آژنا
Sopor Aeternus & The Ensemble of Shadows – Alone
Alone
By E. A. Poe
By E. A. Poe
From childhood’s hour I have not been
As others were—I have not seen
As others saw—I could not bring
My passions from a common spring—
From the same source I have not taken
My sorrow—I could not awaken
My heart to joy at the same tone—
And all I lov’d—I lov’d alone—
Then—in my childhood—in the dawn
Of a most stormy life—was drawn
From ev’ry depth of good and ill
The mystery which binds me still—
From the torrent, or the fountain—
From the red cliff of the mountain—
From the sun that ’round me roll’d
In its autumn tint of gold—
From the lightning in the sky
As it pass’d me flying by—
From the thunder, and the storm—
And the cloud that took the form
(When the rest of Heaven was blue)
Of a demon in my view—
Nevermore
Diary of Dreams
Sing with me, drink with me
Drown me in wine, sail with me
Fail with me, help comes in time
Lie with me, cry with me
Tell me you're mine
May it be perfect it still is a crime
Heal me, stitch by stitch
Fix me, piece by piece
❤🔥1
«پدر، من دختر بدی نیستم، و هرگز در زندگيم نخواستم باعث سر افکندگی خانوادهام بشوم. و اگر در راهی قدم گذاشتم برای این بود که فامیل من، به وجود من افتخار کنند و هنوز فکرم همین است و مطمئن هستم که یك روز به هدفم خواهم رسید. من صبح تا شب توی اتاقم هستم و کار خودم را میکنم. من علاقهای به اینکه بیرون بروم ندارم. من خودم هستم؛ زنی که دوست دارد کنار میزش بنشیند و کتاب بخواند و شعر بنویسد و فکر کند.»
قسمتی از نامهی فروغ به پدرش
قسمتی از نامهی فروغ به پدرش
❤6
God Is A Weapon
Falling in Reverse
I can't stop from spinning down the rabbit hole
The deeper that you push, the deeper I will go
They said that God's a woman, I'll worship you the same
'Cause all I do is think about saying your name in vain
You might as well marry me
My sinful confession, you're my obsession
If God is a woman, then God is a weapon
I can't stop from sinning, my halo's just a hole
The deeper that I get inside you, the deeper you will fall
They say that God's a weapon, well, I'm a hand grenade
Try to take this ring from me, watch me detonate
You might as well bury me
My sinful confession, you're my obsession
If God is a woman, then God is a weapon.
@BohemianVirago
God Is A Weapon
Falling In Reverse/Marilyn Manson
Instrumental Version
@BohemianVirago
@BohemianVirago
💘3
آن روزها
فروغ فرخزاد
* خیلی دوستش دارم.
[نسخهی کامل]
فروغ فرخزاد
[...]
روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه، در اتاق گرم،
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پاکیزه برف من، چو کرکی نرم
آرام میبارید
بر نردبام کهنهی چوبی
بر رشتهی سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر میکردم به فردا ، آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز می شدی
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور
وطرح سرگردان پرواز کبوترها
در جام های رنگی شیشه
…فردا
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های باطل را
از مشق های کهنهء خود پاک میکردم
چون برف میخوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدان های خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک میکردم
[...]
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند
از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند آن کوچههای گیج از عطر اقاقیها
در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بیبرگشت.
و دختری که گونههایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
* خیلی دوستش دارم.
[نسخهی کامل]
در حباب کوچک
فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد
در حباب کوچک... وای.
روشنایی خود را میفرسود
ناگهان پنجره پر شد از شب
شب سرشار از انبوه صداهای تهی
شب مسموم از هرم زهرآلود تنفسها
شب…
گوش دادم در خیابان وحشت زدهٔ تاریک
یک نفر گوئی قلبش را
مثل حجمی فاسد
زیر پا له کرد
در خیابان وحشت زدهٔ تاریک
یک ستاره ترکید
گوش دادم…
نبضم از طغیان خون متورم بود
و تنم…
تنم از وسوسهٔ
متلاشی گشتن.
روی خطهای کج و معوج سقف
چشم خود را دیدم
چون رطیلی سنگین
خشک میشد در کف در زردی در خفقان
داشتم با همه جنبشهایم
مثل آبی راکد
تهنشین میشدم آرام آرام
داشتم
لرد میبستم در گودالم
گوش دادم
گوش دادم به همه زندگیم
موش منفوری در حفرهٔ خود
یک سرود زشت مهمل را
با وقاحت میخواند
جیرجیری سمج و نامفهوم
لحظهای فانی را چرخزنان میپیمود
و روان میشد بر سطح فراموشی
آه، من پر بودم از شهوت، شهوت مرگ
هر دو پستانم از احساسی سرسامآور تیر کشید
آه
من بیاد آوردم
اولین روز بلوغم را
که همه اندامم
باز میشد در بهتی معصوم
تا بیامیزد، با آن مبهم، آن گنگ، آن نامعلوم
در حباب کوچک
روشنایی خود را
در خطی لرزان خمیازه کشید.
🌚3