صبح رفتم آرایشگاه و موهام رو مشکی کردم.
بعد نهار درست کردم.
پنجساعت پشت سرهم سر کلاس بودم.
و الان از خستگی نمیدونم چیکار کنم.
شاپرک خودش حشره قشنگیه ولی کلمهش رو دوست ندارم.
کاش برم شعر بخونم ولی نمیرم.
خداحافظ.
بعد نهار درست کردم.
پنجساعت پشت سرهم سر کلاس بودم.
و الان از خستگی نمیدونم چیکار کنم.
شاپرک خودش حشره قشنگیه ولی کلمهش رو دوست ندارم.
کاش برم شعر بخونم ولی نمیرم.
خداحافظ.
🍓3🎄1
You`re My Heart, You`re My Soul
Modern Talking
این آهنگ رو گوش کنید و زیر نور خورشید قهوه درست کنید!🌲
#نور
#نور
🍓2
قشنگای نازی نازی! (مثلن من خیلی مهربونم!)
میخوام از برنامههایی که برای سال جدید دارم بنویسم. چون خستهام، مغزم درست کار نمیکنه و یه مقدار گشنمه اما کاری از دستم برنمیاد و خب... خواب نمیبرد مرا! بهترین زمان برای فکر به آینده الانه!
بله... سه سحر، کمی مانده به نفسهای آخر زمستان و سال غریب و کمی عجیب ۱۴۰۲.
اولین چیز اینه که، دوستان! من خسته شدم بس که از خودم بدم اومد و چسناله کردم. هی تو آیینه نگاه کردم گفتم "خاک تو سر زشت و بدبختت کنن"
درواقع از الان به بعد من خوشگلم. حالا الهه زیبایی و مدل شنل و فلان بازیگر زیبای آمریکایی و دختر همسایه مثل ماهمون نیستم. اما از الان به بعد این موضوع به کونمه. هرکی فکر میکنه من زشتم، خب، بهم نگاه نکنه؛ مجبور که نیست.
دومیش اینه که خوبِ خوب درس بخونم. و هی درس بخونم و حتی بیشتر درس بخونم. چون لذتبخشه برام.
سه... حسابی زبان تمرین کنم. هم فرانسوی و هم انگلیسی. شش ماه دیگه میتونم به جای خوبی رسیده باشم.
و اما چهارمین. نترسم. از نشون دادن خودم به دنیا و آدمها، از خودم بودن نترسم.
پنج. کار پیدا کنم. بعد هم برم دنبال یک دوره اینترنشیپی.
شش. دست از تلاش برندارم.
Hardwork always pays off🥂
هفت. کتاب بخونم و بنویسم. چون دنیا با کتابها جای زیبا و قابلتحملی میشه.
هشت. برم باشگاه و برای بدنم ارزش قائل باشم، چون یه عالمه کار برام انجام میده و نیاز دارم سالم برسونمش به خونه.
نه. برای تینا گل و آبنبات بخرم تا بدونه که دوستش دارم و حواسم بهش هست.
ده. حواسم به مامان و بابا باشه تو این روزای سخت.
یازده...کمتر فکر خیال کنم :> شاید در نهایت بتونم شاد باشم.
#goals 🖤
میخوام از برنامههایی که برای سال جدید دارم بنویسم. چون خستهام، مغزم درست کار نمیکنه و یه مقدار گشنمه اما کاری از دستم برنمیاد و خب... خواب نمیبرد مرا! بهترین زمان برای فکر به آینده الانه!
بله... سه سحر، کمی مانده به نفسهای آخر زمستان و سال غریب و کمی عجیب ۱۴۰۲.
اولین چیز اینه که، دوستان! من خسته شدم بس که از خودم بدم اومد و چسناله کردم. هی تو آیینه نگاه کردم گفتم "خاک تو سر زشت و بدبختت کنن"
درواقع از الان به بعد من خوشگلم. حالا الهه زیبایی و مدل شنل و فلان بازیگر زیبای آمریکایی و دختر همسایه مثل ماهمون نیستم. اما از الان به بعد این موضوع به کونمه. هرکی فکر میکنه من زشتم، خب، بهم نگاه نکنه؛ مجبور که نیست.
دومیش اینه که خوبِ خوب درس بخونم. و هی درس بخونم و حتی بیشتر درس بخونم. چون لذتبخشه برام.
سه... حسابی زبان تمرین کنم. هم فرانسوی و هم انگلیسی. شش ماه دیگه میتونم به جای خوبی رسیده باشم.
و اما چهارمین. نترسم. از نشون دادن خودم به دنیا و آدمها، از خودم بودن نترسم.
پنج. کار پیدا کنم. بعد هم برم دنبال یک دوره اینترنشیپی.
شش. دست از تلاش برندارم.
Hardwork always pays off🥂
هفت. کتاب بخونم و بنویسم. چون دنیا با کتابها جای زیبا و قابلتحملی میشه.
هشت. برم باشگاه و برای بدنم ارزش قائل باشم، چون یه عالمه کار برام انجام میده و نیاز دارم سالم برسونمش به خونه.
