ولی صحبت از ادبیات -و سینمای مرتبط بهش- با کسی که چشمهاش برق میزنه وقتی اسمها رو به زبون میاری، وقتی میفهمید چه کتاب هایی رو هردو خوندید یا به هم کتاب و نویسنده جدید معرفی میکنید، یکی از بزرگترین و کمیابترین لذتها برای منه.
❤3
قهوهام زشته ولی داغ و خوشمزهست، تصور کنید استیکر لیوان دست منه!
یه جای خلوت تو دانشگاه پیدا کردم، تنهایی نشستم به نوشتن تا زمان بگذره و به قول مامان "برم جنگ".
یه جای خلوت تو دانشگاه پیدا کردم، تنهایی نشستم به نوشتن تا زمان بگذره و به قول مامان "برم جنگ".
❤3
آژنا
"ببخشید شمع، ولی لطفش چیه وقتی با روشن کردن تو یاد کسی نمیوفتم؟"
مامان برام شمع خرید. گذاشتمش تو کاسه با گلهای صورتی، کنار تختم که شبها زیر نورش کتاب بخونم.
خودش نمیدونه چقدر برام مهم بود همین یهدونه خرید بین بقیه خریدها.
ولی حالا به سادگیِ یه چوبکبریت سوخته، از دلتنگیم کم میشه.
خودش نمیدونه چقدر برام مهم بود همین یهدونه خرید بین بقیه خریدها.
ولی حالا به سادگیِ یه چوبکبریت سوخته، از دلتنگیم کم میشه.
❤3
کاش تمرکزم رو از روی این چرت و پرتها بردارم و از مغزم و دست و پاهام استفاده کنم برای زندگی کردن!
💔3
آژنا
نشسته بودم کف اینجا درمورد یه شرکت بیوتکنولوژی آمریکایی و پروژه جالبشون میخوندم ولی زیاد زمان نداشتم و باید کتابهارو میدادم به مسئول کتابخونه. #books
دانشجوها اجازه ورود به قسمت قفسههای کتابها رو ندارن، باید سرچ کنن، اسم کتاب و نشونی قفسه و رده رو به مسئول کتابخونه بگن که براشون بیاره.
من رو راه داد و اینطوری بود که "دیدم خیلی دوست داری کتابها رو داشته باشی و ذوق داشتی گذاشتم بری تو، دیگه نمیذارمها!"
ولی حس میکنم بازم میذاره :>
خلاصه یه ساعتی اونجا بین کتابها چرخیدم و ذوق کردم. یه فصل از کتاب مربوط به سلولهای بنیادی رو هم همونجا کف کتابخونه خوندم!
اصلن یهو دلم خواست خیلی درس بخونم :)
من رو راه داد و اینطوری بود که "دیدم خیلی دوست داری کتابها رو داشته باشی و ذوق داشتی گذاشتم بری تو، دیگه نمیذارمها!"
ولی حس میکنم بازم میذاره :>
خلاصه یه ساعتی اونجا بین کتابها چرخیدم و ذوق کردم. یه فصل از کتاب مربوط به سلولهای بنیادی رو هم همونجا کف کتابخونه خوندم!
اصلن یهو دلم خواست خیلی درس بخونم :)
🎄3
ولی امروز استاد فرانسوی ازم تعریف کرد که چقدر پیشرفت کردم جدیدن، واقعن روحیه گرفتم.
یعنی میگم میارزه وقت بذارم بخونم و تمرین کنم، بعدن نتیجهها جبران میکنن و خودشون باعث میشن دلم بخواد بیشتر تلاش کنم.
یعنی میگم میارزه وقت بذارم بخونم و تمرین کنم، بعدن نتیجهها جبران میکنن و خودشون باعث میشن دلم بخواد بیشتر تلاش کنم.
❤5
The-Other-Gods.pdf
55.9 KB
“The Other Gods” is a fantasy short story written by H.P. Lovecraft on August 14, 1921. It was first published in the November 1933 issue of The Fantasy Fan.
* سخت خوندمش ولی دوستش داشتم!
