داشتم تو دلم میگفتم حالا که من به خاطر معده ام نمیتونم قهوه و نودل و سالاد و شکلات بخورم همه از خوراکی های خوشمزشون عکس میزارن.
که بابا با یه قهوه رقیق دم کرده و نون شیرین اومد تو اتاق...
به به. بوی خوش قهوه و گلاب نون.
خوشحالی عظیم :)
#about_day
که بابا با یه قهوه رقیق دم کرده و نون شیرین اومد تو اتاق...
به به. بوی خوش قهوه و گلاب نون.
خوشحالی عظیم :)
#about_day
آژنا
Photo
از کتاب های نسبتا قدیمی کتابخونه...
تصمیم گرفتم از این به بعد اول بعضی کتابهایی که میخونم شعر بنویسم. که ۲۰سال دیگه یکی بخوندشون و لبخند بزنه :)
#books
تصمیم گرفتم از این به بعد اول بعضی کتابهایی که میخونم شعر بنویسم. که ۲۰سال دیگه یکی بخوندشون و لبخند بزنه :)
#books
من خیلی خیلی خیلی از نگاه نا امیدش میترسم.
نمیدونم چطور قراره از پسش بر بیام ولی الان فقط میتونم اشک بریزم.
نمیدونم چطور قراره از پسش بر بیام ولی الان فقط میتونم اشک بریزم.
سی و سه پل... با بابا رفتیم بستنی خوردیم و حرف زدیم.
چون من دلم نمیخواست برگردم خونه، تو اتاقم!
#about_day
چون من دلم نمیخواست برگردم خونه، تو اتاقم!
#about_day
ʜ₂ᴏ | Water
درمان خستگی روحی چیه؟
من دیشب خیلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم به یه تتوی جدید نیاز دارم :)
باز من چند شب پشت سر هم نخوابیدم. الان قشنگ حس میکنم نخورده مستم.
فکر کنم تمام سلول های خاکستری مغزم مردن.
فکر کنم تمام سلول های خاکستری مغزم مردن.
زمان کلا از دستم در رفته و واقعا انقدر که شب نخوابیدنم طولانی شده نمیفهمم روز ها چطور میگذرن و اینجا حرفی ندارم بزنم جز غر و گلایه و اینا که هیچی نخوردم و نخوابیدم و درس خوندم و از این حرف ها.
بعضی وقت ها فکر میکنم بعد از مرگم دلم برای بوی آویشن، میخک، وانیل و بارون و طعم پنیر و گوشت، لمس چوب درخت ها، خشک شدن گل رس و رنگ روی دست هام و گرفتگی ماهیچه هام بعد از ورزش تنگ میشه.
دلم برای بخاری که از پاستای داغ بلند میشه و گرمای بی جون آفتاب های پاییز هم حسابی تنگ میشه.
دلم برای بخاری که از پاستای داغ بلند میشه و گرمای بی جون آفتاب های پاییز هم حسابی تنگ میشه.