برنامه درسی و کلاسی امسال رو دادن... تاریخ کلاس های فوق برنامه رو هم دادن.
عه، انگار جدی جدی دیگه دارم وارد سال ۱۲ میشم :)
عه، انگار جدی جدی دیگه دارم وارد سال ۱۲ میشم :)
علاوه بر این که کلاس ها رو به صورت فشرده و سنگین تو برنامه جا دادن، احتمالا خودم کلاس عربی خارج از مدرسه هم بنویسم و سال کنکور هم که هست و باید دو هفته یکبار آزمون هم بدم، سه روز در هفته، دو ساعت کلاس زبان دارم و اصلا ولش کن...
سال خوبی میشه!
مطمئن نیستم اما ۵۰ درصد احتمال کمی نیست 🚶🏻♂
سال خوبی میشه!
مطمئن نیستم اما ۵۰ درصد احتمال کمی نیست 🚶🏻♂
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیشب نتونستم بخوابم.
۴۲ تا شعر خوندم، ۳۰ صفحه کتاب و عود روشن کردم.
۴۲ تا شعر خوندم، ۳۰ صفحه کتاب و عود روشن کردم.
روزهایم کش آمدهاند
کنار پنجره میروم
نه برای دیدن کسی
در را باز میکنم
نه برای دیده شدن
مینویسم
نه برای خوانده شدن
درخت ها را میبینم
که شاخههاشان را
عریان، به دست باد دادهاند
خودم را میبینم
عریانتر از شاخهها
زندگی بدنم را از هم دریده
هر تکه را جایی
میان حلقه ها گنجانده.
وقتی نفس میکشم
نه دردیست
نه تنهایی
نه زندگی
نفس میکشم اما
فقط چون نفس نکشیدن را
یاد نگرفتم.
سطرهای شعرم را که ندیدی
باروت تیر های شلیک نشده
از آنها میچکشد.
کسی اینجا مرده
بدنش را میبینم که
روی دست های آب مانده،
چرا زیتون سبز است ؟
چرا خون سرخ است ؟
چرا امروز ظهر
دست هایم خونی بود؟
و مادرم را دیدم
که خون را از روی زمین خانه
پاک میکرد!
چرا حرفهایم را
باید خرناسهای حقارت
میان خود خفه کنند؟
چه کسی گفت سلام؟
من میان کدام سطر این شعر
خودم را فاش کردم؟
شاید شهر هم
مانند من از سکوت
ویران مانده!
پر از همهمهها
فرشهای نیمه بافته
استکانهای شسته نشده
نگاه ناتمامِ من
دردهای نیمه مانده به مرگ
و راههای فرار
3:53 نیمه شب 8 سپتامبر
#آژنا
کنار پنجره میروم
نه برای دیدن کسی
در را باز میکنم
نه برای دیده شدن
مینویسم
نه برای خوانده شدن
درخت ها را میبینم
که شاخههاشان را
عریان، به دست باد دادهاند
خودم را میبینم
عریانتر از شاخهها
زندگی بدنم را از هم دریده
هر تکه را جایی
میان حلقه ها گنجانده.
وقتی نفس میکشم
نه دردیست
نه تنهایی
نه زندگی
نفس میکشم اما
فقط چون نفس نکشیدن را
یاد نگرفتم.
سطرهای شعرم را که ندیدی
باروت تیر های شلیک نشده
از آنها میچکشد.
کسی اینجا مرده
بدنش را میبینم که
روی دست های آب مانده،
چرا زیتون سبز است ؟
چرا خون سرخ است ؟
چرا امروز ظهر
دست هایم خونی بود؟
و مادرم را دیدم
که خون را از روی زمین خانه
پاک میکرد!
چرا حرفهایم را
باید خرناسهای حقارت
میان خود خفه کنند؟
چه کسی گفت سلام؟
من میان کدام سطر این شعر
خودم را فاش کردم؟
شاید شهر هم
مانند من از سکوت
ویران مانده!
پر از همهمهها
فرشهای نیمه بافته
استکانهای شسته نشده
نگاه ناتمامِ من
دردهای نیمه مانده به مرگ
و راههای فرار
3:53 نیمه شب 8 سپتامبر
#آژنا
دیر بیدار شدم. درس نخوندم. همش خواب آلود بودم. نفسم بالا نمیاد و نمیدونم چمه. سرچ کردم و احتمال میدم برای غلظت بالای خونم باشه، چون دکتر بهم گفته بود چندماه پیش...
عصر میخوام برم پیاده روی...و امروز روز چهارم چالش بدون شکر بود.
#about_day
عصر میخوام برم پیاده روی...و امروز روز چهارم چالش بدون شکر بود.
#about_day
دوست دار گل بخرم :(
عکس های جدید بزنم به دیوار اتاقم
اسموتی درست کنم
میزمو تمیز کنم
شمع روشن کنم
عکس های جدید بزنم به دیوار اتاقم
اسموتی درست کنم
میزمو تمیز کنم
شمع روشن کنم
آژنا
دوست دار گل بخرم :( عکس های جدید بزنم به دیوار اتاقم اسموتی درست کنم میزمو تمیز کنم شمع روشن کنم
چرا که نه اصلا
میرم که انجامشون بدم 🚶🏻♂
میرم که انجامشون بدم 🚶🏻♂
Forwarded from از آنِ ما!
اینم ببینیم برای اینکه بدونیم مسیر شروع و پایان یه خط مستقیم نیست. شبیه بازیِ مار و پله است اصلا. هی میخوری زمین، هی بلند میشی و ادامه میدی و هی تکرار میکنی.🔆
آژنا
دوست دار گل بخرم :( عکس های جدید بزنم به دیوار اتاقم اسموتی درست کنم میزمو تمیز کنم شمع روشن کنم
نرفتم پیاده روی، یه کار مهم پیش اومد و نتونستم ولی تلاش خودمو کردم.
پس در نتیجه گل نخریدم.
بقیه کار هارو انجام دادم.
*اسموتی رو نصفه نیمه درست کردم چون یادم نبود میوه ها یخ زده نیستن :)
پس در نتیجه گل نخریدم.
بقیه کار هارو انجام دادم.
*اسموتی رو نصفه نیمه درست کردم چون یادم نبود میوه ها یخ زده نیستن :)