97 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
“Two roads diverged in a wood, and I-
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.”
- Robert Frost
🎄1
Between these Hands
Asaf Avidan
Between these hands
there is a silence
Loud as a baby
Loud as a baby
born without breath
گاهی شرایطی مثل بیماری این چندوقت، یا دوران افسردگی شدید، باعث می‌شه با آدم‌ها کم‌تر در تماس باشم، با دوست‌های نزدیکم، حتی با خانواده‌ام.‌ یواش یواش عذاب وجدان می‌گیرم که حالا فلانی نگران نشه، بابا ناراحت نشه، مامان اذیت نشه. بعد میبینم اون فلانی اصلن پیام‌ نداده و نفهمیده من نیستم، بابا درکم کرده، مامان هوام رو داشته.‌
صرفن وقتی تنهام، صدام بلندتر تو سرم‌ می‌پیچه و از هر چیز کوچیکی، طوفانی بزرگ به پا می‌کنه.
این وسط هربار به خودم‌ می‌گم اول خوب شو و بعد جبران می‌کنیم براشون. بعد هرجا کنارت بودن، تو هم کنارشونی. هروقت بهت نیاز داشتن براشون کم نمی‌ذاری. درک‌شون می‌کنی.
پس، اول باید نجات پیدا کنم.‌ درواقع خودم، خودم رو نجات بدم، به جای این که بار روانی جدید بسازم.
❤‍🔥3
برق‌ها رفت، آب هم پشت سرش رفت، حالا با لباس چروک (اتو؟) و بدون قهوه ( قهوه‌ساز؟) و با با حال بد از گرمای خونه (کولر؟) با گوشی ۱ درصد (شارژر؟) دارم‌ می‌رم بیرون.
😭5
کاش به خواب تابستونی می‌رفتم تا این فصل کثافت تموم بشه. با اولین بارون پاییز هم بیدار می‌شدم.
💔1
بیلبیلک‌ها هستن وصل می‌کنیم به گوشی‌مون؟
بگو خب!
افتاد تو قوطی هایپ.
منم خیلی عادی نوشیدنی‌م رو تموم کردم.
🎃2
احساسم به شب‌هایی که سعی می‌کنم بخوابم:
United States of Eurasia (+Collateral Damage)
Muse
But we know that whoever holds the reins
Nothing will change, our cause has gone insane

...
اگه یه روز... فقط، ناپدید بشم چی؟!
-
🍓2
-
امروز هم به نقاشی و کتاب و زبان خوندن گذشت.
همین‌طوری بنویسم...
قراره با مامان، تو این ماه پیش‌رو بریم موزه و گالری‌‌گردی.
اینه که دارم لیست درست می‌کنیم (اگه جایی رو می‌شناسید بهم بگید، خوشحالم می‌کنید)
هم‌زمان دارم کتاب‌خونه رو مرتب می‌کنم، از آخرین باری که این‌کار رو کردم، مقدار زیادی کتاب اضافه شده. حسابی اتاق رو ریختم به هم و همه‌جا ستون‌های کتاب گذاشتم، دیشب تو خواب زدم به یکی‌شون و با صدای ریختنش تینا رو ترسوندم، حیحی.‌
بین ورجه وورجه‌هام تو اتاق و بیرون رفتن‌‌ها، ذهنم پیش درس و کار گیر کرده! انگار باید یه کار مهمی رو انجام می‌دادم و یادم رفته.
حس می‌کنم روزها کش دار و گرم و سنگین‌اند.
حس می‌کنم تنهام و دیوارهای بلندی که دورم ساختم دارن خفه‌ام می‌کنن.
باید نگاهم رو از روی گذشته بردارم و روی زندگی‌م و آینده تمرکز کنم. آخرش خودم‌ می‌مونم و خودم!
برم یه لاته با شیر سویا درست کنم و بشینم کف زمین کتاب بخونم، حالم خوب می‌شه.
🍓4