96 subscribers
2.13K photos
32 videos
19 files
100 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
آخرین بار که یه مکالمه خوب و جالب داشتم که به معنای واقعی چیزی بهم اضافه کرده باشه، یادم نمیاد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک فریم از کار کردن تو کافه:
:))))))
😭51
سر سوزنی انگیزه درس خوندن برای امتحانات رو ندارم.
دلم برای هدف داشتن تنگ شده.
احساس دلمردگی می‌کنم.
2
آژنا
سلام ۲۰۲۵ لطفن با خودت پول فراوون بیار برای همه. ممنون.
سلام ۲۰۲۶ لطفن با جهان مهربون باش. با ایران مهربون‌ باش. بارون هم با خودت بیار. ممنون.
🎄7
من پشیمان نیستم
فروغ فرخزاد

من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می‌اندیشم، این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه‌های قتلگاه خویش بوسیدم.

در خیابان‌های سرد شب
جفت‌ها پیوسته با تردید
یکدگر را ترک می‌گویند
در خیابان‌های سرد شب
جز خداحافظ،خداحافظ، صدائی نیست.

من پشیمان نیستم
قلب من گوئی در آنسوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه‌های باد می‌راند
او مرا تکرار خواهد کرد.


آه، می‌بینی
که چگونه پوست من می‌درد از هم؟
که چگونه شیر در رگ‌های آبی پستان‌های سرد من
مایه می‌بندد؟
که چگونه خون
رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من
می‌کند آغاز؟
من تو هستم تو
و کسی که دوست می‌دارد
و کسی که در درون خود
ناگهان پیوند گنگی باز می‌یابد
با هزاران چیز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آب‌ها را می‌کشد در خویش
تا تمام دشت‌ها را بارور سازد
گوش کن
به صداهای دور دست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکت آئینه‌ها بنگر
که چگونه باز،با ته‌مانده‌های دستهایم
عمق تاریک تمام خواب‌ها را لمس می‌سازم
و دلم را خالکوبی می‌کنم چون لکه‌ای خونین
بر سعادت‌های معصومانۀ هستی
من پشیمان نیستم
با من ای محبوب من،از یک من دیگر
که تو او را در خیابان‌های سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
گفتگو کن
و بیاد آور مرا در بوسۀ اندوگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت.
3
از وقتی اینترنت وصل شده و دارم می‌بينم و می‌شنوم و از این و اون خبر می‌گیرم، نا امیدی، سوگواری و افسردگی‌م چندین برابر شده...
سال‌های سال عزاداری هم برای آدم‌هایی که از دست دادیم تو این چند روز کمه.
Forwarded from کتاب پالتویی
کاری به هیچی ندارم ولی ما سنمون برای تجربه کردن همچین چیزهایی خیلی کم بود و هست(حتی برای جان دادن)
Forwarded from رادوار (Roya)
نگید از این‌که الان زنده یا سالم هستید، شرم دارید. خجالت‌زده و در عذاب نباشید. برای کسایی که بدون لحظه‌ای تردید و فکر کردن انسان‌های دیگه رو سلاخی می‌کنن، برای افرادی که قلب‌شون خالی از سخاوت و لبالب خشونته، بهترین هدیه مرگ شما و آرزوی مرگ شماست. شما که نباشید، کسی جلوی اینا نخواهد ایستاد. شما اگر نفس نکشید، کسی بعداً نفس این‌ها رو تنگ نمی‌کنه.
اون لحظه‌ای که آدم چشم‌هاش به سوزش می‌افته و نفس‌هاش به شماره، اون موقعی که درد کشیدن و کتک خوردن عزیزانش رو می‌بینه، اون‌جایی که به خودش میاد و می‌بینه وسط تاریخ ایستاده، همونجاست که با خودش آرزو می‌کنه کاش فقط یک روز دیگه زنده بمونم. کاش آخر قصه‌ی من، آخر قصه‌ی ما این‌جا و امشب نباشه. حالا شما همون آرزو رو زندگی کنید.
