آژنا
- Dunno from where, but well said.
از کامنتهای این پست و بعد با خوندن بیشتر متوجه شدم که به این استراتژی میگن "blu ocean thinking"، در مقابل، رقابت توی بازارهای شلوغ میشه "Red ocean thinking". ایدهش از کتاب مدیریتی به اسم blue ocean strategy میاد.
یعنی بهجای دنبالهرو بودن (یا حتی تقلید) و رفتن توی مسیرهای از پیش تعیین شده، خودت مسیر رو بسازی و جزو اولینها باشی.
مثل زمینههایی تو علم یا هنر که کسی جدیشون نگرفته و میشه بدون رقابت، درخشید؛ با دست باز برای نوآوری و خلاقیت.
از طرف دیگه، رقابت کمتر تضمین کننده موفقیت نیست، چون چنین مسیری یه جور انزوای گزینشی هست، یعنی آموزش و منابع محدودتر، فاند کمتر، زمانبر بودن، دسترسی نداشتن به تیم و کار تیمی، دیده نشدن در مراحل اولیه، عدم وجود تایید و حمایت خارجی.
یعنی استراتژی نیست که هرکسی و در هرکاری بتونه در پیش بگیره، ولی برای کسی که از شلوغی فراریه، نمیخواد مصرف کنندهی صرف باشه به جاش هدفش خلق و ساختن هست، راه پرچالش اما پاداشدهندهای هست! باید به شدت صبور بود و به مسیر اعتماد کرد.
یعنی بهجای دنبالهرو بودن (یا حتی تقلید) و رفتن توی مسیرهای از پیش تعیین شده، خودت مسیر رو بسازی و جزو اولینها باشی.
مثل زمینههایی تو علم یا هنر که کسی جدیشون نگرفته و میشه بدون رقابت، درخشید؛ با دست باز برای نوآوری و خلاقیت.
از طرف دیگه، رقابت کمتر تضمین کننده موفقیت نیست، چون چنین مسیری یه جور انزوای گزینشی هست، یعنی آموزش و منابع محدودتر، فاند کمتر، زمانبر بودن، دسترسی نداشتن به تیم و کار تیمی، دیده نشدن در مراحل اولیه، عدم وجود تایید و حمایت خارجی.
یعنی استراتژی نیست که هرکسی و در هرکاری بتونه در پیش بگیره، ولی برای کسی که از شلوغی فراریه، نمیخواد مصرف کنندهی صرف باشه به جاش هدفش خلق و ساختن هست، راه پرچالش اما پاداشدهندهای هست! باید به شدت صبور بود و به مسیر اعتماد کرد.
❤3
Forwarded from فیلسوف مرده
بیشتر از اینکه نگران باشم اسرائیل بزنه، نگرانم خود اینا با خطای انسانی به ما بزنن.
چهار پنج روز پیش، برام شبیه یه قرن پیش و زندگی متفاوتی هست.
چمدون بستن برای ترک خونهام یکی از دردناکترین چیزهایی بود که تا الان تو عمرم تجربه کرده بودم. با ماشین گذشتن از شهر خاموش و سوت و کوری که برای میلیونها نفر خونهست. که خیابونهاش رو با آدمهای دوست داشتنی زندگیم بالا پایین رفتم. با شهری که نمیدونم وقتی برگردم قراره چه شکلی به خودش گرفته باشه.
استرس ول کردن تمام امیدی که به آینده داشتم پشت میز خالیم و رها کردن تمام کتابهایی که سالها با عشق باهاشون زندگی کردیم.
چی میشه؟ چطور انقدر آینده برام سیاه و پوچه که حتی نمیتونم به دستهای اگزما زدهام کرم بزنم. نمیتونم درس بخونم. نمیتونم هیچ تصویری از آینده رو در ذهنم بیشتر از صدم ثانیه نگه دارم، مثل حبابهای لرزونی میترکن و فضای خالی زشتی رو درست میکنن.
اینجا هم گوش تیز میکنم برای صدای انفجار. با صدای هر ماشینی، یا تقی، تپش قلب میگیرم. اخبار مدام روشن. حتی نگاهم مدام به آسمون کشیده میشه. اما آسمون سیاه و پر ستارهست. آسمون آشنای تهران نیست. دلشوره میگیرم.
عجیب اینجاست. اولین شبیه که خونه نیستم و استرسی که دارم هزاران برابر بیشتره. آرامشم رو خونه جا گذاشتم. جونم رو برداشتم و اومدم به شهری که توش به دنیا اومدم اما باهاش غریبهترینم. با آدمهاش، با کوچههای باریک و خونههای قدیمیش.
تمام شخصیتی که برای خودم ساختم، تمام امیدهام تو کوچه پس کوچههای انقلاب و ولیعصر و هفتتیر جا موند. تو نوفلوشاتو و ایرانشهر و سالنهای تئاتر و کتابفروشیهای کوچیک و بزرگ.
چمدون بستن برای ترک خونهام یکی از دردناکترین چیزهایی بود که تا الان تو عمرم تجربه کرده بودم. با ماشین گذشتن از شهر خاموش و سوت و کوری که برای میلیونها نفر خونهست. که خیابونهاش رو با آدمهای دوست داشتنی زندگیم بالا پایین رفتم. با شهری که نمیدونم وقتی برگردم قراره چه شکلی به خودش گرفته باشه.
استرس ول کردن تمام امیدی که به آینده داشتم پشت میز خالیم و رها کردن تمام کتابهایی که سالها با عشق باهاشون زندگی کردیم.
چی میشه؟ چطور انقدر آینده برام سیاه و پوچه که حتی نمیتونم به دستهای اگزما زدهام کرم بزنم. نمیتونم درس بخونم. نمیتونم هیچ تصویری از آینده رو در ذهنم بیشتر از صدم ثانیه نگه دارم، مثل حبابهای لرزونی میترکن و فضای خالی زشتی رو درست میکنن.
اینجا هم گوش تیز میکنم برای صدای انفجار. با صدای هر ماشینی، یا تقی، تپش قلب میگیرم. اخبار مدام روشن. حتی نگاهم مدام به آسمون کشیده میشه. اما آسمون سیاه و پر ستارهست. آسمون آشنای تهران نیست. دلشوره میگیرم.
عجیب اینجاست. اولین شبیه که خونه نیستم و استرسی که دارم هزاران برابر بیشتره. آرامشم رو خونه جا گذاشتم. جونم رو برداشتم و اومدم به شهری که توش به دنیا اومدم اما باهاش غریبهترینم. با آدمهاش، با کوچههای باریک و خونههای قدیمیش.
تمام شخصیتی که برای خودم ساختم، تمام امیدهام تو کوچه پس کوچههای انقلاب و ولیعصر و هفتتیر جا موند. تو نوفلوشاتو و ایرانشهر و سالنهای تئاتر و کتابفروشیهای کوچیک و بزرگ.
از این ماجرا و این دوران به این نتیجه رسیدم ترجیح میدم تو تخت خودم باشم و بمب بخوره تو فرق سرم و تیکه تیکهام کنه، به جای این که جای "امن" باشم و سلامت روانم به گا بره بین این جماعت.
💔5
Friday vibes with Lia
| Salt & Silk (For Ajna) |
A strange and beautiful birthday gift from my friend, Lia^^ Art always finds a way to haunt.
🍓1