#books
* سخت خوندمش ولی دوستش داشتم!
#books
❤1
I like it when I turn the lights off and there's absolute darkness for a brief moment.
I like it when I blow the candle out and the scent of paraffin fills the room.
I like it when I blow the candle out and the scent of paraffin fills the room.
☃2
آژنا
رفتم سر کلاس بچهها و یادم اومد چه هیولاهای مزخرفی هستن. مخصوصن پسربچهها. نه. فقط پسربچهها.
باورم نمیشه امروز جلسه پنجم تدریس به هیولاهاست :) تقریبن نصف راه طی شده.
یه بار هم ازشون دیکته گرفتم و دستخطهای کج و کوله و بامزهشون رو برای خودم نگه داشتم.
به نظر میاد دوستم دارن، ولی برای من همچنان یه مشت هیولای کیوتن که باعث میشن انقدر داد بزنم که بعد از کلاس، صدام شبیه پیرمردهای سیگاری بشه! :>
یه بار هم ازشون دیکته گرفتم و دستخطهای کج و کوله و بامزهشون رو برای خودم نگه داشتم.
به نظر میاد دوستم دارن، ولی برای من همچنان یه مشت هیولای کیوتن که باعث میشن انقدر داد بزنم که بعد از کلاس، صدام شبیه پیرمردهای سیگاری بشه! :>
یه احساس سگی بهم میگه بشین فرانسه بخون کنکور بده برو ادبیات فرانسه همین دانشگاه تهران.
ولی احساس سگی قشنگم، اگه یکم صبر کنی و بهم استرس ندی؛ تو یه دانشگاه بهتر میبرمت ادبیات بخونی.
دووم بیار و ناامید نشو. اجازه بده این رشته الانم رو که از قضا بسیار قشنگه و عاشقشم رو به نتیجه برسونم تا بعد و آیندهی سبز.
اوکی؟! پس برو اونگوشه بشین بذار کارهام رو انجام بدم.
#goals
ولی احساس سگی قشنگم، اگه یکم صبر کنی و بهم استرس ندی؛ تو یه دانشگاه بهتر میبرمت ادبیات بخونی.
دووم بیار و ناامید نشو. اجازه بده این رشته الانم رو که از قضا بسیار قشنگه و عاشقشم رو به نتیجه برسونم تا بعد و آیندهی سبز.
اوکی؟! پس برو اونگوشه بشین بذار کارهام رو انجام بدم.
#goals
💔3
میگمها. من از صبح پا میشم مثل سگ درس میخونم، کار میکم، این و اون رو دلداری میدم، به موتوریها فوش ناموس میدم، کتاب میخونم، فیلم میبینم، ارائه میدم، کلاس میرم، زبان میخونم، مینویسم، پادکست گوش میدم، غذا درست میکنم، تمیزکاری میکنم، دکتر میرم، کار اداری میکنم.
چرا تموم نمیشم؟
چرا هیچوقت کافی نیستم؟
هدف چیه؟ دارم چیکار میکنم دقیقن؟ چرا یهو زندگی اینطوری شد؟
غر نمیزنمها. فقط گیج شدم. نمیفهمم تو کدوم جادهام. نمیفهمم چرا این همه به خودم احترام میذارم، نمیتونم به خودم عشق بدم. سرچشمهش کجاست؟
از کجا عشق پیدا کنم انسانها؟ که بدمش به خودم و زندگی. چرا همهچیز انقدر گیجکنندهست؟
چرا تموم نمیشم؟
چرا هیچوقت کافی نیستم؟
هدف چیه؟ دارم چیکار میکنم دقیقن؟ چرا یهو زندگی اینطوری شد؟
غر نمیزنمها. فقط گیج شدم. نمیفهمم تو کدوم جادهام. نمیفهمم چرا این همه به خودم احترام میذارم، نمیتونم به خودم عشق بدم. سرچشمهش کجاست؟
از کجا عشق پیدا کنم انسانها؟ که بدمش به خودم و زندگی. چرا همهچیز انقدر گیجکنندهست؟
☃2🎄2