دلم برای داشتن دوستیِ صمیمی تنگ شده، از اونها که اگه بود، الان براش از شلختگی اتاقم ویدیو میفرستادم تا بهش بخندیم. اگه بود میگفتم فردا میخوام برم پیشش یه فیلم آبکی ببینیم، براش با سس سویایی که تازه گرفتم نودل درست کنم و ته بطریها رو در بیاریم.
یا وویسهای فرانسوی درمورد کامو رو براش میفرستادم و وسطشون به خاطر لهجه داغونم ریسه میرفتم.
از اونها که لازم نیست مدام کنارشون ادا در بیارم و هرچی نقاب انسانی هست رو تقلید کنم برای پذیرفته شدن.
یا وویسهای فرانسوی درمورد کامو رو براش میفرستادم و وسطشون به خاطر لهجه داغونم ریسه میرفتم.
از اونها که لازم نیست مدام کنارشون ادا در بیارم و هرچی نقاب انسانی هست رو تقلید کنم برای پذیرفته شدن.
🍓3
از طرفی حوصلهی بیشتر آدمها رو ندارم. تقریبن همه دوستیهای جدیدم رو با "در دسترس نبودن" خراب کردم. چون انرژی ارتباط برقرار کردن نداشتم.
انقدر متمرکزم داخل سیاهچاله کشیده نشم، هیچ ستارهای به چشمم نمیاد.
درحالی که هرشب از هم میپاشم و دوباره با بیچارگی سرهم میشم.
انقدر متمرکزم داخل سیاهچاله کشیده نشم، هیچ ستارهای به چشمم نمیاد.
درحالی که هرشب از هم میپاشم و دوباره با بیچارگی سرهم میشم.
🍓3
از صبح حس پوچی میکنم. مدام دور خودم میچرخم. فردا روز شلوغیه. ولی همچنان بیهدفم و تنش زیر پوستم رو احساس میکنم.
فکر کنم باید یه مدت تدریس رو بذارم کنار، این به شدت ناراحتم میکنه. با موسسه کوفتی به مشکل خوردم. باورتون بشه یا نه، سر پنجدقیقه دیر و زود شدن کلاس :) شبیه بچههان... یه مشت آدم به ظاهر بالغ که بدون هیچ شرمی شبیه پسربچهی پنجسالهی ناراضی و احمق رفتار میکنن.
ولی خب... جز این چالشها، یه عالمه چیز یاد گرفتم، به عنوان اولین تجربه تدریس و کار. با زبانآموزها ارتباط خوبی داشتم، یه کتاب رو کامل با یه کلاس تموم کردم و دیدن پیشرفتشون و این حقیقت که من بخشی از این مسیر بودم خیلی ارزشمند و قشنگ بود :)
امیدوارم بتونم زودتر مستقل کار کنم و به هیچ موسسهای وابسته نباشم.
فکر کنم باید یه مدت تدریس رو بذارم کنار، این به شدت ناراحتم میکنه. با موسسه کوفتی به مشکل خوردم. باورتون بشه یا نه، سر پنجدقیقه دیر و زود شدن کلاس :) شبیه بچههان... یه مشت آدم به ظاهر بالغ که بدون هیچ شرمی شبیه پسربچهی پنجسالهی ناراضی و احمق رفتار میکنن.
ولی خب... جز این چالشها، یه عالمه چیز یاد گرفتم، به عنوان اولین تجربه تدریس و کار. با زبانآموزها ارتباط خوبی داشتم، یه کتاب رو کامل با یه کلاس تموم کردم و دیدن پیشرفتشون و این حقیقت که من بخشی از این مسیر بودم خیلی ارزشمند و قشنگ بود :)
امیدوارم بتونم زودتر مستقل کار کنم و به هیچ موسسهای وابسته نباشم.
🍓3
وای واقعن دلم میخواد فقط توی شهر بچرخم...
درحالی که شهر آرومه البته نه تو این روز کثافت.
درحالی که شهر آرومه البته نه تو این روز کثافت.