نه. برای تینا گل و آبنبات بخرم تا بدونه که دوستش دارم و حواسم بهش هست.
ده. حواسم به مامان و بابا باشه تو این روزای سخت.
یازده...کمتر فکر خیال کنم :> شاید در نهایت بتونم شاد باشم.
#goals 🖤
🍓7☃1🎄1
پنجره بازه و درحالی که روی تشک از سرما مچاله شدم دارم به صدای بارون گوش میدم.
فکر میکنم چقدر قویتر شدم نسبت به پارسال...
حداقل با خودم رو راستم.
فکر میکنم چقدر قویتر شدم نسبت به پارسال...
حداقل با خودم رو راستم.
❤7🎄1
اینجا قهوهساز نیست😭
نشستم تو آشپزخونه ترشی مخلوط و چایی میخورم!
یه عالمه مهمون دارن باز. نمیخوام برم بیرون پیششون.
کتابم هم تو اتاق بالاعه.
گریه کنید برای این یکی😭
نشستم تو آشپزخونه ترشی مخلوط و چایی میخورم!
یه عالمه مهمون دارن باز. نمیخوام برم بیرون پیششون.
کتابم هم تو اتاق بالاعه.
گریه کنید برای این یکی😭
😭7🎄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من و قسمت ادبیات فرانسه.
(درحال تلاش برای ربط دادن جملههای تکهپاره ای که میفهمم به هم و ساختن داستان!)
و البته بوی کتاب♡
(درحال تلاش برای ربط دادن جملههای تکهپاره ای که میفهمم به هم و ساختن داستان!)
و البته بوی کتاب♡
❤7🍓1
حالا کوری را میشناسم:
فقط آینه دیدن است.
در ظلمات
آنجا که همهچیز بینیاز از حواشیست ،
وضوحِ لمس کفایت میکند، و ترس
نامِ دیگرِ اعتمادیست مکتوم.
حالا میدانم
که استغنای دل
پشتوارهی ماییست
که به معرفتِ عالمی ناگزیر رسیدهایم،
و جان تنها یک واژه است
تا آندم که رنج بردن نیاموخته است.
آنچه نمیدانستم این بود
که عشق چگونه زندگی مییابد و
شیشه بیآنکه پاسخی با خود بیاورد
در تاریکی متلاشی میشود،
اینکه چگونه تو به جهان من رخنه میکنی و
شکل اشیا را نشانم میدهی:
شکل تمامی اشیا را.
الوین پانگ
ترجمه شعله ولپی
فقط آینه دیدن است.
در ظلمات
آنجا که همهچیز بینیاز از حواشیست ،
وضوحِ لمس کفایت میکند، و ترس
نامِ دیگرِ اعتمادیست مکتوم.
حالا میدانم
که استغنای دل
پشتوارهی ماییست
که به معرفتِ عالمی ناگزیر رسیدهایم،
و جان تنها یک واژه است
تا آندم که رنج بردن نیاموخته است.
آنچه نمیدانستم این بود
که عشق چگونه زندگی مییابد و
شیشه بیآنکه پاسخی با خود بیاورد
در تاریکی متلاشی میشود،
اینکه چگونه تو به جهان من رخنه میکنی و
شکل اشیا را نشانم میدهی:
شکل تمامی اشیا را.
الوین پانگ
ترجمه شعله ولپی
یکی از فامیلها دیروز با مامانش اومد اینجا، یه خانم که اماس داره، پسرش هم باهاشه.
چند سال پیش پسر بزرگترش خودکشی میکنه، تو ۱۳ سالگی. یادمه خیلی بهش فکر میکردم. هنوز گاهی میاد تو ذهنم.
مامانش خونه نبوده (با شوهره مشکل داشته و دعواشون شده بوده)، با داداش کوچیکتر و باباش تو یه اتاق خواب بودن. خودش رو با بند کفش از در اتاق... داداشش بیدار میشه، صداش میکنه یه عالمه. بچه بوده. نمیفهمیده. میزنه به پاهاش، تکونش میده. کم کم میترسه. باباش رو بیدار میکنه.
الان تو آشپزخونه، براشون صبحانه آماده کردم. به چشمای پسره نگاه کردم. خیلی خوشگلن چشماش. به مامانش گفتم. گفت شبیهم هست؟ گفتم آره.
هرلحظه امکان داشت بزنم زیر گریه. بغضم رو با نسکافه بدمزهم قورت دادم و دویدم بالا تا اینا رو بنویسم و یهکم گریه کنم.
چند سال پیش پسر بزرگترش خودکشی میکنه، تو ۱۳ سالگی. یادمه خیلی بهش فکر میکردم. هنوز گاهی میاد تو ذهنم.
الان تو آشپزخونه، براشون صبحانه آماده کردم. به چشمای پسره نگاه کردم. خیلی خوشگلن چشماش. به مامانش گفتم. گفت شبیهم هست؟ گفتم آره.
هرلحظه امکان داشت بزنم زیر گریه. بغضم رو با نسکافه بدمزهم قورت دادم و دویدم بالا تا اینا رو بنویسم و یهکم گریه کنم.
😭3💔2