نمیدونم چرا نمیفهمم خوشحالم یا غمگین... حد وسطش چی میشه؟ جز اینها نداریم؟ یه کلمهای باشه و بیانگر. نمیتونم خودم رو بیان کنم.
🍓3
𝑶𝒃𝒔𝒄𝒖𝒓𝒊𝒕𝒚
یه چیزی برام خیلی گیج کننده است خیلی از آدما رو میبینم که از ناراحتی و درک نشدن ناراضی ان و گلایه میکنن اما میدونین چی برام عجیبه اینکه بی اندازه به این تمایل دارن که همچنان ناراضی بمونن انگار ناخودآگاه از درونشون میخوان که همچنان درک نشن، همچنان تنها بمونن…
راستش سه، چهار روز پیش چیزی شبیه به همین تو جورنالم نوشتم.
فکر میکنم اعتیاد روح آدم به ضعف، شکست و غم چیزیه که کم و بیش تو زندگی هممون به بهش برخورد میکنیم.
وقتی میبنیم یکی از اطرافیانمون مدام دردهای فیزیکی داره، ولی دکتر نمیره.
وقتی آدمهای تنها، از این موضوع شکایت میکنن ولی کاری براش نمیکنن.
وقتی یکی مثل من مدام میگه نمیخواد ضعیف باشه ولی کاری که باید رو نمیکنه.
به نظرم این آدمها، به دل سوزوندن برای خودشون عادت کردن. به این که اگر این درد و غم نباشه، اونوقت به چه بهونهای از زیر زندگی کردن در برن؟
این حرفها طبق تجربه شخصی خودمه. چسبیدن به یک روتین رنجآور بهجای ایجاد تغییر، به خاطر ترسو بودنه! ریسک نپذیرفتن.
و ایکاش بزرگ بشیم. درد تغییر رو بپذیریم، اما تو یه رنج بیپایان دست و پا نزنیم.
صد البته استثنا هم هست. گاهی طرف همه تلاشش رو کرده و نشده. زندگی آسون نیست. لزومن سخت هم نیست. انسان با غم و درد به دنیا میاد، به نفعشه خودش بار اضافه نکنه بهش.
فکر میکنم اعتیاد روح آدم به ضعف، شکست و غم چیزیه که کم و بیش تو زندگی هممون به بهش برخورد میکنیم.
وقتی میبنیم یکی از اطرافیانمون مدام دردهای فیزیکی داره، ولی دکتر نمیره.
وقتی آدمهای تنها، از این موضوع شکایت میکنن ولی کاری براش نمیکنن.
وقتی یکی مثل من مدام میگه نمیخواد ضعیف باشه ولی کاری که باید رو نمیکنه.
به نظرم این آدمها، به دل سوزوندن برای خودشون عادت کردن. به این که اگر این درد و غم نباشه، اونوقت به چه بهونهای از زیر زندگی کردن در برن؟
این حرفها طبق تجربه شخصی خودمه. چسبیدن به یک روتین رنجآور بهجای ایجاد تغییر، به خاطر ترسو بودنه! ریسک نپذیرفتن.
و ایکاش بزرگ بشیم. درد تغییر رو بپذیریم، اما تو یه رنج بیپایان دست و پا نزنیم.
صد البته استثنا هم هست. گاهی طرف همه تلاشش رو کرده و نشده. زندگی آسون نیست. لزومن سخت هم نیست. انسان با غم و درد به دنیا میاد، به نفعشه خودش بار اضافه نکنه بهش.
❤5
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
بمان! به او گفتم.
هیچ کس را به دیدارت نخواهم آورد.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
مدفون در زیر ویسکی
و دود سیگار،
دور از چشمِ روسپیان،
و عرق فروشان
و کاسبان.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
آرام بگیر! به او گفتم.
قصد هلاکم را داری؟
یا بر هم زدنِ همه چیز را؟
یا کاهشِ فروش کتابهایم را در اروپا؟
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
اما من باهوشم
و تنها شبها مجالش میدهم،
که بیرون بیاید،
وقتی همه خوابند.
می دانم آنجایی! به او گفتم.
پس غمگین مباش.
بَرش که میگردانم،
اندکی میخواند،
نگذاشته ام کاملا بمیرد.
با این راز،
در آغوش هم میخوابیم،
چنان دلنشین،
که می تواند مردی را به گریه بیاندازد.
اما من نخواهم گریست،
تو چطور؟
چارلز بوکوفسکی
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
بمان! به او گفتم.
هیچ کس را به دیدارت نخواهم آورد.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
مدفون در زیر ویسکی
و دود سیگار،
دور از چشمِ روسپیان،
و عرق فروشان
و کاسبان.
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
دریغا که از سر سختی من گریزش نیست.
آرام بگیر! به او گفتم.
قصد هلاکم را داری؟
یا بر هم زدنِ همه چیز را؟
یا کاهشِ فروش کتابهایم را در اروپا؟
پرنده ای آبی در دلم زندگی میکند،
در سودای پر کشیدن،
اما من باهوشم
و تنها شبها مجالش میدهم،
که بیرون بیاید،
وقتی همه خوابند.
می دانم آنجایی! به او گفتم.
پس غمگین مباش.
بَرش که میگردانم،
اندکی میخواند،
نگذاشته ام کاملا بمیرد.
با این راز،
در آغوش هم میخوابیم،
چنان دلنشین،
که می تواند مردی را به گریه بیاندازد.
اما من نخواهم گریست،
تو چطور؟
چارلز بوکوفسکی
😭2