دیروز هم ورزش کردم هم رفتم پیاده روی... برنامه قدم هام رو حساب نکرده بود 🚶🏻♂
ورزش دیروز خیلی سنگین بود، برای اولین بار یه همچین ورزشی رو انجام میدادم، کل امروز بدنم کوفته بود و به زور راه میرفتم :|
دیگه... اون دوستم بود که پیام نمیداد ؟ دوران دوستیش مرد، منم براش یه بزرگداشت گرفتم، خاکش کردم و یکم درمورد خوبی هاش سخنرانی کردم.
خدا رحمتش کنه.
درس هم میخونم، یکم جدی تر از قبل، باید بگم که افتضاح تست میزنم :) از هر ۲۰ تا تست به طور میانگین ۸ تا درست، ۵ نزده و ۷ غلط دارم، خیلی بده ها!
اشکال نداره، یاد میگیرم، دستم میاد کم کم...
#about_day
ورزش دیروز خیلی سنگین بود، برای اولین بار یه همچین ورزشی رو انجام میدادم، کل امروز بدنم کوفته بود و به زور راه میرفتم :|
دیگه... اون دوستم بود که پیام نمیداد ؟ دوران دوستیش مرد، منم براش یه بزرگداشت گرفتم، خاکش کردم و یکم درمورد خوبی هاش سخنرانی کردم.
خدا رحمتش کنه.
درس هم میخونم، یکم جدی تر از قبل، باید بگم که افتضاح تست میزنم :) از هر ۲۰ تا تست به طور میانگین ۸ تا درست، ۵ نزده و ۷ غلط دارم، خیلی بده ها!
اشکال نداره، یاد میگیرم، دستم میاد کم کم...
#about_day
من ملالم ز همه خلق جهان میآید.
پناه بردن به درس قشنگ ترین گزینه پیش رومه :)
اصلا آدما به وجود نیومدن که بمونن، اومدن که برن! باور کن راست میگم، تهش آدم بده قصه ها تویی! حالا هی بگذر و چشم ببند، فایده نداره با یه اشتباه کوچک، خودت میدونی دیگه!
دیگه ذهنم رو بیش از این درگیر نکنم.
امروز روز قشنگی بود، الان یکم استرس و احساس سرخوردگی و توخالی بودن دارم، ولی از این لحظه ها بگذرم دوباره همه چیز خوب میشه.
پناه بردن به درس قشنگ ترین گزینه پیش رومه :)
اصلا آدما به وجود نیومدن که بمونن، اومدن که برن! باور کن راست میگم، تهش آدم بده قصه ها تویی! حالا هی بگذر و چشم ببند، فایده نداره با یه اشتباه کوچک، خودت میدونی دیگه!
دیگه ذهنم رو بیش از این درگیر نکنم.
امروز روز قشنگی بود، الان یکم استرس و احساس سرخوردگی و توخالی بودن دارم، ولی از این لحظه ها بگذرم دوباره همه چیز خوب میشه.
