قبلن از حیاط این موقع شب میترسیدم. الان به آسمون نگاه میکنم، صدای اذان، پارس سگ و کبوتر میاد. درختها وهم انگیزن. همه چیز سیاه و تاریکه. هیچ چیزی برای ترس وجود نداره.
* حیحی، رو مبل توی ایوون خوابم برده.
* حیحی، رو مبل توی ایوون خوابم برده.
نمیفهمم رو خودم کنترل ندارم، یا دلم نمیخواد داشته باشم. اراده کنم درست شده. ولی نمیکنم.
پس... نه که نشه، نمیخوام که بشه.
پس... نه که نشه، نمیخوام که بشه.
دلم بغل میخواد و برف. مغزم سیگار میخواد و سکس.
مثلن فکر کن میشد چرت و پرت سفارش داد، من همون برف، با جوراب واسه گلدونهام سفارش میدادم.
کتابی که اسم شخصیت اصلیش کاساندرا باشه، سوسک سبز و چای با طعم درخت و کرم خاکی.
مثلن فکر کن میشد چرت و پرت سفارش داد، من همون برف، با جوراب واسه گلدونهام سفارش میدادم.
کتابی که اسم شخصیت اصلیش کاساندرا باشه، سوسک سبز و چای با طعم درخت و کرم خاکی.
"The Friday evening"
خب من فهمیدم من جرئت میخوام سفارش بدم.
عجب چیز خوبی. من هم یکی از همینا.
خیلی خوشحال جورنالم رو اوردم تو آشپزخونه گفتم دیگه امشب مینویسم. اومدن گفتن برق و خاموش کن اذیتیم. دوباره مثل جنگزدهها نشستم وسط آشپزخونهی سرد و تاریک.
وقتی حرفهایی که میخوام رو نمیزنم، از خودم بدم میاد. .داد بزن. داد بزن اصلن. حقش رو داری. منتظر اجازهای؟!