98 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
نفهمیدیم چجوری پاییز اومد و مهر به نیمه رسید. گاهی هم که سعی میکنم برگردم به خودم، به آژنا نگاه کنم، میترسم و با سردرگمی بیشتر ادامه میدم. از خودم میترسم.
فکر میکردم بهارنارنج توی چای حالم رو بهتر میکنه، اما نکرد. حواسم رو پرت کرد چند دقیقه. اما بهتر نه.
#من‌اینجام
سر کلاس نویسندگی ام و بعد از روز ها حس میکنم کمی شادم. نه که بخندم یا چنین چیزی. از درون آرومم و صدای شعر خوندن استاد توی گوشم میپیچه.
دسته گل های سفیدی که خریدم بوی شیرینی تو اتاق پخش کردن و فکر میکنم الان، چیزی بیشتر از این آرامش نمیخوام.
از بغضی که دست میزاره رو گلوم متنفرم.
از صدای گریه ای که باید خفه کنم.
از قطره اشکی که جایی که نباید ریخته میشه.
از نگاه های خیره به هیچ.
از مشتی که میشینه رو دیوار.
از این سبک‌زندگی متنفرم.
میخوام فرار کنم، از خودم و از همه، عرضه اشو ندارم.
میخوام تمومش کنم، میترسم.
میخوام از اول شروع کنم، نمیتونم.
حیحی... صدا سیما رو هک کردن :))
معاشری خوش و رودی بساز می‌خواهم
که درد خویش بگویم به نالهٔ بم و زیر
Forwarded from رُخ شاد
کلمه های خسته "
•غمگین .
https://t.me/A_MAHAT
Forwarded from آژنا
مثل این بود که سعی کنی پایان تلخ کتابی را عوض کنی.
ArtByBahira
به اندازه این تصویر بی حوصله ام.
#art
-A window, a book, and a candle. What more to ask for?
+A cup of tea!
آژنا
سلام دیشب هی چای ریختم و شعر خواندم، چای ریختم و شعر خواندم.... البته لیوان آخر بدون شعر ماند، هنوز تمام نشده چسباندمش به گونه ی یخ زده ام، گرمی لیوان تا جایی درون قفسه سینه ام را گرم می کرد. تمام شعر هایی که خوانده بودم صاف میرفتند مینشستند روی حفره های خالی…
سلام
آسمان آبی، گاهی آلوده و گاهی ابریست... خیلی کم بارانی میشود. حال من هم همان حال آسمان است. از خودت برایم بگو... آسمان آنجا چگونه است؟ هنوز بافتنی میبافی؟ موهایت چه؟ آن ها را میبافی؟ چند روز پیش پاکت یکی از نامه هایت را پیدا کردم. جز یک گل خشک شده در آن چیز دیگری ندیدم. نشانه های خاموش وجودت را گوشه گوشه خانه میبینم. هرچیزی جز خودت را.
وجودت در قلبم سنگین شده. مثل تکه سربی مرا به زیر می‌کشد. کاش یا می آمدی یا تمام کاش ها از بین می‌رفتند.
#نامه شماره 7
حسش میکنم. توی قفسه سینه، رحم و شکمم. مثل یه جنین صدساله، مچاله شده و سنگینی میکنه. تمام کارهای نصفه و رها شده. تمام تجربه های نکرده. سکوت ها و حرف های گفته نشده.
میبینمش. چشم های خون گرفته اش باهام حرف میزنه. دستور میده. هدایت میکنه.
عقده شده‌. گره. مرده.
Unfortunately, I am still alive. I breathe But my heart doesn't work like it used to. But I breathe. At least until now.
Is there any hope for the future?
کلاس نویسندگی.
کتاب هرچه نزدیکتر به تو آسمان آبی تر
#books
امروز درس نخوندم. رفتم بیرون در و دیوار رنگی و خط خطی شهر رو دیدم. کوچه پس کوچه هایی که نمیشناختم رو دیدم. حمام طولانی، قهوه، دیدن آدم ها، بهم ریختن اتاق.
دیگه حوصله ام نمیکشید مثل سگ! (بلا نسبت کنکوری ها!) پشت میز درس بخونم و توییتر چک کنم. هی گریه کنم، درس بخونم، چاق شم. معده‌ام درد بگیره، خوابم به هم بریزه.
از خودم خسته بودم. باید میرفتم بیرون و میدیدم مردم تو شهر چطور زندگی میکنن. باید حس میکردم منم جزوی از این دنیام.
راستش... حس نکردم. ولی خستگیم رفت.
(آدما هم کار خاصی جز راه رفتن و نگاه کردن نمیکردن. دنیای حوصله سر بر. میز و تختم رو ترجیح میدم.)
#about_day