رازی که خطر کنندگان میدانند
در بازی خون برندگان میدانند
با بال شکسته پر گشودن، هنر است
این را همه پرندگان میدانند
در بازی خون برندگان میدانند
با بال شکسته پر گشودن، هنر است
این را همه پرندگان میدانند
من هم از این تست ها دادم :)
دفعه قبلی برام زده بود طراحی لباس (مامان دیروز داشت میگفت استعدادشو دارم :) )
تا این که با بیوتک آشنا شدم، الان دیگه خودم رو در آینده محققی تصور میکنم که نویسنده هست :)
الان این جراح رو دیدم یجوری شدم، چون هنوز هم بهش علاقه دارم (تنها دلیلی که باعث میشد من برم پزشکی بخونم همین بود، صرفا تو مطب نشستن با روحیه من جور نیست) اما یکی از دلایلی که من تغییر عقیده دادم، تبعیض جنسیتی زیاد تو جراحیه... جراح های مرد رو بیشتر قبول دارن و این یه چیز غیرقابل انکاره (مطمئنا نادرست هم هست)
و بله... من اونقدرا هم آدم قوی نیستم که بجنگم و جراح شم و بهترین جراح زن بشم تا عقیده همه رو تغییر بدم، من آژنام، ترجیح میدم برم سر الویت دوم تا ریسک کنم برای الویت اول! همیشه که نباید قوی بود، زندگی اینجور چیزا حالیش نیست🚶🏻♂
دفعه قبلی برام زده بود طراحی لباس (مامان دیروز داشت میگفت استعدادشو دارم :) )
تا این که با بیوتک آشنا شدم، الان دیگه خودم رو در آینده محققی تصور میکنم که نویسنده هست :)
الان این جراح رو دیدم یجوری شدم، چون هنوز هم بهش علاقه دارم (تنها دلیلی که باعث میشد من برم پزشکی بخونم همین بود، صرفا تو مطب نشستن با روحیه من جور نیست) اما یکی از دلایلی که من تغییر عقیده دادم، تبعیض جنسیتی زیاد تو جراحیه... جراح های مرد رو بیشتر قبول دارن و این یه چیز غیرقابل انکاره (مطمئنا نادرست هم هست)
و بله... من اونقدرا هم آدم قوی نیستم که بجنگم و جراح شم و بهترین جراح زن بشم تا عقیده همه رو تغییر بدم، من آژنام، ترجیح میدم برم سر الویت دوم تا ریسک کنم برای الویت اول! همیشه که نباید قوی بود، زندگی اینجور چیزا حالیش نیست🚶🏻♂
پیاده روی امروز هم انجام شد، البته همراه با خرید...
قهوه آماده خریدم، چون دستگاه قهوه ساز داریم هیچوقت نخریده بودم، دیگه گفتم امتحان کنم ببینم چطوره🚶🏻♂
برم سر کلاس زبان، شب هم یکم شیمی بخونم 🌲☁️
قهوه آماده خریدم، چون دستگاه قهوه ساز داریم هیچوقت نخریده بودم، دیگه گفتم امتحان کنم ببینم چطوره🚶🏻♂
برم سر کلاس زبان، شب هم یکم شیمی بخونم 🌲☁️
Forwarded from مرهمانه|فصل چهارم
من یه شعاری واسه درس خوندنم دارم، اونم اینه که "یکبار برای همیشه!" نه به این معنی که مباحث رو فقط برای یک بار بخونم و دیگه مرور نکنم، نه. بلکه به این معنی که مباحث سخت، مفهومی، اعصابخوردکن، دانشجوگیرانداز و نچسب رو که اغلب حین خوندنشون پر از علامت سوالم، میذارم جلوم و به خودم میگم تا اینو یاد نگرفتی حق نداری مبحث دیگهای رو بخونی. یک بار برای همیشه واسه فهمیدن و یادگرفتنش وقت میذاری. شده یک روز طول بکشه یا ده روز. شده یک بار بخونیاش یا صد بار. انقدر که دیگه تهش، نقطه کوری واست باقی نمونده باشه، علامت سوال کوچیکی رو کنار پاراگرافی ازش نذاشته باشی و کامل فهمیده باشیاش. کامل.
و خب، خیلی خوبه. درسته اون ساعتایی که دارم سعی میکنم یادش بگیرم خیلی بهم سخت میگذره و دلم میخواد همه کاسهکوزههامو پرت کنم به دیوار روبهروام و بزنم زیر همهچی، ولی بعدش.. بعدش که بالاخره میفهمماش، توش مسلط میشم و علامت سوالهام پاک میشن... بعدش تو فرجه که همه یا دارن اون مباحث رو حذف میکنن یا میزنن تو سر خودشون و التماس دعا دارن، من درحالی که دارم تند تند صفحات رو ورق میزنم و مرور میکنم، به خودم میگم دمت گرم بچه!
و چون با ممارست و زور بازو یادشون گرفتم، دیگه بعیده به جز نکات حفظیِ جزئی چیزی ازشون رو فراموش کنم. اینه که میشه: یکبار برای همیشه!
