96 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
Forwarded from راد
Next chapter is loading. #Coursera
آژنا
تیر ماه و مرداد : 1. کتابخانه نیمه شب ✔️ ★★★☆☆ 2. رساله لونگینوس ( درحال خواندن ) 3.زن سی ساله ( لیست انتظار ) 4. زندگی داستانی ای جی فیکری ✔️ ★★★★☆ ♡نکته ای که فهمیدم اینه که بعد از خوندن هر کتابی نظرم درمورد کتاب های قبلی که خوندم به…
خیلی کم کتاب خوندم. مامانم میخواد چالش بره، روزی یک کتاب! من با این حجم درس نمیتونم. اما روزی 1:30 رو میتونم از پسش بر بیام. میدونم روز هایی رو پیش رو دارم که کتاب خوندن دیگه به این راحتی ها نیست و راستش دیشب یه نفر بهم گفت آدم باید تا میتونه کتاب بخونه که وقتی دیگه نتونست پشیمون نشه!
هنوز قهوه ام رو نخوردم، دلم نمیخواد ادامه درس رو بخونم، اما درس قشنگیه :|
تکلیفم با خودمم روشن نیست
Forwarded from ʜ₂ᴏ | Water
@nbrayhamishe
هی تو که زیست و ژنتیک خیلی دوست داری
هیچی خواستم بگم منم خیلی دوسْت دارم😂🤌🏻
آژنا
Photo
اندر احوالات امروز همش خوردنی بود :)
Forwarded from ما!
یکی از بازیکنای والیبال تیم ملی زنان ترکیه به اسم اِبرار کاراکورت رابطش با دوس دخترش رو علنی کرده و حالا یه عده ای که همیشه حاضر در صحنن اومدن گفتن که این استریت نیس و نباید تو تیم ملی باشه و فلان و بیسار.
جدا از اینکه خیلی از هم وطناش و سلبریتیا پشتش وایسادن، از اعضای فدراسیون تیم ملیشون یکی پا شده و با افتخار تمام گفته این دختر داره از جونش برا تیم مایه میذاره و خیلی عالی عمل کرده و زندگی شخصیش به خودش مربوطه.
شخصیت خوب ۱۰ از ۱۰!

#ما_آگاهیم
#نولی
@NoToSilence
🎄1
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
میخوام یه قسمت از خواب دیشبم رو بنویسم.
تو یه شبه جزیره بودم و خیلی نزدیک دریا. تو ساحل پر از فروشنده های پارچه بود. دکه ها و غرفه هایی که با میله ساخته بودن و با پارچه از هم جدا کرده بودن. شهر خیلی شلوغی بود و رنگ بیشتر پارچه ها قرمز رنگ بود. یادمه داشتم میدویدم. کوچه ها خیلی تو هم تو هم بودن و ساختمون ها به هم چسبیده و بعضی در ها خیلی عقب بودن و بعضی هاشون خیلی جلو.
چندین کوچه رو که رد کردم دیدم دورم پر از بچه ها و آدم هایی هست که سوار دوچرخه هستن. خواستم با یکیشون مسابقه بدم و بهش گفتم من می‌دوم و تو با دوچرخه بیا. اما قبول نکرد. بعد دیدم یه بچه ای وایساده کنارم و گفت همه دارن مسابقه میدن و تو تنها موندی. به بچه که دقت کردم دیدم یه لباس سفید خیلی کهنه پوشیده که روش لکه های خون هست. صورتش... خیلی عجیب بود. انگار سوخته بود و دماغ نداشت. پوستش به شکل غیرعادی تیره بود. انگار پوسیده بود.
میخواستم یه دوچرخه پیدا کنم تا من هم بتونم مسابقه بدم. دم در تمام خونه ها دوچرخه بود اما همشون با زنجیر های خیلی بزرگی بسته شده بودن و وقتی خواستم یکیشون رو بردارم. اون بچه بهم گفت بهشون دست نزنم چون زنجیر ها صدا میدن و بقیه میفهمن که من میخوام دوچرخه بردارم.
همون موقع برگشتم پشت سرم و به بچه نگاه کردم و کم کم شروع کردم به ترسیدن. وحشتناک بود. پشت سرش آدمای دوچرخه سوار جمع شده بودن و خیلی بد بهم نگاه میکردن.
شروع کردم به دویدن. از جلوی پارچه فروش ها رد شدم و از فضای بین دوتا دکه رفتم تو ساحل و کامل از شهر خارج شدم.
خودم رو انداختم تو آب شفاف دریا و از خواب پریدم.
بعد یادم اومد تو تمام لحظات خوابم یه صدا بهم میگفت کوبا خونین میشه.
مثل این که اونجا کوبا بوده :) امیدوارم خونین نشه البته.
تازه این همه طولانی بود فقط یه قسمتیش بود :)
برم سرچ کنم ببینم کوبا کجاست
کشوری است تشکیل شده از مجمع الجزایری در دریای کارائیب و پایتخت آن هاوانا است. جمعیت این کشور ۱۱ میلیون و ۲۰۰ هزار نفر و زبان رسمی آن زبان اسپانیایی است. ۶۵ درصد مردم این کشور مسیحی، ۲۵ درصد بی‌دین و ۱۷ درصد پیرو باورهای بومی (مانند سانتریا) هستند. واحد پول این کشور پزوی کوبا است.
#Fernweh
Forwarded from Recherché