تقصیر این عروسکه شد من دیشب زود نخوابیدم.(تار عکس گرفتم بعد سر حوصله ازش یه عکس دیگه میگیرم) نصفه شب نشستم با جوراب عروسک درست کردم ایده هم که معلومه از کجا گرفتم :) جادوگره کچله ولی عروسکه من موهای سرمه ای داره😁
Forwarded from از آنِ ما!
مداوم انجام دادن کاری که شروعش کردی، خیلی موثرتر از شوقت برای ادامه دادن و استعداده. سعی کن برای مستمر انجام دادن کارهات وقت بیشتری بذاری.🌼
کلاس هام امروز تموم شدن و تا اول مهر دیگه هیچ کلاسی ندارم. فقط باید تمام یادداشت هام رو مرتب کنم و برای مباحث خلاصه بنویسم. نباید زمان رو بیشتر از این از دست بدم.
دارم فکر میکنم تا کی باید سرم رو مثل کبک ببرم زیر برف و وانمود کنم هیچ چیز رو نمیبینم. خودم، اشتباهاتم و رفتار ها و عادت هایی که دیگه نباید باشند...
این (من) الان، ضعیف تر از اون هست که بتونه از پس خودش بر بیاد.
دیگه از یک جایی باید تمومش کنم. باید (من ضعیف) بودن تموم بشه.
دارم فکر میکنم تا کی باید سرم رو مثل کبک ببرم زیر برف و وانمود کنم هیچ چیز رو نمیبینم. خودم، اشتباهاتم و رفتار ها و عادت هایی که دیگه نباید باشند...
این (من) الان، ضعیف تر از اون هست که بتونه از پس خودش بر بیاد.
دیگه از یک جایی باید تمومش کنم. باید (من ضعیف) بودن تموم بشه.
سه روز پشت سر هم رفتم بیرون...
چکاپ های پزشکی رو انجام دادم و عینک جدید خریدم. فریم عینک جدیدم قهوه ای طلایی تیره اس، شیشه ها رو هم با فیلتر نور آبی گرفتم که چشمام پشت مانیتور در نیاد :| سفارش دادم، فردا میرسه :)
دیشب هم رفتم شهرکتاب، هم کتاب خریدم هم یه مقدار لوازم تحریر...
کوتاه بود اما خوش گذشت.
همون دیشب تا رسیدم خونه نشستم یکی از کتاب ها رو تا صفحه ۷۰ خوندم. فقط میخواستم بهش یه نگاهی بندازم ولی کتاب پرکشش و جذابی بود :)
این سه روز درس نخوندم. دیگه امروز باید برم سراغ درس، دوشنبه هم امتحان زبان دارم و کتابم ناقصه :(
همین دیگه، میگذره و ماهم میگذرونیمش
چکاپ های پزشکی رو انجام دادم و عینک جدید خریدم. فریم عینک جدیدم قهوه ای طلایی تیره اس، شیشه ها رو هم با فیلتر نور آبی گرفتم که چشمام پشت مانیتور در نیاد :| سفارش دادم، فردا میرسه :)
دیشب هم رفتم شهرکتاب، هم کتاب خریدم هم یه مقدار لوازم تحریر...
کوتاه بود اما خوش گذشت.
همون دیشب تا رسیدم خونه نشستم یکی از کتاب ها رو تا صفحه ۷۰ خوندم. فقط میخواستم بهش یه نگاهی بندازم ولی کتاب پرکشش و جذابی بود :)
این سه روز درس نخوندم. دیگه امروز باید برم سراغ درس، دوشنبه هم امتحان زبان دارم و کتابم ناقصه :(
همین دیگه، میگذره و ماهم میگذرونیمش
یک جور استرس و دلهره خاصی تو بدنمه، زیر پوستمه، تو خونم جریان داره، باعث معده دردم میشه و انگار دل و روده ام رو بهم گره زدن.سردرگمی، ناراحتی خالص و از فیلتر رد شده ای که میخواد تمام تمرکز و توجه ام رو ببلعه.
نه یک چیز عادی مثل استرس قبل از امتحان یا وقوع یک حادثه بد، نه! این چیزی که در من جریان داره مخلوطی از حس هاست، که نمیتونم از هم تفکیکشون کنم و هرآن امکان داره من رو غرق کنن!
نه یک چیز عادی مثل استرس قبل از امتحان یا وقوع یک حادثه بد، نه! این چیزی که در من جریان داره مخلوطی از حس هاست، که نمیتونم از هم تفکیکشون کنم و هرآن امکان داره من رو غرق کنن!
دیروز کل اتاق رو مرتب کردم. هر دوتا میز و دوتا از کتاب خونه هارو تمیز کردم. یادداشت ها و جزوه ها رو منگنه زدم و برای هر درس جدا تو پوشه یا کلربوک گذاشتم. احساس میکنم یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته شد.
امروز صبح که بیدار شدم کلی از تمیزی اتاق خوشحال بودم و واقعا احساس خوبی داشتم!
دیگه فقط یکی از کتابخونه ها، کمد وسایل و کشو لباس هام مونده مرتب بشه و من آماده ورود به نیمه دوم سال میشم :)
#about_day
امروز صبح که بیدار شدم کلی از تمیزی اتاق خوشحال بودم و واقعا احساس خوبی داشتم!
دیگه فقط یکی از کتابخونه ها، کمد وسایل و کشو لباس هام مونده مرتب بشه و من آماده ورود به نیمه دوم سال میشم :)
#about_day