امروز خوب بودم، اما الان یک ساعتی هست دوباره احساس سرما دارم و گلوم درد میکنه. بدن درد هم که دارم.
میخوام برم بخوابم که هم یکم استراحت کنم و هم این که فردا صبح زودتر بیدار بشم. میخوام صبحونه یه چیز جدید درست کنم براش ذوق دارم :)
فردا میخوام دنبال چندتا ایده برای ویژن برد هم بگردم، یکی از یوتیوبر ها گفت و فکر کردم بد نیست منم امتحانش کنم، مخصوصا حالا که کرونا دارم و مجبورم مطلقا تو خونه بشینم.
یکشنبه یه امتحان سنگین دارم و درس خوندنم خیلی کند پیش میره. امیدوارم از پسش بر بیام، چون نمره اش مستقیم میره تو کارنامه :)
همین دیگه، یکم روز هام شبیه به هم شدن.
آهاااا، اینم بگم که بعد ها بخونمش. امشب خیلی خوش گذشت بهم، کلی پازل درست کردیم باهم و انقدررر خندیدم که اشک از چشم هام پایین میریخت. خیلی خوب بود و خیلی حالم رو بهتر کرد.
#about_day
میخوام برم بخوابم که هم یکم استراحت کنم و هم این که فردا صبح زودتر بیدار بشم. میخوام صبحونه یه چیز جدید درست کنم براش ذوق دارم :)
فردا میخوام دنبال چندتا ایده برای ویژن برد هم بگردم، یکی از یوتیوبر ها گفت و فکر کردم بد نیست منم امتحانش کنم، مخصوصا حالا که کرونا دارم و مجبورم مطلقا تو خونه بشینم.
یکشنبه یه امتحان سنگین دارم و درس خوندنم خیلی کند پیش میره. امیدوارم از پسش بر بیام، چون نمره اش مستقیم میره تو کارنامه :)
همین دیگه، یکم روز هام شبیه به هم شدن.
آهاااا، اینم بگم که بعد ها بخونمش. امشب خیلی خوش گذشت بهم، کلی پازل درست کردیم باهم و انقدررر خندیدم که اشک از چشم هام پایین میریخت. خیلی خوب بود و خیلی حالم رو بهتر کرد.
#about_day
30سپتامبر شد.
چقدر ماه ها سریع میگذرن، خوبیش اینه که داریم وارد ماه قشنگ اکتبر میشیم. دلم نمیخواد از خودم حرف بزنم اما چون دورم خلوته و از همیشه تنها ترم (نه از نظر احساسی)، جز خودم چیز دیگه ای برای گفتن ندارم :)
تو ماه اکتبر، ۴ تا کتاب کار درسی رو قراره تموم کنم، ۵ کتاب غیر درسی و میخوام آخر ماه ۲۳۰ ساعت درس خونده باشم(حداقل).
میخوام بافتنی هم یاد بگیرم :)
پنج تا داستان نیمه تموم دارم! بد نمینویسم، اما نه وقت و نه حوصله کامل کردن هیچکدوم رو نداشتم. خلاصه خواستم بگم این ماه هم وقتشون رو ندارم. اگه تمرکزم رو جای اشتباه بذارم دیگه تااااا آخر راه کج و کوله و بد پیش میرم :| پس پناه میبرم به درس از شر شیطان رجیم و سراغ نوشته هام نمیرم.
چقدر ماه ها سریع میگذرن، خوبیش اینه که داریم وارد ماه قشنگ اکتبر میشیم. دلم نمیخواد از خودم حرف بزنم اما چون دورم خلوته و از همیشه تنها ترم (نه از نظر احساسی)، جز خودم چیز دیگه ای برای گفتن ندارم :)
تو ماه اکتبر، ۴ تا کتاب کار درسی رو قراره تموم کنم، ۵ کتاب غیر درسی و میخوام آخر ماه ۲۳۰ ساعت درس خونده باشم(حداقل).
میخوام بافتنی هم یاد بگیرم :)
پنج تا داستان نیمه تموم دارم! بد نمینویسم، اما نه وقت و نه حوصله کامل کردن هیچکدوم رو نداشتم. خلاصه خواستم بگم این ماه هم وقتشون رو ندارم. اگه تمرکزم رو جای اشتباه بذارم دیگه تااااا آخر راه کج و کوله و بد پیش میرم :| پس پناه میبرم به درس از شر شیطان رجیم و سراغ نوشته هام نمیرم.
چون امروز بدن دردم بهتر بود و خیلی کمتر از دیروز سرفه میکردم، یکم ورزش سبک انجام دادم.
