97 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
پیاده روی امروز هم انجام شد، البته همراه با خرید...
قهوه آماده خریدم، چون دستگاه قهوه ساز داریم هیچوقت نخریده بودم، دیگه گفتم امتحان کنم ببینم چطوره🚶🏻‍♂
برم سر کلاس زبان، شب هم یکم شیمی بخونم 🌲☁️
15 سپتامبر
من یه شعاری واسه درس خوندن‌م دارم، اونم اینه که "یکبار برای همیشه!" نه به این معنی که مباحث رو فقط برای یک بار بخونم و دیگه مرور نکنم، نه. بلکه به این معنی که مباحث سخت، مفهومی، اعصاب‌خوردکن، دانشجوگیرانداز و نچسب رو که اغلب حین خوندن‌شون پر از علامت سوالم، میذارم جلوم و به خودم میگم تا اینو یاد نگرفتی حق نداری مبحث دیگه‌ای رو بخونی. یک بار برای همیشه واسه فهمیدن و یادگرفتنش وقت میذاری. شده یک روز طول بکشه یا ده روز. شده یک بار بخونی‌اش یا صد بار. انقدر که دیگه تهش، نقطه کوری واست باقی نمونده باشه، علامت سوال کوچیکی رو کنار پاراگرافی ازش نذاشته باشی و کامل فهمیده باشی‌اش. کامل.
و خب، خیلی خوبه. درسته اون ساعتایی که دارم سعی می‌کنم یادش بگیرم خیلی بهم سخت می‌گذره و دلم می‌خواد همه کاسه‌کوزه‌هامو پرت کنم به دیوار رو‌به‌رو‌ام و بزنم زیر همه‌چی، ولی بعدش.. بعدش که بالاخره می‌فهمم‌اش، توش مسلط میشم و علامت سوال‌هام پاک میشن... بعدش تو فرجه که همه یا دارن اون مباحث رو حذف میکنن یا میزنن تو سر خودشون و التماس دعا دارن، من درحالی که دارم تند تند صفحات‌ رو ورق می‌زنم و مرور می‌کنم، به خودم میگم دمت گرم بچه!
و چون با ممارست و زور بازو یادشون گرفتم، دیگه بعیده به جز نکات حفظیِ جزئی‌ چیزی ازشون رو فراموش کنم. اینه که میشه: یکبار برای همیشه!
دیگر تقریبا درد را حس نمیکردم. گمان میکنم گیرنده های دردم در یک سردرگمی خاص بین عقربه های ساعت گیر کرده بودند. تقریبا درد را حس نمیکردم، اما چیزی درون سینه ام میسوخت، جیغ میکشید و با ناخن هایش قفسه سینه ام را خراش میداد.
درد گاهی تنها نشانه زندگیست، اما برای کسی که زندگی را نخواهد... زجر آور است.
ماه ها از پشت پلک های بسته ام میگذرند. کی شروع شد؟ دی ماه؟ بهمن؟ گمان میکنم زمستان بود. سرد، سیاه، جذاب... مثل سیاه چاله من را در خود کشید.
الان؟ الان درد احساس نمیکنم. گیرنده‌های درد؟ نمیدانم. حوصله شان را ندارم. حوصله زمستان را هم ندارم. کاش پاییز اندازه ۱۲ ماه سال کش بیاید، کاش هیچوقت زمستان نرسد. پاییز بیاید بعد بهار و تابستان...
زخم های روی تنم میسوزد، خون تازه نیست، اما گاهی زخم ها سر باز میکنند. میدانی انگار اعتراض میکنند به نامهربانی ها، طفلکی ها نمیدانند دیگر حتی دردی هم نیست. ساعتی نیست، فرق امروز با دیروز؟ هیچ! عدد روی تقویم ها تغییر کرد، زندگی-اگر وجود داشته باشد- همان است که بود!
الان مانند زخم هایم هستم، سر باز کرده ام، به جای خون کثافت بیرون میریزد. اعتراضی نیست، اگر احساسی باشد، از جنس سبکی است.
12:32 نیمه شب 17 سپتامبر
Forwarded from rey’s vignette
“فقط ميخواى كتاب و قهوه بخورى. اين يعنى ديوونه اى"
پیاده روی دیروز، دو تا بچه گربه خیلی کیوت بودن، ولی لعنتی ها انقدر ورجه وورجه کردن که نتونستم ازشون عکس بگیرم🚶🏻‍♂😂
🚶🏻‍♂
دلم میخواد تا شب عکسای چرت بفرستم اینجا و سر کار هام نرم.
حتی ۱ درصد هم حوصله مرتب کردن اتاق رو ندارم. همچنین درس🚶🏻‍♂
چقدر غر میزنم، اه... حالم بهم خورد، میرم چای بخورم، بعد زندگی زیبا میشه🚶🏻‍♂
دیروز عصر با یکی از دوستای خیلی قدیمیم که خیلی هم کم میبینمش رفتم بیرون، در حد ۱ ساعت. خوب بود، روحیه ام عوض شد.
دو روز درس نخوندم، دیگه الان میخوام دوباره ادامه بدم به درس خوندن...
اتاقم رو مرتب کردم، امتحان زبان دادم و نمره ام خوب شد.
اون دوستم که پیام نمیداد زنگ زد بهم باهم حرف زدیم.
و... کافئین هم کمتر خوردم این چند روز، همین!
#about_day
#اندر_احوالات 18 سپتامبر
رو تخت دراز کشیدم. از بیرون صدای آب میاد و گرگ و میش هوا هی داره کم میشه. احساس خوبی دارم. دلم میخواد تا ابد رو تخت دراز بکشم و صدای پرنده ها رو گوش بدم. تا ابد هوا گرگ و میش باشه و من هی پرده رو بزنم کنار به امید بارون و بعد نا امید بشم!
#من‌اینجام