کاش تمرکزم رو از روی این چرت و پرتها بردارم و از مغزم و دست و پاهام استفاده کنم برای زندگی کردن!
💔3
آژنا
نشسته بودم کف اینجا درمورد یه شرکت بیوتکنولوژی آمریکایی و پروژه جالبشون میخوندم ولی زیاد زمان نداشتم و باید کتابهارو میدادم به مسئول کتابخونه. #books
دانشجوها اجازه ورود به قسمت قفسههای کتابها رو ندارن، باید سرچ کنن، اسم کتاب و نشونی قفسه و رده رو به مسئول کتابخونه بگن که براشون بیاره.
من رو راه داد و اینطوری بود که "دیدم خیلی دوست داری کتابها رو داشته باشی و ذوق داشتی گذاشتم بری تو، دیگه نمیذارمها!"
ولی حس میکنم بازم میذاره :>
خلاصه یه ساعتی اونجا بین کتابها چرخیدم و ذوق کردم. یه فصل از کتاب مربوط به سلولهای بنیادی رو هم همونجا کف کتابخونه خوندم!
اصلن یهو دلم خواست خیلی درس بخونم :)
من رو راه داد و اینطوری بود که "دیدم خیلی دوست داری کتابها رو داشته باشی و ذوق داشتی گذاشتم بری تو، دیگه نمیذارمها!"
ولی حس میکنم بازم میذاره :>
خلاصه یه ساعتی اونجا بین کتابها چرخیدم و ذوق کردم. یه فصل از کتاب مربوط به سلولهای بنیادی رو هم همونجا کف کتابخونه خوندم!
اصلن یهو دلم خواست خیلی درس بخونم :)
🎄3
ولی امروز استاد فرانسوی ازم تعریف کرد که چقدر پیشرفت کردم جدیدن، واقعن روحیه گرفتم.
یعنی میگم میارزه وقت بذارم بخونم و تمرین کنم، بعدن نتیجهها جبران میکنن و خودشون باعث میشن دلم بخواد بیشتر تلاش کنم.
یعنی میگم میارزه وقت بذارم بخونم و تمرین کنم، بعدن نتیجهها جبران میکنن و خودشون باعث میشن دلم بخواد بیشتر تلاش کنم.
❤5
The-Other-Gods.pdf
55.9 KB
“The Other Gods” is a fantasy short story written by H.P. Lovecraft on August 14, 1921. It was first published in the November 1933 issue of The Fantasy Fan.
* سخت خوندمش ولی دوستش داشتم!
#books
* سخت خوندمش ولی دوستش داشتم!
#books
❤1
I like it when I turn the lights off and there's absolute darkness for a brief moment.
I like it when I blow the candle out and the scent of paraffin fills the room.
I like it when I blow the candle out and the scent of paraffin fills the room.
☃2
آژنا
رفتم سر کلاس بچهها و یادم اومد چه هیولاهای مزخرفی هستن. مخصوصن پسربچهها. نه. فقط پسربچهها.
باورم نمیشه امروز جلسه پنجم تدریس به هیولاهاست :) تقریبن نصف راه طی شده.
یه بار هم ازشون دیکته گرفتم و دستخطهای کج و کوله و بامزهشون رو برای خودم نگه داشتم.
به نظر میاد دوستم دارن، ولی برای من همچنان یه مشت هیولای کیوتن که باعث میشن انقدر داد بزنم که بعد از کلاس، صدام شبیه پیرمردهای سیگاری بشه! :>
یه بار هم ازشون دیکته گرفتم و دستخطهای کج و کوله و بامزهشون رو برای خودم نگه داشتم.
به نظر میاد دوستم دارن، ولی برای من همچنان یه مشت هیولای کیوتن که باعث میشن انقدر داد بزنم که بعد از کلاس، صدام شبیه پیرمردهای سیگاری بشه! :>
یه احساس سگی بهم میگه بشین فرانسه بخون کنکور بده برو ادبیات فرانسه همین دانشگاه تهران.
ولی احساس سگی قشنگم، اگه یکم صبر کنی و بهم استرس ندی؛ تو یه دانشگاه بهتر میبرمت ادبیات بخونی.
دووم بیار و ناامید نشو. اجازه بده این رشته الانم رو که از قضا بسیار قشنگه و عاشقشم رو به نتیجه برسونم تا بعد و آیندهی سبز.
اوکی؟! پس برو اونگوشه بشین بذار کارهام رو انجام بدم.
