96 subscribers
2.15K photos
34 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
آژنا
رفتم لباسای پاییزیمو پوشیدم، خیلی منتظر پاییزم، خیلی!
پاییز اومد اما هنوز من هیچ بارونی رو ندیدم، این دیگه چجور پاییزیه :(
خستهههه شدم. نه بو هارو احساس میکنم و نه مزه غذا هارو...
چایی، کافی، شیر و هر نوشیدنی دیگه ای مزه آب میده. وقتی گوشت یا مرغ میخورم انگار دارم لاستیک میجوم. حتی مزه کالباس رو هم احساس نمیکنم، درست مثل عذاب الهی!!!
شیر فندق خریدم حتی نفهمیدم چه مزه متفاوتی با شیر بادام و اینا داره و داره تمووووم میشه. من عاشق خوراکی ها و غذاهام، واقعا یکی از تفریحات سالمم غذا خوردنه :) الان دیگه بدم میاد یچی بخورم، عصبی میشم که هیچ طعمی رو احساس نمیکنم.
چرا این مریضی انقدر طولانیه؟ کل زندگی و روزهام رو درگیر خودش کرده! تا کی باید باهاش کنار بیام :(
دیوار اتاقم... قبل از این که خلوت کنم اتاق رو...
Forwarded from Darcy
https://t.me/nbrayhamishe
I went away in my head, into a book. That was where I went whenever real life was too hard or too inflexible.
-Neil Gaiman, The Ocean at the End of the Lane
از وقتی مریض شدم، پوستم تیره شده. نمیدونم مال خود کروناعه یا دارو ها! اصلا شاید هم ربطی نداره... واقعا نمیدونم. ولی خیلی اذیت کنندس برام، چون تیرگی اش یه جور غیر عادی و بیمارگونه ایه :(
دیروز رفتم دکتر دوباره، گفت ریه ات خیلی درگیر شده :(
بعد رفتیم با ماشین تو شهر یکم دور زدیم و این شد که من نرفتم سر کلاس زبان!
فرقی نداره به رسیدن فکر کنم یا به نرسیدن، استرس میدوه زیر پوستم و دست هاش رو حلقه میکنه دور گردنم، حس میکنم برای یه لحظه کل جهان می ایسته...... و دوباره می تپه!
میخوام برم یه اسپرسو درست کنم، در حالی که پادکست گوش میدم اتاقم رو مرتب کنم، بعد ۲ ساعت درس بخونم.
این است برنامه من تا ساعت ۶ عصر :)
Forwarded from صوفی
بهش گفتم من عجیبم بهتره آدما ازم دورشن
بهش گفتم دردای پنهان زیاده روی دوشم
گفت عشق بال داره گریه کن جای اشکاتو میبوسم
گفت گل خار داره چشماتو ببند بیا به آغوشم
آژنا
سلام میخواهم به جبران نامه قبل دوبار برایت آرزوی حال خوب کنم: امیدوارم حالت خوب باشد. امیدوارم حالت خوب باشد. حال من تعریفی ندارد. بگذار از آن بگذریم... به قول سپهری:"میدانی باید رفت به طرفِ یا شروع کرد به." من هم میخواهم شروع کنم ولی مانند سهراب گاهی نمیشود…
سلام
راستش الان که با خود فکر میکنم میبینم زندگی آنقدرها هم ارزش ندارد که بتوان از آن نوشت. شاید حتی بتوان تمام آن را در "پرندگان خارزار" جا داد و وقتی دخترک از کشیش آبستن شد فریاد زد: تف تو زندگی!
چیز زیادی ندارم برایت بگویم، تنهایی آدمها را ساکت میکند. بگذار برایت از شعر بگویم... ساعتی پیش شاملو میخواندم، شعرهایش به دلم نمی‌چسبند. اما تا وقتی حرف هایش را میفهمم اهمیتی ندارد که خودش را میفهمم یا نه.
شب پیش هم نرودا خواندم. برای هزارمین بار یک شعر را خواندم، یکبار در سکوت، یکبار بلند، یکبار زمزمه اش کردم، یکبار آهنگین و... شعرهایش خوبند، شکل دارند، حضور دارند.
این چند وقت که کم تر شعر میخوانم انگار کمرنگ شده ام، از خودم فاصله گرفته ام. آیا بازگشتم را خوش آمد نمیگویی؟ شاید دوباره خودرا میان کلمات به هم ریخته و پوچ شعر ها یافتم.
از تکرار بیزارم! پس همینجا سخن تمام میکنم.
و از زبان شاملو:
چه بی تابانه می‌خواهم ات ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به گوری!
و فاصله
تجربه ای بیهوده است.
بی نجوای انگشتانت
فقط. -
و جهان از هر سلامی خالی ست.
#نامه شماره ۳
Forwarded from rey’s vignette
عذاب وجدان دارم.حال بدیه...
حال جسمی چندان جالبی هم ندارم.
هیچی از کلاس زبان نمیفهمم.
ای کاش بخوابم.
کاش امروز تموم بشه.
این چند روز قبل، حال مامانم خوب نبود. چندبار سرم زد و الان بهتره.
من هم وضع نفس کشیدنم خیلی بده، انگار دارم تو دود نفس میکشم...
جدای از همه این ها، درس ها داره سنگین میشه و من دوباره یه تل از کارهای انجام نداده دارم و بدنی که با من همراهی نمیکنه.
به هرحال... میخوام سعی خودم رو بکنم و کارهام رو جلو ببرم و خوبیش اینه که دبیر ها خوب با این قضیه کرونا کنار میان و سر کلاس ها سخت نمیگیرن بهم. ولی فقط سر کلاس ها، کار هام رو باید انجام بدم. از طرفی نمیخوام برای آزمون ها عقب بیوفتم چون این اولین آزمون هست.