عا یکی دیگه. هروقت نهارم رو بهجای سریال یا کتاب، با خوندن مقاله میخورم میفهمم اونروز جدن حالم خوب بوده. که چون نهار نمیخورم زیاد پیش نمیاد.
🍓2
به مامان میگم حس میکنم تنهام. میخنده.
خندهداره واقعن، نه؟! همه رو از خودت برونی و با حس پوچی تو ایستگاه اتوبوس بشینی، اشکهات رو عقب بزنی، بغضت رو قورت بدی و ببینی چالهی سیاه توی قفسه سینهت چطور بزرگ و بزرگتر میشه.
خندهداره واقعن، نه؟! همه رو از خودت برونی و با حس پوچی تو ایستگاه اتوبوس بشینی، اشکهات رو عقب بزنی، بغضت رو قورت بدی و ببینی چالهی سیاه توی قفسه سینهت چطور بزرگ و بزرگتر میشه.
💔4
آه بعد از ۱۲ ساعت بالاخره اومدم خونه، درحالی که نمیدونم چندساعته بیدارم... از ۹ صبح دیروز؟! یا ۱۰ صبح یا شاید ۸. میشه چندساعت؟
هر روز عجیب غریبتر از روز پیش.
حالا با مغزی که کار نمیکنه، سرکار به مشکل خورده، احساساتش قاطیه و خستهست باید بشینم جزوه بنویسم برای امتحان صبح فردا. درود بر زندگی بزرگسالی.
هر روز عجیب غریبتر از روز پیش.
حالا با مغزی که کار نمیکنه، سرکار به مشکل خورده، احساساتش قاطیه و خستهست باید بشینم جزوه بنویسم برای امتحان صبح فردا. درود بر زندگی بزرگسالی.
🍓3
از بازار بزرگ رفتم هفت تیر و بعد کل کریمخان رو پیادهروی کردم، کف دی نشستم، بودلر و فوکو و چمیدونم... بیشتر فلسفه خوندم. پیشو ناز کردم.
دست آخر هم کتاب و شمع خریدم. گوشیم خاموش شد و گم شدم! تهران!
آخر خودم رو رسوندم به کلاس فرانسوی، آخرش از در پشتی رفتیم سیگار کشیدیم، به زندگی فحش دادیم و رنت کردیم.
کل امروز حالم بالا و پایین میشد با هرچیز کوچیکی خوشحال میشدم، از جزئیات کلافه و از دست آدمها و خودم عصبانی. فوج آدمها تو خیابونها، من که پا تند کردم سمت ایرانشهر و مردی که زنجیری رو دور انگشت میچرخونه و با کفشهای پشت برگشته لخ لخ کنان میره که "چندتایی دمبل بزنه". آدمها تو مترو و فشار جمعیت و بلیط کاغذی.
ولی خوشحال بودم! هرچند با اخم خودم رو دست جمعیت میسپردم و گاهی مثل پیرمردهای بداخلاق غر میزدم و فحش میدادم. زنده، خسته و خوشحال بودم.
دست آخر هم کتاب و شمع خریدم. گوشیم خاموش شد و گم شدم! تهران!
آخر خودم رو رسوندم به کلاس فرانسوی، آخرش از در پشتی رفتیم سیگار کشیدیم، به زندگی فحش دادیم و رنت کردیم.
کل امروز حالم بالا و پایین میشد با هرچیز کوچیکی خوشحال میشدم، از جزئیات کلافه و از دست آدمها و خودم عصبانی. فوج آدمها تو خیابونها، من که پا تند کردم سمت ایرانشهر و مردی که زنجیری رو دور انگشت میچرخونه و با کفشهای پشت برگشته لخ لخ کنان میره که "چندتایی دمبل بزنه". آدمها تو مترو و فشار جمعیت و بلیط کاغذی.
ولی خوشحال بودم! هرچند با اخم خودم رو دست جمعیت میسپردم و گاهی مثل پیرمردهای بداخلاق غر میزدم و فحش میدادم. زنده، خسته و خوشحال بودم.
🍓3