97 subscribers
2.14K photos
32 videos
19 files
99 links
🏳️‍🌈
در به‌هم‌ ریختگی و سرگشتگی مطلق، برای نجات از غرق شدن.
* شباهت نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و اتفاقات تصادفی‌ست.
Download Telegram
If home is where my heart is
Then my heart has lost all hope
سر رسیدی که ۱۳ سالگی‌ داخلش یادداشت می‌نوشتم رو پیدا کردم :)
تمرین کلمه‌ها و جمله‌های کره‌ای و ژاپنی، برنامه‌ ریزی، خط خطی‌های عصبانی، چندین صفحه پر جزئیات از طراحی یه دارو با ادغام مفاهیم ژنتیک... خیلی فرانکشتاین‌طور!
نقاشی با خودکار و لکه‌‌های جوهر-مشخصه خودکار رو ترکوندم!-، لیست صد فیلم برتر دنیا، چندتا شعر با دیکته انگلیسی داغون از رابرت فراست :)
اسم و توضیح کوتاه حدودن بیست، دین، فرقه و گروه‌های مذهبی یا شبه مذهبی، ده‌ها صفحه درمورد book of shadows و قوانین wicca, اسم شیاطین و اساطیر اقوام‌مختلف، چندتا یادداشت درمورد خواب‌هایی که دیده بودم...

به محض دیدن دست‌خط کجم دلم برای بچه‌ی عجیب، ساکت و کنجکاوی که بودم تنگ شد... کوچولوی جاه‌طلب.
🍓32
Sometimes
Reamonn
And when she wants more,
She can't have more,
She feels like she's holding back
A life that she deserves
Bad Guy
Falling in Reverse & Saraya
Cause I'm the bad guy, I'm a savage
I'm obsessive, I'm dramatic
I'm a loner, I'm an addict
I'm so goddamn problematic
I'm the bad guy, I'm a loser
I'm a psycho, believe the rumors
I got bad thoughts, I got bad vibes
I don't act right, it's nice to meet you

I'm the bad guy, you're pathetic
Fuck your feelings, there, I said it
If I'm a loser and you don't like me
I dropped a pin now, come and try me
🚬
Just to appreciate my piles of books.
There's two more on the table, two on the floor, and one beside my pillow.
So I'm never alone.
دلم برای داشتن دوستیِ صمیمی تنگ شده، از اون‌ها که اگه بود، الان براش از شلختگی اتاقم ویدیو می‌فرستادم تا بهش بخندیم. اگه بود می‌گفتم فردا می‌خوام برم پیشش یه فیلم آبکی ببینیم، براش با سس سویایی که تازه گرفتم نودل درست کنم و ته بطری‌ها رو در بیاریم.
یا وویس‌های فرانسوی درمورد کامو رو براش می‌فرستادم و وسطشون به خاطر لهجه داغونم ریسه می‌رفتم.
از اون‌ها که لازم نیست مدام کنارشون ادا در بیارم و هرچی نقاب انسانی هست رو تقلید کنم برای پذیرفته شدن.
🍓3
از طرفی حوصله‌ی بیشتر آدم‌ها رو ندارم. تقریبن همه دوستی‌های جدیدم رو با "در دسترس نبودن" خراب کردم. چون انرژی ارتباط برقرار کردن نداشتم.‌
انقدر متمرکزم داخل سیاه‌چاله کشیده نشم، هیچ ستاره‌ای به چشمم نمیاد.
درحالی که هرشب از هم می‌پاشم و دوباره با بیچارگی سرهم می‌شم.
🍓3
از صبح حس پوچی می‌کنم. مدام دور خودم می‌چرخم. فردا روز شلوغیه. ولی همچنان بی‌هدفم و تنش زیر پوستم رو احساس می‌کنم.
فکر کنم باید یه مدت تدریس رو بذارم کنار، این به شدت ناراحتم می‌کنه. با موسسه کوفتی به مشکل خوردم. باورتون بشه یا نه، سر پنج‌دقیقه دیر و زود شدن کلاس :) شبیه بچه‌هان... یه مشت آدم به ظاهر بالغ که بدون هیچ شرمی شبیه پسربچه‌ی پنج‌ساله‌ی ناراضی و احمق رفتار می‌کنن.
ولی خب... جز این چالش‌‌ها، یه عالمه چیز یاد گرفتم، به عنوان اولین تجربه تدریس و کار. با زبان‌آموزها ارتباط خوبی داشتم، یه کتاب رو کامل با یه کلاس تموم کردم و دیدن پیشرفت‌شون و این حقیقت که من بخشی از این مسیر بودم خیلی ارزشمند و قشنگ بود :)
امیدوارم بتونم زودتر مستقل کار کنم و به هیچ موسسه‌ای وابسته نباشم.‌
🍓3
داره برف میاااااد
🍓4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Pierrot le Fou - 1965
Directed by Jean-Luc Godard
#Movies
🍓2
نیاز دارم از خونه بزنم بیرون و هدفم چیزی جز کار و درس باشه😭
یا هدف نداشته باشم.
وای واقعن دلم میخواد فقط توی شهر بچرخم...
درحالی که شهر آرومه البته نه تو این روز کثافت.
Maybe...
The key is to be more authentic...
اگه من رو بشناسید می‌دونيد چقدر با آدم‌ها بدم :> سلام کردن احتمالن از سخت‌ترین کارهاست برام‌. چند نفری تو دانشگاه سر این موضوع که بهشون سلام نمی‌کنم ازم بدشون میاد!
درواقع یه ماه قبل از شروع ترم یک، دوست صمیمی دوران راهنماییم بهم زنگ زد گفت "لطفن سعی کن گاهی لبخند بزنی، سلام کنی نمی‌میری، یادت باشه قتل قانونی نیست."
🍓3
خلاصه... میزان مهارت‌‌های اجتماعی = 0
اما اخیرن متوجه شدم، با این که با تنهایی راحت‌ترم، به شدت نیاز به وجود نوع خاصی از آدم‌ها تو زندگیم دارم:
آدم‌های بولد. اون‌هایی که شخصیت یونیک و خودساخته‌ای دارن و مدام تحت تاثیر دنیای اطراف نیستن، که با شجاعت خودشونن. دیدگاه و ذهنیت خودشون رو دارن. چیز‌‌های اطرافشون شخصی‌سازی شده‌ست.
این آدم‌ها باید دور و برم باشن تا یاد بگیرم شجاع باشم و انقدر قایم نشم چون هم‌رنگ نیستم. چون بیشتر مواقع فکر می‌کنم دارم خلاف جریان آب پیش می‌رم.
دیدنشون تنها چیزیه که این‌روزها باعث می‌شه امید رو تو رگ‌هام حس کنم.
مدام از واقعیت زنگی دور و دورتر می‌شم، دیگه با شعر به وجد نمیام، رنگ‌ها، آواها، موسیقی و کلمات معانی‌شون رو از دست دادن.
تو مسیر درخت‌ها و آسمون رو نگاه نمی‌کنم. چند ماهه کتاب نخریدم. سفر رو دوست ندارم. هفته‌ای یه بار قهوه درست می‌کنم که سردرد نگیرم. کم می‌نویسم.
این من نیستم واقعن :)
ولی... گاهی باید گم بشی تا بتونی راه رو پیدا کنی.
🍓3
انقدر راه رفتم تا اومدم خونه خوابم برد تا الان...
دوباره امشب بساط شب زنده داری🔮
🍓2