97 subscribers
2.13K photos
32 videos
19 files
97 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
Обещай, что вспомнишь обо мне, когда пойдет дождь.
انقدر خسته‌ام دلم میخواد ذوب شم و با تختم یکی بشم.
دلم برای کتاب‌فروشی دی و بالکن‌ش هم تنک شده.
3
بغل میخوام.
قلبم سنگینه.
اشک. اشک. اشک. بند نمیان.
Forwarded from who I wanna be :) (Ajnå𖠋)
دنیای آدم بزرگ‌ها رو دوست ندارم.
نمی‌خوام پنج صبح بیدار بشم، قهوه بخورم و به پوست بی نقصم فلان سِرُم رو بزنم. برم سر کار. برم باشگاه. دکترا بگیرم. ازدواج کنم. بچه بیارم. بمیرم. می‌فهمید چی می‌گم؟!
من دنیای فرار از کلاس ریاضی و دویدن تو کوچه‌های دانشگاه اصفهان رو دوست داشتم. کلاس‌های المپیاد شیش نفری. چیدن صندلی‌ها دور کلاس و نقاشی از بطری و موز و سیبِ تغذیه‌مون. وقتی که شب، زیر لحاف آبی درمورد سیاره‌ها و ستاره‌‌ها و اساطیر یونان می‌خوندم و حس می‌کردم مغزم داره منفجر میشه. وقتی رنگ‌انگشتی می‌خریدیم برای مدرسه که انگشت‌هامون رو تا ته بکنیم تو رنگ‌های آبی و سبز روشن. بالا رفتن از قلعه‌‌رودخان برای شونصدمین بار، تلاش برای درست کردن قلعه شنی و شکست هزارباره، درست کردن کلکسیونی از صدف و سنگ‌های رنگی!
پوشیدن دامن‌های‌ محلی دو برابر قدم و رویای طراح لباس شدن. تبدیل میز اتو به تخت جراحی برای خرسی بیچاره که دستش پاره شده. درست کردن کفش‌دوزک و جوجه‌تیغی با گل رس. اجرای بفرمایید شام و دست کردن ماکارونی با پسرعمه.
بچگی. اون‌وقت که مامان‌جون مریض نبود. یادمه با لاک قرمز میخواستم دیوار اتاق رو رنگ کنم :) چقدر دعوام کرد. تو تشت با گل و آب، شیر کاکائو خیالی درست می‌کردیم؛ حرص می‌خورد که حیاط کثیف‌ شده. صبح زود، آفتاب نزده بیدارمون می‌کرد: پاشید براتون خمیر گذاشتم نون بپزید. نون‌های گرد کوچولو غیر قابل خوردن با دست‌های گرد کوچولو مینای پنج‌ساله.
بچگی. پوست تیره‌ام باعث می‌شد همه فکر کنن جنوبی‌ام. دامن چین‌چین میپوشیدم با کفش‌های تق‌تقی، منتظر بابا که بیاد خونه و من براش رقص عربی که تازه یاد گرفتم رو "اجرا" کنم، اونم قربون‌صدقه‌ام بره. اصلن مهم نبود، بلند و کوتاه و چاق و لاغر و زشت و زیبا.
کتاب‌ خوندن‌های بی‌وقفه. فلوت، سنتور و قانون. نوشتن دایره‌المعارف چون میخواستم دانشمند بشم! نقاشی از خورشید، گیاه‌ها و دایناسور‌ها! چسبوندن یه نقشه اطلس بزرگ به دیوار اتاق. هیچ‌چیز غیرممکن نبود.

بزرگ شدن دنیا رو سخت کرده.
الان مهمه، جنسیت، رنگ پوست و نژاد و ملیت، خانواده‌، گرایش جنسی، ظاهر و پول. همه‌شون مهم شدن.
ولی من هنوز دلم میخواد برم زیر پتو فرهنگ اگزیستانسیال یا نوروسایکولوژی بخونم. دانشگاه رو بپیچونم که تو یه روز بارونی برم کافه. لباس‌های خوشگل بپوشم و یادم نباشه که بقیه "نگاه" می‌کنن. میخوام با گِل و رنگ و هرچیز دیگه‌ای با دست‌هام خلق کنم. کسی که دوستش دارم رو ببوسم و لمس کنم. سفر برم، عکس بگیرم، بدوم.
می‌ترسم که زیادی گیر کنم تو چرخه‌ای که انسان‌ها به اسم "نرمال" و حتی "ایده‌آل" می‌شناسن. ماشینی که می‌خواد آدم‌های مثل هم تولید کنه. با استاندارد‌های ماشینی.
گور بابای زندگی که زیر نظر بقیه ساخته بشه! تا جایی بتونم دست‌شون رو کوتاه می‌کنم. گور بابای برچسب‌ها!