اگه من رو بشناسید میدونيد چقدر با آدمها بدم :> سلام کردن احتمالن از سختترین کارهاست برام. چند نفری تو دانشگاه سر این موضوع که بهشون سلام نمیکنم ازم بدشون میاد!
درواقع یه ماه قبل از شروع ترم یک، دوست صمیمی دوران راهنماییم بهم زنگ زد گفت "لطفن سعی کن گاهی لبخند بزنی، سلام کنی نمیمیری، یادت باشه قتل قانونی نیست."
درواقع یه ماه قبل از شروع ترم یک، دوست صمیمی دوران راهنماییم بهم زنگ زد گفت "لطفن سعی کن گاهی لبخند بزنی، سلام کنی نمیمیری، یادت باشه قتل قانونی نیست."
🍓3
خلاصه... میزان مهارتهای اجتماعی = 0
اما اخیرن متوجه شدم، با این که با تنهایی راحتترم، به شدت نیاز به وجود نوع خاصی از آدمها تو زندگیم دارم:
آدمهای بولد. اونهایی که شخصیت یونیک و خودساختهای دارن و مدام تحت تاثیر دنیای اطراف نیستن، که با شجاعت خودشونن. دیدگاه و ذهنیت خودشون رو دارن. چیزهای اطرافشون شخصیسازی شدهست.
این آدمها باید دور و برم باشن تا یاد بگیرم شجاع باشم و انقدر قایم نشم چون همرنگ نیستم. چون بیشتر مواقع فکر میکنم دارم خلاف جریان آب پیش میرم.
دیدنشون تنها چیزیه که اینروزها باعث میشه امید رو تو رگهام حس کنم.
مدام از واقعیت زنگی دور و دورتر میشم، دیگه با شعر به وجد نمیام، رنگها، آواها، موسیقی و کلمات معانیشون رو از دست دادن.
تو مسیر درختها و آسمون رو نگاه نمیکنم. چند ماهه کتاب نخریدم. سفر رو دوست ندارم. هفتهای یه بار قهوه درست میکنم که سردرد نگیرم. کم مینویسم.
این من نیستم واقعن :)
ولی... گاهی باید گم بشی تا بتونی راه رو پیدا کنی.
اما اخیرن متوجه شدم، با این که با تنهایی راحتترم، به شدت نیاز به وجود نوع خاصی از آدمها تو زندگیم دارم:
آدمهای بولد. اونهایی که شخصیت یونیک و خودساختهای دارن و مدام تحت تاثیر دنیای اطراف نیستن، که با شجاعت خودشونن. دیدگاه و ذهنیت خودشون رو دارن. چیزهای اطرافشون شخصیسازی شدهست.
این آدمها باید دور و برم باشن تا یاد بگیرم شجاع باشم و انقدر قایم نشم چون همرنگ نیستم. چون بیشتر مواقع فکر میکنم دارم خلاف جریان آب پیش میرم.
دیدنشون تنها چیزیه که اینروزها باعث میشه امید رو تو رگهام حس کنم.
مدام از واقعیت زنگی دور و دورتر میشم، دیگه با شعر به وجد نمیام، رنگها، آواها، موسیقی و کلمات معانیشون رو از دست دادن.
تو مسیر درختها و آسمون رو نگاه نمیکنم. چند ماهه کتاب نخریدم. سفر رو دوست ندارم. هفتهای یه بار قهوه درست میکنم که سردرد نگیرم. کم مینویسم.
این من نیستم واقعن :)
ولی... گاهی باید گم بشی تا بتونی راه رو پیدا کنی.
🍓3
آژنا
وای واقعن دلم میخواد فقط توی شهر بچرخم... درحالی که شهر آرومه البته نه تو این روز کثافت.
اندازه ۲۲ هزار قدم محقق شد.
پنج ثانیه. تمام اون چیزیه که میطلبه.
برای شکستن.
و نباید چیزهای شکننده زیبا باشن؟
شیطان رو به روم میشکنه. درد میکشه.
توهم زدهام؟
برای شکستن.
و نباید چیزهای شکننده زیبا باشن؟
شیطان رو به روم میشکنه. درد میکشه.
توهم زدهام؟