نمیخوام برم بیرون. نمیخوام برم بیرون. نمیخوام برم بیرون. نمیخوام برم بیرون. نمیخوام برم بیرون. نمیخوام برم بیرون. نمیخوام برم بیرون. نمیخوام برم بیرون.
❤5
کاش با اعتماد به سقف و خودبزرگبینی بقیه رو اذیت میکردم، ولی با اعتماد به نفس پایین و احساس ناکافی بودن به خودم آسیب نمیزدم!
❤5💔1
این دومین سالیه که حس میکنم باید همین الان پاشم از این کشور گم شم بیرون.
همین الان. در لحظه، غیب بشم جای دیگه ظاهرشم.
همین الان. در لحظه، غیب بشم جای دیگه ظاهرشم.
❤4
میخوام یه کاری کنم و هیچی نگم درموردش. چون وقتی حرف میزنم... گند میزنم!
در سکوت، با تمرکز، ببینم تا پاییز به نتیجهای میرسه یا نه.
در سکوت، با تمرکز، ببینم تا پاییز به نتیجهای میرسه یا نه.
❤9
Brain dump: random things
واکنشهای عجیب!
موقع ورق زدن کتاب مواظبم که دستم با گوشه کاغذ بریده نشه. حتی به کاغدها هم بدبینم.
چند روز پیش وسط خوندن پیام طولانی یکی از کانالهایی که دارم، زدم زیر گریه و حتی نمیدونستم دارم به خاطر کدوم دلیل اشک میریزم. ممکنه یه روز چشمه اشک یه نفر بخشکه؟ امیدوارم قدر اشکهاتون رو بدونید و زیاد اشک بریزید، موقع خوشحالی، ناراحتی، عصبانیت یا ترس.
یه شب هم که به دیوار زل زده بودم حس کردم از خودم جدام. یکم بالاتر از جایی که نشسته بودم. یکم دورتر.
یه دفعه دیگه هیچی درمورد "من" نبود! زندگی من، رویاهای من، بدن من، اتاق من، کتابهای من، نوشتههای من. هیچکدوم وجود نداشتن و هیچی. هیچی. نمیتونم بگم هیچکس بودم، چون این هم خودش چیزیه! ولی لحظه کوتاه و عجیبی بود، انگار پرت شده بودم وسط کتابهای آموزش مدیتیشن و مراقبه بودایی! وقتشه یه کتاب درموردش بنویسم حیحی.
دارم با آیینهها دوست میشم. با انعکاسم. موجودی که بازتاب منه و هیچوقت نمیخواستم باور کنم واقعن منم! الان چشمهاش آشنا به نظر میان.
واکنشهای عجیب!
موقع ورق زدن کتاب مواظبم که دستم با گوشه کاغذ بریده نشه. حتی به کاغدها هم بدبینم.
چند روز پیش وسط خوندن پیام طولانی یکی از کانالهایی که دارم، زدم زیر گریه و حتی نمیدونستم دارم به خاطر کدوم دلیل اشک میریزم. ممکنه یه روز چشمه اشک یه نفر بخشکه؟ امیدوارم قدر اشکهاتون رو بدونید و زیاد اشک بریزید، موقع خوشحالی، ناراحتی، عصبانیت یا ترس.
یه شب هم که به دیوار زل زده بودم حس کردم از خودم جدام. یکم بالاتر از جایی که نشسته بودم. یکم دورتر.
یه دفعه دیگه هیچی درمورد "من" نبود! زندگی من، رویاهای من، بدن من، اتاق من، کتابهای من، نوشتههای من. هیچکدوم وجود نداشتن و هیچی. هیچی. نمیتونم بگم هیچکس بودم، چون این هم خودش چیزیه! ولی لحظه کوتاه و عجیبی بود، انگار پرت شده بودم وسط کتابهای آموزش مدیتیشن و مراقبه بودایی! وقتشه یه کتاب درموردش بنویسم حیحی.
دارم با آیینهها دوست میشم. با انعکاسم. موجودی که بازتاب منه و هیچوقت نمیخواستم باور کنم واقعن منم! الان چشمهاش آشنا به نظر میان.
❤4
"تو باید از ریسک کردن بترسی، ولی چیزی که باید بیشتر ازش بترسی اینه که توی موقعیتی که تو رو بیچاره میکنه بمونی."
- جردن پیترسون
- جردن پیترسون
❤5