مجبورم بزرگ بشم و با دنیا پیش برم. ولی دوست دارم به روش خودم انجامش بدم. همون کارهای آدم‌ بزرگ‌ها، سرکار و باشگاه و الخ، با سرعت من، ذهن من، بدن من. کلن من. نه ما، تو، نه هیچکس دیگه‌ای. جرئت خودخواه بودن در لحظه‌‌هایی که متعلق به خودمن. سخته. می‌دونم.
بدبیاری‌‌ها هم میان و خوشبختانه یا متاسفانه می‌رن. مثل وضعیت خونه، این روزها. گاهی بی‌پولی، گاهی باپولی! یکم پایین. یکم بالا.
ولی تا کی به ساز دیگری رقصیدن. وقتشه خودت باشی و یه چیز جدید خلق کنی.
4
این رو آگوست دو سال پیش نوشتم، 2024
و دوست دارم اینجا باشه.
Forwarded from 𝚎𝚖𝚙𝚝𝚢 𝚋𝚘𝚡
من خودم می‌دونم که یه بزرگسالم و تصمیمات و روش زندگیم رو خودم باید انتخاب کنم ولی هنوز بعضی‌وقت‌ها نمی‌تونم جلوی مغزم رو برای فکر کردن به این‌که "وای الان والدینم بخاطر این کار خارج از چارچوب از نظر اونا ازم متنفر می‌شن" رو بگیرم چون تمام زندگیم رو با خط‌ قرمزهای ناخودآگاه پررنگی که خودم در ذهنم با توجه به محیط و خانواده‌ـم و "سندروم دختر خوب" کشیدم گذروندم.
Sisters in crime.
3
Puzzle de vie
Zélie
Est-ce qu'on se relève toujours après la chute?
عجز و ناتوانی.
این که هیچ‌کاری نمی‌تونیم بکنیم داره دیوونه‌ام می‌کنه.
کیر تو ایران و میهن و اسلام و اون یکی اسلام و ج.ا و پهلوی و ترامپ و دولت اسرائیل همه باهم. از همه‌اتون به یه اندازه متنفرم.
😭1
Really trying surviving this day...
Forwarded from ghost
I hate how survival mode became my personality.
احساس فرسودگی می‌کنم.
زودرنج و حساس شدم‌.
دو صفحه می‌نویسم و بعد رو تخت دراز می‌کشم و دنبال دلیلی می‌گردم برای ترک تخت.
پیدا نمی‌کنم.
یه صفحه دیگه می‌نویسم.
از دیروز که رفتیم بدمینتون می‌نویسم.
اسم کتاب‌هایی که از باغ کتاب قرض گرفتم رو می‌نویسم. گذاشتم‌شون رو تخت و هنوز دل و دماغ ورق زدن‌شون رو نداشتم.
از این روزها می‌نویسم و هر آنچه می‌گذره، اسم‌ آدم‌ها رو می‌نویسم.
شلخته می‌نویسم.
از گلی که بابا برام گرفته می‌نویسم، از این که چقدر دلم گل می‌خواست و دیدن اون رز صورتی خوشحالم کرد.
لپتاپ رو میذارم کف زمین که باد کولر بهم بخوره و بتونم یه ویدیو فرانسوی ببینم ولی نصفه رهاش می‌کنم.
دفترم رو هم می‌ذارم کف اتاق زیر پنجره بمونه.
برمی‌گردم رو تخت و گریه می‌کنم.
2🍓1😭1
2
امیدوارم تو زندگی بعدی پسر فرانسوى باشم كه یه سوئیت کوچک و قراضه تو یکی از محله‌های پایین‌شهر پاریس داره و به زور داشتن دوتا شغل از پس قبض‌ها و اجاره خونه‌اش بر میاد. كتاب‌های دست دوم، نسخه‌های ارزون چاپی و دست نوشته‌هام کل اتاق رو گرفتن. احتمالن تو دانشگاه سینما، موسیقی یا ادبیات می‌خونم.
بگ قهوه و یه کتری برقی زنگ زده روی شلف. دست‌های همیشه جوهری. موهای شلخته. عینک فلزی.
بعضی شب‌ها تو سینمای تقریبن خالی فیلم می‌بینم و بعضی عصرها با یه بطری آبجوی ارزون کنار سن می‌شینم و آدم‌ها رو نگاه می‌کنم.
کون به کون هم سیگار می‌کشم🚬
21
نه بچه‌ها.
امیدوارم تو یه کشور اروپایی باشم ولی مامان بابام پولدار باشن و منم تا آخر عمر کار نکنم.
21
راست راستش کاش همون درخت باشم...
نه زیاد عمر می‌کنن.
کرم خاکی؟
نمی‌دونم. آسیا نباشم. بقیه قاره‌ها هم آخه نریدن برام.
سوسک باشم اصلن.
21