I can't listen to (some kind of) music without pretending I'm the artist... how ugly :)
Forwarded from نقاشِ جامانده در قطار
"کالیایف: نه، نمیتونی یقین داشته باشی. مجبوری دستکم سه نسل رو فدا کنی، یه عالمه جنگ راه بندازی، انقلابهای وحشتناک و سیل خون جاری کنی. و تا این سیل خون بخواد خشک بشه، نه اثری از من مونده نه اثری از تو.
استپان: ولی آمهای دیگهای میان و من اونوقت به این برادرهام درود میفرستم.
کالیایف: آدمهای دیگه.... آره! ولی من همین آدمهایی رو که امروز زندگی میکنن، روی همین خاک، و کنار من، دوست دارم و به اونهاس که درود میفرستم. به خاطر اونهاس که مبارزه میکنم و به خاطر اونهاس که حاضرم جونم رو فدا کنم. و به امید واهی روز و روزگاری خوش در آیندهای نامعلوم، که هیچ یقینی هم بهش ندارم، حاضر نیستم به صورت برادرهام سیلی بزنم. من حاضر نیستم با وعدهی عدالتی موهوم در آینده، خودم رو اسباب یه بیعدالتی و ظلم تازه و اضافی بکنم."
(صالحان، آلبر کامو)
استپان: ولی آمهای دیگهای میان و من اونوقت به این برادرهام درود میفرستم.
کالیایف: آدمهای دیگه.... آره! ولی من همین آدمهایی رو که امروز زندگی میکنن، روی همین خاک، و کنار من، دوست دارم و به اونهاس که درود میفرستم. به خاطر اونهاس که مبارزه میکنم و به خاطر اونهاس که حاضرم جونم رو فدا کنم. و به امید واهی روز و روزگاری خوش در آیندهای نامعلوم، که هیچ یقینی هم بهش ندارم، حاضر نیستم به صورت برادرهام سیلی بزنم. من حاضر نیستم با وعدهی عدالتی موهوم در آینده، خودم رو اسباب یه بیعدالتی و ظلم تازه و اضافی بکنم."
(صالحان، آلبر کامو)
و از مرگ نمیترسم دیگه. عجیبه.
یه لحظه پام لیز خورد پرت شدم پایین.
فهمیدم تمام مدتی که فکر میکردم روی زمین سفت ایستادم، خوشخیالی بوده.
ما همیشه در حال سقوطیم. همیشه داریم به مرگ نزدیک میشیم. رد کردن مرز نازک بین تپیدن قلب و ایستادنش... در عین ترسناک بودن، اجتناب ناپذیر و به شکل آرامشبخشی واقعی بود.
یه لحظه پام لیز خورد پرت شدم پایین.
فهمیدم تمام مدتی که فکر میکردم روی زمین سفت ایستادم، خوشخیالی بوده.
ما همیشه در حال سقوطیم. همیشه داریم به مرگ نزدیک میشیم. رد کردن مرز نازک بین تپیدن قلب و ایستادنش... در عین ترسناک بودن، اجتناب ناپذیر و به شکل آرامشبخشی واقعی بود.