96 subscribers
2.15K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
هوا عالیه، نهار پاستا درست کردم. نوری که میتابه داخل اتاق خیلی قشنگه چون هوا نیمه ابریه... میخوام اسموتی درست کنم و ادامه زیست رو بخونم. کاش الان یه گزینه سیو داشتم که بعدا دوباره بیام این لحظه رو زندگی کنم.
#about_day
به روایت تصویر
Forwarded from آژنا
وی امروز خود را صرف درست کردن پلنر ماه شهریور کرده و دریغ از ۱ دقیقه درس خود را در کتاب های هری پاتر خفه کرده است.
لعنتی ها نه کم هستن که زود تموم شن نه حوصله سر بر که خودت ادامه شونو نخونی:)
الانم میخواد بره به آغوش گرم خانواده بپیونده، چای بخوره و کمی شاد باشه

وعده ما 16 آگوست ساعت ۶ صبح به صرف قهوه و بیسکویت جو شکلاتی :)
دیروز بارون قشنگی بود.
کتاب خوندم. مهمون داشتیم.
درسم رو بخونم و کلاس های امروز تموم بشه، ظهر میخوام شعر بخونم.
ابتهاج و... نیکی جیووانی
همین دیگه، الانم برم پنجره رو باز کنم.
#about_day
میخواستم درس بخونم،ولی نمیدونم چرا تا ساعت 5 خوابیدم.
اتاق نیمه تاریک روشن عه و من حوصله چراغ و روشنایی ندارم. آردمون تموم شده و اگرنه کیک درست میکردم.
حقیقتا نمیدونم چرا اینجور چیز هارو اینجا مینویسم. ولی زندگی خیلی کوتاهه، بعد مرگم حرف ها و خزعبلاتم با من میمیرن. حداقل گوشه ای از زندگیم اینجا میمونه، چندسال دیگه حتی اسمم هم یاد هیچکی نمیمونه، عجیب نیست؟
هروقت میخوام درس بخونم فیلسوف میشم :)
#about_day
چند روز پیش تنها رفتم بیرون که یکم قدم بزنم. رفتم مرکز خرید... اول میخواستم برم شهر کتاب اما بعد تصمیم گرفتم به آدم ها توجه کنم و هر جا صندلی دیدم چند دقیقه بشینم کتاب بخونم.
از بچگی دوست داشتم بشینم به بقیه آدم ها نگاه کنم. توجه ام به یه دختر جلب شد، مثل خودم تنها بود و من هم که همین طوری بی هدف داشتم راه میرفتم پشت سرش راه افتادم، چند دقیقه بعد دیدم جلوی پله برقی ایستاده و همین طوری فقط نگاه میکنه :)
خلاصه فهمیدم میترسه رفنم دستش رو گرفتم بردمش پایین... همین دیگه حس خوب کمک به دختره و این که همین طوری الکی راه افتاده بودم دنبالش بعد شانسی فهمیدم بیچاره واقعا کمک نیاز داشته تا همین الان باهامه... خواستم اینجا هم بمونه :)
دوتا رینگ ساده خریدم 50 هزار تومان :| معمولا برای این جور چیزا پولامو خرج نمیکنم. کلا ولخرج نیستم ولی خیلی دلم رینگ و گوشواره میخواد :)
چند روز پیش خواهر کوچیکم داشت پو بازی میکرد، بعد رفته بود براش خرید کنه. اول یکم به سکه هاش نگاه کرد بعد با ناراحتی تمام گفت : چقدر همه چیزش گرونه، وضع جامعه خراب شده!🥲😂
نمیدونم از کجا شنیده ولی من نیم ساعت داشتم به رابطه پو و جامعه میخندیدم :)
آژنا
دلم تنگ است. نمی توانم برای حرف زدن با تو صبر کنم. راستی سلام! داشتم انار می خوردم و فکر می کردم کاش کمی جنم داشتم. کمی شجاعت برای تغییر... حالا نه که فکر کنی میخواهم دنیا را تغییر دهم. نه! منظورم پرده اتاق هست، شاید رنگ در، یا احتمالا کمی کتم را تنگ تر کنم.…
سلام
دیشب هی چای ریختم و شعر خواندم، چای ریختم و شعر خواندم.... البته لیوان آخر بدون شعر ماند، هنوز تمام نشده چسباندمش به گونه ی یخ زده ام، گرمی لیوان تا جایی درون قفسه سینه ام را گرم می کرد.
تمام شعر هایی که خوانده بودم صاف میرفتند مینشستند روی حفره های خالی قلبم.
این روز ها خیلی اشک میریزم، گوشه های ذهنم زاویه های تیزی گرفته اند. برنده برای تن امیدهای ریز و درشتم.
در سیاهی شب، بین پتوهای روی تخت تا صبح دست و پا میزنم، در خواب و نا امیدی غرق میشوم.
حالا حس میکنم زیادی عمر کرده ام.
از خودم که گذشت، صدای نفس کشیدنم را چند روزی است به زور ثانیه ها میشنوم.
تمام روزهای من همین است تو از خودت برایم بگو.
راستی، با نامه برایت پارچه قرمز فرستادم.
لازم است بگویم چقدر برایم عزیزی؟!
#نامه شماره 6
Forwarded from [بلوط] (Rey)
برای آژنا

https://t.me/AGENA_MAHAT
مثل یه غریبه از کنار هم گذشتیم.
#about_day
University of Toronto🕯🤎
#Cinnamon