"The Friday evening"
خب من فهمیدم من جرئت میخوام سفارش بدم.
عجب چیز خوبی. من هم یکی از همینا.
خیلی خوشحال جورنالم رو اوردم تو آشپزخونه گفتم دیگه امشب مینویسم. اومدن گفتن برق و خاموش کن اذیتیم. دوباره مثل جنگزدهها نشستم وسط آشپزخونهی سرد و تاریک.
وقتی حرفهایی که میخوام رو نمیزنم، از خودم بدم میاد. .داد بزن. داد بزن اصلن. حقش رو داری. منتظر اجازهای؟!
تو این یه سال که نبودی خیلی چیز ها تغییر کردن. دقیقن وقتی بهت نیاز داشتم نبودی. هربار همینطوره. باید باشی و نیستی. دلم برات تنگ نشده. جات هم خالی نیست. ولی هنوز دوستت دارم. تا عمق وجودم دوستت دارم و ازت بدم میاد، دلخورم، رنجیدم، اذیتت کردم، شرمندهام.
بهت فکر میکنم و تمام وجودم میشه یه تیکه یخ. هیچیحس نمیکنم و همهچیز رو حس میکنم. با خودم میگم اینطور فراموشت کردنت سزاوار نبود. اما اینطور از تو و برای تو نوشتن هم... ارزشش رو نداری.
ولی تو بدون من خیلی بهتری. من بدون تو هیچی رو از دست ندادم. همیشه میشنیدم و هیچوقت شنیده نمیشدم. هنوزم همینه عزیزم. من بدون آدمهای دور و برم هیچ چیزی رو از دست نمیدم.
بهت فکر میکنم و تمام وجودم میشه یه تیکه یخ. هیچیحس نمیکنم و همهچیز رو حس میکنم. با خودم میگم اینطور فراموشت کردنت سزاوار نبود. اما اینطور از تو و برای تو نوشتن هم... ارزشش رو نداری.
ولی تو بدون من خیلی بهتری. من بدون تو هیچی رو از دست ندادم. همیشه میشنیدم و هیچوقت شنیده نمیشدم. هنوزم همینه عزیزم. من بدون آدمهای دور و برم هیچ چیزی رو از دست نمیدم.