رفتم چایی گرفتم، آسمون نارنجی شده، کارهام جلو افتادن، بخاریهای سالن روشنن، کتاب یکی از نویسندههای موردعلاقهام پیشمه و حالم خوبه.
☃3
از وقتی از دانشگاه اومدم خوابیدم تا الان و حالا صورتم پف کرده، لباس های بیرونی تنمه و حدس بزن چی؟
مهمون داریم.
خستهام.
مهمون داریم.
خستهام.
🗿4🎃1
پشت شيشه برف میبارد
پشت شيشه برف میبارد
در سكوت سينهام دستی
دانه اندوه میكارد
مو سپيد آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنين ديدی
در دلم باريدی... ای افسوس
بر سر گورم نباريدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنيای تنهایی
ديگرم گرمی نمیبخشی
عشق، ای خورشيد يخ بسته
سينهام صحرای نومیدیست
خستهام، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر، ای شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد، بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من، نقش خوابی بود
ای خدا... بر روی من بگشای
لحظهای درهای دوزخ را
تا به كی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
ديدم ای بس آفتابی را
كو پياپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من!
ای ديغا، درجنوب! افسرد
بعد از او ديگر چه میجويم؟
بعد از او ديگر چه میپايم؟
اشک سردی تا بيفشانم
گور گرمی تا بياسايم
پشت شيشه برف میبارد
پشت شيشه برف میبارد
در سكوت سينهام دستی
دانه اندوه می كارد
اندوه تنهایی
-فروغ
پشت شيشه برف میبارد
در سكوت سينهام دستی
دانه اندوه میكارد
مو سپيد آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنين ديدی
در دلم باريدی... ای افسوس
بر سر گورم نباريدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنيای تنهایی
ديگرم گرمی نمیبخشی
عشق، ای خورشيد يخ بسته
سينهام صحرای نومیدیست
خستهام، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر، ای شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد، بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من، نقش خوابی بود
ای خدا... بر روی من بگشای
لحظهای درهای دوزخ را
تا به كی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
ديدم ای بس آفتابی را
كو پياپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من!
ای ديغا، درجنوب! افسرد
بعد از او ديگر چه میجويم؟
بعد از او ديگر چه میپايم؟
اشک سردی تا بيفشانم
گور گرمی تا بياسايم
پشت شيشه برف میبارد
پشت شيشه برف میبارد
در سكوت سينهام دستی
دانه اندوه می كارد
اندوه تنهایی
-فروغ
❤3
ارائه امروز کنسل شد و این خیلی خوشحال کننده بود :)
بعد با بچههای دانشگاه رفتیم والیبال بازی کردیم. با دیوار عکس گرفتیم! خوراکی خوردیم، مردم و خودمون رو مسخره کردیم و حالا تو راه خونهم و میخوام تو اتوبوس کتاب بخونم.
#about_day
بعد با بچههای دانشگاه رفتیم والیبال بازی کردیم. با دیوار عکس گرفتیم! خوراکی خوردیم، مردم و خودمون رو مسخره کردیم و حالا تو راه خونهم و میخوام تو اتوبوس کتاب بخونم.
#about_day
☃3