دکترم بهم گفته که باید وزن کم کنم. کلا من ۳ کیلو اضافه وزن دارم و اندامم خیلی هم بد نیست، اما خب بهم گفت که نیازه وزن کم کنم و اینو دوبار تا حالا بهم گفته! پس... یه فکری باید به حالش بکنم. قرنطینه کرونا که تموم بشه پیاده روی رو دوباره شروع میکنم اما تا اون موقع میخوام بیشتر رژیم غذاییم رو درست کنم.
یکم سرچ میکنم اگه چیز مفیدی پیدا کردم اینجا هم میذارم.
دکترم بهم گفته که باید وزن کم کنم. کلا من ۳ کیلو اضافه وزن دارم و اندامم خیلی هم بد نیست، اما خب بهم گفت که نیازه وزن کم کنم و اینو دوبار تا حالا بهم گفته! پس... یه فکری باید به حالش بکنم. قرنطینه کرونا که تموم بشه پیاده روی رو دوباره شروع میکنم اما تا اون موقع میخوام بیشتر رژیم غذاییم رو درست کنم.
یکم سرچ میکنم اگه چیز مفیدی پیدا کردم اینجا هم میذارم.
دیروز کلا در حال فیلم و ویدیو دیدن بودم، خیلی درس نخوندم اما استراحت خوبی بود. حالمم بهتر بود، هرچند که صبح به خاطر این که بد نفس میکشیدم از خواب پریدم. کلا اینطوریه که خوبم و یهو کل انرژی رو از دست میدم.
برنامه امروزم فقط درسه، مجبورم فشار بیارم به خودم، چون فردا یه امتحان فوق مهم دارم. امتحانی که پارسال هم دادم و نمره خیلی خیلی بدی گرفتم، راستش میخوام اون نمره مزخرف رو با این یکی امتحان از ذهنم پاک کنم :|
یهو همه چیز خیلی شلوغ شده، امروز ۲ ساعت کلاس زبان هم دارم و ترم جدید داره شروع میشه، این در حالیه که من هنوز کتاب هام رو سفارش ندادم!!!
کلی کار دارم که باید انجام بدم، و اوکی... باید از پسشون بربیام! :)
برنامه امروزم فقط درسه، مجبورم فشار بیارم به خودم، چون فردا یه امتحان فوق مهم دارم. امتحانی که پارسال هم دادم و نمره خیلی خیلی بدی گرفتم، راستش میخوام اون نمره مزخرف رو با این یکی امتحان از ذهنم پاک کنم :|
یهو همه چیز خیلی شلوغ شده، امروز ۲ ساعت کلاس زبان هم دارم و ترم جدید داره شروع میشه، این در حالیه که من هنوز کتاب هام رو سفارش ندادم!!!
کلی کار دارم که باید انجام بدم، و اوکی... باید از پسشون بربیام! :)
Forwarded from من یافارم| (Ja far)
در کل مخالف فیلم دیدن و کتاب خوندن و موسیقی گوش دادن نیستم. اتفاقا دوستم دارم. ولی برای خودم. یعنی من نمیخوام یه فیلم خوب ببینم که بیام اسمشو و کارکتر بازیگر و تخیل کارگردانش رو بزنم توی سر چار نفر دیگه که ندیدن. یا کتاب بخونم که بتونم چندتا جمله ی قشنگ از توش در بیارم و توی نوشته هام و حرف زدنام ازشون استفاده کنم. چون میشه همون شوآف کردن! مثل همون که بری توی سواحل آنتالیا و دوربین گوشیت رو باز کنی و از خودت فیلم بگیری و بگی “اوومدم ترکیههه! چه حالی میکنم مننن”! آقا! لذت ببرید. عشق کنید. حتی ارضاء بشید با حسی که به علایق تون دارید. ولی جون حاجی داد نزنید. شلوغش نکنید. همه مون تو یه اتاقیم. چایی بریزید. قند بیارید. بغل کنید. ماچ کنید. این همه چیز! این همه کار! اصلا منو چه به پیتر مک جانکلفسکی آقا؟! من جفرم. تو ممدی. ایشونم زهرا خانوم. یکم از خودت بگو! از صبح هایی که به زور از خواب پا میشی. از شبایی که هنوزم نفهمیدی تاریکه یا روشن. این همه چیز که میشه لمسشون کرد. مثل واقعیت.
Forwarded from Recherché
قسمت دوم:
یک زیرشاخهی دیگه از کوآنتوم جاودانگی فلسفهی تقدیرگرایی/جبرگرایی رو توضیح میده. در این تئوری گفته میشه که به طور کلی همهی ما یک «عمر مفید» داریم. برای مثال هشتاد و پنج سال.
