آژنا
برق رفت و چش و چارم در اومد تا چند تا تست زدم، دلمم نمیومد چالشی که گذاشته بودم رو انجام ندم... خلاصه که ۹:۳۰ ساعت درس خوندم و بسی شادمانم... از آخرین روزی که اینطور درس خونده بودم ۱ ماه میگذره و دارم رشدم رو میبینم. قرار بود ۱۲ بشه و نشد! فردا رو که ازم نگرفتن،…
10:15🚶🏻♂
تهش اینه که بعدا نمیگم تا لحظه آخر تلاش نکردم دیگه !
تهش اینه که بعدا نمیگم تا لحظه آخر تلاش نکردم دیگه !
اندر احوالات ندارم بذارم چون چندین روزه پام رو از خونه بیرون نگذاشتم،، و بیرون هم برم به دو قدم اونطرف تر از خونمون یعنی زمین بسکتبال محدود شده است. خلاصه روز ها چیز جالبی برای ثبت کردن ندارن و من پناه بردم به درس
عکس گرفتن از غذا و قهوه و چایی و کتاب مقدوره که تا یه حدی جذابه، بعد بی معنی میشه :/
عکس گرفتن از غذا و قهوه و چایی و کتاب مقدوره که تا یه حدی جذابه، بعد بی معنی میشه :/
هروقت یکی از کتاب های هری پاتر رو میخونم احساس میکنم خلاقیتم ته میکشه، چون انگاری تمام خلاقیت هارو جمع کردن ریختن تو این کتاب ها و هیچ چیز جدیدی نمیتونه ازشون جالب تر باشه
☃1
در یک تصمیم ناگهانی برنامه این هفته رو سنگین ریختم و بالای برگه نوشتم
(( با خودت تکرار کن: ۵ روز روی برنامه میرم ببینم زنده میمونم یا نه! فقط ۵ روز))
و در این راستا کابل برق کامپیوترم رو در اوردم دادم مامانم :)
چون که صبح تا بیدار میشم روشنش میکنم و روش خیلی پی دی اف کتاب دارم و مدام دارم کتاب میخونم (مثل کتاب های هری پاتر) و دیگه شورش رو اوردم :|
در همین راستا دوباره، تمام کتاب هام رو از قفسه رو به روی میز تحریرم جمع کردم و به پایین منتقل کردم. چون هی من رو وسوسه و از راه راست خارج میکردن :|
بعد دیگه... یک کار دیگه هم باید انجام بدم. میخوام یکم تو اتاق تغییرات ایجاد کنم تا از این یکنواختی و بیحوصلگی خارج بشم. که هنوز ایدهای ندارم که باید چیکار کنم.
ولی... باید یادم باشه این ها همه #برای_رشد هست. و من میتونم از پس ۵ روز بر بیام و هیچ چیز، هیچ چیز، از زندگی که در من جریان داره قوی تر نیست.
(( با خودت تکرار کن: ۵ روز روی برنامه میرم ببینم زنده میمونم یا نه! فقط ۵ روز))
و در این راستا کابل برق کامپیوترم رو در اوردم دادم مامانم :)
چون که صبح تا بیدار میشم روشنش میکنم و روش خیلی پی دی اف کتاب دارم و مدام دارم کتاب میخونم (مثل کتاب های هری پاتر) و دیگه شورش رو اوردم :|
در همین راستا دوباره، تمام کتاب هام رو از قفسه رو به روی میز تحریرم جمع کردم و به پایین منتقل کردم. چون هی من رو وسوسه و از راه راست خارج میکردن :|
بعد دیگه... یک کار دیگه هم باید انجام بدم. میخوام یکم تو اتاق تغییرات ایجاد کنم تا از این یکنواختی و بیحوصلگی خارج بشم. که هنوز ایدهای ندارم که باید چیکار کنم.
ولی... باید یادم باشه این ها همه #برای_رشد هست. و من میتونم از پس ۵ روز بر بیام و هیچ چیز، هیچ چیز، از زندگی که در من جریان داره قوی تر نیست.