دلم میخواد یه عالمه درس بخونم.
همچنین کمتر بیرون برم.
گاهی تا نصفه شب بیرونم و شب هم چشم رو هم نمیذارم، بعد زمان رفتن به دانشگاه میرسه. ساعت پنج صبح به چشمهای قرمز و صورت زیادی لاغر شدهام نگاه میکنم و تعجب میکنم "داری چیکار میکنی با خودت؟"
قهوهای که با عجله قبل از بیرون زدن از خونه درست کردم، تو ایستگاه بیآرتی یا وسط کلاس شیمی تموم میکنم. صبحانهام: یه تکه بیسکوییت که هفته پیش تو کیفم گذاشتم. به کلاسهام دیر میرسم به هرحال، فایده نداره از وعده صبحانه زدن. برای همین گاهی صبحانه مفصل میخورم و با زمان لج میکنم.
تو ایستگاه مترو به پیرزن بداخلاق لبخند میزنم، به پسر کناریش که زل زده به پیرهنم اخم میکنم، به دویدن هولزده زنها به سمت 'واگن زنان' و دست آخر جاموندنشون از مترو نگاه میکنم.
گاهی کتاب میخونم تو مسیر، گاهی به کف قطار زل میزنم. همیشه موسیقی گوش میدم. همیشه فرانسوی.
اتاق رو تمیز نمیکنم. هیچوقت کمک مامان ظرفهارو نمیشورم، مگر لیوان قهوه خودم. صبحها لباسهام رو اتو میکنم چون وقتی به گیره نیستن خیلی چروک میشن.
گاهی گربه کنار دکهی نزدیک دانشگاه رو ناز میکنم و باهاش حرف میزنم. پسر دکهای هم تا صدام رو میشنوه، بیرون میاد. از کفشهاش میفهمم که نزدیک من و پیشو میشه اما باهاش صحبت نکردم تا حالا.
(جز یه بار که خواستم برام موجودی بگیره! گفت چسب زخم خوشگلی به دستم زدم.)
هفته پیش یه آقایی که به نظر صمیمی بودن ازش پرسید " چی به این گربه میدی که همیشه خوابه؟"
شیر بهش میده فقط! به نظرم باید براش مرغ ببرم. گربه خوابآلود و خستهایه. یک هفتهاست که هیچکدومشون تو دکه نیستن.
تو دفتر آبی زیاد مینویسم. از همین آدمها و گربههای هر روز. از پیرمردهایی با موهای جوگندمی و بلند و دخترهای ریزهمیزه با موهای آبی.
گاهی میرم سالن مطالعه، فقط ریاضی تمرین میکنم.
ساعت کارهام تو هم پیچیده. بنابراین یک هفتهست که سالن مطالعه هم نرفتم. فیلم سیاه سفید ندیدم. هیچ پیشویی رو ناز نکردم. کتاب مرجع دست نگرفتم. فرانسوی هم تمرین نکردم!
فکر کنم بهتر باشه دست از وراجی بکشم، اتاق رو تمیز کنم، برنامه بریزم و چایی درست کنم تا موقع فرانسوی خوندن چایی داشته باشم! :>
این هم از یاری کلمات...
همچنین کمتر بیرون برم.
گاهی تا نصفه شب بیرونم و شب هم چشم رو هم نمیذارم، بعد زمان رفتن به دانشگاه میرسه. ساعت پنج صبح به چشمهای قرمز و صورت زیادی لاغر شدهام نگاه میکنم و تعجب میکنم "داری چیکار میکنی با خودت؟"
قهوهای که با عجله قبل از بیرون زدن از خونه درست کردم، تو ایستگاه بیآرتی یا وسط کلاس شیمی تموم میکنم. صبحانهام: یه تکه بیسکوییت که هفته پیش تو کیفم گذاشتم. به کلاسهام دیر میرسم به هرحال، فایده نداره از وعده صبحانه زدن. برای همین گاهی صبحانه مفصل میخورم و با زمان لج میکنم.
تو ایستگاه مترو به پیرزن بداخلاق لبخند میزنم، به پسر کناریش که زل زده به پیرهنم اخم میکنم، به دویدن هولزده زنها به سمت 'واگن زنان' و دست آخر جاموندنشون از مترو نگاه میکنم.
گاهی کتاب میخونم تو مسیر، گاهی به کف قطار زل میزنم. همیشه موسیقی گوش میدم. همیشه فرانسوی.
