Forwarded from S in my name stands for SCIENCE 🥀 (Saina.)
Oh and also, happy moon day 🌙
Let us all Witches gather together under the moonlight and bathe under it. While also enchanting and reintroducing the ways of the old pagan world to this new one.
Let us all Witches gather together under the moonlight and bathe under it. While also enchanting and reintroducing the ways of the old pagan world to this new one.
از بین همه کتابهام، جوانی از دست رفته از دو موریه اونی بود که حس کردم واقعن عنوان درستیه برای این روزها و نصف کتاب رو پشت سر هم خوندم.
واقعن که "زندگی کثافت است." و "ژاک، چه باید کرد؟"
واقعن که "زندگی کثافت است." و "ژاک، چه باید کرد؟"
❤2
آژنا
When I have an exam upcoming:
واقعن دلم میخواد خیلی کارها بکنم، ولی حتی انرژی و حوصله ندارم پاشم چراغ اتاق رو خاموش کنم که خوابم ببره.
تاثیرات خوندن اخبار اعدامیها و حکم گرفتهها، گوش تیز کردن برای شنیدن صدای پدافند و توهم زدن:
آژنا
دلم تهران گردی میخواد. اینجوری که یه کوله پشتی برداری، قهوه درست کنی، خوراکی بخری/درست کنی و بری به قصد راه رفتن و دیدن در و دیوار شهر.
دلم برای ایرانشهر و سنایی تنگ شده.
Forwarded from who I wanna be :) (Ajnå𖠋)
دنیای آدم بزرگها رو دوست ندارم.
نمیخوام پنج صبح بیدار بشم، قهوه بخورم و به پوست بی نقصم فلان سِرُم رو بزنم. برم سر کار. برم باشگاه. دکترا بگیرم. ازدواج کنم. بچه بیارم. بمیرم. میفهمید چی میگم؟!
من دنیای فرار از کلاس ریاضی و دویدن تو کوچههای دانشگاه اصفهان رو دوست داشتم. کلاسهای المپیاد شیش نفری. چیدن صندلیها دور کلاس و نقاشی از بطری و موز و سیبِ تغذیهمون. وقتی که شب، زیر لحاف آبی درمورد سیارهها و ستارهها و اساطیر یونان میخوندم و حس میکردم مغزم داره منفجر میشه. وقتی رنگانگشتی میخریدیم برای مدرسه که انگشتهامون رو تا ته بکنیم تو رنگهای آبی و سبز روشن. بالا رفتن از قلعهرودخان برای شونصدمین بار، تلاش برای درست کردن قلعه شنی و شکست هزارباره، درست کردن کلکسیونی از صدف و سنگهای رنگی!
پوشیدن دامنهای محلی دو برابر قدم و رویای طراح لباس شدن. تبدیل میز اتو به تخت جراحی برای خرسی بیچاره که دستش پاره شده. درست کردن کفشدوزک و جوجهتیغی با گل رس. اجرای بفرمایید شام و دست کردن ماکارونی با پسرعمه.
بچگی. اونوقت که مامانجون مریض نبود. یادمه با لاک قرمز میخواستم دیوار اتاق رو رنگ کنم :) چقدر دعوام کرد. تو تشت با گل و آب، شیر کاکائو خیالی درست میکردیم؛ حرص میخورد که حیاط کثیف شده. صبح زود، آفتاب نزده بیدارمون میکرد: پاشید براتون خمیر گذاشتم نون بپزید. نونهای گرد کوچولو غیر قابل خوردن با دستهای گرد کوچولو مینای پنجساله.
بچگی. پوست تیرهام باعث میشد همه فکر کنن جنوبیام. دامن چینچین میپوشیدم با کفشهای تقتقی، منتظر بابا که بیاد خونه و من براش رقص عربی که تازه یاد گرفتم رو "اجرا" کنم، اونم قربونصدقهام بره. اصلن مهم نبود، بلند و کوتاه و چاق و لاغر و زشت و زیبا.
کتاب خوندنهای بیوقفه. فلوت، سنتور و قانون. نوشتن دایرهالمعارف چون میخواستم دانشمند بشم! نقاشی از خورشید، گیاهها و دایناسورها! چسبوندن یه نقشه اطلس بزرگ به دیوار اتاق. هیچچیز غیرممکن نبود.
بزرگ شدن دنیا رو سخت کرده.
الان مهمه، جنسیت، رنگ پوست و نژاد و ملیت، خانواده، گرایش جنسی، ظاهر و پول. همهشون مهم شدن.
ولی من هنوز دلم میخواد برم زیر پتو فرهنگ اگزیستانسیال یا نوروسایکولوژی بخونم. دانشگاه رو بپیچونم که تو یه روز بارونی برم کافه. لباسهای خوشگل بپوشم و یادم نباشه که بقیه "نگاه" میکنن. میخوام با گِل و رنگ و هرچیز دیگهای با دستهام خلق کنم. کسی که دوستش دارم رو ببوسم و لمس کنم. سفر برم، عکس بگیرم، بدوم.
میترسم که زیادی گیر کنم تو چرخهای که انسانها به اسم "نرمال" و حتی "ایدهآل" میشناسن. ماشینی که میخواد آدمهای مثل هم تولید کنه. با استانداردهای ماشینی.
گور بابای زندگی که زیر نظر بقیه ساخته بشه! تا جایی بتونم دستشون رو کوتاه میکنم. گور بابای برچسبها!