اگر در هر دنیایی ما قبل از هشتاد و پنج سالگی بمیریم، خودآگاه ما به دنیای دیگه منتقل میشه و این اتفاق انقدر میافته تا ما بالاخره هشتاد و پنج سال رو کامل کنیم و هدفی که باید به سرانجام برسونیم رو به مقصد برسونیم.
بعد از اون دو تئوری دیگه هست که چه اتفاقی میافته؟
تئوری اول میگه ما برمیگردیم به زندگی
های قبلی، اونهارو دوباره از اول شروع میکنیم و تصمیمات متفاوت میگیریم و بیروندِهی متفاوتی هم از این تصمیمات میبینیم.
تئوری دوم تناسخه. یعنی ما در یک زندگی جدید و یک بدن جدید شروع به زندگی از صفر میکنیم. بدون تصوری از زندگیهای قبلی.
یک سوال بسیار مهم پیش میاد. ما میگیم که بعد از انقضای هر بدنی در این دنیا، خودآگاه ما به بُعد دیگهای میره و به بدن خود ما در اون بُعد منتقل میشه. چه اتفاقی برای خودآگاهی که از اول در اون جسم بوده میفته؟
دو تا تئوری هست اینجا.
تئوری اولی: ادغام. مثل دوقطرهی آب که وقتی بهم میرسند با هم ادغام میشند، خودآگاه زندگی قبلی و این زندگی با هم ترکیب میشن. شما نمیدونید که خودآگاه حال حاضر شما ادغامی از چند خودآگاه شما از جهانهای مختلفه. چون همهی اونها خود شما هستید. اونها فقط بدنِ شما رو در اون دنیا از دست دادند و به این دنیا اومدند تا در بدن حال حاضر شما به وجود ادامه بدند.
این تئوریایی هست که برای میکروچیپهای نورولینک ایلان ماسک هم مطرح میکنند. اینکه این نوروچیپها با خودآگاه ما ادغام میشن.
تئوری دوم اما میگه که خودآگاه مسافر، خودآگاه میزبان رو کنار میزنه و بدن رو تسخیر میکنه.
رابرت مونرو در کتابش «سفری خارج از بدن» از پروجکت کردن خودش به بدن بُعد دیگرش صحبت میکنه. در این کتاب اون این تئوری رو توضیح میده و از تحت کنترل گرفتن اون بدن صحبت میکنه، نه ادغام. جالبه بدونید که تحقیقات مونرو در این مورد تحت استفادهی سیآیاِی هستند.
مسئلهی مهم این قضایا، پاک شدن خاطرات و ذهن خودآگاه از تمامی اتفاقات جهان گذشته است.
اگر میزبان خودآگاهی باشیم یا خودمون در بدنی از بُعد دیگه درحال زندگی باشیم (بدین معنا که در جهان قبلی قبل از موعد مقرر مُردیم.) قرار نیست که بدونیم.
@BohemianVirago
یک زیرشاخهی دیگه از کوآنتوم جاودانگی فلسفهی تقدیرگرایی/جبرگرایی رو توضیح میده. در این تئوری گفته میشه که به طور کلی همهی ما یک «عمر مفید» داریم. برای مثال هشتاد و پنج سال.
اگر در هر دنیایی ما قبل از هشتاد و پنج سالگی بمیریم، خودآگاه ما به دنیای دیگه منتقل میشه و این اتفاق انقدر میافته تا ما بالاخره هشتاد و پنج سال رو کامل کنیم و هدفی که باید به سرانجام برسونیم رو به مقصد برسونیم.
بعد از اون دو تئوری دیگه هست که چه اتفاقی میافته؟
تئوری اول میگه ما برمیگردیم به زندگی
های قبلی، اونهارو دوباره از اول شروع میکنیم و تصمیمات متفاوت میگیریم و بیروندِهی متفاوتی هم از این تصمیمات میبینیم.
تئوری دوم تناسخه. یعنی ما در یک زندگی جدید و یک بدن جدید شروع به زندگی از صفر میکنیم. بدون تصوری از زندگیهای قبلی.
یک سوال بسیار مهم پیش میاد. ما میگیم که بعد از انقضای هر بدنی در این دنیا، خودآگاه ما به بُعد دیگهای میره و به بدن خود ما در اون بُعد منتقل میشه. چه اتفاقی برای خودآگاهی که از اول در اون جسم بوده میفته؟
دو تا تئوری هست اینجا.