اتاق رو تمیز نمیکنم. هیچوقت کمک مامان ظرفهارو نمیشورم، مگر لیوان قهوه خودم. صبحها لباسهام رو اتو میکنم چون وقتی به گیره نیستن خیلی چروک میشن.
گاهی گربه کنار دکهی نزدیک دانشگاه رو ناز میکنم و باهاش حرف میزنم. پسر دکهای هم تا صدام رو میشنوه، بیرون میاد. از کفشهاش میفهمم که نزدیک من و پیشو میشه اما باهاش صحبت نکردم تا حالا.
(جز یه بار که خواستم برام موجودی بگیره! گفت چسب زخم خوشگلی به دستم زدم.)
هفته پیش یه آقایی که به نظر صمیمی بودن ازش پرسید " چی به این گربه میدی که همیشه خوابه؟"
شیر بهش میده فقط! به نظرم باید براش مرغ ببرم. گربه خوابآلود و خستهایه. یک هفتهاست که هیچکدومشون تو دکه نیستن.
تو دفتر آبی زیاد مینویسم. از همین آدمها و گربههای هر روز. از پیرمردهایی با موهای جوگندمی و بلند و دخترهای ریزهمیزه با موهای آبی.
گاهی میرم سالن مطالعه، فقط ریاضی تمرین میکنم.
ساعت کارهام تو هم پیچیده. بنابراین یک هفتهست که سالن مطالعه هم نرفتم. فیلم سیاه سفید ندیدم. هیچ پیشویی رو ناز نکردم. کتاب مرجع دست نگرفتم. فرانسوی هم تمرین نکردم!
فکر کنم بهتر باشه دست از وراجی بکشم، اتاق رو تمیز کنم، برنامه بریزم و چایی درست کنم تا موقع فرانسوی خوندن چایی داشته باشم! :>
این هم از یاری کلمات...
❤4🍓3
برنامه ناشناس
خیلی نازه وقتایی که تو چنل فعال میشی🦋
آخییییی نسننسنس
ممنونم که گفتی، نازی از خودته، حیحی^^🌲
ممنونم که گفتی، نازی از خودته، حیحی^^🌲
🎄2
Je sais ce que je veux, je sais même comment y parvenir.
Mais le fait est que ce ne sera jamais exactement comme vous l'avez rêvé.
Je dois apprendre à me battre pour moi-même, tout en profitant de la vie de tous les jours, parce que la destination n'apparaîtra peut-être jamais.
Comme l'a dit quelqu'un : Ce n'est pas la destination qui compte, c'est le voyage.
Mais le fait est que ce ne sera jamais exactement comme vous l'avez rêvé.
Je dois apprendre à me battre pour moi-même, tout en profitant de la vie de tous les jours, parce que la destination n'apparaîtra peut-être jamais.
Comme l'a dit quelqu'un : Ce n'est pas la destination qui compte, c'est le voyage.
🍓4
با بچههای دانشگاه رفتیم قیطریه، صحبت کردیم و یه عالمه آهنگ گوش دادیم.
با اینکه مثل همیشه احساس جدا بودن از جمع داشتم وگوشه ذهنم با ابرها شکل میساختم، واقعن بهم خوشگذشت.
ابر بالای ساختمون شبیه موش نیست واقعن؟
#about_day
با اینکه مثل همیشه احساس جدا بودن از جمع داشتم وگوشه ذهنم با ابرها شکل میساختم، واقعن بهم خوشگذشت.
ابر بالای ساختمون شبیه موش نیست واقعن؟
#about_day
🍓3
بچه پیشوی خوشگلی جلوی جلاتو بود، نشستم رو پلهها نازی نازییش کردم؛ رفت نشست زیر پاهام، اینجوری بود که: بشین که من تو سایه استراحت کنم!
نینسننسنس خیلی خوردنی بود. دلم براش تنگ شدT-T
نینسننسنس خیلی خوردنی بود. دلم براش تنگ شدT-T
🍓3
متشکرم عزیزم.
همین رو میگفتم. نمیدونم اون بالا چیکار میکنه ولی جدی خوش بهحالش.
* هنرمند قابل و با استعدادی هستی شما.
همین رو میگفتم. نمیدونم اون بالا چیکار میکنه ولی جدی خوش بهحالش.
* هنرمند قابل و با استعدادی هستی شما.
🍓3❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Vivre sa vie (1962)
#Movies
#Movies