینی نگاه ها او را به عقب هل دادند؛ حتی دستش را روی گونه‌اش نگذاشت. در عوض نگاهش را از صورت آشپز ارشد برداشت و به کف آشپزخانه دوخت تا فرصتی برای تجمیع تمرکز اش پیدا کند.
آشپز ارشد نیز سکوت اختیار کرد چرا که حرف هایش را با همان سیلی به کله شقی همیشگی ابوئلا تحمیل کرد.
من همان‌جا فهمیدم مشکل، دیر آمدن ابوئلا نبود. مشکل این بود که او هیچ‌وقت با بقیه هم‌زمان نمی‌رسید؛ نه به خشم، نه به ترس، نه حتی به امید. همیشه چند ثانیه عقب‌تر یا جلوتر از جمع زندگی می‌کرد و این اختلاف زمان، همه را می آزرد.
بازرس‌ها آمدند. نه با ابهت، نه با تهدید؛ با همان بی‌رمقی خاص آدم‌هایی که تصمیم‌شان را از پیش گرفته‌اند. رستوران دقیقاً همان بود که باید می‌بود؛ مرتب، خشک و با کیفیت همیشگی خودش همه‌چیز آن‌قدر درست بود که دیگر چیزی برای دیدن باقی نمی‌ماند.
نشان می داد نگرانی عوام از بحران های رقت انگیز زندگی برای او مسخره به نظر می رسید و از درک عمق فاجعه عاجز بود.
بدون هماهنگی سکوت سالن را با صدای کفش اش شکست و بشقابی آماده کرد که شبیه هیچ‌کدام از بشقاب‌های منو نبود. نه خلاقانه، نه جسورانه؛ بلکه غیر معمول و احمقانه.
آشپز ارشد نگاه نکرد چرا که از خشم چشمانش به کف سالن خیره مانده بود آن لحظه وقتی بشقاب روی میز رفت؛ بازرس لقمه‌ای برداشت، مکث نکرد، هیجان‌زده نشد. فقط ابرویش کمی جمع شد؛ نه از لذت، نه از نارضایتی، بلکه از سردرگمی، انگار غذا نه می‌خواست دوست‌داشتنی باشد، نه می‌خواست مهم باشد. و این همان نیت قلبی ابوئلا بود.
آخر شب، خبری از جشن نبود. امتیازها خوانده شدند، دست‌ها فشرده شد، و همه‌چیز تمام شد بی‌آن‌که واقعاً اتفاقی افتاده باشد.
آشپز ارشد پیش‌بندش را تا کرد، خیلی دقیق، خیلی مرتب. به ابوئلا گفت:
«اینجا جای تو نیست.»
ابوئلا سر تکان داد؛ نه به نشانه‌ی قبول، نه مخالفت. فقط از همان شوقِ نابجا چیزی در نگاهش ماند، انگار که بالاخره مطمئن شده باشد.
وقتی رفت، آشپزخانه برای اولین‌بار ساکت نشد. صداها هنوز بودند، ولی معنا نداشتند.
و من فهمیدم بعضی آدم‌ها برای خراب‌کاری نمی‌آیند؛
می‌آیند تا نشان بدهند که خرابی، مدت‌هاست اتفاق افتاده.