مجبورم بزرگ بشم و با دنیا پیش برم. ولی دوست دارم به روش خودم انجامش بدم. همون کارهای آدم بزرگها، سرکار و باشگاه و الخ، با سرعت من، ذهن من، بدن من. کلن من. نه ما، تو، نه هیچکس دیگهای. جرئت خودخواه بودن در لحظههایی که متعلق به خودمن. سخته. میدونم.
بدبیاریها هم میان و خوشبختانه یا متاسفانه میرن. مثل وضعیت خونه، این روزها. گاهی بیپولی، گاهی باپولی! یکم پایین. یکم بالا.
ولی تا کی به ساز دیگری رقصیدن. وقتشه خودت باشی و یه چیز جدید خلق کنی.
نمیخوام پنج صبح بیدار بشم، قهوه بخورم و به پوست بی نقصم فلان سِرُم رو بزنم. برم سر کار. برم باشگاه. دکترا بگیرم. ازدواج کنم. بچه بیارم. بمیرم. میفهمید چی میگم؟!
من دنیای فرار از کلاس ریاضی و دویدن تو کوچههای دانشگاه اصفهان رو دوست داشتم. کلاسهای المپیاد شیش نفری. چیدن صندلیها دور کلاس و نقاشی از بطری و موز و سیبِ تغذیهمون. وقتی که شب، زیر لحاف آبی درمورد سیارهها و ستارهها و اساطیر یونان میخوندم و حس میکردم مغزم داره منفجر میشه. وقتی رنگانگشتی میخریدیم برای مدرسه که انگشتهامون رو تا ته بکنیم تو رنگهای آبی و سبز روشن. بالا رفتن از قلعهرودخان برای شونصدمین بار، تلاش برای درست کردن قلعه شنی و شکست هزارباره، درست کردن کلکسیونی از صدف و سنگهای رنگی!
پوشیدن دامنهای محلی دو برابر قدم و رویای طراح لباس شدن. تبدیل میز اتو به تخت جراحی برای خرسی بیچاره که دستش پاره شده. درست کردن کفشدوزک و جوجهتیغی با گل رس. اجرای بفرمایید شام و دست کردن ماکارونی با پسرعمه.
بچگی. اونوقت که مامانجون مریض نبود. یادمه با لاک قرمز میخواستم دیوار اتاق رو رنگ کنم :) چقدر دعوام کرد. تو تشت با گل و آب، شیر کاکائو خیالی درست میکردیم؛ حرص میخورد که حیاط کثیف شده. صبح زود، آفتاب نزده بیدارمون میکرد: پاشید براتون خمیر گذاشتم نون بپزید. نونهای گرد کوچولو غیر قابل خوردن با دستهای گرد کوچولو مینای پنجساله.
بچگی. پوست تیرهام باعث میشد همه فکر کنن جنوبیام. دامن چینچین میپوشیدم با کفشهای تقتقی، منتظر بابا که بیاد خونه و من براش رقص عربی که تازه یاد گرفتم رو "اجرا" کنم، اونم قربونصدقهام بره. اصلن مهم نبود، بلند و کوتاه و چاق و لاغر و زشت و زیبا.
کتاب خوندنهای بیوقفه. فلوت، سنتور و قانون. نوشتن دایرهالمعارف چون میخواستم دانشمند بشم! نقاشی از خورشید، گیاهها و دایناسورها! چسبوندن یه نقشه اطلس بزرگ به دیوار اتاق. هیچچیز غیرممکن نبود.
بزرگ شدن دنیا رو سخت کرده.
الان مهمه، جنسیت، رنگ پوست و نژاد و ملیت، خانواده، گرایش جنسی، ظاهر و پول. همهشون مهم شدن.
ولی من هنوز دلم میخواد برم زیر پتو فرهنگ اگزیستانسیال یا نوروسایکولوژی بخونم. دانشگاه رو بپیچونم که تو یه روز بارونی برم کافه. لباسهای خوشگل بپوشم و یادم نباشه که بقیه "نگاه" میکنن. میخوام با گِل و رنگ و هرچیز دیگهای با دستهام خلق کنم. کسی که دوستش دارم رو ببوسم و لمس کنم. سفر برم، عکس بگیرم، بدوم.
میترسم که زیادی گیر کنم تو چرخهای که انسانها به اسم "نرمال" و حتی "ایدهآل" میشناسن. ماشینی که میخواد آدمهای مثل هم تولید کنه. با استانداردهای ماشینی.
گور بابای زندگی که زیر نظر بقیه ساخته بشه! تا جایی بتونم دستشون رو کوتاه میکنم. گور بابای برچسبها!
مجبورم بزرگ بشم و با دنیا پیش برم. ولی دوست دارم به روش خودم انجامش بدم. همون کارهای آدم بزرگها، سرکار و باشگاه و الخ، با سرعت من، ذهن من، بدن من. کلن من. نه ما، تو، نه هیچکس دیگهای. جرئت خودخواه بودن در لحظههایی که متعلق به خودمن. سخته. میدونم.
بدبیاریها هم میان و خوشبختانه یا متاسفانه میرن. مثل وضعیت خونه، این روزها. گاهی بیپولی، گاهی باپولی! یکم پایین. یکم بالا.
ولی تا کی به ساز دیگری رقصیدن. وقتشه خودت باشی و یه چیز جدید خلق کنی.
❤4