#goals
ولی احساس سگی قشنگم، اگه یکم صبر کنی و بهم استرس ندی؛ تو یه دانشگاه بهتر میبرمت ادبیات بخونی.
دووم بیار و ناامید نشو. اجازه بده این رشته الانم رو که از قضا بسیار قشنگه و عاشقشم رو به نتیجه برسونم تا بعد و آیندهی سبز.
اوکی؟! پس برو اونگوشه بشین بذار کارهام رو انجام بدم.
#goals
💔3
میگمها. من از صبح پا میشم مثل سگ درس میخونم، کار میکم، این و اون رو دلداری میدم، به موتوریها فوش ناموس میدم، کتاب میخونم، فیلم میبینم، ارائه میدم، کلاس میرم، زبان میخونم، مینویسم، پادکست گوش میدم، غذا درست میکنم، تمیزکاری میکنم، دکتر میرم، کار اداری میکنم.
چرا تموم نمیشم؟
چرا هیچوقت کافی نیستم؟
هدف چیه؟ دارم چیکار میکنم دقیقن؟ چرا یهو زندگی اینطوری شد؟
غر نمیزنمها. فقط گیج شدم. نمیفهمم تو کدوم جادهام. نمیفهمم چرا این همه به خودم احترام میذارم، نمیتونم به خودم عشق بدم. سرچشمهش کجاست؟
از کجا عشق پیدا کنم انسانها؟ که بدمش به خودم و زندگی. چرا همهچیز انقدر گیجکنندهست؟
چرا تموم نمیشم؟
چرا هیچوقت کافی نیستم؟
هدف چیه؟ دارم چیکار میکنم دقیقن؟ چرا یهو زندگی اینطوری شد؟
غر نمیزنمها. فقط گیج شدم. نمیفهمم تو کدوم جادهام. نمیفهمم چرا این همه به خودم احترام میذارم، نمیتونم به خودم عشق بدم. سرچشمهش کجاست؟
از کجا عشق پیدا کنم انسانها؟ که بدمش به خودم و زندگی. چرا همهچیز انقدر گیجکنندهست؟
☃2🎄2
یعنی نمیگم من اینکارها رو میکنم فقط. میلیاردها آدم تو همین چرخهان که همین بیشتر گیج و عصبانیم میکنه.
چون در عینحال که من هم مثل بقیهام، هیچوقت احساس نمیکنم در اجتماع جایی داشته باشم یا در گروهی(هایی) از انسانها پذیرفته بشم!
چون در عینحال که من هم مثل بقیهام، هیچوقت احساس نمیکنم در اجتماع جایی داشته باشم یا در گروهی(هایی) از انسانها پذیرفته بشم!
☃2🎄2
خیلیخب. این رو میگم میرم محو بشم.
"عشق" علامت سوالها رو به نقطه تبدیل نمیکنه.
چیزی هم نیست که بخوام یا بتونم دنبالش بگردم.
به نظر میاد هیچکس نمیدونه زندگی چیه.
گمونم باید تا یه جایی بسازی. بعد خستهشی ولش کنی بری (چه خوب که امکانش هست). حداقل برنامهام اینه.
"عشق" علامت سوالها رو به نقطه تبدیل نمیکنه.
چیزی هم نیست که بخوام یا بتونم دنبالش بگردم.
به نظر میاد هیچکس نمیدونه زندگی چیه.
گمونم باید تا یه جایی بسازی. بعد خستهشی ولش کنی بری (چه خوب که امکانش هست). حداقل برنامهام اینه.
مریم.pdf
243.6 KB
این مقاله رو مریم میرزاخانی وقتی دانشجوی کارشناسی ریاضی بوده، برای مجله ریاضی شریف نوشته.
عنوان مقاله «از قضیه مقدار میانی تا قضیه شارکوفسکی» هست، که پاییز ۱۳۷۷ در شماره ۷ مجله ریاضی هم منتشر شده.
یکی از بچههای دانشگاه فرستاد و به نظرم هم موضوعش جالب بود هم خیلی انگیزه داد بهم.
* زبان متمتیکا آخر مقاله رو ببینید :)
عنوان مقاله «از قضیه مقدار میانی تا قضیه شارکوفسکی» هست، که پاییز ۱۳۷۷ در شماره ۷ مجله ریاضی هم منتشر شده.
یکی از بچههای دانشگاه فرستاد و به نظرم هم موضوعش جالب بود هم خیلی انگیزه داد بهم.
* زبان متمتیکا آخر مقاله رو ببینید :)
❤5