One need not be a chamber to be haunted,
One need not be a house;
The brain has corridors surpassing
Material place.
Far safer, of a midnight meeting
External ghost,
Than an interior confronting
That whiter host.
Far safer through an Abbey gallop,
The stones achase,
Than, moonless, one's own self encounter
In lonesome place.
Ourself, behind ourself concealed,
Should startle most;
Assassin, hid in our apartment,
Be horror's least.
The prudent carries a revolver,
He bolts the door,
O'erlooking a superior spectre
More near.
- Emily Dickinson
Forwarded from بعد میریم پپرونی. (Farza)
آقا همو تیکه پاره کنید اصلا، فقط اینترنت مارو قطع نکنید.
😭3
tonnerre a grondé. Tu as dit que c'était ton mon préféré.
Au milieu de mes larmes, j'ai souri.
Je me suis tournée vers toi et j'ai passé mon bras autour de toi. Je t'ai serré fort contre moi et j'ai pensé à quel point j'étais heureuse d'être en vie. Heureuse d'avoir encore des larmes à verser. Heureuse d'avoir des bras à ouvrir pour quelqu'un. Heureuse d'avoir quelqu'un à mes côtés capable de me faire sourire au milieu de mes pleurs.
Je t'ai murmuré: Promets-moi que si nos chemins se séparent un jour, tu penseras à moi chaque fois que tu entendras le tonnerre.
À cet instant, malgré tout, la vie me semblait douce.
Au milieu de mes larmes, j'ai souri.
Je me suis tournée vers toi et j'ai passé mon bras autour de toi. Je t'ai serré fort contre moi et j'ai pensé à quel point j'étais heureuse d'être en vie. Heureuse d'avoir encore des larmes à verser. Heureuse d'avoir des bras à ouvrir pour quelqu'un. Heureuse d'avoir quelqu'un à mes côtés capable de me faire sourire au milieu de mes pleurs.
Je t'ai murmuré: Promets-moi que si nos chemins se séparent un jour, tu penseras à moi chaque fois que tu entendras le tonnerre.
À cet instant, malgré tout, la vie me semblait douce.
❤2
دلم تهران گردی میخواد.
اینجوری که یه کوله پشتی برداری، قهوه درست کنی، خوراکی بخری/درست کنی و بری به قصد راه رفتن و دیدن در و دیوار شهر.
اینجوری که یه کوله پشتی برداری، قهوه درست کنی، خوراکی بخری/درست کنی و بری به قصد راه رفتن و دیدن در و دیوار شهر.
😭4💘3
Forwarded from ·Alaska, Alaska·
یکبار جایی خوندم که کنجکاوی خودش نوعی زبان عشقه و به نظرم واقعا همینطوره. فکر میکنم چیزی که آدمها رو بیشتر از هر چیز به هم نزدیک میکنه، حس دیده شدنه؛ اینکه برای اولین بار کسی تو رو بفهمه و به بخشهایی از وجودت راه پیدا کنه که شاید تا قبل از اون برای دیگران دستنیافتنی بوده. اینکه بخواد بدونه تو کی هستی، چه چیزی تو رو میترسونه، چه چیزی به هیجانت میاره و پشت سکوتت معمولا چه چیزهایی میگذره. بعضی از عمیقترین ارتباطهای انسانی هم نه از بحثهای بزرگ، بلکه از سؤالهای ساده و توجه به جزئیات شکل میگیرن. با این حال، انگار پرسیدن سؤالهای خوب داره به یه هنر فراموششده تبدیل میشه و کمتر پیش میاد که این کنجکاوی دوطرفه و ماندگار باشه.
وقتی کسی به دنیای درونی تو علاقهمند باشه، کمکم متوجه میشی که دلت میخواد بیشتر باهاش حرف بزنی. نه لزوماً چون همیشه حرف مهمی برای گفتن داری، بلکه چون حضورش باعث میشه فکرها و احساساتت راحتتر راه خودشون رو به کلمهها پیدا کنن. بعضی آدمها این توانایی رو دارن که کاری کنن حرفها خودبهخود ظاهر بشن؛ انگار برای اولین بار احساس میکنی کسی هست که واقعا میخواد بشنوه و بفهمه. مثل اون چیزی که ویرجینیا وولف میگفت:
«همیشه دلم میخواهد فقط با تو حرف بزنم، حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارم. وقتی کنار تو هستم، انگار حرفها خودبهخود پیدا میشوند و من همان لحظه آنها را میسازم. انگار همهشان را برای تو ساختهام.»
وقتی کسی به دنیای درونی تو علاقهمند باشه، کمکم متوجه میشی که دلت میخواد بیشتر باهاش حرف بزنی. نه لزوماً چون همیشه حرف مهمی برای گفتن داری، بلکه چون حضورش باعث میشه فکرها و احساساتت راحتتر راه خودشون رو به کلمهها پیدا کنن. بعضی آدمها این توانایی رو دارن که کاری کنن حرفها خودبهخود ظاهر بشن؛ انگار برای اولین بار احساس میکنی کسی هست که واقعا میخواد بشنوه و بفهمه. مثل اون چیزی که ویرجینیا وولف میگفت:
«همیشه دلم میخواهد فقط با تو حرف بزنم، حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارم. وقتی کنار تو هستم، انگار حرفها خودبهخود پیدا میشوند و من همان لحظه آنها را میسازم. انگار همهشان را برای تو ساختهام.»
🍓5💘1