چند روز پیش تنها رفتم بیرون که یکم قدم بزنم. رفتم مرکز خرید... اول میخواستم برم شهر کتاب اما بعد تصمیم گرفتم به آدم ها توجه کنم و هر جا صندلی دیدم چند دقیقه بشینم کتاب بخونم.
از بچگی دوست داشتم بشینم به بقیه آدم ها نگاه کنم. توجه ام به یه دختر جلب شد، مثل خودم تنها بود و من هم که همین طوری بی هدف داشتم راه میرفتم پشت سرش راه افتادم، چند دقیقه بعد دیدم جلوی پله برقی ایستاده و همین طوری فقط نگاه میکنه :)
خلاصه فهمیدم میترسه رفنم دستش رو گرفتم بردمش پایین... همین دیگه حس خوب کمک به دختره و این که همین طوری الکی راه افتاده بودم دنبالش بعد شانسی فهمیدم بیچاره واقعا کمک نیاز داشته تا همین الان باهامه... خواستم اینجا هم بمونه :)
از بچگی دوست داشتم بشینم به بقیه آدم ها نگاه کنم. توجه ام به یه دختر جلب شد، مثل خودم تنها بود و من هم که همین طوری بی هدف داشتم راه میرفتم پشت سرش راه افتادم، چند دقیقه بعد دیدم جلوی پله برقی ایستاده و همین طوری فقط نگاه میکنه :)
خلاصه فهمیدم میترسه رفنم دستش رو گرفتم بردمش پایین... همین دیگه حس خوب کمک به دختره و این که همین طوری الکی راه افتاده بودم دنبالش بعد شانسی فهمیدم بیچاره واقعا کمک نیاز داشته تا همین الان باهامه... خواستم اینجا هم بمونه :)
دوتا رینگ ساده خریدم 50 هزار تومان :| معمولا برای این جور چیزا پولامو خرج نمیکنم. کلا ولخرج نیستم ولی خیلی دلم رینگ و گوشواره میخواد :)
چند روز پیش خواهر کوچیکم داشت پو بازی میکرد، بعد رفته بود براش خرید کنه. اول یکم به سکه هاش نگاه کرد بعد با ناراحتی تمام گفت : چقدر همه چیزش گرونه، وضع جامعه خراب شده!🥲😂
نمیدونم از کجا شنیده ولی من نیم ساعت داشتم به رابطه پو و جامعه میخندیدم :)
چند روز پیش خواهر کوچیکم داشت پو بازی میکرد، بعد رفته بود براش خرید کنه. اول یکم به سکه هاش نگاه کرد بعد با ناراحتی تمام گفت : چقدر همه چیزش گرونه، وضع جامعه خراب شده!🥲😂
نمیدونم از کجا شنیده ولی من نیم ساعت داشتم به رابطه پو و جامعه میخندیدم :)
آژنا
دلم تنگ است. نمی توانم برای حرف زدن با تو صبر کنم. راستی سلام! داشتم انار می خوردم و فکر می کردم کاش کمی جنم داشتم. کمی شجاعت برای تغییر... حالا نه که فکر کنی میخواهم دنیا را تغییر دهم. نه! منظورم پرده اتاق هست، شاید رنگ در، یا احتمالا کمی کتم را تنگ تر کنم.…
سلام
دیشب هی چای ریختم و شعر خواندم، چای ریختم و شعر خواندم.... البته لیوان آخر بدون شعر ماند، هنوز تمام نشده چسباندمش به گونه ی یخ زده ام، گرمی لیوان تا جایی درون قفسه سینه ام را گرم می کرد.
تمام شعر هایی که خوانده بودم صاف میرفتند مینشستند روی حفره های خالی قلبم.
این روز ها خیلی اشک میریزم، گوشه های ذهنم زاویه های تیزی گرفته اند. برنده برای تن امیدهای ریز و درشتم.
در سیاهی شب، بین پتوهای روی تخت تا صبح دست و پا میزنم، در خواب و نا امیدی غرق میشوم.
حالا حس میکنم زیادی عمر کرده ام.
از خودم که گذشت، صدای نفس کشیدنم را چند روزی است به زور ثانیه ها میشنوم.
تمام روزهای من همین است تو از خودت برایم بگو.
راستی، با نامه برایت پارچه قرمز فرستادم.
لازم است بگویم چقدر برایم عزیزی؟!
#نامه شماره 6
دیشب هی چای ریختم و شعر خواندم، چای ریختم و شعر خواندم.... البته لیوان آخر بدون شعر ماند، هنوز تمام نشده چسباندمش به گونه ی یخ زده ام، گرمی لیوان تا جایی درون قفسه سینه ام را گرم می کرد.
تمام شعر هایی که خوانده بودم صاف میرفتند مینشستند روی حفره های خالی قلبم.
این روز ها خیلی اشک میریزم، گوشه های ذهنم زاویه های تیزی گرفته اند. برنده برای تن امیدهای ریز و درشتم.
در سیاهی شب، بین پتوهای روی تخت تا صبح دست و پا میزنم، در خواب و نا امیدی غرق میشوم.
حالا حس میکنم زیادی عمر کرده ام.
از خودم که گذشت، صدای نفس کشیدنم را چند روزی است به زور ثانیه ها میشنوم.
تمام روزهای من همین است تو از خودت برایم بگو.
راستی، با نامه برایت پارچه قرمز فرستادم.
لازم است بگویم چقدر برایم عزیزی؟!
#نامه شماره 6
ولی امروز هوا بارونیه و صبحونه کورن فلکس خوردم و سر ریاضی زنگ اول نرفتم.
هیچ ایده ای ندارم که امروز روز خوبیه یا نه، به هرحال همه روز هام مثل همن، اگه به جزییات توجه نکنم از یکنواختی دیوونه میشم.
هیچ ایده ای ندارم که امروز روز خوبیه یا نه، به هرحال همه روز هام مثل همن، اگه به جزییات توجه نکنم از یکنواختی دیوونه میشم.