96 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
از ساعت 3 بیدارم و حالا که نیم ساعت دیگه باید سر کلاس باشم خوابم گرفته. برم قهوه درست کنم و سر کلاس مزخرف زیست اتاق رو مرتب کنم. شاید هم تو یوتیوب ویدیو ببینم و اصلا هیچ کار نکنم. برشتوک میخوام :) و شیرکاکائو... با کروسان و یه فیلم خوب.
#about_day
دیگه عقلم قد نمیده، یه چیزی تو سرم درست نیست، الان یک ساله جای یه چیزی خالیه...
پارسال همین موقع ها تا اواسط فروردین، سیاه ترین روزهای زندگیم بودن. اگر نخوام از احساساتی که دارم فرار کنم، میترسم دوباره برگردم به اون روزها.
نمیخوام اون آدم برگرده به زندگیم، اون آدمی که بودم. جون کندم که الان اینجام.
و یک هفته اس... که دوباره دارم سقوط میکنم...
نجات دهنده.
#coffee
چند روز پیش رکورد خودمو شکوندم و یادم رفت اینجا بگم... 2100 صفحه کتاب تو یک روز، البته پیشنهاد نمیکنم همچین کار مریض گونه ای رو کسی انجام بده.
#books
قبلا بیشترش رو هم خوندم ولی... یادمه تابستون امسال وقتی بعد از 3-4 ماه کتاب گرفته بودم دستم، کلی طول کشید تا به 500 صفحه رسیدم. اما این... این که اینجوری کتاب میخونم یعنی دارم فرار میکنم و هیچ چیز دیگه ای رو نمیرسونه. یعنی حتی شب نخوابیدم، و بعد ساعت ها وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم خودم رو نمیشناختم. و این دقیقا چیزی بود که میخواستم.
دومین کاپ قهوه ام رو زدم، اولیش ریخت ناکام شد بیچاره... باید درس بخونم اما از طرفی دوست دارم اتاق رو تمیز کنم که عصر، پرده هارو بزنم کنار و غروب خورشید رو ببینم. تا اتاق تمیز نباشه هم کیف نمیده! اول درس، بعد اتاق... الان که فکر میکنم شاید امروز بنویسم یکم.
#about_day
هوا عالیه، نهار پاستا درست کردم. نوری که میتابه داخل اتاق خیلی قشنگه چون هوا نیمه ابریه... میخوام اسموتی درست کنم و ادامه زیست رو بخونم. کاش الان یه گزینه سیو داشتم که بعدا دوباره بیام این لحظه رو زندگی کنم.
#about_day
به روایت تصویر
Forwarded from آژنا
وی امروز خود را صرف درست کردن پلنر ماه شهریور کرده و دریغ از ۱ دقیقه درس خود را در کتاب های هری پاتر خفه کرده است.
لعنتی ها نه کم هستن که زود تموم شن نه حوصله سر بر که خودت ادامه شونو نخونی:)
الانم میخواد بره به آغوش گرم خانواده بپیونده، چای بخوره و کمی شاد باشه

وعده ما 16 آگوست ساعت ۶ صبح به صرف قهوه و بیسکویت جو شکلاتی :)
دیروز بارون قشنگی بود.
کتاب خوندم. مهمون داشتیم.
درسم رو بخونم و کلاس های امروز تموم بشه، ظهر میخوام شعر بخونم.
ابتهاج و... نیکی جیووانی
همین دیگه، الانم برم پنجره رو باز کنم.
#about_day
میخواستم درس بخونم،ولی نمیدونم چرا تا ساعت 5 خوابیدم.
اتاق نیمه تاریک روشن عه و من حوصله چراغ و روشنایی ندارم. آردمون تموم شده و اگرنه کیک درست میکردم.
حقیقتا نمیدونم چرا اینجور چیز هارو اینجا مینویسم. ولی زندگی خیلی کوتاهه، بعد مرگم حرف ها و خزعبلاتم با من میمیرن. حداقل گوشه ای از زندگیم اینجا میمونه، چندسال دیگه حتی اسمم هم یاد هیچکی نمیمونه، عجیب نیست؟
هروقت میخوام درس بخونم فیلسوف میشم :)
#about_day
چند روز پیش تنها رفتم بیرون که یکم قدم بزنم. رفتم مرکز خرید... اول میخواستم برم شهر کتاب اما بعد تصمیم گرفتم به آدم ها توجه کنم و هر جا صندلی دیدم چند دقیقه بشینم کتاب بخونم.
از بچگی دوست داشتم بشینم به بقیه آدم ها نگاه کنم. توجه ام به یه دختر جلب شد، مثل خودم تنها بود و من هم که همین طوری بی هدف داشتم راه میرفتم پشت سرش راه افتادم، چند دقیقه بعد دیدم جلوی پله برقی ایستاده و همین طوری فقط نگاه میکنه :)
خلاصه فهمیدم میترسه رفنم دستش رو گرفتم بردمش پایین... همین دیگه حس خوب کمک به دختره و این که همین طوری الکی راه افتاده بودم دنبالش بعد شانسی فهمیدم بیچاره واقعا کمک نیاز داشته تا همین الان باهامه... خواستم اینجا هم بمونه :)