Forwarded from ·Alaska, Alaska·
یکبار جایی خوندم که کنجکاوی خودش نوعی زبان عشقه و به نظرم واقعا همینطوره. فکر میکنم چیزی که آدمها رو بیشتر از هر چیز به هم نزدیک میکنه، حس دیده شدنه؛ اینکه برای اولین بار کسی تو رو بفهمه و به بخشهایی از وجودت راه پیدا کنه که شاید تا قبل از اون برای دیگران دستنیافتنی بوده. اینکه بخواد بدونه تو کی هستی، چه چیزی تو رو میترسونه، چه چیزی به هیجانت میاره و پشت سکوتت معمولا چه چیزهایی میگذره. بعضی از عمیقترین ارتباطهای انسانی هم نه از بحثهای بزرگ، بلکه از سؤالهای ساده و توجه به جزئیات شکل میگیرن. با این حال، انگار پرسیدن سؤالهای خوب داره به یه هنر فراموششده تبدیل میشه و کمتر پیش میاد که این کنجکاوی دوطرفه و ماندگار باشه.
وقتی کسی به دنیای درونی تو علاقهمند باشه، کمکم متوجه میشی که دلت میخواد بیشتر باهاش حرف بزنی. نه لزوماً چون همیشه حرف مهمی برای گفتن داری، بلکه چون حضورش باعث میشه فکرها و احساساتت راحتتر راه خودشون رو به کلمهها پیدا کنن. بعضی آدمها این توانایی رو دارن که کاری کنن حرفها خودبهخود ظاهر بشن؛ انگار برای اولین بار احساس میکنی کسی هست که واقعا میخواد بشنوه و بفهمه. مثل اون چیزی که ویرجینیا وولف میگفت:
«همیشه دلم میخواهد فقط با تو حرف بزنم، حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارم. وقتی کنار تو هستم، انگار حرفها خودبهخود پیدا میشوند و من همان لحظه آنها را میسازم. انگار همهشان را برای تو ساختهام.»
وقتی کسی به دنیای درونی تو علاقهمند باشه، کمکم متوجه میشی که دلت میخواد بیشتر باهاش حرف بزنی. نه لزوماً چون همیشه حرف مهمی برای گفتن داری، بلکه چون حضورش باعث میشه فکرها و احساساتت راحتتر راه خودشون رو به کلمهها پیدا کنن. بعضی آدمها این توانایی رو دارن که کاری کنن حرفها خودبهخود ظاهر بشن؛ انگار برای اولین بار احساس میکنی کسی هست که واقعا میخواد بشنوه و بفهمه. مثل اون چیزی که ویرجینیا وولف میگفت:
«همیشه دلم میخواهد فقط با تو حرف بزنم، حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارم. وقتی کنار تو هستم، انگار حرفها خودبهخود پیدا میشوند و من همان لحظه آنها را میسازم. انگار همهشان را برای تو ساختهام.»
🍓5💘1
از نظر روحی روانی نیاز دارم به هوای بارونی، صدای رعد و برق و اگه خیلی بخوام زیادهخواه باشم، آسمون مه گرفته.
❤4