همینطوری بنویسم...
قراره با مامان، تو این ماه پیشرو بریم موزه و گالریگردی.
اینه که دارم لیست درست میکنیم (اگه جایی رو میشناسید بهم بگید، خوشحالم میکنید)
همزمان دارم کتابخونه رو مرتب میکنم، از آخرین باری که اینکار رو کردم، مقدار زیادی کتاب اضافه شده. حسابی اتاق رو ریختم به هم و همهجا ستونهای کتاب گذاشتم، دیشب تو خواب زدم به یکیشون و با صدای ریختنش تینا رو ترسوندم، حیحی.
بین ورجه وورجههام تو اتاق و بیرون رفتنها، ذهنم پیش درس و کار گیر کرده! انگار باید یه کار مهمی رو انجام میدادم و یادم رفته.
حس میکنم روزها کش دار و گرم و سنگیناند.
حس میکنم تنهام و دیوارهای بلندی که دورم ساختم دارن خفهام میکنن.
باید نگاهم رو از روی گذشته بردارم و روی زندگیم و آینده تمرکز کنم. آخرش خودم میمونم و خودم!
برم یه لاته با شیر سویا درست کنم و بشینم کف زمین کتاب بخونم، حالم خوب میشه.
قراره با مامان، تو این ماه پیشرو بریم موزه و گالریگردی.
اینه که دارم لیست درست میکنیم (اگه جایی رو میشناسید بهم بگید، خوشحالم میکنید)
همزمان دارم کتابخونه رو مرتب میکنم، از آخرین باری که اینکار رو کردم، مقدار زیادی کتاب اضافه شده. حسابی اتاق رو ریختم به هم و همهجا ستونهای کتاب گذاشتم، دیشب تو خواب زدم به یکیشون و با صدای ریختنش تینا رو ترسوندم، حیحی.
بین ورجه وورجههام تو اتاق و بیرون رفتنها، ذهنم پیش درس و کار گیر کرده! انگار باید یه کار مهمی رو انجام میدادم و یادم رفته.
حس میکنم روزها کش دار و گرم و سنگیناند.
حس میکنم تنهام و دیوارهای بلندی که دورم ساختم دارن خفهام میکنن.
باید نگاهم رو از روی گذشته بردارم و روی زندگیم و آینده تمرکز کنم. آخرش خودم میمونم و خودم!
برم یه لاته با شیر سویا درست کنم و بشینم کف زمین کتاب بخونم، حالم خوب میشه.
🍓4