تئوری اولی: ادغام. مثل دوقطرهی آب که وقتی بهم میرسند با هم ادغام میشند، خودآگاه زندگی قبلی و این زندگی با هم ترکیب میشن. شما نمیدونید که خودآگاه حال حاضر شما ادغامی از چند خودآگاه شما از جهانهای مختلفه. چون همهی اونها خود شما هستید. اونها فقط بدنِ شما رو در اون دنیا از دست دادند و به این دنیا اومدند تا در بدن حال حاضر شما به وجود ادامه بدند.
این تئوریایی هست که برای میکروچیپهای نورولینک ایلان ماسک هم مطرح میکنند. اینکه این نوروچیپها با خودآگاه ما ادغام میشن.
تئوری دوم اما میگه که خودآگاه مسافر، خودآگاه میزبان رو کنار میزنه و بدن رو تسخیر میکنه.
رابرت مونرو در کتابش «سفری خارج از بدن» از پروجکت کردن خودش به بدن بُعد دیگرش صحبت میکنه. در این کتاب اون این تئوری رو توضیح میده و از تحت کنترل گرفتن اون بدن صحبت میکنه، نه ادغام. جالبه بدونید که تحقیقات مونرو در این مورد تحت استفادهی سیآیاِی هستند.
مسئلهی مهم این قضایا، پاک شدن خاطرات و ذهن خودآگاه از تمامی اتفاقات جهان گذشته است.
اگر میزبان خودآگاهی باشیم یا خودمون در بدنی از بُعد دیگه درحال زندگی باشیم (بدین معنا که در جهان قبلی قبل از موعد مقرر مُردیم.) قرار نیست که بدونیم.
@BohemianVirago
Recherché
قسمت دوم: یک زیرشاخهی دیگه از کوآنتوم جاودانگی فلسفهی تقدیرگرایی/جبرگرایی رو توضیح میده. در این تئوری گفته میشه که به طور کلی همهی ما یک «عمر مفید» داریم. برای مثال هشتاد و پنج سال. اگر در هر دنیایی ما قبل از هشتاد و پنج سالگی بمیریم، خودآگاه ما به دنیای…
یاد کتاب ((کتابخانه نیمه شب)) افتادم. خوندن اون کتاب باعث شد احساس کنم این اتفاقات رو خودم از نزدیک تجربه کردم و الان خوندن این پست حس جالبی بود. راستش کتاب یه تجربه حسی قوی رو به خواننده اش میداد.
با هرجور اعتقاداتی، دونستن چنین مواردی مثل دست آویزی به زندگی میمونه، وقتی خیلی نا امیدی!
با هرجور اعتقاداتی، دونستن چنین مواردی مثل دست آویزی به زندگی میمونه، وقتی خیلی نا امیدی!
به این نتیجه رسیدم که، هاگوارتز مال کتاب هاست... من نیاز دارم از هاروارد برام دعوت نامه بفرستن :)
آژنا
رفتم لباسای پاییزیمو پوشیدم، خیلی منتظر پاییزم، خیلی!
پاییز اومد اما هنوز من هیچ بارونی رو ندیدم، این دیگه چجور پاییزیه :(
خستهههه شدم. نه بو هارو احساس میکنم و نه مزه غذا هارو...
چایی، کافی، شیر و هر نوشیدنی دیگه ای مزه آب میده. وقتی گوشت یا مرغ میخورم انگار دارم لاستیک میجوم. حتی مزه کالباس رو هم احساس نمیکنم، درست مثل عذاب الهی!!!
شیر فندق خریدم حتی نفهمیدم چه مزه متفاوتی با شیر بادام و اینا داره و داره تمووووم میشه. من عاشق خوراکی ها و غذاهام، واقعا یکی از تفریحات سالمم غذا خوردنه :) الان دیگه بدم میاد یچی بخورم، عصبی میشم که هیچ طعمی رو احساس نمیکنم.
چرا این مریضی انقدر طولانیه؟ کل زندگی و روزهام رو درگیر خودش کرده! تا کی باید باهاش کنار بیام :(
چایی، کافی، شیر و هر نوشیدنی دیگه ای مزه آب میده. وقتی گوشت یا مرغ میخورم انگار دارم لاستیک میجوم. حتی مزه کالباس رو هم احساس نمیکنم، درست مثل عذاب الهی!!!
شیر فندق خریدم حتی نفهمیدم چه مزه متفاوتی با شیر بادام و اینا داره و داره تمووووم میشه. من عاشق خوراکی ها و غذاهام، واقعا یکی از تفریحات سالمم غذا خوردنه :) الان دیگه بدم میاد یچی بخورم، عصبی میشم که هیچ طعمی رو احساس نمیکنم.
چرا این مریضی انقدر طولانیه؟ کل زندگی و روزهام رو درگیر خودش کرده! تا کی باید باهاش کنار بیام :(