بله، بی‌شمار آدم جمع ما رو ترک کردن. دیگه وجود ندارن. نیستن انگار از اول هم فقط اسم بودن و چهار تیکه لباس. حقیقتش اما اینه که خاطرات رفته‌ها در ذهن و زندگی افرادی که عاشق‌شون بودن، حتی زنده‌تر از قبله. یاد هجرت کرده‌ها با ماست. با شماست تا همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه.
پس اگر الان زنده‌اید، برای اینه که فردا روز صداتون رو بلند کنید. برای اینه که غم‌زده‌ها رو دلداری و بازمانده‌ها رو نجات بدید. برای اینه که زخم‌های زخمی‌ها رو مداوا کنید و توی حریم خونه‌تون به ترسیده‌ها پناه بدید. شما الان زنده‌اید تا باز تا حدی که توان دارید، برای آرمان‌هاتون و برای آزادی بجنگید.
سرتون رو بگیرید بالا. دشمن‌تون رو شاد نکنید.
🍓5
Rêver n’est pas mort...
3
Forwarded from گلبو
اینا ۱۴۰۰ سال سالی دوماه برای ۷۲ نفر عزاداری کردن. ما چقدر باید عزاداری کنیم که آروم بشیم؟
ما هیچوقت آروم نمیشیم. هیچوقت.
3
‏در تاریخ ایران بنویسید ،
درد آن‌قدر گسترده بود
که اشک‌ها نمی‌دانستند
برای کدام نام
برای کدام شهر
و بر کدام زخم فرو بریزند...
3
من انجمن زیرشیروانی رو زدم تا توش از ادبیات بگم، از دوست داشتن، از زندگی، از اون لحظه‌ای که بارون می‌باره و باد پرده‌ها رو تکون می‌ده و دل پرشور و شعف آدم رو می‌لرزونه، از عشق. ولی الآن همهٔ این‌ها در نظرم رنگ باخته‌ن. ادبیات قدر یه ستارهٔ ناشناخته اون‌ور کهکشان ازم دوره، برام غیرواقعیه. چیزی که در نظرم واقعیه رهاست. رهایی که دیگه نیست، و تک‌تک آدم‌هایی که با رها رفتن، آدم‌هایی که اسم داشتن، زندگی داشتن، عاشق بودن، به یه چیزی ایمان داشتن، توی رگ‌هاشون مثل ما خون بود، کسی توی خونه منتظرشون بود. ادبیات تمام فکر و ذکرم بود ولی حالا هیچی نداره در جواب خون ریختهٔ این آدم‌ها بگه، زندگی در برابرشون زانو زده. نمی‌تونم دیگه از ادبیات و شور و زندگی بگم چون رنگشون در نظرم دیگه جلایی نداره، اما حرف زدن از این درد هم توانی می‌خواد که من ندارم‌. عین بُغضی می‌مونه که روزبه‌روز سنگین‌تر می‌شه و هرچی می‌گذره گلوی آدم رو بیشتر فشار می‌ده. قلبم داره از درد و خشم آتیش می‌گیره و مدام به خودم می‌گم نباید ناامید بشم، ولی واقعاً این زندگی جز غم بی‌پایان برای ما چی داشت؟
3
انجمن زیرشیروانی
من انجمن زیرشیروانی رو زدم تا توش از ادبیات بگم، از دوست داشتن، از زندگی، از اون لحظه‌ای که بارون می‌باره و باد پرده‌ها رو تکون می‌ده و دل پرشور و شعف آدم رو می‌لرزونه، از عشق. ولی الآن همهٔ این‌ها در نظرم رنگ باخته‌ن. ادبیات قدر یه ستارهٔ ناشناخته اون‌ور…
ادبیات تو جنگ من رو نجات داد، تو صدای بمب، دیدن آتیش و خرابی‌ها، لرزیدن زمین زیر پام و ترس برای جون خانواده‌‌ام و همسایه‌ها و هم‌وطن‌هام، شد یه راه فرار، شد دست‌آویزی به زندگی.
ولی الان... الان... الان دیگه حتی ادبیات هم نجات بخش نیست. مرهم نیست. نمی‌تونم از هیچکدوم از احساساتی که زیر پوستم‌، تو تک تک رگ‌هام در جریانن فرار کنم.
3
لطفا کلمه‌ی کریه و زشت “شهید” رو برای توصیف این آدم‌های آزاده و بلایی که سرشون اومده استفاده نکنید.
Forwarded from Flare and Fire (Armina Salemi)
Please God, let this be the revolution and not just another rising.
5
Forwarded from S in my name stands for SCIENCE 🥀 (Saina.)
What if…what if all that’s been lost could get restored…all that potential. All that trying to live. All those lives. Gone. Lost. Buried six feet deep under the ground. Accumulated to nothing. All that love for life…
3