دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
نه آبی، نه شرابی
دیگر بوسههای صبحگاهی نخواهند بود
و تماشای غروب از پنجره نیز
تو با خورشید زندگی میکنی
من با ماه
در ما ولی فقط یک عشق زنده است
برای من، دوستی وفادار و ظریف
برای تو دختری سرزنده و شاد
اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو میبینم
توئی که بیماریام را سبب شدهای
دیدارها کوتاه و دیر به دیر
در شعر من فقط صدای توست که می خواند
در شعر تو روح من است که سرگردان است
آتشی برپاست که نه فراموشی
و نه وحشت میتواند بر آن چیره شود
و ای کاش میدانستی در این لحظه
لبهای خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.
آنا آخماتووا
ترجمه: احمد پوری
نه آبی، نه شرابی
دیگر بوسههای صبحگاهی نخواهند بود
و تماشای غروب از پنجره نیز
تو با خورشید زندگی میکنی
من با ماه
در ما ولی فقط یک عشق زنده است
برای من، دوستی وفادار و ظریف
برای تو دختری سرزنده و شاد
اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو میبینم
توئی که بیماریام را سبب شدهای
دیدارها کوتاه و دیر به دیر
در شعر من فقط صدای توست که می خواند
در شعر تو روح من است که سرگردان است
آتشی برپاست که نه فراموشی
و نه وحشت میتواند بر آن چیره شود
و ای کاش میدانستی در این لحظه
لبهای خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.
آنا آخماتووا
ترجمه: احمد پوری
رفتم اکانت های سایت ها و برنامه های مختلف رو نگاه کردم. برای رضای خدا یدونه اش هم به اسم خودم نبوده! همه رو با اسم های سایه، حنا، حتی نیما! و کلی اسم دیگه درست کرده بودم. رمز هیچکدومم یادم نبود چون فقط 20 تا ایمیل و جیمیل داشتم :|
اصفهان برف اومد امروز🥺 منم زیر برف به اون قشنگی با اتوبوس رفتم مدرسه و کلی کیف کردم. فکر کنم دارم دوست پیدا میکنم! برم پادکست گوش بدم و اتاق رو مرتب کنم. بعد هم اگر خدا بخواد و قسمت بشه بشینم درس بخونم :|
#about_day
#about_day
Forwarded from [بلوط] (Rahil)
زیبای من!
از بیروت برایت مینویسم!
باران چون معشوقه یی قدیمی
از سفری دور باز آمده است!
از قهوه خانه ی کنار دریا برای تو مینویسم!
پاییز دل گیر،
روزنامه ها را خیس کرده است
و تو هر دم
از فنجان قهوه و
سطرهای خبر روزنامه بیرون می آیی!
پنج ماه گذشته است...
چه گونه یی؟ عزیز!
این جا خبر تازه یی نیست!
بیروت مشغول آرایش است
همانند تمام زنان
در آغاز زمستان!
#نزارقبانی
از بیروت برایت مینویسم!
باران چون معشوقه یی قدیمی
از سفری دور باز آمده است!
از قهوه خانه ی کنار دریا برای تو مینویسم!
پاییز دل گیر،
روزنامه ها را خیس کرده است
و تو هر دم
از فنجان قهوه و
سطرهای خبر روزنامه بیرون می آیی!
پنج ماه گذشته است...
چه گونه یی؟ عزیز!
این جا خبر تازه یی نیست!
بیروت مشغول آرایش است
همانند تمام زنان
در آغاز زمستان!
#نزارقبانی
کنکور هنر ثبت نام کردم! ژنتیک کم بود باید مبانی موسیقی هم بذارم تو برنامه ام. کاملا یهویی و بی برنامه! ولی راستش رو بخواید خوشحالم.
آژنا
ادمین یکی از این هزاران کانالی که دنبال میکنم، نوشته بود که آرزوهای کوچیکتون رو بهم بگید اما خیلی سریع پاکش کرد. خب من نوشتمشون برای خودم و حالا مینویسم اینجا... خوندن ژنتیک تو یه کتابخونه کوچیک🌲 ** کف سرامیکهای سرد کتابخونه دانشگاه :) چادر زدن تو جنگل…
کوه نوردی با بابا:) دیروز یه آرزوی کوچولوم که خیلی برام مهم بود تیک خورد. چه روز خوبی بوده!
از ساعت 3 بیدارم و حالا که نیم ساعت دیگه باید سر کلاس باشم خوابم گرفته. برم قهوه درست کنم و سر کلاس مزخرف زیست اتاق رو مرتب کنم. شاید هم تو یوتیوب ویدیو ببینم و اصلا هیچ کار نکنم. برشتوک میخوام :) و شیرکاکائو... با کروسان و یه فیلم خوب.
#about_day
#about_day
دیگه عقلم قد نمیده، یه چیزی تو سرم درست نیست، الان یک ساله جای یه چیزی خالیه...
پارسال همین موقع ها تا اواسط فروردین، سیاه ترین روزهای زندگیم بودن. اگر نخوام از احساساتی که دارم فرار کنم، میترسم دوباره برگردم به اون روزها.
نمیخوام اون آدم برگرده به زندگیم، اون آدمی که بودم. جون کندم که الان اینجام.
و یک هفته اس... که دوباره دارم سقوط میکنم...
پارسال همین موقع ها تا اواسط فروردین، سیاه ترین روزهای زندگیم بودن. اگر نخوام از احساساتی که دارم فرار کنم، میترسم دوباره برگردم به اون روزها.
نمیخوام اون آدم برگرده به زندگیم، اون آدمی که بودم. جون کندم که الان اینجام.
و یک هفته اس... که دوباره دارم سقوط میکنم...