حس میکنم استخونام از غم، درد میکنن. تا حالا درد رو با تموم رگ و پی حس کردید؟ کاش هیچوقت تجربه نکنید.
بعضی هم سن و سال هام رو میبینم و با خودم فکر میکنم، چقدر بچه ام، چقدر جا داره بزرگ تر و پخته تر بشم.
بابا درود بهتون. تبریک بهتون.
غبطه میخورم.
بابا درود بهتون. تبریک بهتون.
غبطه میخورم.
امیدوارم حالش خوب باشه.
امیدوارم فردا هم مثل امروز قابل تحمل باشه.
امیدوارم همه سلامت باشین.
امیدوارم فردا با همه وجود تلاش کنم.
امید چیز خوبیه. باعث میشه زنده بمونیم.
امیدوارم فردا هم مثل امروز قابل تحمل باشه.
امیدوارم همه سلامت باشین.
امیدوارم فردا با همه وجود تلاش کنم.
امید چیز خوبیه. باعث میشه زنده بمونیم.
OCTOBER...
The sound of howling wind. Hot coffee and a fantasy book, by candlelight. Dried orange leaves. The smell of apples and cinnamon.
I wish to have them.
The sound of howling wind. Hot coffee and a fantasy book, by candlelight. Dried orange leaves. The smell of apples and cinnamon.
I wish to have them.
برید توئیتر این یارو که داره فحش میده رو ببینید. موقتا تخلیه روانی میشید :)
https://twitter.com/i/status/1577608148118020096
https://twitter.com/i/status/1577608148118020096
اعتصاب شهر رو بی روح و بدون زندگی کرده. خالی بودن شهر سوز عجیبی داره. ولی امید دارم به زندگی هایی که تو دلمون جوونه میزنن. به وقتی کنار هم تو خیابون ها شعار میدیم. به نگاه های پر از حرفمون به هم دیگه.
خسته ام. مینویسم. پاره میکنم. مینویسم. اشک میریزم.
امیدوارم اما. هنوز امیدوارم.
خسته ام. مینویسم. پاره میکنم. مینویسم. اشک میریزم.
امیدوارم اما. هنوز امیدوارم.
آها یه چیزی بگم. اگه میخواین اعصابتون بیشتر از این بگا نره، اخبار نبینید. وقاحت و جاکشی شون چنان بی پرده میخوره تو صورتتون که از زندگی سیر میشید.
نفهمیدیم چجوری پاییز اومد و مهر به نیمه رسید. گاهی هم که سعی میکنم برگردم به خودم، به آژنا نگاه کنم، میترسم و با سردرگمی بیشتر ادامه میدم. از خودم میترسم.
فکر میکردم بهارنارنج توی چای حالم رو بهتر میکنه، اما نکرد. حواسم رو پرت کرد چند دقیقه. اما بهتر نه.
#مناینجام
فکر میکردم بهارنارنج توی چای حالم رو بهتر میکنه، اما نکرد. حواسم رو پرت کرد چند دقیقه. اما بهتر نه.
#مناینجام
سر کلاس نویسندگی ام و بعد از روز ها حس میکنم کمی شادم. نه که بخندم یا چنین چیزی. از درون آرومم و صدای شعر خوندن استاد توی گوشم میپیچه.
دسته گل های سفیدی که خریدم بوی شیرینی تو اتاق پخش کردن و فکر میکنم الان، چیزی بیشتر از این آرامش نمیخوام.
دسته گل های سفیدی که خریدم بوی شیرینی تو اتاق پخش کردن و فکر میکنم الان، چیزی بیشتر از این آرامش نمیخوام.
از بغضی که دست میزاره رو گلوم متنفرم.
از صدای گریه ای که باید خفه کنم.
از قطره اشکی که جایی که نباید ریخته میشه.
از نگاه های خیره به هیچ.
از مشتی که میشینه رو دیوار.
از این سبکزندگی متنفرم.
میخوام فرار کنم، از خودم و از همه، عرضه اشو ندارم.
میخوام تمومش کنم، میترسم.
میخوام از اول شروع کنم، نمیتونم.
از صدای گریه ای که باید خفه کنم.
از قطره اشکی که جایی که نباید ریخته میشه.
از نگاه های خیره به هیچ.
از مشتی که میشینه رو دیوار.
از این سبکزندگی متنفرم.
میخوام فرار کنم، از خودم و از همه، عرضه اشو ندارم.
میخوام تمومش کنم، میترسم.
میخوام از اول شروع کنم، نمیتونم.