و خب، خیلی خوبه. درسته اون ساعتایی که دارم سعی میکنم یادش بگیرم خیلی بهم سخت میگذره و دلم میخواد همه کاسهکوزههامو پرت کنم به دیوار روبهروام و بزنم زیر همهچی، ولی بعدش.. بعدش که بالاخره میفهمماش، توش مسلط میشم و علامت سوالهام پاک میشن... بعدش تو فرجه که همه یا دارن اون مباحث رو حذف میکنن یا میزنن تو سر خودشون و التماس دعا دارن، من درحالی که دارم تند تند صفحات رو ورق میزنم و مرور میکنم، به خودم میگم دمت گرم بچه!
و چون با ممارست و زور بازو یادشون گرفتم، دیگه بعیده به جز نکات حفظیِ جزئی چیزی ازشون رو فراموش کنم. اینه که میشه: یکبار برای همیشه!
دیگر تقریبا درد را حس نمیکردم. گمان میکنم گیرنده های دردم در یک سردرگمی خاص بین عقربه های ساعت گیر کرده بودند. تقریبا درد را حس نمیکردم، اما چیزی درون سینه ام میسوخت، جیغ میکشید و با ناخن هایش قفسه سینه ام را خراش میداد.
درد گاهی تنها نشانه زندگیست، اما برای کسی که زندگی را نخواهد... زجر آور است.
ماه ها از پشت پلک های بسته ام میگذرند. کی شروع شد؟ دی ماه؟ بهمن؟ گمان میکنم زمستان بود. سرد، سیاه، جذاب... مثل سیاه چاله من را در خود کشید.
الان؟ الان درد احساس نمیکنم. گیرندههای درد؟ نمیدانم. حوصله شان را ندارم. حوصله زمستان را هم ندارم. کاش پاییز اندازه ۱۲ ماه سال کش بیاید، کاش هیچوقت زمستان نرسد. پاییز بیاید بعد بهار و تابستان...
زخم های روی تنم میسوزد، خون تازه نیست، اما گاهی زخم ها سر باز میکنند. میدانی انگار اعتراض میکنند به نامهربانی ها، طفلکی ها نمیدانند دیگر حتی دردی هم نیست. ساعتی نیست، فرق امروز با دیروز؟ هیچ! عدد روی تقویم ها تغییر کرد، زندگی-اگر وجود داشته باشد- همان است که بود!
الان مانند زخم هایم هستم، سر باز کرده ام، به جای خون کثافت بیرون میریزد. اعتراضی نیست، اگر احساسی باشد، از جنس سبکی است.
12:32 نیمه شب 17 سپتامبر
درد گاهی تنها نشانه زندگیست، اما برای کسی که زندگی را نخواهد... زجر آور است.
ماه ها از پشت پلک های بسته ام میگذرند. کی شروع شد؟ دی ماه؟ بهمن؟ گمان میکنم زمستان بود. سرد، سیاه، جذاب... مثل سیاه چاله من را در خود کشید.
الان؟ الان درد احساس نمیکنم. گیرندههای درد؟ نمیدانم. حوصله شان را ندارم. حوصله زمستان را هم ندارم. کاش پاییز اندازه ۱۲ ماه سال کش بیاید، کاش هیچوقت زمستان نرسد. پاییز بیاید بعد بهار و تابستان...
زخم های روی تنم میسوزد، خون تازه نیست، اما گاهی زخم ها سر باز میکنند. میدانی انگار اعتراض میکنند به نامهربانی ها، طفلکی ها نمیدانند دیگر حتی دردی هم نیست. ساعتی نیست، فرق امروز با دیروز؟ هیچ! عدد روی تقویم ها تغییر کرد، زندگی-اگر وجود داشته باشد- همان است که بود!
الان مانند زخم هایم هستم، سر باز کرده ام، به جای خون کثافت بیرون میریزد. اعتراضی نیست، اگر احساسی باشد، از جنس سبکی است.
12:32 نیمه شب 17 سپتامبر
پیاده روی دیروز، دو تا بچه گربه خیلی کیوت بودن، ولی لعنتی ها انقدر ورجه وورجه کردن که نتونستم ازشون عکس بگیرم🚶🏻♂😂